مولوی در مثنوی حکایتی از کرامات امیرمومنان امام علی (ع) می آورد. او می سراید:

یک زنی آمد به پیش مرتضی

گفت شد بر ناودان طفلی مرا

گرش می‌خوانم نمی‌آید به دست

ور هلم ترسم که افتد او به پست

نیست عاقل تا که دریابد چون ما

گر بگویم کز خطر سوی من آ

هم اشارت را نمی‌داند به دست

ور بداند نشنود این هم بدست...

گفت طفلی را بر آور هم به بام

تا ببیند جنس خود را آن غلام

سوی جنس آید سبک زان ناودان

جنس بر جنس است عاشق جاودان

زن چنان کرد و چو دید آن طفل او

جنس خود خوش خوش بدو آورد رو

سوی بام آمد ز متن ناودان

جاذب هر جنس را هم جنس دان

غژغژان آمد به سوی طفل طفل

وا رهید او از فتادن سوی سفل

زان بود جنس بشر پیغامبران

تا بجنسیت رهند از ناودان

پس بشر فرمود خود را مثلکم

تا به جنس آیید و کم گردید گم

در بحار الانوار درباره این حکایت آمده است: روي أن امرأة تركت طفلا ابن ستة أشهر على سطح ، فمشى الطفل يحبو حتى خرج من السطح وجلس على رأس الميزاب ، فجاءت امه على السطح فما قدرت عليه ، فجاؤوا بسلم ووضعوه على الجدار ، فما قدروا على الطفل من أجل طول الميزاب وبعده عن السطح ، والام تصيح وأهل الصبي يبكون و كان في أيام عمر بن الخطاب فجاؤوا إليه ، فحضر مع القوم فتحيروا فيه ، فقالوا : ما لهذا إلا علي بن أبي طالب (ع) : فحضر علي فصاحت ام الصبي في وجهه ، فنظر أميرالمؤمنين (ع) إلى الصبي ، فتكلم الصبي بكلام لم يعرفه أحد ، فقال (ع) : أحضروا ههنا طفلا مثله فأحضروه ، فنظر بعضها إلى بعض وتكلم الطفلان بكلام الاطفال ، فخرج الطفل من الميزاب إلى السطح ، فوقع فرح في المدينة لم يرمثله ، ثم سألوا أميرالمؤمنين (ع) علمت كلامهما؟ فقالت : أما خطاب الطفل فإنه سلم علي بإمرة المؤمنين فرددت عليه ، وما أردت خطابه لانه لم يبلغ حد الخطاب والتكليف ، فأمرت بإحضار طفل مثله حتى يقول له بلسان الاطفال يا أخي ارجع إلى السطح ولا تحرق قلب امك وعشيرتك بموتك ، فقال : دعني يا أخي قبل أن أبلغ فيستولي علي الشيطان ، فقال : ارجع إلى السطح فعسى أن تبلغ ويجيئ من صلبك ولد يحب الله ورسوله ويوالي هذا الرجل ، فرجع إلى السطح بكرامة الله تعالى على يد أميرالمؤمنين (ع).

طفل شش ماهه ای بر سرناودان آمد. به این طریق که ازبالای سطح با سینه کشیدن خود رابه ناودان رسانید و برسرناودان قرارگرفت. مادرش با کمال اضطراب برسربام دوید، ولی به ناودان دسترسی نداشت. فریاد و فغان او بلند شد.همسایگان از زن و مرد به خانه ی او ریختند.نردبانی نصب کردند، فایده نداشت. چون طول ناودان زیاد و دیواربلند بود. اتفاقاً عبورعمرازآن کوچه افتاد. بانگ ناله وشیون شنید. به خانه آمد، وقتی که ازقضیه آگاه شد، گفت: چاره ی این کار، جزبه دست علی ابن ابیطالب(ع) نیست، زود او را خبرکنید.

بستگان آن طفل با گریه و زاری به سوی آن حضرت شتافتند. هنگامی که حضرت حاضرشد، مادرطفل شروع به صیحه زدن و نالیدن کرد.

حضرت نظری به سوی آن طفل فرمود و کلمه ای ادا نمود که کسی نفهمید. پس ازآن فرمود: طفلی همانند این طفل برسربام ببرید. چون بردند، آن دو طفل به همدیگرنگاهی کردند و به زبان خود چیزهایی گفتند، مانند اینکه باهم تکلم می کنند.

ناگهان دیدند که طفل ازسرناودان به بالای سطح بام رفت و مادرش آمد و او را دربرگرفت و صدای هلهله و شادی ازاهل خانه چنان بالا گرفت که مردم مانند آن کمترشنیده بودند.

پس ازآن ازامیرالمومنین(ع) سوال کردند: مگرشما زبان این دو بچه را فهمیدید؟

حضرت فرمودند: بلی، خطاب طفل به من این بود، هنگامی که مرا به عمارت مومنین دید، به من سلام کرد و من پاسخ سلام او را دادم، ولی چون طفل بود، با او مخاطبه نکردم، ازاین جهت دستوردادم تا طفل دیگری را بیاورید. آن طفل وقتی حاضرشد، به او خطاب کرد که: ای برادر! به سطح بام برگرد و دل مادرخود را داغذارنکن. آن طفل که برسرناودان بود، گفت: یا اخی! بگذارقبل ازاین که من بزرگ شوم و به حد بلوغ برسم و شیطان برمن مستولی شود، ازاین دنیا بروم.

طفل دوم گفت: به سطح بام برگرد و با مرگ خود دل مادرو عشیره ی خود را نسوزان؛ شاید بزرگ شوی و ازصلب تو خداوند متعال، فرزندی روزیت کند که دوست خدا و رسول خدا (ص) و دوست امیرالمومنین(ع) بوده باشد. پس آن طفل به سطح بام بازگشت (بحارالانوار، ج 40، ص 267)

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۳/۲۵ساعت 14:41  توسط خلیل منصوری  |