|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، کسانی رستگار می شوند، چهار عمل اصلی را داشته باشند: ایمان، عمل صالح، سفارش دیگران به حق و صبر.(عصر، آیات 1 تا 3) خدا در قرآن تصریح دارد که در صحت عمل صالح ، تقوا و خلوص نیت کفایت می کند، ولی در «قبولی» لازم است تا فاعل و عامل، «متقی» باشد؛ یعنی حسن فاعلی باید «شالکه وجودی و شخصیت» باشد، به طوری که عادت فرد کارهای خیر و نیک باشد و خودش را این گونه «شکال» زده باشد؛ چنان که چهاردست و پای گوسفند را شکال می زنند که «جنب و جوش» نداشته باشد و «انتقال» آن آسان و راحت باشد؛ اگر خواسته های نفسانی «شکال» نخورد، ممکن است گرفتاری ایجاد کند، باید تقوای الهی چنان باشد که «شاکله» او را در دست بگیرد.(مائده، آیه 27؛ اسراء، آیه 84) از نظر قرآن، کسی که متقیانه عمل صالح را انجام می دهد، در حقیقت آن را با خود به عنوان «شاکله» تا قیامت با خودش می برد. خدا از این شاکله در جایی دیگر این گونه یاد می کند و می فرماید: مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا؛ هر کسی حسنه را با خود به قیامت بیاورد، برایش ده برابر مثل آن است.(انعام، آیه 160) یا می فرماید: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا(قصص، آیه 84 و نیز نگاه کنید: نمل، آیه 89)
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۲ساعت 13:2  توسط خلیل منصوری
|
از نظر قرآن، همه هستی بازتاب تابش «ضوء» هویت احدیت است؛ زیرا «هو» به عنوان «شمس» می تابد و از «تابش شمس» «نور» پدید می آید که همان «الله» است. از این «الله» هستی ظهور می یابد.(نور، آیه 35) انسان مومن به عنوان «متاله» بلکه فراتر از آن در مقام «مظهر هویت احدیت» برخاسته از «روحه»(سجده، آیه 9) می بایست «شمس» یا دست کم «قمر» باشد؛ یعنی اگر نتوانست «تابش» داشته باشد، دست کم «بازتاب» داشته باشد. این نور الهی که در انسان پدید می آید، همان چیزی است که در آخرت چیزها از جمله «بهشت» را می سازد. پس کسی که «نور» ندارد، هیچ چیز ندارد. از همین روست که دوزخیان هیچی ندار هستند؛ اما بهشتی ها با نور خودشان همه چیز را ظهور می دهند و همه چیز دار می شوند؛ البته این ظهور در سطوح بهشت هشت گانه بر اساس سطح نورانیت هر کسی است. از آن جایی که منافقان هم چون کافران با خود از نورانیت به آخرت نبرده اند، نمی توانند در سطح مظاهر «الله» نور بتابانند و اشیاء را ایجاد کنند؛ از همین روست که خواهان «نور» مومنان می شوند و گمان می کنند که «نظر» آنان چنین اتفاقی می افتد؛ اما حقیقت آن است که نور از دنیا به آخرت برده می شود و کسی که مظهریتی از اسمای الهی ندارد، نوری ندارد که بهشت آفرین باشد؛ از همین روست که خدا می فرماید: يَوْمَ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ ؛ آن روز مردان و زنان منافق به كسانى كه ايمان آورده اند مى گويند : به ما بنگرید و نظر کنید تا از نورتان قبس و اندکی برگيريم. گفته مى شود: بازپس برگرديد و نورى درخواست كنيد! آنگاه ميان آنها ديوارى زده مى شود كه آن را دروازه اى است باطنش رحمت است و ظاهرش روى به عذاب دارد. (حدید، آیه ۱۳) از نظر قرآن، اگر نور نباشد، چیزی «قدر» ندارد و نمی توان میان «اشیاء» جدایی و فرقی یافت. با نور است که «ظهور» تحقق می یابد و چیزها، چیز می شوند؛ زیرا قدر و اندازه هر چیزی معلوم می شود. پس کسی که «متاله» شد، در آخرت می تواند از «نور الله که با خود دارد»، بهشتی بیافریند که در «سطح» آسمان و زمین باشد؛ زیرا خدا می فرماید: جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ؛ بهشتی که عرض آن آسمان و زمین است.(آل عمران، آیه 133) پس هر کسی «عبدالله» و «متاله» شد، از نور «الله» برخوردار است و می تواند با همان نور بهشت آفرین باشد و با « سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ» مظهریت ربوبیت الهی در بهشتی باشد که خود آفریده است.(یونس، آیه 10) البته آنان که بالاتر در مقام «مظهر احدیت» و در مقام «عبده» هستند، بهشتی برتر از آن بهشت متالهان می آفرید؛ زیرا در مقام «عبده» است و از اسمای مستاثر برخوردار است که برتر از «الله» و بازتاب «هستی کنونی موجود» است. این گونه است که خدا آنان را در مرتبه « فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ» می داند (قمر، آیه 55) که فراتر از حتی رضوان الله است. آنان خود «شمس» احدیت و مظهر ربوبیت شمس احدیت هستند، که نور از آن تابش می یابد. مقربان از معصومان(ع) این گونه در مقام عبده قرار می گیرند.
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۱۷ساعت 13:1  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، ماهیت همانند سراب است که به سبب درخشش شدید نور در بیابان انسان شکست نور را «آب» می بیند در حالی که توهمی بیش نیست. از همین روست که درباره حقیقت «کوه» می فرماید: وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا؛ کوه ها به سیر در می آید. پس سراب بود.(نباء، آیه 20) این آیه هر چند که درباره قیامت است، ولی باید توجه داشت که در آن جا برای مردم روشن می شود که کوهی که می دیدند، سراب بود نه سراب می شود؛ زیرا «کان و کانت» اشاره به حقیقتی دارد که بود، نه این که می شود. همین مطلب درباره «هالک»(قصص، آیه 88) و «فان» است؛ زیرا مشتق و اسم فاعل نسبت به آینده به یقین مجاز است و اگر اختلافی است درباره گذشته است که باید گفت که آن نیز مجاز است، و تنها نسبت به زمان حال، حقیقت است. به این معنا که هر چیزی همین حالا «هالک و فانی» است نه این که در آینده هلاکت بر آن بار می شود. پس آن چه هست، همان «وجه الله» است که ناظر «مظهریت تجلیات اسمای الهی» است. خدا می فرماید: كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ؛ هر چیزی هالک است مگر وجه او.(قصص، آیه 88) این بدان معناست که تنها «وجه الله» وجود و هستی دارد و «ماهیت» ها همان «سراب» و به تعبیر قرآن نام های بی تسمیه هستند: فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا.(اعراف، آیه 71؛ یوسف، آیه 40؛ نجم، آیه 23) پس از نظر قرآن، هم اینک هر چیزی که در دنیا است، به عنوان ماهیت ها، «هالک» است و حقیقت چیزی که ما می بینیم تنها مظهریت اسماء و صفات الهی است؛ هم چنین از نظر قرآن، هم اینک: کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ؛ هر کسی بر روی زمین است «فانی» است و آن چه باقی است وجه پروردگار است که آن وجه دارای جلال و کرامت جمالی است.(الرحمن، آیات 25 و 26) البته این ماهیت سرابی دنیا برای انسان در آخرت مشهود می شود، اما در زندگی دنیا چنان «ماهیت» قوی است که «سراب» را «آب» می داند و می یابد و بدان سرگرم می شود؛ ولی به آخرت می رود معلوم می شود که دست خالی است؛ چنان که خدا می فرماید: وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ ؛ و كسانى كه كفر ورزيدند كارهايشان چون سرابى در زمينى دشت و هموار است كه تشنه آن را آبى مى پندارد تا چون بدان رسد آن را چيزى نيابد و خدا را نزد خويش يابد و حسابش را تمام به او دهد و خدا زودشمار است. (نور، آیه ۳۹) اصولا این حقیقت دنیا و ماهیات آن است؛ زیرا وقتی دقت شود، چیزی جز «مظاهر اسماء و صفات» در هستی نیست که به تعبیر قرآن «وجه الله» است که بازتاب «نور الله» است.(نور، آیه 35) اما مومن این حقیقت را در همین دنیا می فهمد و خود را سرگرم «سراب» ماهیات نمی کند، و خود را «ملکوت» می رساند و با دیدن ملکوت حقیقت به آن ایمان می آورد. برای همین است که مومن در «ماهیتی» خدا را می بیند که تجلی کرده است و ماهیت را اصالت نمی بخشد؛ چنان که امیرمومنان می فرماید: ما رَأَیْتُ شَیْئاً إلّا وَ رَأَیْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ و بَعْدَهُ.؛ چیزی را ندیدم جز آنکه پیش از آن، و با آن، و پس از آن خدا را دیدم.(علم الیقین، ج 1، ص 49؛ لقاء الله، ملکی تبریزی) وی هم چنین در کتاب أسرار الصّلاة ظاهراً از أمیرالمؤمنین علیه السّلام نقل میکند که فرمود: «أنّه ما نَظَرتُ إلَی شَیءٍ إلّا و رَأیتُ اللَهَ قَبلَهُ و بَعدَهُ و مَعَهُ!؛ من نگاه نکردم به چیزی مگر اینکه قبل از او خدا را دیدم، بعد از او خدا را دیدم، با او خدا را دیدم!» درحقیقت هر چیزی جز «وجود وجه الله» چیزی از خود ندارد و همه چیز مظهر تجلیات اسما و صفاتی الهی است و جز آن حقیقت چیزی در هستی نیست که به تعبیر قرآنی «وجه الله» همان حقیقت هستی است و ماهیتی جز این نیست. البته می توان «ماهیات» را همان «قدر» هر چیزی دانست که «اسم و صفت الهی» به میزانی در آن تجلی کرده است؛ به این معنا که «ماهیت» چیزی جدا از «وجه الله» نیست، بلکه همان «وجه الله مقدّر» است؛ چنان که خدا می فرماید: وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا؛ و خدا هر چیزی را خلق کرد، پس برای آن قدر و اندازه ای مشخص کرد.(فرقان، آیه 2)
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۱۶ساعت 17:26  توسط خلیل منصوری
|
خدا در قرآن از هر گونه «سرف» و «اسراف» بر حذر می دارد و می فرماید: وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ؛ و اسراف نکنید! زیرا خدا مسرفان را دوست ندارد.(اعراف، آیه 31؛ انعام، آیه 141) این «عدم محبت» نسبت به «مسرفان» تا جایی است که خدا بر آنان خشم می گیرد و در همین دنیا آنان را به هلاکت می افکند: وَأَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ (انبیاء، آیه 9) و در نهایت مسرفان را به دوزخ می برد: وَأَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحَابُ النَّارِ؛ به راستی که مسرفان همانا از یاران و اصحاب آتش دوزخ هستند.(غافر، آیه 43) پس وقتی از محبت خدا سخن به میان می آید، به معنای بهره مندی از فضل و رحمت الهی در دنیا و به ویژه بهشت است؛ چنان که معنا و مفهوم حقیقی و باطنی «عدم محبت» خدا نسبت به کسی یا عنوانی به معنای «خشم» الهی در دنیا و هلاکت آنان و عدم بهره مندی از رحمت الهی و در نهایت ورود به دوزخ و جهنم است. انسان می بایست در زندگی خویش نه تنها اهل اسراف نباشد، هم چنین باید از مسرفان دوری کند و از تبعیت و پیروی از آنان پرهیز کند. پس اگر مسرفان دستوری را صادر کردند که شخص می داند از مصادیق اسراف است، حق ندارد که از آن شخص در امر اسرافی پیروی و اطاعت کند. خدا می فرماید: وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ؛ و از امر مسرفان و کار و فرمان ایشان اطاعت نکنید.(شعراء، آیه 151) از نظر قرآن، فرعون از در اسراف جزو «عالین» بود.(دخان، آیه 31) در روایات مصادیق بسیاری برای اسراف بیان شده است که یکی از مهم ترین آنها که امروز مردم بدان گرفتار هستند، اسراف آب و هدر دادن آن است. برخی از مومنان در وضو گرفتن اسراف در آب می کنند، که می بایست بدانند که این عبادت را با مشکل مواجه می کند و مومن را به عنوان «مسرف» در محل «لایحب» قرار می دهد که مجازات و کیفر آن بیان شده است. بر اساس روایات و مضامین آن می توان گفت که «آب را هدر نده حتی اگر بر سر نهری باشی.» در روایت است: النّبی - صلی الله علیه و آله - انَّه مَرَّ بِسَعد و هو یتوَضّأ، فقال: ما هذا السَّرَفُ یا سعد؟ قال: أفی الوضوء سَرَف؟ قال - صلی الله علیه و آله - نَعَم و أن کنتَ عَلی عینٍ جارٍ؛ رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - از کنار سعد در حالی که وضو میگرفت، گذشت و فرمود: ای سعد! این چه اسرافی است؟ عرض کرد: آیا در وضو گرفتن هم اسراف وجود دارد؟ حضرت فرمود: آری، هرچند کنار چشمهای جاری باشی.(تفسیر الصافی، فیض کاشانی ج، 3، ص 187؛ تهذیب الاحکام، ج ۱ ص۱۳۶) امام صادق (ع) نیز می فرماید: إِنَّ لِلَّهِ مَلَكاً يَكْتُبُ سَرَفَ الْوَضُوءِ كَمَا يَكْتُبُ عُدْوَانَهُ؛ خداوند را فرشته ای است که اسراف در وضو را می نویسد، همان گونه که ستمکاری نسبت به آن را می نویسند. (مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، مجلسی، ج13، ص69؛ الکافی، الکلینی، ج 3، ص ۲۲)
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۱۶ساعت 16:36  توسط خلیل منصوری
|
در آیات قرآنی از واژه «القاء» برای بیان اموری بیان شده است که تامل و تدبر در آن می تواند برای فهم القائات الهی و القائات شیطانی مفید باشد: 1. القای کلمات کتبی: اذْهَب بِّكِتَابِی هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ ؛ این کتاب و نامه مرا برسان ! پس آن را به سوی آنان بیانداز و القا کن! پس پشت کن و بنگر با آن چه می کنند و باز می گردند!(نمل، آیه 28) 2. القای لفظی: فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ ؛ پس آدم از پروردگارش کلماتی را تلقی کرد. پس بر پروردگارش بازگشت؛ زیرا او همان تواب رحیم است.(بقره آیه 37 ) 3. القای ذکر : خدا در قرآن از فرشتگان یا افرادی به عنوان «ملقیات ذکر» سخن به میان می آورد که این ذکر در دو شکل « عذر و نذر» را القاء می کنند.(مرسلات، آیات 5 و 6) 4. القاء امر وجودی: خدا در قرآن درباره امر وجودی وحی میگوید: رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ لِیُنذِرَ یَوْمَ التَّلَاقِ ؛ رفیع درجات صاحب عرش روح از امرش را بر هر کسی از بندگانش بخواهد القاء می کند تا از روز تلاقی و ملاقات انداز کند.(غافر، آیه 15) به نظر میرسد که مراد از روح در این آیه، همان جبرئیل و فرشته وحی باشد، هر چند که احتمال آن نیز میرود که مراد از آن نور و یا روحی دیگر باشد که در باطن پیامبران تحقق مییابد. خدا درباره القاء شیطانی نیز می فرماید: خداوند در قرآن درباره این ویژگی و توانایی شیطان میگوید: ؛« وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْكِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَكِیمٌ ،لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفِی شِقَاقٍ بَعِیدٍ ؛ ما پیش از تو هیچ رسول و نبیای را نفرستادیم مگر آن که چون به خواندن آیات مشغول شد ( یا آروزی کرد) شیطان در سخن او ( آرزوی او) چیزی افکند، و خدا آن چه را شیطان افکنده بود نسخ کرد . سپس آیات خویش را استواری بخشید و خدا دانا و حکیم است. چنین شود تا آن چه شیطان در سخن او افکنده برای کسانی که در دلهایشان بیماری است و نیز سخت دلان ، آزمایشی باشد و ستمکاران در اختلافی بزرگ گرفتارند.(حج آیات، 52 و 53) از این القائات شیطانی به عنوان وحی شیطانی یاد شده است: وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ ؛ شیطانها به دوستان و اولیای خود وحی میکنند تا با شما مجادله کنند.(انعام ، آیه 121) ریشه اصلی این واژه «أُمْنِیَّتِهِ» ماده «مَنی» است. در اصل به معنای تقدیر و فرض است و اگر به نطفه انسان و جانور منی میگویند به خاطر این است که صورت بندی از طریق آن انجام میگیرد. و اگر به مرگ "مُنیّه" میگویند به خاطر آن است که اجل مقدّر انسان در آن فرا میرسد. آرزوها را از این رو «تمنّی» میگویند که انسان تقدیر و تصویر آن را در ذهن خود میگیرد . نتیجه آن که ریشه اصلی این کلمه در همه جا به معنای تقدیر و فرض و تصویر باز میگردد. (تفسیر نمونه، ذیل آیات 52 و 53 سوره حج) از نظر آموزه های اسلامی، برخی از فرشتگان برای القای خیر و عمل صالح هستند و به انسان «ذکر و عذر» را القاء می کند. پس همان طوری که متاثر از القائات شیطانی گمان می کند، خودش فکر کرده و به این نتیجه رسیده است، هم چنین متاثر از القائات الهی نیز این گونه است. باید توجه داشت که معصومان(ع) القائاتی دارد که در قالب الهام و وحی در نفس انسان جا می گیرد. انسان گمان می کند که خودش به نتیجه و فکری رسیده و عمل خیری را انجام داده است، در حالی که چیزی جز القائات الهی و وحیانی الهامی نیست.(طه، آیه 39؛ انبیاء، آیه 73)
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۱۴ساعت 14:7  توسط خلیل منصوری
|
خدا در قرآن می فرماید: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ؛ بگو هر کسی بر «شاکله» خودش عمل می کند.(اسراء، آیه 84) شاکله از واژه «شکل» به معنای «التباس» و «کمال یابی» و «تصویرسازی» ، «مخلوط سازی» و «تالیف» است. «شکال» چیزی است که با آن پای جانوری را می بندند تا حرکت نکند. هم چنین شکل دهی به نوشته به معنای نقطه گذاری و حرکت نگاری است که به نوعی کمال بخشی به آن نوشته است. کلمه « اشکال و أَشکَلَه» به سؤال ها، نیازها و کلیه مسایلى گفته مى شود که، به نوعى انسان را مقیّد و مهار مى سازد. مراد از «شاکله» در این آیه به معنای معناى ساختار و بافت روحى انسان است كه در اثر وراثت و تربيت و فرهنگ اجتماعى براى انسان پيدا مىشود؛ زیرا از آنجا که روحیات، سجایا و عادات هر انسانى او را مقید به رویه اى مى کند، به آن «شاکِلَه» مى گویند. بر همین اساس، چیزی که «مَلکه و مُقوّم» ذاتی انسان شده باشد، همان «شاکله» انسان است. به این معنا که اگر مومنان «قوامین بالقسط» باشند، هر گاه در کاری وارد شود، بر آن است تا «قسط» را به تمام معنا حتی نسبت به دشمنان خویش اقامه کند.(نساء، آیه 135؛ حدید، آیه 8) البته بعضى «شاكله» را به معناى فطرت گرفتهاند، در حالى كه فطرتها يكدست و ثابت است و تبدیل و تحویلی در آن راه نمی یابد(روم، آیه 30؛ اسراء، آیه 77)، بلکه تنها «تغییر» می یابد که آن نیز مربوط به «دسیسه نفس و ختم قلب و طبع آن» است.(شمس، آیات 7 تا 10؛ بقره، آیات 7 تا 15؛ رعد، آیه 11؛ انفال، آیه 53)؛ اما آنچه در انسانها موجب تفاوت رفتارها می شود ، و خدا از آن به «عمل بر اساس شاکله» تعبیر کرده است، همان «شاکله»، یعنی انگيزهها، خلق و خوى، عادات و بافت فكرى و خانوادگى افراد است که «ملکه و مقوّم ذاتی و وجودی شخص» شده است و از نظر قرآن، عمل هر كس هم در گرو آن شاکله است. از آن جایی که حقیقت هر چیزی «محتوای باطنی و ملکوتی» آن است، امام صادق(ع) حقیقت «شاکله» را «نیت» دانسته است.(تفسير نورالثقلين، ج 3 ، ص 214؛ تفسیر نمونه، ج 12، ص 273) به هر حال، شاکله همان «شخصیتی» است که انسان با افکار و رفتارش برای خودش می سازد و انسان بر اساس همین «شخصیت و شاکله» که «ملکه و مقوم ذاتی » او شده است، هر عملی را انجام می دهد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۱۱ساعت 17:22  توسط خلیل منصوری
|
|