|
نسیان یا همان فراموشی حالتی است که می تواند ارادی و اختیاری باشد یا غیر ارادی و غیر اختیاری. از نظر آموزه های اسلامی، نسیان و فراموشی که غیر ارادی و غیر اختیاری باشد، مشکل آفرین نیست و کسی بدان مواخذه و مجازات نمی شود؛ از همین روست که جزو نه گانه ای شمرده شده که رفع القلم بر آن نقش بسته است؛ چنانکه پیامبر (ص) می فرماید: رُفِعَ عن امّتی تِسعَةٌ: الخَطَأُ، والنِّسیانُ، وما اکرِهُوا علَیهِ، وما لا یعلَمونَ، وما لا یطیقونَ، وما اضطُرُّوا إلَیهِ، والحَسَدُ، والطِّیرَةُ، والتَّفکرُ فی الوَسوَسَةِ فی الخَلقِ ما لم ینطِقْ بِشَفَةٍ؛ مسئولیت نُه چیز، از امّت من برداشته شده است: خطا، فراموشى، آنچه بِدان مجبور شوند، آنچه نمى دانند، آنچه از توانشان بیرون است، آنچه بِدان ناچار شوند، حسادت، فال بد زدن، و تفکر وسوسه آمیز در آفرینش، تا زمانى که به زبان آورده نشود.(الخصال، شیخ صدوق، ص ۴۱۷، ح ۹؛ بحار الأنوار، ج ۵، ص ۳۰۳، ح ۱۴) البته باید توجه داشت با توجه به احادیث دیگر، قید « ما لم ینطِقْ بِشَفَةٍ»؛ یعنی «تا زمانی که به زبان آورده نشود» قید برای سه گانه حسادت و فال بد زدن و تفکر وسوسه آمیز است؛ یعنی مسئولیت حسادتی برداشته شده که به مرحله ظهور نرسیده باشد؛ چنانکه این حدیث با بیانی دیگر اینگونه بیان شده است: وُضِعَ عن امّتي تِسعُ خِصالٍ: الخَطاءُ، و النِّسيانُ، و ما لا يَعلَمونَ، و ما لا يُطيقُونَ، و ما اضطُرُّوا إلَيهِ، و ما استُكرِهُوا علَيهِ، و الطِّيَرَةُ، و الوَسوَسَةُ في التَّفَكُّرِ في الخَلقِ، و الحَسَدُ ما لم يَظهَرْ بلِسانٍ أو يَدٍ؛ تكليف و مسؤوليت نسبت به نُه خصلت، از امّت من برداشته شده است: خطا، فراموشى، آنچه نمىدانند، آنچه توانش را ندارند، آنچه بدان ناچارند، آنچه به زور بدان وادار مىشوند، فال بد زدن، وسوسه تفكّر در آفرينش و حسادت تا زمانى كه به زبان يا دست، آشكار نشود.(كافي، ج ۲، ص ۴۶۳، ح ۲) به هر حال، از نظر آموزه های وحیانی اسلام و قرآن، نسیان و فراموشی غیر ارادی و غیر اختیاری از مواردی است که مواخذه ندارد؛ از همین روست که حضرت موسی(ع) جوان همراه اش را به سبب نسیانی که شیطان ایجاد کرده، مواخذه نمی کند(کهف، آیه 63) و هم چنین از خضر(ع) می خواهد تا او را به نسیان مواخذه نکند(کهف، آیه 73) و هم چنین ما از خدا می خواهیم در مواردی که خطا و نسیانی از این جنس باشد، ما را مواخذه نکند.(بقره، آیه 286) اما اگر خود انسان به سبب عدم اهتمام به امری، موجبات فراموشی را فراهم آورد، هرچند که این نسیان نیز به یک معنا غیر ارادی است، اما خود شخص آن را موجب شده است؛ چنان که گفته می شود: الاضطرار بالاختیار لاینافی الاختیار؛ کسی که خود را به اختیار در ضرورت انداخته، باید پاسخ گوی امر اختیاری باشد؛ زیرا خودش رفته روی لبه و شرایط سقوط را رقم زده و حالا سقوط کرده است. هم چنین کسی که به سبب عدم اهتمام چیزی را فراموش می کند و علمی را به دست فراموشی می سپارد، باید پاسخگوی انتخاب اختیاری و ارادی خویش باشد؛ از همین روست که خدا می فرماید: قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَى ؛ مى فرمايد همان طور كه نشانه هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى امروز همان گونه فراموش مى شوى.(طه، آیه 126) یا می فرماید: وَقِيلَ الْيَوْمَ نَنْسَاكُمْ كَمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا وَمَأْوَاكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ نَاصِرِينَ ؛و گفته شود: همانگونه كه ديدار امروزتان را فراموش كرديد، امروز شما را فراموش خواهيم كرد و جايگاهتان در آتش است و براى شما ياورانى نخواهد بود(جاثیه، آیه ۳۴)؛ زیرا با سرگرم شدن به زندگی دنیوی ، زندگی اخروی را به دست فراموشی سپرده اند(همان، آیه 35) و هم چنین می فرماید: فَذُوقُوا بِمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا إِنَّا نَسِينَاكُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ؛ پس به سزاى آنكه ديدار اين روزتان را فراموش کرده و از ياد برديد عذاب را بچشيد؛ ما نيز امروز فراموشتان كرديم، و به سزاى آنچه انجام مى داديد عذاب جاودان را بچشيد.(سجده، آیه ۱۴) بنابراین، اگر در حدیث آمده که «آفَةُ العِلمِ، النِّسیانُ؛ آفت علم فراموشی است»(تحف العقول، ص 6) مراد همان نسیان ارادی و اختیاری است که انسان با عدم به کارگیری و عدم اهتمام به علمی آن را به دست فراموشی می سپارد؛ نه آن مواردی که خودش به بیماری و حالت خلقتی به فراموشی می رود.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۲۴ساعت 15:7  توسط خلیل منصوری
|
عقل واژه مظلومی است، چنان که واژگانی دیگر آزادی و حقوق بشر مظلوم است؛ زیرا وقتی مدعیان عقلانیت و تعقل سخن می گویند، مراد و منظورشان، عقلانیت حقیقی نیست، بلکه همین آگاهی حسی است که پایین ترین سطح از میان آگاهی و شناخت است؛ زیرا شناخت انسان، از آگاهی حسی آغاز می شود، سپس به نیمه تجربی – حسی می رسد؛ سپس به آگاهی ریاضی می رسد ؛ پس از آن به آگاهی فلسفی و در نهایت به آگاهی شهودی – عرفانی و در اوجش به آگاهی وحیانی حضوری الهی می رسد. بنابراین، وقتی مادیگرایان از عقلانیت سخن می گویند، چون به هیچ چیزی فرامادی اعتقادی ندارند و حتی روان و نفس انسانی را امری مادی می دانند، و در سطح بالاتر منکر روح و عالم غیب و ماورای ماده هستند، این افراد عقلانیت را همان آگاهی حسی – تجربی می دانند، در حالی که اصولا از مصادیق عقلانیت نیست؛ زیرا تعقل هر چند که می تواند بر اساس داده های حسی باشد، ولی امری غیر مادی و غیر حسی است؛ زیرا ذات عقلانیت و تعقل غیر حسی است. از نظر قرآن، کسی که ایمان به غیب ندارد و همه چیز را همان عالم شهادت و محسوس می داند و حقیقت و واقعیت را همان داده های حسی می داند، چنین شخصی ممکن است از عقل بگوید، ولی چیزی که دارد همان محسوس است نه معقول. از نظر قرآن، فرعون و فرعونیان این گونه هستند؛ زیرا آنان خدا را معبودی می دانستند که می بایست از طریق حواس درک شود، و اگر درک حسی نشود، به معنای عدم وجود است؛ یعنی عدم وجدان حسی به معنای عدم وجود خواهد بود؛ زیرا وجود تنها می تواند حسی و محسوس باشد و اگر چیزی وجود حسی نداشته باشد، اصلا موجود نیست؛ پس خدایی که به حواس ادراک نشود، اصلا موجود نیست.(قصص، آیه 38)
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۲۱ساعت 16:39  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، پیامبران و مومنان هماره از امدادهای غیبی الهی برخوردار هستند. این امدادهای غیبی نسبت به اولیای الهی از پیامبران و مومنان موجب سکونت نفس(فتح، آیات 4 و 18) و رهایی از هر گونه خوف نسبت به آینده و حزن نسبت به گذشته (یونس، آیه 62؛ انعام، آیه 4؛ بقره، آیه 112) می شود. از همین روست که این افراد از نفس مطمئن برخوردار می شوند که پیامد تصرفات تکوینی الهی در نفوس آنان است. همین تصرفات تکوینی الهی است که پیامبران را به سکونت و آرامشی می رساند که نمی تواند به شکل عادی و معمولی تحقق یابد، چنان که خدا درباره تصرف تکوینی در نفس پیامبر مکرم (ص) می فرماید: فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا؛ پس خدا سکینه اش را بر او نازل کرد و او را به لشکریانی تایید نمود که شما آن را نمی دیدید.(توبه، آیه 40) از آیات قرآنی به دست می آید که حضرت موسی(ع) نیز بارها با تصرفات تکوینی الهی در نفس از این سکونت و آرامش بهره مند شد، به ویژه وقتی که با دو برهان و معجزه الهی در کوه طور ناگهان شگفت زده شده بود؛ خدا با تصرف تکوینی او را به آرامش رسانید و «رهبت» و هراس را از دلش بیرون برد: وَاضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ؛ جناح خویش را از رهبت به سوی خودت ضمیمه کن!(قصص، آیه 32) این ضمیمه کردن جناح که به حکم تکوینی الهی موجب رهایی از رهب می شود، غیر از آیه 22 سوره طه است که می فرماید: وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَى جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرَى؛ و دست خود را به پهلويت ببر سپيد بى گزند برمى آيد. اين معجزه اى ديگر است؛ زیرا در این جا «ضمیمه کردن» جزیی از معجزه دوم است؛ اما در آیه مورد نظر ضمیمه کردن جز آن نیست، بلکه باید گفت که معجزه سومی برای خود آن حضرت(ع) است که ایشان با دو معجزه برای دیگران با معجزه سومی با خودش مواجه است که به حکم ارادی الهی در ساحت تکوین و قلب ایشان، آرامش از رهب به ایشان دست می دهد. این همان مصداقی از امداد غیبی الهی برای حضرت موسی(ع) است.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۲۱ساعت 14:53  توسط خلیل منصوری
|
برخی از مردم به ظاهر اهل تعقل و عقلانیت و نیز تفکر و علم هستند، ولی وقتی در افکار و رفتار آنان تامل و دقت نظر می شود، معلوم می شود که نه تنها این گونه نیستند، بلکه در افکار و رفتار تابع ظنون غیر معتبر و تقلید کورکورانه غیر عقلانی هستند. این مردم وقتی در برابر حقیقتی قرار می گیرند که یا سابقه ندارد یا شناختی نسبت به آن ندارد، معیار مخالفت و موافقت خویش نه بر عقل و علم بلکه تقلید محض می گذارند. از این روست که در معیار موافقت آنان نسبت به چیزی این است: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ ؛ ما پدران خود را بر آيينى يافتيم، و ما هم با پى گيرى از آنان راه يافتگانيم.(زخرف، آیه 22) از نظر قرآن، این سنت مقلدان نادان نابخرد است که هماره برای بیان علت موافقت می گویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ؛ ما پدران خود را بر آيينى و راهى يافته ايم و ما از پى ايشان راهسپاريم و بدان اقتدا می کنیم.(زخرف، آیه 23) خدا می فرماید: أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ؛ آيا هر چند پدرانشان چيزى نمى دانسته و هدايت نيافته بودند، باز همان راه را می روید؟!(مائده، آیه ۱۰۴) یا می فرماید: أَوَلَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آبَاءَكُمْ؛ هر چند هدايت كننده تر از آنچه پدران خود را بر آن يافته ايد براى شما بياورم؟!(زخرف، آیه 24) مقلدان همان طوری که در موافقت چیزی معیار را سابقه و سنت نیاکان قرار می دهند، هم چنین در مخالفت با چیزی همین را مبنا قرار می دهند و کاری به عقل و علم ندارند، از این روست که می گویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ؛ ما در ميان پدران نخستين خود چنين چيزى نشنيده ايم.(مومنون، آیه 24؛ قصص، آیه 36) آنان بر همان افکار و رفتار سنتی خویش پافشاری می کنند و بر آن تاکید داشته و علیه افکار و رفتار جدید مقاومت می کنند(ص، آیه 6) و می گویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ ؛ اين مطلب را در آيين اخير نشنيده ايم. اين ادعا جز دروغبافى نيست.(ص، آیه 7) در حقیقت دست به دامن هر چیزی می شوند تا از عقل و تفکر و علم بهره ای نبرند و بر همان سنت ها و افکار و رفتار پیشین نیاکان خویش باقی بمانند. پس از نظر قرآن نفی و اثبات جاهلی بر معیار و مبنای تقلید باطل و کورکورانه است، نه تعقل و تفکر و تعلم.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۱۲ساعت 16:51  توسط خلیل منصوری
|
در فرهنگ دینی از دو دسته احکام ارشادی و مولوی سخن به میان می آید؛ چنان که گاه از احکام عقلی و نقلی سخن به میان می آید؛ یا چنان که گاه از احکام تاسیسی و امضایی سخن به میان می آید. پرسش این است که آیا واقعا احکام دارای دو منبع مجزا صادر می شود که مثلا یکی عقلی است که عقل بشر می فهمد و آن دیگری نقلی است که از طریق وحی به ما رسیده است؛ اگر این چنین است، پس چرا در قرآن آمده است: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ؛ حکم جز برای خدا نیست.(یوسف، آیات 40 و 67؛ انعام، آیه 57) باید گفت که حکم تنها از سوی خدا است و ما دو دسته احکام تاسیسی یا امضایی نداریم که اول احکامی باشد که خدا فرستاده و دومی احکامی باشد که عقل گفته و خدا آن را از طریق نقل امضا کرده باشد؛ زیرا عقل و نقل تنها کاشف احکام الهی هستند که خدا صادر کرده است. به سخن دیگر، همان طوری که نقل چراغی است که ما به دست گرفته ایم و احکام الهی را با آن می شناسیم، هم چنین ما عقل فطری را به عنوان چراغ به دست می گیریم و احکام الهی را بدان می شناسیم. بنابراین، همه احکام در حقیقت تاسیس الهی است و دارای یک منبع الهی است هر چند که کشف آن از بر اساس دو روش عقل فطری و نقلی یا همان وحی الهی از طریق پیامبران است. از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان در زمانی که به دنیا می آید، فاقد علم است؛ چنان که برخی هنگام پیری نیز علم خویش را از دست می دهند و فاقد علم می شوند.(حج، آیه 5) بنابراین، اگر گفته می شود که عقل حکمی می کند، به این معنا است که عقل به تعلیم الهی نسبت به امور علم پیدا می کند: عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ.(عقل، آیه 5) پس گاه تعلیم الهی از طریق درون است که از آن به حجت باطنی یاد می شود، و گاه از طریق بیرون و پیامبران است که از آن به حجت ظاهری یاد می شود: إنَّ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حُجَّتَینِ: حُجَّهً ظاهِرَهًَ وَ حُجَّهً باطِنَهً، فَاَمَّا الظّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الاَنبیاءُ وَ الاَئِمَّهُ، وَ اَمَّا الباطِنَهُ فَالعُقُولُ؛ خداوند را بر مردم دو حجّت است: حجّتی آشکار و حجّتی پنهانی و درونی. «حجّت آشکار»، رسولان و پیامبران و امامانند، و «حجّت باطنی» عقول است.(اصول کافی، ج1، ص16) بر این اساس، احکام عقلی و احکام نقلی و نیز احکام تاسیسی و امضایی همگی از یک منشاء صادر می شوند؛ زیرا همه از سوی خدا صادر می شوند و تنها فرق طریقت کشف آن احکام است که گاه از درون و عقل و گاه از بیرون و وحی است. پس همه احکام که از طریق عقل فطری و نقل معتبر کشف می شود، همه احکام الهی و شرعی هستند. به سخن دیگر، عقل فطری و نقل معتبر وحیانی کاشف احکام شرعی هستند. بر این اساس غلط است که در تقابل بگوییم: احکام عقلی و احکام شرعی؛ بلکه باید بگویم احکام شرعی که به کشف عقلی یا نقلی به دست می آوریم. عقل و شرع در برابر هم قرار ندارند و تقابلی میان آنها نیست، بلکه اگر تقابلی باشد باید بگویم: مکشوفات عقلی و نقلی که با عقل و نقل کشف شده است.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۱۱ساعت 17:38  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، حضرت هارون (ع) شریک در امر رسالت موسی(ع) بود: وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي؛ برادرم هارون را در این امر رسالت شریکم کن!(طه، آیه 32) این شراکت هارونی موجب شد تا با وزارت آن حضرت وزر و سنگینی کارها برای حضرت موسی(ع) درامر رسالت سبک شود و با تصدیق و معاضدت ایشان قوی و محکم گردد.(طه، آیات 30 تا 32؛ قصص، آیات 34 و 35) از آن جایی که حضرت امیرمومنان امام علی(ع) نسبت به پیامبر(ص) بر اساس حدیث منزلت در جایگاه هارونی قرار گیرد: «أنت منّي بمنزلة هارون مِن موسي إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي»(کافی، ج 8، ص 107) همان مقام شراکت را برای آن حضرت(ع) به عنوان نفس پیامبر(ص) اثبات می شود.(آل عمران، آیه 61) پس امیرمومنان(ع) به عنوان نخستین فرد از اولیای معصوم(ع) از عترت طاهره همان جایگاه شراکت را برخوردار است. ازهمین روست که به ایشان و همه اهل بیت(ع) به عنوان«شریک القرآن» سلام می دهیم، چنان که در زیارت امام حسین(ع) می گوییم: السلامُ عليك يا شريك القرآن.( اقبال الأعمال، ص712) البته چنان در حدیث منزلت آمده است، این شراکت در ساحت وحی تشریعی نیست؛ زیرا پیامبر(ص) « خَاتَمَ النَّبِيِّينَ»(احزاب، آیه 40) است، و کسی پس از ایشان از نبوت تشریعی برخوردار نخواهد بود؛ اما نبوت غیر تشریعی برای اهل بیت(ع) به عنوان شریک قرآن هم چنان باقی است.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۱۱ساعت 15:45  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، ایمان دارای مراتب و درجاتی است(مائده، آیه 93) که در مراتب عالی ایمان شخص از توانایی شناختی و ادراکی شگفتی برخوردار می شود که بصیرت و رؤیت ملکوت چیزها از جمله مصادیق این توانمندی است. بر همین اساس است که پیامبر(ص) می فرماید: اِتَّقوا فِراسَةَ المؤمنِ ، فإنّهُ يَنظُرُ بنُورِ اللّه ِ ، ثُمّ قَرَأ : «إنَّ فِي ذلكَ لآياتٍ لِلمُتَوَسِّمِينَ» قالَ : المُتَفَرِّسِينَ؛ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : بترسيد از درون بينى مؤمن! زيرا كه او با نور خدا مى بيند. حضرت سپس آيه «به يقين در اين براى نشانه شناسان نشانه هاست» را تلاوت كرد و فرمود: يعنى افراد با فراست.(المیزان، ج 12، ص 186؛ نگاه کنید: تفسير القرطبي ” ج10 ص42) امام باقر(ع) نیز می فرماید: ما مِن مَخلوقٍ إلاّ و بينَ عَينَيهِ مَكتوبٌ مؤمنٌ أو كافِرٌ، و ذلكَ مَحجوبٌ عَنكُم و ليسَ بمَحجوبٍ عنِ الأئمّةِ مِن آلِ محمّدٍ ، ثُمّ ليسَ يَدخُلُ علَيهِم أحَدٌ إلاّ عَرَفُوهُ مؤمنا أو كافرا ، ثُمَّ تلا هذهِ الآيةَ : «إنّ في ذلكَ لاَياتٍ لِلمُتَوسِّمِينَ» فَهُمُ المُتَوسِّمونَ ؛ هيچ آفريده اى نيست مگر اين كه بر پيشانى او مؤمن يا كافر نوشته شده است . و اين از شما پوشيده است اما از امامان آل محمّد پوشيده نيست. از همين رو هر كس بر ايشان وارد شود بدانند كه او مؤمن است يا كافر. حضرت سپس اين آيه را خواند: «به يقين در اين براى نشانه شناسان نشانه هاست». اين نشانه شناسان، همين امامان آل محمّدند.(المیزان، ج 12، ص 187) این نشانه شناسی که با «سیما»ی افراد کار دارد می تواند بر اساس دو امر تحقق یابد:
به نظر می رسد که همه انسان ها از این ظرفیت برخوردار هستند که با نظر در چیزها به ملکوت آنها دست یابند؛ از همین روست که خدا می فرماید: أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ ؛ آيا در ملكوت آسمانها و زمين و هر چيزى كه خدا آفريده است ننگريسته اند.(اعراف، آیه 185) اما این که چرا ما ملکوت چیزها را نمی بینیم به این باز می گردد که قلب ما سلامت خود را از دست داده و دیگر نمی تواند آینه حقیقت نما باشد؛ از این روست که پیامبر (ص) می فرماید: لولا أنَّ الشَّياطينَ يَحُومونَ على قُلوبِ بَني آدمَ لَنَظَروا إلى مَلَكوتِ السَّماءِ؛ اگر نبود كه شيطان ها بر گرد دل هاى آدميان مى چرخند، هر آينه آنان ملكوت آسمان ها را مى ديدند.(المحجّة البيضاء ، فیض کاشانی،ج 2، ص125؛ احياء علوم الدين ، الغزالي، ج2 ، ص59 ) بنابراین، از آیات قرآنی به دست می آید که مومنان می توانند سیمای افراد را چنان ببیند که هستند و ملکوت آنان برای این مومنان واضح و روشن است. پس فراست مومن می تواند به معنای دیدن حقیقت به کرامت الهی و ارایه خداوندی باشد و می تواند با قیافه شناسی و حرکات شناسی و رفتار شناسی همراه باشد. در حقیقت مومن هم چون شیر و «فریسه» است که شکار خویش را در دام می اندازد و کسی نمی تواند از چنین فارس و سوارکاری توانمند چون اسب سواران ایرانی سرزمین فارس و پارتی های پارتیزن که اسب انسان در نگاه دشمن بودند، فرار کند و بگریزد، بلکه در دام او گرفتار و از چنگال دیدگان بصیرش رها نخواهد شد. البته این شگفت انگیز نیست؛ زیرا کسانی را می شناسم که با بنور الله می نگرند و از مقام فراست مومن بهره مند هستند.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۰۹ساعت 12:39  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، موجر در اجاره می بایست به گونه ای عمل کند که مصلحت اجیر نیز برآورده شود و در حقیقت ظلم به اجیر نشود؛ از همین روست که حضرت شعیب(ع) در زمان عقد قرارداد به عنوان اجیر می فرماید: وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ؛ و نمى خواهم بر تو سخت گيرم و مرا ان شاء الله از صالحین و درستكاران خواهى يافت.(قصص، آیه 27) پس برخورد صاحب کار با اجیر می بایست به دور از هر گونه سخت گیری باشد که اجیر در شقاوت و رنج افتد، بلکه به گونه ای اجیر را به کار گیرد که مصحلت او نیز تحقق یابد. البته اجیر در اجاره نیز می بایست به گونه ای عمل کند که افزون بر عمل مبتنی بر اصولی چون علم در آن عمل اجیر شده و امانت در کار (یوسف، آیه 55؛ قصص، آیه 26) در کار اجیر شده کم نگذارد و تعبیر قرآنی «عدم بخس» داشته باشد.(اعراف، آیه 85؛ شعراء، آیه 183) در حقیقت از نظر قرآن، صاحب کار و موجر وقتی کسی را اجیر کرده، نمی بایست به گونه ای عمل کند که گویی برده اوست، بلکه باید کرامت اجیر حفظ و صیانت شود؛ زیرا خدا انسان را کرامت بخشیده (اسراء، آیه 70) و اگر کسی لازم است تا برای دیگری اجیر شود، صاحب کار نمی بایست این کرامت او را نادیده بگیرد و او را به شقاوت اندازد و مصحلت اجیر را نادیده بگیرد. البته از نظر قرآن، انسان ها در دنیا می بایست اجتماعی زندگی کنند، و لازمه آن این است که برخی بر برخی دیگر فضلیت داشته باشند و دیگری را به تسخیر در آورند تا با بده و بستان همه نیازهای اجتماعی انسان برآورده شود(زخرف، آیه 32) ؛ اما تسخیر کردن به معنای بی احترامی و سلب کرامت انسان و انداختن شخص در شقاوت و رنج و سختی نیست؛ بلکه می بایست با حفظ و صیانت از کرامت انسانی اجیر، مصالح او را مد نظر قرار دهد؛ زیرا امت ایمانی، امت صالحان و مصلح است که هماره مصلحت خویش و دیگران را مد نظر قرار می دهند.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۰۸ساعت 17:18  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، فقر اقتصادی کمر فقیر و ملت فقیر را می شکند؛ زیرا فقر به ستون فقراتی آسیب می رساند که موجب ایستادن شخص و انسان است؛ یعنی همان طوری که ستون فقرات موجب می شود تا انسان بیایستد، فقدان آن موجب می شود تا ناتوان از ایستادن باشد و به دیگری تکیه کند. البته از نظر قرآن، اصولا خلقت انسان بر این ساختار است که فقر هویتی و ماهیتی داشته باشد؛ زیرا انسان بلکه همه هستی در ایجاد و بقای خویش دایم نیازمند تفضلات الهی در وجود و بقا است و دم بدم می بایست خدا عنایت کند تا حیات و بقای انسان و هر مخلوقی ادامه یابد. البته از آن جایی که خدای غنی حمید است، بی پرسشی می بخشد و حیات و عامل بقای حیات را می دهد.(فاطر، آیه 15) به نظر می رسد که از نظر قرآن، فقر اقتصادی آن چیزی است که کمر شخص یا ملتی را می شکند؛ یعنی همانند «فارقه» عمل می کند؛ یعنی همان طوری که عذاب های اخروی کمر شکن و فارقه است(قیامت، آیه 25)، هم چنین فقر اقتصادی این گونه عمل می کند؛ از همین روست که از به این نیازمندی انسان اصطلاح «فقر و فقیر» داده شده است؛ زیرا از نظر قرآن، اقتصاد و مال و ثروت، برای شخص و اجتماع عامل «قیام» است که بدان انسان و اجتماع می تواند بیایستد.(نساء، آیه 5) از نظر آموزه های وحیانی قرآن، دست یابی به مال و ثروت یا همان غنایی که موجب قیام شخص یا امت شود ، نیازمند اموری است که در این جا به برخی از مهم ترین آنها اشاره می شود:
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۰۷ساعت 16:37  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان در قبال هر نعمتی که به او داده می شود، مسئولیت دارد و از آن مسئولیت پرسش و سوال می شود که آیا به درستی انجام داده یا نداده است؛ خواه این نعمت شخصی و اختصاصی باشد، خواه نعمت های عمومی؛ خواه مادی و خواه معنوی. خدا به صراحت می فرماید: ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ؛ سپس در همان روز قیامت است كه از نعمت در دنیا پرسيده خواهيد شد.(تکاثر، آیه ۸) بر اساس روایات تفسیری این نعمت مهم که از آن پرسش می شود، نعمت ولایت است که مردمان چگونه با آن مواجه شده و آیا مسئولیت خویش را در قبال آن به درستی انجام داده اند یا نه؟ البته انسان می بایست بداند که فرقی میان نعمت های بزرگ و کوچک نیست؛ زیرا هر نعمتی برای آن است تا انسان بتواند از آن برای رسیدن کمالات بایسته و شایسته اش از آن بهره گیرد و استعانت جوید. براین اساس، وقتی کسی نعمتی دارد، نسبت به آن مسئول است تا به درستی از آن بهره گیرد؛ زیرا در قیامت باید پاسخگوی نعمت هایی باشد که به داده شده است. از نظر قرآن کسی که به درستی نعمتی را می شناسد و به درستی از آن برای کمالات فردی یا اجتماعی، شخصی یا عمومی بهره می گیرد، همان انسان شاکر نعمت است؛ زیرا شکر حقیقی استفاده درست از نعمت است که از آن به شکر عملی نیز یاد می شود. خدا نعمت می دهد تا ببینیم در برابر نعمت مسئولیت خویش را به درستی انجام می دهیم تا جزو شاکرین باشیم یا کفران نعمت می کنیم و مسئولیت خویش را نسبت به آن انجام نمی دهیم وبه درستی از آن بهره نمی گیریم. از نظر قرآن، عاقلی در چهل سالگی چنین در قالب دعا از خدا می خواهد: قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ؛ مى گويد: پروردگارا بر دلم بيفكن تا نعمتى را كه به من و به پدر و مادرم ارزانى داشته اى سپاس گويم و كار شايسته اى انجام دهم كه آن را خوش دارى و رضای تو در آن است.(احقاف، آیه 15) در همین راستا حضرت سلیمان نبی(ع) به خدا عرضه می دارد: وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ ؛ گفت: پروردگارا در دلم افكن تا نعمتى را كه به من و پدر و مادرم ارزانى داشته اى سپاس بگزارم و به كار شايسته اى كه آن را مى پسندى بپردازم و مرا به رحمت خويش در ميان بندگان شايسته ات داخل كن.(نمل، آیه ۱۹) آن حضرت(ع) پس از استفاده درست از نعمت قدرت عاصف بن برخیا در انتقال تخت ملکه سبا می گوید: قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ ؛ گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مى كنم و هر كس سپاس گزارد تنها به سود خويش سپاس مى گزارد و هر كس ناسپاسى كند. بى گمان پروردگارم بى نياز و كريم است.(نمل، آیه ۴۰) از نظر قرآن پذیرش مسئولیت در قبال نعمت و استفاده درست و شاکرانه از آن، نه تنها موجب افزایش برکت در زندگی است، بلکه موجب سعه وجودی شخص می شود؛ زیرا این تاثیر شکرگزاری عملی نسبت به نعمت و مسئولیت پذیری در قبال آن شکری است که آثارش در نفس انسانی بروز و ظهور می کند؛ چنان که خدا در آیه با عنوان « يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ» برآن تاکید کرده است؛ خدا در جایی دیگر در باره افزایش سعه وجودی به دنبال شکر گزاری عملی و بهره درست ومسئولانه از نعمت می فرماید: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ؛ اگر شکر کنید شما را زیادت می کنم و بر شما می افزایم.(ابراهیم، آیه 7) پس انسان در قبال هر نعمتی از نعمت های خرد و بزرگ مسئول است و می بایست پاسخگو باشد. این پاسخگویی حقیقی زمانی تحقق می یابد که به درست نعمتی را بشناسیم و آن را به درستی در راستای کمال خود یا دیگران به کار گیریم.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۰۳ساعت 17:1  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، دو نوع فقر است که یکی مثبت و آن دیگری منفی است. فقر مثبت، فقر هویتی انسان به خدا است؛ زیرا این فقر موجب می شود تا فقیر رابطه خودش را با خدا به درستی ساماندهی کند. این فقر فخر است و انسان باید بدان افتخار کند که تمام هستی اش با خدای غنی حمید نیاز دارد.(فاطر، آیه 15) اما فقر منفی آن است که انسان از نظر اقتصادی تلاش نکند و فقیر بماند؛ زیرا این گونه فقر بر خلاف فقر مثبت موجب می شود تا شرایط چنان بر شخص فقیر سخت شود که گرایش به کفر یابد؛ چنان که پیامبر(ص) می فرماید: «كَادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُونَ كُفْراً؛ فقر، انسان را در آستانه كفر قرار مىدهد.»(الكافي، ثقة الإسلام كلينى، ج ۲، ص ۳۰۷ ؛ خصال، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۱۲؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج ۷۰، ص ۲۴۶) از نظر اسلام و قرآن، ملتی که آب و خاک دارد و گرفتار فقر اقتصادی است از رحمت الهی دور است؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: «مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّه؛ هر کسی آب و خاک یافت سپس گرفتار فقر بود، پس خدا او را دور می کند.» (قربالإسناد، ص55؛ وسائل الشيعة، ج17، ص 41) بنابراین، اگر شخص یا ملتی با داشتن آب و خاک، گرد فقر بر چهره اش نشسته باشد، نشان می دهد که حرکتی برای رزق و روزی نداشته است و اگر گرفتار فقر است، به دست خویش به خویش ظلم کرده است. چنین شخصی اگر دعا کند، خدا به او چیزی نمی دهد و او را از فقر و فلاکت رها نمی سازد. از قدیم گفته اند: از تو حرکت از خدا برکت. خدا در قرآن به حضرت مریم(ص) فرمان می دهد که اگر می خواهد از برکات الهی بهره مند باشد، باید حرکتی از خود نشان دهد: وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا ؛ و تنه یا ساقه درخت خرما را به طرف خود بگير و بتكان! بر تو خرماى تازه مى ريزد.(مریم، آیه ۲۵)
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۰۳ساعت 14:8  توسط خلیل منصوری
|
خوف به معنای ترس یک واکنش فطری انسان نسبت به عامل خطر است؛ وقتی انسان خطری را می بیند به طور فطری بر آن است تا آن را دفع کرده یا رفع نماید. خوف انسان از نیش مار و عقرب یا شمشیر دشمن فطری است و هدایت فطری و الهامی انسان را به این سمت سوق می دهد تا از آن فاصله بگیرد یا آن را دفع و رفع کند. این ترس و خوف برای همگان است، خواه پیامبری باشد و خواه یک انسان معمولی. اما خشیت آن ترسی است که منشاء و خاستگاه اعتقادی دارد؛ از این روست که ترسی عالمانه است. از نظر قرآن، مومنان تنها از خدا خشیت دارند؛ زیرا می دانند که می بایست در برابر عظمت الهی کنارگیری کنند و از خشم و غضب او بهراسند: وَ يَخْشَوْنَهُ وَلاَ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ.(احزاب، آیه 39) از نظر قرآن، بسیاری از مردم این گونه نیستند، بلکه همان طور که خوف نسبت به خطر دارند، در ساحت اعتقادی نیز از اموری چون «املاق» و کاهش رفاه در زندگی خشیت دارند(اسراء، آیه 31)؛ زیرا در محاسبات خویش تنها امور مادی را مبنا قرار می دهند که از نظر آنان عالمانه است؛ در حالی که عاقلانه نیست؛ زیرا اگر عاقل بودند می دانستند فراتر از علل و عوامل و اسباب مادی، خدایی است که مسبب الاسباب است و تاثیر علل و عوامل مادی به مشیت و اذن اوست. بنابراین، وقتی خدا را داخل در محاسبات می کردند، دیگر هیچ خشیتی نسبت به امری یا کسی نداشتند و تنها از خدا خشیت داشتند. پس خشیتی که انسان ها نسبت به غیر خدا دارند، ممکن است، عالمانه باشد، ولی عاقلانه نیست؛ زیرا این علم آنان عالم کاملی نیست و بر مدار و محور عقل حقیقی سامان نیافته است؛ زیرا علمی است بر مدار احساسات و حواس مادی بدون به کارگیری عقل حقیقی که بدان خدا شناخته و عبادت می شود و بهشت و آخرت کسب می شود. پس فرق خوف با خشیت را می بایست در این امر دانست که خوف همانند وجل یک واکنش فطری انسانی و ناظر به خطر حقیقی یا احتمالی است؛ اما خشیت واکنشی نسبت به امر اعتقادی است که تنها می تواند نسبت به خدا واکنش صحیح و نسبت به دیگران واکنش غیر صحیح و باطل باشد. در ضمن نقش علم و عقل در تحقق خشیت بسیار اساسی و مهم است؛ در حالی که در خوف نیازی نیست که انسان نسبت به امری علم و تعقل ورزد، بلکه یک واکنش نسبت به خطری احتمالی یا واقعی است که جان و مال یا مانند آنها در تهدید می کند.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۰۲ساعت 17:5  توسط خلیل منصوری
|
|