|
دوستی می گفت: در شهر قم زندگی می کنم. گرد و خاک و غبارها امانم را بریده اند. آدم وقتی وارد شهر قم می شود، از این همه گرد و غبار در هوا، دلگیر می شود. روزی به خانه رفته بودم. دیدم همسرم در حال شستن حیاط است. حجم آب مصرفی بالا بود و گلی از خاک ایجاد شده بود. به هر حال، از شرّ خاک و گل راحت شدیم. با خود گفتم: آخر این چه شهری است؟! این همه شد شهر؟! همه اش گرد و غبار و هوای گرم و آلوده. مرده شور این شهر را ببرد. شب در رؤیا دیدم که مرده ام و مرا به سوی قبرستانی می برند. قبرستانی مخروبه در ناکجاآباد که نمی دانستم کجاست. قبری را نشانم دادند و گفتند: این هم قبر تو. گفتم: این چه قبری است. من این را نمی خواهم. گفتند: قبری بهتر از این نیست، مگر صبر کنی تا قبری در بالا برایت بکنند. گفتم: برویم ببینم. وقتی به آن سمت رفتیم، دیدم قبرکن ها در حال قبر کندن بودن که قبر فرو ریخت. گفتم: اصلا من اینجا را نمی خواهم. من خودم در قم دو قبر برای خود و همسرم خریده ام. از خواب برخاستم. دانستم که کفر گفتم و کفران کردم و این حقیقت را به من نشان دادند؛ چون قم را دوست ندارم، نقال ها مرا به ناکجاآبادی در برهوت خواهند برد. استغفار و توبه کردم. امید که خدا توبه ام را پذیرفته باشد. در روایات است که فرشتگان نقاله اجساد را جا به جا می کنند، مومنان را به جاهایی چون وادی السلام و کافران را به برهوت در وادی حضرموت یمن. گفتم: خدایا مرا از به برهوت مبر! به نظرم دوستم تنها ظاهر شهر قم را دیده بود و اگر به حقیقت ملکوتی این ملک زمینی توجه می کرد، می دید که شهر قم به عنوان «عشّ آل محمد» صلی الله علیه و آله و سلم، شهری از نور و تکه ای از بهشت و دری از درهای بهشت اخروی است؛ امام رضا (ع) درباره اهمیت شهر قم و مقام ساکنان آن فرموده اند: إِنَّ لِلْجَنَّةِ ثَمَانِيَةَ أَبْوَابٍ وَ وَاحِدٌ مِنْهَا لِأَهْلِ قُمَّ وَ هُمْ خِيَارُ شِيعَتِنَا مِنْ بَيْنِ سَائِرِ الْبِلَادِ خَمَّرَ اللَّهُ تَعَالَى وَلَايَتَنَا فِي طِينَتِهِمْ؛ بهشت هشت در دارد، یکی از این درها برای اهل قم است که در میان شهرهای دیگر بهترین شیعیان ما هستند که خدا تعای ولایت ما را با طینت آنان آمیخته است.(بحارالأنوار، ج 57 ، ص 216، حدیث 39) امام صادق (ع) فرمود: سَلَامُ اللَّهِ عَلَى أَهْلِ قُمَّ يَسْقِي اللَّهُ بِلَادَهُمُ الْغَيْثَ وَ يُنْزِلُ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْبَرَكَاتِ وَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ هُمْ أَهْلُ رُكُوعٍ وَ سُجُودٍ وَ قِيَامٍ وَ قُعُودٍ هُمُ الْفُقَهَاءُ الْعُلَمَاءُ الْفُهَمَاءُ هُمْ أَهْلُ الدِّرَايَةِ وَ الرِّوَايَةِ وَ حُسْنِ الْعِبَادَةِ؛ درود خدا بر اهل قم ،خداوند شهر شان را از باران سیراب کند و برکات خود را بر آنان نازل فرماید و گناهان آنان را به حسنات مبدل سازد زیرا اهل رکوع و سجود و قیام و قعود (عبادت) هستند. آنان فقیه و دانشمندانی فهیم اند که اهل روایت و درایت (فهم) حدیث نیز هستند.(بحارالأنوار ، ج 57 ، ص 217، حدیث 46)
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۲۲ساعت 14:46  توسط خلیل منصوری
|
شاید مفیدترین و دسترس ترین چیز در عالم که مغفول همگان است، خورشید باشد. باید درباره خورشید گفت: خورشید را یک عمر کم تر دیده بودم از بس که او را در برابر دیده بودم. بسیاری مردم به داشته هایی خویش بی اعتنا هستند تا جایی که مرغ همسایه همیشه غاز است. از این روست که حسرت داشته های دیگران را دارند و از داشته های بسیار خویش غافل است؛ البته هماره «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.» ما انسان ها تا وقتی چیزی را از دست نداده باشیم، قدر و ارزش آن را نمی دانیم و نمی شناسیم اما وقتی از دست بدهیم تازه متوجه ارزشمندی از دست داده ها شده و بر از دست داشتن آن اندوهگین می شویم و در رثای آن مرثیه سرایی می کنیم. شاید شما از کسانی باشید که عزیزی را دست داده باشید که امروز در حسرت آن اندوهگین؛ ولی پرسش این است که چرا نمی خواهیم به دور و برخویش نگاه کنیم و بر داشته های خویش ارج و ارزش گذاریم. بسیاری از مردم در روز قیامت وقتی با این واقعیت رو به رو می شوند که هر که هرچه دارد از دنیا با خودش آورده است، افسوس می خورند که چرا کوتاهی و تفریط کرده و وقت به بیهودگی گذرانده و چیزی برای آخرت نیاورده اند.(انعام، آیه 31) شگفت این که اهل علم و علمای ربانی در میان اهل و خویشان خویش غریب هستند و کسی قدر و منزلت آنان نداند و نشناسد؛ اما وقتی پرده کنار رفت، به این فکر می افتند که خدا آنان را برگرداند تا از آنان به عنوان رسولان الهی پیروی کنند.(ابراهیم، آیه 44) بسیاری از مردم در دام ظاهر امر می افتند و داوری و قضاوت خویش را براساس آن قرار می دهند؛ این افراد به ویژه همسران و فرزندان و خویشان می گویند: وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ لَوْلَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيرًا ؛ و گفتند: اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟! چرا فرشته اى به سوى او نازل نشده تا همراه وى هشداردهنده باشد؟!(فرقان، آیه ۷) این افراد با همین ظاهر بینی در دامی بزرگ می افتند و توان تحلیل حقایق را از دست داده و در حق عالمان ربانی تفریط(زمر، آیه 54)، بلکه اهانت می کنند و می گویند: قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هَذَا؛ آن زن گفت: چه کسی این خبر را به تو داده است؟!(تحریم، آیه 3) در حالی که این شخص که این خبر را داده، نه تنها به این خبر های درون خانه و غیبت های زنانگی آگاهی دارد، بلکه او کسی است که اخبار غیبی را بیان می کند که درباره صفات خدا، بهشت و دوزخ، گذشته و آینده هستی، عالم آخرت، عالم ذر، عالم فرشتگان و عوالم دیگری غیبی است که هیچ گونه دسترسی برای مردمان جز به وحی الهی نیست. وقتی پیامبری به عظمت رسول الله(ص) که سخن و نطق او وحی الهی است(نجم، آیات 3 و 4) و فعل و کارش، فعل الله (انفال، آیه 17) و به تعلیم الهی از همه هستی از جمله عوالم غیب خبر دارد(جن، آیات 26 و 27)، چطور از مسائل داخل خانه و سخنان زنانگی زنان خبر نداشته باشد.(تحریم، آیه 3) از آیات قرآنی به ویژه آیه 3 سوره تحریم دانسته می شود که در میان زنان پیامبر(ص) زنانی بودند که هیچ ایمانی به عالم غیب بودن پیامبر(ص) به تعلیم الهی نداشتند، وگرنه معنا نداشت که زنی از ایشان بپرسد: قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هَذَا؟! چرا که خدا می فرماید: قَالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ؛ پیامبر گفت: مرا آن داناى علیم خبیر خبر داده است.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۲۲ساعت 11:46  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، برخی از افراد به عنوان امامان و پیشوایان کفر به گناه دعوت نمی کنند، بلکه مستقیم به آتش دوزخ دعوت می کنند؛ یعنی دعوت نامه ای که به دست افراد می دهند، به صراحت دعوت به آتش دوزخ است. بنابراین، ابایی ندارند که بگویند: بفرمایید در آتش دوزخ! خدا در قرآن در باره این امامان می فرماید: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النَّارِ؛ و ما آنان را امامان و پیشوایانی قرار داده ایم که به آتش دعوت می کنند.(قصص، آیه 41) از نظر قرآن کسی چون فرعون که به عبادت شیطان و طاغوت دعوت می کند و آیین و سبک زندگی شیطانی را آموزش می دهد، دعوت به آتش می کند؛ چرا که باطن و حقیقت این دعوت، چیزی جز آتش نیست؛ زیرا از نظر قرآن، حقیقت بندگی شیطان و شیطان پرستی و سبک زندگی شیطانی چیزی جز دعوت به آتش نیست. پس اگر کسی قلب بصیرت و دیده بصیر داشته باشد، آتش را می بیند که از این بندگی و سبک زندگی شعله می کشد. از نظر قرآن، کسانی که از صراط مستقیم عبودیت خدا خارج می شوند، گام به گام در وادی گمراهی به سمت سقوط پیش می روند تا جایی که دیگر قلبی ندارند که بر فطرت الهی حقیقت را ببیند و از آن بهره مند شود؛ بلکه تمامی ابزارها و منابع شناختی و گرایشی خویش را از دست می دهند.(اعراف، آیه 179؛ بقره، آیات 7 تا 15) چنین افرادی در اضلال کیفری به جایی می رسند که خود به عنوان پیشوایان و امامان کفر قرار می گیرند و به صراحت به قبیح ترین، زشت ترین، بدترین و ناپسندترین رفتار چون لواط، خمر، قمار، زنا و مانند آنها دعوت می کنند که حقیقت آن چیزی جز «آتش» نیست.(بقره، آیه 174؛ نساء، آیه 10) پس این افراد مستقیم دعوت به آتش می کنند و پیروان آنان نیز آن را پذیرا شده و از آنان تبعیت می کنند. اینان در دنیا خود را به قباحت و زشتی در آورده اند ؛ از این روست که در قیامت با همان چیزی که در دنیا ساخته شده، محشور می شوند: وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِينَ.(قصص، آیه 42)
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۲۱ساعت 16:48  توسط خلیل منصوری
|
ممکن است گفته شود که چرا معصوم(ع) گناه نمی کند؟ آیا چیزی مانند دستی از غیب از بیرون او را از گناه کردن باز می دارد؟ مراد از «برهان ربه» در آیه 24 سوره یوسف چیست که آن حضرت را از گناه زنا منصرف کرد و باز داشت؟ در پاسخ می بایست گفت که شخص معصوم(ع) وقتی گناه را می بیند، حقیقت گناه را می بیند؛ یعنی برای او مشخص می شود که این رشوه مثلا «آتش دوزخ» است که می خواهد بخورد؛ زیرا مال حرام و «سحت» همان آتش است(بقره، آیه 174؛ نساء، آیه 10)؛ نه این که موجب آتش می شود؛ بلکه خودش عین و حقیقت آتش است؛ چنان که رباخواری چیزی جز تخبط شیطانی، دیوانگی و آشفته سری نیست؛ یعنی وقتی کسی رباخواری می کند، دیوانگی و جنون را در سر خویش وارد می کند(بقره، آیه 275)؛ چنان که گناه غیب، خودش همان گوشت مردار برادر است که می خورد: يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا.(حجرات، آیه 12) علامه طبرسى در شأن نزول آيه شريفه می نويسد: اين آيه از سوره حجرات درباره دو تن از اصحاب رسول خدا (ص) نازل شده است كه از رفيق خود سلمان غيبت كردند. چون او را خدمت پيامبر(ص) فرستادند تا برايشان غذا بياورد، پيامبراكرم (ص) او را نزد اسامة بن زيد كه مسئول [بيت المال] بود فرستاد تا غذا بگيرد. اسامه گفت: چيزى ندارم كه به تو بدهم. هنگامى كه سلمان نزد آن دو برگشت، گفتند: چرا غذا نياوردى؟ گفت: خدمت پيامبر (ص رسيدم، ايشان مرا نزد اسامه فرستاد و او گفت: الان چيزى ندارم، به اين جهت نتوانستم چيزى تهيه كنم. آن دو نفر گفتند: اسامه بخل ورزيد و غذا نداد، و درباره به سلمان گفتند: اگر او را به سراغ چاه «سميحه» بفرستيم آب فروكش خواهد كرد و خشك خواهد شد. آن گاه اين دو نفر راه افتادند تا نزد اسامه بيايند و بررسى كنند كه چرا اسامه به سلمان غذا نداده است. پيامبراكرم (ص) فرمود: «من آثار خوردن گوشت در دهان شما مىبينم». گفتند: ما امروز گوشت نخوردهايم. فرمود: «گوشت سلمان و اسامه را مىخورديد!»، سپس اين آيه نازل شد".( ترجمه تفسیر مجمع البیان،ج23،ص212) در روایتی دیگر است: «قالت عائشة: لا تغتابنّ منكنّ أحدا فإنّي قلت لامرأة مرّة و أنا عند النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ هذه لطويلة الذّيل فقال: الفظي الفظي، فلفظت بضعة من لحم؛ عائشه گفت که هرگز زنی دیگر را غیبت مکنید؛ زیرا یک بار در نزد پیامبر(ص) نسبت به زنی گفتم: «آن دامن بلند است.» حضرت فرمود: بيفكن از دهن خود. پس پاره گوشتى از دهن بیرون انداختم.»(جامع السعادات، ج 2، ص 294؛ محجة البيضاء، ج 5، ص 257) امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید که رشوه همان زهر مار متعفن و بدبوی دهان افعی است که قی کرده و این شخص می خواهد آن را بخورد: كَأَنَّما عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِها.( نهجالبلاغه، خطبه 224) بنابراین، وقتی گفته می شود که معصوم(ع) چرا گناه نمی کند؛ زیرا آن حقیقت هر چیزی را می بیند؟ آیا کسی حاضر است نجاست غائط خود یا دیگری را بخورد و نجاست خواری کند؟ شکی نیست که هیچ عاقل عالمی غائط و بول نمی خورد. پس وقتی گفته می شود که معصوم(ع) گناه نمی کند، زیرا آن حقیقت را می بیند و از آن پرهیز می کند. این که خدا می فرماید: أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ؛ انی که برهان پروردگارش را دید. این چنین ما از او سوء و فحشاء را دور کردیم و منصرف نمودیم.(یوسف، آیه 24) این برهان پروردگار همان نمایاندن حقیقت زنا بود. وقتی حضرت باطن و حقیقت گناه را دید، به طور فطری از آن پرهیز کرد؛ زیرا انسان عاقل هرگز حاضر نیست تا به سوی نجاسات برود و از آن ها بهره گیرد.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۲۰ساعت 17:20  توسط خلیل منصوری
|
بسم الله الرحمن الرحیم گاهی شخص از روی عکسی، نقاشی و نگارگری می کند. این تصویری که کشیده می شود، از روی عکس است که خود تنزل درجه سوم یک حقیقت است. در حقیقت گاه شخص از روی حقیقتی تصویری می کشد و گاه از روی عکسی. از نظر آموزه های وحیانی قرآن، اسمای الهی همان اسم الاسم حقیقتی است؛ یعنی نقاشی از عکس حقیقت الله. به این معنا که ضوء خورشید حقیقت، بر ماه می تابد و و نور ماه جهان را روشن می کند. براین اساس، همه هستی همان تصویر نقاشی از عکسی است که از حقیقت گرفته شده است.(نور، آیه 35) به سخن دیگر، حقیقت وجودی هویت احدیت، در مقام واحدیت به عنوان صفات الله خودنمایی می کند و نور آن صفات الهی عالم هستی را روشن می کند. این بدان معناست که آیات تکوینی همان نشانه ای از نورصفات الهی است که خود بازتاب دهنده حقیقت اوست. از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان با اسمای الهی ارتباط دارد، که همان اسم الاسم یک حقیقت و تنزلات آن است. اسم را به سبب آن که «سمه» و نشانه ای از یک حقیقت است، اسم گفته اند؛ این اسمای حقیقی، نشانه هایی است که انسان از طریق هر یک به نوری می رسد که از آن نور به صفت و اسمی در وسط دست می یابد که آن اسم وسطی انسان را به خدا می رساند؛ گویی شخص وقتی به هستی نگاه می کند، به تصویری نگاه می کند که نقاشی آن را از روی عکس نگاره گری کرده است که آن عکس بیان کننده آن حقیقت خارجی است. پس اگر انسان بخواهد در قالب روان شناسی چهره و زبان اندام و مانند آنها کسی را تفسیر و تحلیل کند، نیاز دارد که به جای نقاشی یا عکس، خود آن شخص را در برابر داشته باشد؛ با این همه، کسانی هستند که نقاشی دقیقی از روی عکسی می کشند که از یک حالت و وضعیت خاص شخصی عکسی برداشته شده است. این چهره نگاری با کلمات و تحلیل و تفسیر شخص، تنها نسبت به وضعیتی است آن که شخص در آن وضعیت خاص و هنگام عکس داشته است؛ زیرا نقاش و نگاره گر، چهره و اندامی را تصویرگری می کند که ملکه و مقوّم آن شخص شده باشد. به سخن دیگر، هر شخصی چه بخواهد یا نخواهد، یک ملکات و مقومات خاصی دارد که بیانگر صفات وجودی اوست. از این صفات وجودی نوری ساطع می شود که بیانگر آن شخص در آن موقعیت و لحظه است که نقاشی یا عکس از او برداشته شده است. در آموزه های قرآنی خدا به «مصور» تعبیر شده است:هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛ اوست خداى خالق نوساز صورتگر كه بهترين نامها و صفات از آن اوست، آنچه در آسمانها و زمين است جمله تسبيح او مى گويند و او عزيز حكيم است.(حشر، آیه ۲۴) از نظر قرآن همان طوری که خدا در رحم تصویرگری می کند: هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ؛ اوست كسى كه شما را آن گونه كه مى خواهد در رحمها صورتگرى مى كند، هيچ معبودى جز آن تواناى حكيم نيست.(آل عمران، آیه ۶) هم چنین هر شخصی در رحم دنیا در حال تصویرگری از شخصیت خویش است که همان ملکات و صفات مقوم ذات او خواهد بود. این تصویرگری در طول عمر ادامه می یابد. این گونه است که «سمه» و نشانه هایی را از خود می سازد که می توان با آن شخص را شناخت و تحلیل و تفسیر کرد. یعنی اگر نشانه شناسان چون باستان شناسان به تفکر و تدبر در وجود شخص بپردازند، از دریچه چهره و اندام و به ویژه چشم که دریچه قلب و حقیقت نفس انسان است می توانند او را تحلیل کرده و ملکات و مقومات صفات او را از نوری که از صفات ملکه و مقوّم ساطع می شود، تشخیص دهند و تحلیل کنند. خدا می فرماید: إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ ؛ به يقين در اين امر براى نشانه شناسان، نشانه هایی است.(حجر، آیه ۷۵) در جایی دیگر می فرماید: سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ؛ علامت ها و نشانه های مشخص آنان بر اثر سجود، در چهره هايشان است.(فتح، آیه 29) پس از نظر قرآن در چهره هر کسی نشانه هایی را می توان یافت که بیانگر اهل سجود است و از آن سجده نوری ساطع می شود که نشانه شناس آن را می ببیند و تشخیص می دهد. نگاهی گذرا به ملکات و مقومات سیما و نشانه های عالمان چنان که گفته شد، هر چهره ای از چهره های انسان به عنوان وجه همان جهت اصلی ظهور و بروز نور صفات جلالی و جمالی (اکرامی) دارای سیما و نشانه های مشخصی است که بیانگر درجه ظهور و بروز آن نور صفات است. بنابراین هر کسی نشان می دهد که از نور چه صفاتی از صفات جلالی و اکرامی خدا بهره برده است؛ چون آن که باقی است همان وجه الله است که در قالب نور صفات و ملکات به عنوان سیما و نشانه خاص در آمده است: وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ ؛ وجه و جهت پروردگار صاحب جلال و اکرام تو تنها باقى خواهد ماند.(الرحمن، آیه ۲۷) در این جا برخی از صفات کمالی عالمان براساس عکس یعنی شرح الاسم بیان می شود که از نور آنان ساطع شده است؛ یعنی آن صفاتی که ملکه یا مقوم شخص شده و نور آن از عکس نیز بیرون می زند و در قالب چهره نگاری بلکه چشم نگاری بیان می شود:
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۲۰ساعت 11:42  توسط خلیل منصوری
|
بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، پیامبر(ص) دارای عصمت مطلق است. این عصمت مطلق است که او را معیاری برای حق قرار می دهد تا جایی که اطاعت ایشان عین اطاعت الهی قرار می گیرد(انفال، آیات 1 و 20 و 46؛ مجادله، آیه 13) و آن حضرت(ص) می توان به عنوان «اسوه حسنه» را معرفی گردد.(احزاب، آیه 21) از نظر قرآن، حضرت ابراهیم(ع) به سبب « لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ»(هود، آیه 75؛ توبه، آیه 114) نسبت به سرپرست کافرش وعده استغفار می دهد، و از آن جایی که چنین چیزی در شریعت مجاز نیست که برای کافران استغفار کرد، خدا ایشان را در همه چیز جز همین یک مورد اسوه حسنه نمی داند.(ممتحنه، آیه 4) بنابراین، اسوه حسنه تنها کسی است که همه امورش مطابق حق باشد و هیچ گونه ظلم و باطلی در او راه نیابد و از عصمت مطلق و کامل برخوردار باشد. از سوی دیگر، هر گونه احتمال خطا، اشتباه، سهو، نسیان، غفلت، جهل و مانند آنها در شخصی که در مقام پیامبری قرار می گیرد و می خواهد اسوه حسنه باشد، به دور از عقل و عقلانیت است؛ زیرا اگر احتمال این امور برود، نمی توان به او اعتماد کرد. از این روست که خدا در قرآن بیان می کند که پیامبر(ص) در در عصمت کامل و تمام قرار دارد. پس هیچ سخنی جز سخن حق تعالی و خدا نگوید(نجم، آیات 3 و 4)، و هیچ کاری جز کار خدا نکند(انفال، آیه 17) و در خیال و قلبش جز خدا نباشد و نبیند(حج، آیه 52؛ نجم، آیه 11)، از همین روست که معصوم مطلق بوده(احزاب، آیه 33) و می تواند معیار حق باشد و اسوه حسنه الهی(احزاب، آیه 21) که طاعتش عین طاعت خدا و محبت به او عین محبت به خدا است.(انفال، آیات 1 و 20؛ آل عمران، آیات 31 و 32) بر این اساس حتی اگر اخبار و روایاتی وارد شده باشد که بر خلاف این حکم قطعی قرآنی باشد، می بایست به حکم «فاضربوه علی الجدار» عمل کرد و آن را بر دیوار کوبید و نادیده گرفت؛ چرا که ما احتمال این امور را جایز نمی دانیم؛ زیرا با عصمت کامل و اسوه حسنه بودن و معیار حق بودن در تضاد است. جالب این است که برخی برای توجیه اعمال خلاف نه تنها احتمال آن را می دهند تا این گونه عصمت پیامبر(ص) را مخدوش یا محدود سازند، بلکه ایشان را در سطح خلفای ناحق پایین آورند و بگویند که پیامبر(ص) خطا کرده و پذیرفته است؛ بنابراین، خلفای صدر اسلام نیز می توانند خطا کنند. در حقیقت نه تنها از احتمال خطا در پیامبر(ص) سخن می گویند، بلکه از وقوع آن نیز سخن می گویند. از جمله این موارد می توان به خطای پیامبر(ص) در امر «تأبیر نخل یا همان لقاح نخل و خرما»(صحیح مسلم ، طبع 1994م، حدیث شماره 4357) و زدن شخصی با چوبدستی و حلالیت جویی در زمان احتضار اشاره کرد که از موارد جعلی بسیاری است که بر خلاف عصمت مطلق وکامل پیامبر(ص) به شکل ظاهرا اخلاقی و مانند آن جعل شده است. در این حالی این که احادیث شروط صحت حدیث را ندارند که شامل موارد زیر است: مطابقت یا عدم مخالفت با كتاب خدا؛ موافقت یا عدم مخالفت با سنت قطعي؛ موافقت یا عدم مخالفت با دلايل عقلي؛ عدم مخالفت با آنچه امامیه بر آن اجماع و اتفاق كردهاند؛ با مسلمات تاریخی مخالف نباشد؛ با هدف و مقصد شارع مخالف نباشد؛ برخلاف سیره و رفتار و گفتار عقلا نباشد؛ مبالغة در موضوعهاي بىاهمیت و كوچك، اضطراب در معنا و غلطهای فاحش ادبی نداشته باشد. بنابراین، داستان های جعلی را نمی بایست پذیرفته حتی اگر به ظاهر دارای سند صحیح باشد، و در کتب معتبر آمده باشد؛ زیرا لازم است بر اساس فقه الحدیث و درایه الحدیث و مانند آنها بررسی محتوایی انجام شود. جالب این که حدیثی چون «داستان سوادة بن قیس که در میان جمع برخاست و گفت: در روز بازگشت از طائف خواستید با ترکه بر بدن مرکب بزنید و خواسته یا ناخواسته بر بدن برهنه او اصابت کرد. پس رسول خدا دستور داد آن ترکه را به دست او دادند و لباس خود را کنار زد تا قصاص کند...» نمی تواند با اصول محکم قرآنی مطابقت داشته باشد، هر چند که در کتبی مشهور و از سوی رجال به نام از تشیع و تسنن نقل شده باشد و نامی هایی چون شیخ صدوق در امالی(۶۳۵-۶۳۴) و ابن شهر آشوب در مناقب(ج ۱، ص ۲۳۵) و فتال نیشابوری در روضة الواعظین(ج۱، ص ۷۳) آورده و بحار الانوار(ج۲۲، ص ۵۰۹-۵۰۸) و مستدرک الوسائل(ج۱۸، ص۲۸۷) و جامع احادیث شیعه(ج۳۱، ص ۹۴) و الدر النظیم فی مناقب الائمة الهامیم(ص ۱۹۳) و تسلیة المُجالس(ج۱، ص ۲۳۲) و منهاج البراعه(ج ۱۲، ص ۲۳۳) آن را بیان کرده باشند؛ زیرا این حدیث با این امر «متواتر» یا صحیح نمی شود؛ چرا که بنای آنان جمع آوری احادیث بدون بررسی سندی یا محتوایی بوده است. بر این اساس، نقل حدیث به معنای پذیرش آن نیست. شگفت این که در کتب اصلی چهار گانه شیعه از این حدیث خبری نیست. به هر حال، اگر حدیثی و روایتی با اصول قرآنی مطابق نداشته بلکه به صراحت مخالفت داشته باشد، کنار گذاشته می شود حتی اگر از نظر سندی قوی و متواتر و صحیح باشد. باید توجه داشت پیامبری که متوجه چوبدستی یا ترکه و تازیانه اش نباشد که به کجا می زند، نمی توان به او اعتماد کرد که سخنی را به خطا نگوید؛ زیرا ممکن است بی توجه و خطایی سخنی بگوید و به خدا نسبتی دهد یا شیطان او فریب دهد و سخنی را به زبانش جاری کند و ... چنین پیامبری غیر قابل اعتماد است و نمی تواند به قول و فعل و تقریرش اعتماد کرد و بر اساس آن عمل نمود. اگر یک بار اتفاق افتد یا احتمال نیست که دوباره اتفاق افتد. جایز الخطا جایز الخطا است و غیر قابل مهار ومدیریت و. این ریشه بی اعتمادی به ایشان خواهد بود. معاذالله از این احادیث جعلی و نسبت های ناروا به نام اخلاق مداری و مانند آنها.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۱۲ساعت 11:53  توسط خلیل منصوری
|
از حضرت امام جعفر صادق(ع) و او از پدران بزرگوارش، از رسول خدا(ص) روايت نمود كه فرمود: در شب معراج كه به سوي آسمان مي رفتم جبرئيل مرا بر كتف راستش نشانده بود، در زمين جبل، بقعه اي ديدم از مشك خوش بوتر و از زعفران خوشرنگتر، ناگاه ديدم پيرمردي كلاه درازي بر سر دارد، به جبرئيل گفتم: اين بقعه چيست؟ گفت: جايگاه شيعيان تو و شيعيان وصي تو علي(ع) است. گفتم: اين پيرمرد كيست؟ جبرئيل گفت: شيطان است. گفتم: از ايشان چه مي خواهد؟ جبرئيل گفت: مي خواهد تا آنان را از دوستي و ولايت وصي تو اميرالمؤمنين علي(ع) باز دارد و به نافرماني و گناه دعوتشان كند. گفتم: اي جبرئيل، مرا به آن مكان ببر، با حركتي كه سريعتر از برق بود مرا به آنها رسانيده. گفتم(يا ملعون قم) يعني اي ملعون برخيز و برو در اموال و اولاد و زنان دشمنان ايشان شركت كن. زيرا به راستي تو را بر شيعيان من و شيعيان علي(ع) سلطنتي نيست.( علل الشرایع ؛ ج 2 ، ص 572) دوستی می گفت درباره جمکران به قرآن مراجعه کردم این آیه آمد: قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ؛ گفت: از این بهشت بیرون رو! چرا که رانده و سنگسار شده ای.(حجر، آیه 34) باید یادآور شد که براساس روایت پیامبر(ص) قم دری از درهای بهشت است: «ثُمَّ سَبَقَ الَیها قُمْ فَزَینَها بِالْعَرَبَ وَفَتَحَ الَیهِ باباً مِنْ ابْوابِ الْجَنَّةِ؛ سپس قم ولایت آن حضرت را پذیرفت و خداوند آن را به گروهی از اعراب صالح و شیعیان خالص زینت بخشید، و دری از درهای بهشت را به سوی قم باز کرد»( بحارالانوار، ج 60، ص 212، ح 21؛ و نیز نگاه کنید: بحارالانوار، ج 60، ص 216، ح 39؛ ص 215، ح 33)
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۰۸ساعت 16:14  توسط خلیل منصوری
|
یکی از آموزه های قرآنی که می توان گفت شاهدی بر قانون جذب است؛ گرایش انسان های خوب به خوبی و خوبان و گرایش انسان های بد به سوی بدی و بدان است؛ خدا می فرماید: الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ أُولَئِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ؛ زنان پليد براى مردان پليدند و مردان پليد براى زنان پليد و زنان پاك براى مردان پاكند و مردان پاك براى زنان پاك اينان از آنچه در باره ايشان مى گويند بر كنارند براى آنان آمرزش و روزى نيكو خواهد بود.(نور، آیه ۲۶) هم چنین بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، مردم طیب و پاک نهاد به غذای طیب و حلال گرایش دارند، و مردمان خبیث و بدنهاد به غذاهای حرام و ناپاک چون خمر و خنزیر گرایش دارند. بنابراین، وقتی خدا فرمان می دهد که خوبان به خوبی و خوبان گرایش یابند، این در حقیقت ارشادی است به گرایش باطنی آنان؛ زیرا آنان به الهام باطنی و فطری خویش به حق و خیر و نیکی گرایش دارند و از باطل و شر و بدی گریزش دارند؛ در برابر بدان به بدی و بدان گرایش دارند و از خوبی و خیر و حق گریزش.(شمس، آیات 7 تا 10) امیرمومنان امام علی(علیه السلام ) می فرماید: کلُ شَیءٍ یمِیلُ إِلَى جِنْسِه؛ هر چیزى به جنس خود میل دارد.( تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، آمدی ، ص 423) هم چنین آن حضرت (ع) می فرماید: کلُّ امْرِئٍ یمِیلُ إِلَى مِثْلِهِ؛ هر مردى یا آدمى به سوی مثل خودش میل میکند.(همان) بر همین اساس در ضرب المثل آمده است: الجنس الی الجنس یمیل؛ هم جنس به یک دیگر میل و گرایش دارند. امیرمومنان امام علی(ع) در جایی دیگر می فرماید: لَا یصْحَبُ الْأَبْرَارَ إِلَّا نُظَرَاؤُهُم؛ انسان نیکوکار جز با نظیران و امثال خویش مصاحبت نمی کنند.(همان) آن حضرت(ع) هم چنین می فرماید: لَا یوَادُّ الْأَشْرَارَ إِلَّا أَشْبَاهُهُمْ؛ اشرار و بدان جز با افراد شبیه خویش دوستی و ابراز علاقه و محبت نمی کنند.(همان) یکی از دوستان می گفت: برایم این پرسش مطرح است که چگونه مردان و زنان هم فکر و هم روحیه یک دیگر را پیدا می کنند؟ گویی یک دیگر را بو می کشند. وقتی وارد مسجدی یا محفل و مجلسی می شویم، می بیینم که دو نفر پس از مدتی کوتاهی یک دیگر را پیدا می کنند و هم نشین می شوند. آن دیگری می گفت: یکی از بستگان و خویشان معتاد به مواد مخدر بود. برای نخستین بار وارد شهری غریب شد. زمانی بود که همه از گفتن تریاک وحشتناک داشتند؛ گویی زمان آیت الله خلخالی بود. این شخص به شدت معتاد بود و بدون تریاک نمی توانست مهار خودش را داشته باشد. ساعتی بیرون رفت و با خوشحالی بازگشت و گفت: پیدا کردم. مولوی می گوید: کبوتر با کبوتر ، باز با باز کند هم جنس با هم جنس پرواز. پس گریزش و گرایش افراد به کسی یا چیزی مبتنی بر گرایش ها و گریزش های باطنی اوست؛ چرا که هر کسی مناسب با فطرت خویش گرایش و گریزش دارد. این همان چیزی است که از آن به مناسبات و تناسبات و مناسخت یاد می شود.(مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین علیه السلام ، حافظ برسی، ص 244) به این معنا که اگر میان دو چیز مناسبت و مناسختی نباشد، ارتباط تحقق نمی یابد. البته گاه برای تحقق این مناسبت و مناسخت لازم می آید طرفی تنزل یابد و طرفی دیگر تصاعد تا نوعی مناسخت و مناسبت ایجاد شود؛ چنان که این امر میان تنزلات الهی با تصاعد نبوی با عروج و معراج حاصل شد(نجم، آیات 8 و 9)؛ و میان مورچه و سلیمان یا هدهد و سلیمان تحقق یافت.(نمل، آیات 18 و 20)
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۰۶ساعت 16:29  توسط خلیل منصوری
|
انسان در تاریکی جهل عقلی و جهل علمی همانند کوری است که راه نمی داند و چاه نمی شناسد. این گونه است که در بیراهه و گمراهی می افتد و در چاه جهالت به هلاکت. اما هنگامی که از نور علم بهره مند شود، این نور الهی او را به سوی مقصود در مقصد هدایت کند و همانند چراغی راه را بر او در تاریکی فتنه ها بنمایاند. بی گمان هیچ علمی همانند علم الهی نیست که در از طریق وحی به انسان می رسد؛ زیرا این علم الهی مواردی را به انسان نشان می دهد که از راه های دیگر قابل دانستن نیست.(بقره، آیات 129 و 151؛ آل عمران، آیه 164) بنابراین، نور علم وحی بسیار تابان و فراگیر و بی مانند است و انسان می تواند در میان مردم «مشی» و راه و روشی را در پیش گیرد که او را به سعادت برساند: أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ؛ آيا كسى كه مرده دل بود و زنده اش گردانيديم و براى او نورى پديد آورديم تا در پرتو آن در ميان مردم راه برود؛ چون كسى است كه گويى گرفتار در تاريكيهاست و از آن بيرون آمدنى نيست. اين گونه براى كافران آنچه انجام مى دادند، زينت داده شده است.(انعام، آیه ۱۲۲) از نظر آموزه های وحیانی قرآن، کسی که از علم نوری الهی بهره مند نیست، هیچ نوری ندارد؛ زیرا منبع نور همان الله است. این نور الله است که همه هستی را به معنای واقعی کلمه روشن کرده است؛ زیرا همه هستی چیزی جز نور الله نیست.(نور، آیه 35) پس اگر کسی فاقد نور الله باشد، هیچ نوری ندارد: وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ.(نور، آیه 40) برخی از مردم به سبب آن که هم از نور هستی بخش نخستین سود برده اند و هم از نور علم الهی که به وحی به دلهای آنان تابیده شده، مصداق « نُورٌ عَلَى نُورٍ» هستند.(نور، آیه 35) چنین اشخاصی هر گاه به میدان عمل در می آیند با بهره گیری از تمام ظرفیت نوری خویش ، درست و راست وارد می شوند و با همان راستی و درستی خارج شده و به مقصود در مقصد می رسند. البته باید توجه داشت که علم زمانی کارآیی دارد که از نور علم برای عمل استفاده شود؛ زیرا در این صورت است که نور علم کارآیی خود را نشان می دهد و عمل صالح انتخابی در پرتو نور علم الله موجب رفعت و رستگاری انسان می شود.(فاطر، آیه 10؛ مجادله ، آیه 11) اما کسی که نور علم الهی را به کار نبرد، و در مقام عمل بر نیاید، این علم نوری خود حجاب اکبر می شود و او را به هلاکت می افکند؛ چنان که فرعونیان این گونه با همه بصائر برخاسته از معجزات الهی و نورانیت آن، به سبب ظلم و علو از آن بهره نگرفته و به انکار پرداخته و هلاکت شدند.(نمل، آیه 14) بنابراین، انسان می بایست مراقب باشد تا علم او بلای جانش نشود: لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَكُمْ جَهْلاً وَ يَقِينَكُمْ شَكّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَيَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا؛ علم خود را جهل و يقين خود را شك مپنداريد. چون دانستيد، عمل كنيد و چون يقين كرديد، پاى پيش نهيد.(نهج البلاغه، حکمت 274)
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۰۵ساعت 16:53  توسط خلیل منصوری
|
از نظر آموزه های وحیانی قرآن، برخی چیزها انسان را رسوا می کند و آبروی آدمی را می ریزد یا پته ای آدمی بر باد می دهد. از نظر قرآن، برخی از اموالی که انسان کسب می کند، این گونه آبرو بر و رسواگر است که از آن ها به عنوان «سُحت» یاد می کند. سحت در اصل به پی از گوشت یا جدا کردن پوست از گوشت است. وقتی علفخواری چون بز و گوسفند و گاو، به نهالی نرم و نازک حمله می کند و پوست تنه اش را می کند و می خورد، این حالتی که به نهال دست می دهد، «سحت» است؛ یعنی پوستش را کنده و ازاله کرده است. بر همین اساس، به برکه ای که آبش را از دست بدهد و تنها زمین خشک باقی بماند، می گویند: سَحَتَ البَرَكَةَ : أذْهَبَهَا؛ هم چنین به سر تراشیده که دیگر موی باقی نماند، می گویند: سَحَتَ رَأْسَهُ: اِسْتَأْصَلَهُ حَلْقاً. در فرهنگ قرآنی، «سُحت» به هر مالی گفته می شود که از راه حرام کسب شده باشد: اكتسب المالَ الحرامَ وما خبُث وقبُح من المكاسب؛ زیرا چنین مالی حرام مانند پوست کنی است که آبروی شخص را می برد و او را رسوا می کند: خدا درباره منافقان و اهل کتاب نیز می فرماید: سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ؛ پذيرا و شنواى دروغ هستند ، و بسيار سحت و مال حرام مى خورند.(مائده،آیه 42) از نظر قرآن بسیاری از اهل کتاب و منافقون، گرفتار چنین حرام خواری رسواگر و آبروبر است که ریشه آنان را می کَند و آنان را خشک می کُند: وَتَرَى كَثِيرًا مِنْهُمْ يُسَارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ؛ و بسيارى از آنان را مى بينى كه در گناه و تعدى و سحت و حرامخوارى خود شتاب مى كنند؛ واقعا چه اعمال بدى انجام مى دادند.(مائده، آیه ۶۲) از نظر قرآن چنین کاری بس خطرناک است؛ بنابراین خدا از ربانیون و احبار می خواهد تا مردمان را از چنین حرام خواری باز دارند که رسوا کننده و آبرو ریز است و موجبات استیصال و ریشه کنی آنان می شود: لَوْلَا يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَصْنَعُونَ؛ چرا ربانیون و دانشمندان آنان را از گفتار گناه آلود و «سحت» حرامخوارگيشان باز نمى دارند؟ راستى چه بد است آنچه انجام مى دادند.(مائده، آیه ۶۳) از نظر قرآن، هر گونه افترایی به خدا این گونه است؛ خواه این شخص با این افترا پولی را در بیاورد یا بخواهد دینی بسازد؛ از همین رو در جایی دیگر می گوید: قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَكُمْ لَا تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ كَذِبًا فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذَابٍ وَقَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى؛ موسى به فرعونیان گفت: واى بر شما به خدا دروغ مبنديد كه شما را به عذابى سخت پوست شما را می کند و ریشه شما را از جا می آورد و به هلاكت می رساند و هر كه دروغ بندد نوميد مى گردد و به هدفش نمی رسد.(طه، آیه ۶۱)
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۰۴ساعت 16:1  توسط خلیل منصوری
|
|