یکی از مهم ترین و اصلی ترین، بلکه نخستین ابتلائات الهی، ابتلاء به شرور و بدی ها است؛ خدا می فرماید: وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً؛ شما را با شر و خیر به شکل آمیخته می آزماییم و ابتلاء می سازیم.(انبیاء، آیه 35)

از همین روست که بسیاری از مردم به مصیبت و بیماری و فقر آزموده می شوند؛ چنان که امیرمومنان امام علی(ع) از بیماری خویش به عنوان ابتلاء به شر یاد می کند. امام صادق(ع) روایت می کند: قالَ الصّادِقُ عليه السلام: مَرِضَ اَميرُالمؤمِنينَ عليه السلامفَعادَهُ قَوْمٌ فَقالُوا لَهُ: كَيْفَ اَصْبَحْتَ يا اَميرَالمُؤمِنينَ؟ فَقالَ: اَصْبَحْتُ بِشَرٍّ. فَقالُوا لَهُ: سُبْحانَ اللّهِ هذا كَلامُ مِثْلِكَ؟ فَقالَ: يَقُولُ اللّهِ تَعالى «وَ نَبْلُو كُمْ بِالْخَيْرِ وَ الشَّرِّ فِتْنَةً وَ اِلَيْنا تُرْجَعُونَ » فَالْخَيْرُ: اَلصِّحَةُ وُالْغِنا، وَ الشَرُّ: اَلْمَرَضُ وَالْفَقْرُ، اِبْتِلاءً وَ اِخْتِبارا؛ اميرمؤمنان عليه السلام مريض شد، گروهى از او عيادت كردند، به او گفتند: اى اميرمؤمنان چطورى؟ چه طور صبح كردى؟ فرمود: به بـدى صـبح كردم، آنان گفـتند: سبـحان اللّه آيا اين سخن امثـال شماست؟ فرمود: خداوند (در قرآن) مى فرمايد: «ما شما را با خوبى و بدى به عـنوان آزمـايش گرفـتار مى كنيم و شما بسوى ما بر مى گرديد» پس خوبى عبارت است از سلامتى و بى نيازى و بدى عـبارتست از بيمارى و نيازمـندى كه هر دو آزمـايش و امتحـان است. (بحارالأنوار، ج 81، ص 209)

خدا در قرآن بیان می کند که از روش های الهی برای ابتلاء این است که شرایط را برای «گناه» کردن آماده می کند تا ببیند شخص مومن و مسلمان تا چه اندازه بهره مند از تقوای الهی است و خویش را از گناه حفظ می کند و حدود الهی را نادیده نمی گیرد. خدا در فرمانی چنین می فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ؛ ای کسانی که ایمان آوردید صید را در هنگامی که مُحرم هستید نکشید.(مائده، آیه 95)

اما شرایط را به گونه ای فراهم می آورد تا امکان شکار به سادگی فراهم آید تا معلوم شود چه کسی بر اساس آن عمل می کند و چه کسی خلاف آن: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَرِمَاحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخَافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ ؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد خدا شما را به چيزى از شكار كه در دسترس شما و نيزه ‏هاى شما باشد خواهد آزمود تا معلوم دارد چه كسى در نهان از او مى‏ ترسد. پس هر كس بعد از آن تجاوز كند براى او عذابى دردناك خواهد بود. (مائده، آیه ۹۴)

این گونه است که همان طوری که شکار را نزدیک حاجیان می کند تا آنان را بیازماید؛ یعنی حیوانات و جانوران را به سوی حاجی می کشاند؛ زیرا زمام امور همه چیز به دست اوست(هود، آیه 56)، هم چنین زنان و مردان را در شرایطی قرار می دهد که به گناه بیافتند؛ یعنی همان طوری که صید و شکار را به نزدیک تیر و کمان و دستهای حاجیان نزدیک می کند تا ببیند آن را شکار می کنند یا نه؟ هم چنین شرایط را برای گناه فراهم می آورد تا معلوم شود شخص مدعی اسلام و ایمان تا چه اندازه ایمان دارد و آیا از حدود الهی می گذرد یا تقوا می ورزد؟

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۸/۲۵ساعت 16:55  توسط خلیل منصوری  | 

بسیاری از مردم از تنگنای اقتصادی ناله و فریاد دارند و خواهان دستگشایی در این زمینه هستند. خدا در قرآن راهکارهایی برای گشایش اقتصادی داده است که یکی از آن ها صدقه از داشته ها است؛ یعنی هر کسی هر چه دارد به مقداری آن را انفاق کرده و در راه خدا صدقه دهد. از جمله خدا در قرآن می فرماید: لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا ؛ بر توانگر است كه از دارايى خود انفاق و هزينه كند؛ و هر كه روزى او تنگ باشد، بايد از آنچه خدا به او داده انفاق و خرج كند. خدا هيچ كس را جز به قدر آنچه به او داده است تكليف نمى ‏كند. خدا به زودى پس از دشوارى، آسانى فراهم مى ‏كند. (طلاق، آیه ۷)

هر چند که این آیه درباره چگونگی انفاقات مالی و هزینه کردن مال نسبت به واجبات نفقه است؛ ولی یک معنا عامی دارد که هر کسی اگر از آن چه دارد انفاق کند، از حالت عسر و تنگنا به حالت یسر و آسانی می رسد.

از همین روست که امیرمومنان امام علی(ع) می فرماید: إذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَةِ؛ هر گاه در تنگنا  و کمبود به ویژه تغذیه افتادید به صدقه با خدا تجارت کنید.( نهج‌البلاغه‌، حكمت 258)

املاق از ملق به معنای خورشت غذا است؛ یعنی کسی که خورشت ندارد و از رفاه برخوردار نیست، می بایست از همان داشته هایش با صدقه به تجارت بپردازد تا این گونه به سود و بهره ای برسد که وضعیت اقتصادی او را بهبود بخشد و به رفاه برسد. ملتی که می خواهد به رفاه و آسایش برسد و از تنگناهای اقتصادی برهد می بایست اهل تجارت به صدقه و انفاقات در راه خدا باشد.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۸/۲۴ساعت 16:10  توسط خلیل منصوری  | 

تکوین ناظر به سنت های الهی در خلقت است؛ زیرا خدا انسان یا دیگر آفریده ها را بر اساس مقدراتی خلق کرده که می بایست در آن مسیر به کمال تعیین شده خویش برسند. از نظر قرآن، هر موجودی بر اساس حکمت و مشیت الهی بهره مند از هدایت های فطری و تکوینی و خلقی است.(طه، آیه 50)

اما هدایت تشریعی، هدایتی است که افزون بر هدایت فطری تکوینی برای کسانی خواهد بود که بر اساس هدایت الهی تکوینی رفتار و عمل کرده اند و بر خلاف فطرت نرفته اند. این گونه است که بهره مند از هدایتی می شود که در قالب وحی به انسان می شود.(بقره، آیات 2 و 3 و 38)

از نظر قرآن، انسان هدایت تکوینی را که فطری است، تبدیل نمی کند، بلکه آن را دفن و دسیسه می کند(شمس، آیات 7 تا 10)؛ پس اختیاری نسبت به هدایت تکوینی ندارد تا آن را بپذیرد یا نپذیرد؛ بلکه تنها آن را در خودش دفن و دسیسه می کند؛ اما می تواند هدایت تشریعی را بپذیرد یا نپذیرد که البته با عدم پذیرش آن می بایست از پیامدهای عدم پذیرش یعنی غضب در دنیا و آخرت و آتش دوزخ آن بپذیرد.

هم چنین از نظر قرآن، کسی که هدایت های تکوینی و تشریعی را در خود با ایمان بروز دهد، از یک هدایت تکوینی ثانوی به عنوان هدایت پاداشی بهره مند می شود که همان نور الهی است که در جان آدمی روشن می شود که او را در دو سرا هدایت و راهنمایی می کند.(تغابن، آیه 11؛ انعام، آیه 122؛ حدید، آیه 13)

البته باید توجه داشت که بهره مندی از هدایت تکوینی پاداشی تنها در گرو ایمان نیست، بلکه ایمان همراه با عمل صالح و حسنات است.

هم چنین بهره مندی از آثار اخروی ایمان و عمل صالح به آن است که حسنات را انسان به صحنه آخرت بیاورد و در میان راه نابود و احباط نکند؛ چنان که خدا می فرماید: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ؛ هر کسی حسنه ای را با خود بیاورد.(انعام، آیه 160)

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۸/۱۹ساعت 15:31  توسط خلیل منصوری  | 

انسان وقتی به کاری اقدام می کند، باید از دو منظر دارای «إذن» باشد؛ یعنی هم مأذون تکوینی و هم مأذون تشریعی باشد.

إذن تکوینی به معنای ایجاد قوت و قدرت در چیزی است تا بتواند با آن قوت تصمیم گیری کرده و آن را انجام دهد. به عنوان نمونه دست انسان کاره ای نیست، بلکه آن که همه کاره است، نفس انسانی است. این حرکت دست و انجام کارها به اذن تکوینی نفس انجام می گیرد و دست خود به خود کاره ای نیست و هیچ قوت و قدرتی ندارد.

در عالم هستی نیز هر کاری که انجام می شود می بایست اذن تکوینی الهی باشد؛ یعنی قوت و قدرت را خدا به چیزی می دهد تا آن کاری را انجام دهد. بر همین اساس، وقتی پیامبران از جمله حضرت عیسی(ع) می فرماید: وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ؛ و به اذن خدا نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مى ‏بخشم و مردگان را زنده مى‏ گردانم.(آل عمران، آیه 49) مراد و منظورش همان اذن تکوینی است؛ زیرا اذن تشریعی در این امور نقشی ندارد.

کسی که مأذون به إذن تکوینی است، همه هویت او به دست صاحب إذن است؛ زیرا مثلا دست کاره ای نیست؛ هم چنین پیامبران مأذون در کاری، خودشان کاره ای نیستند؛ زیرا قبض و بسط و فعل و ترک کار همان خدایی است که به پیامبری إذن تکوینی می دهد؛ برای همین هیچ پیامبری نمی تواند خودش معجزه ای بیاورد، بلکه آن را می آورد که ماذون است؛ از همین روست که پیامبر(ص) در پاسخ پیشنهادهای قریش برای آورده معجزه ها می فرماید: قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً؛ بگو پاک و منزه است پروردگارم، من جز بشر رسول نیستم(اسراء، آیه 93)؛ یعنی من رسولم و منتظر اذن تکوینی الهي‌ام.

البته درخواست ها و پیشنهادهای کافران و مشرکان در اعجاز یکسان نیست؛ زیرا برخی درخواست غیر معقولی چون آمدن خدا و رویت او را داشتند و خدا پاسخ داد سبحان ربی، برخی دیگر سخن معقولی داشتند، ولی پیامبر(ص) به اذن تکوینی ماذون نبود که مثلا هم چون فرشتگان ترقی کند یا معجزه ای بی اذن الهی بیاورد؛ زیرا در اذن تکوینی، حقیقتا ماذون مانند دست کاره ای نیست، بلکه خدا همه کاره است، چنان که در بدن ، نفس همه کاره است.

اما اذن تشریعی به معنای این است که انسان مأذون به تصرف در مال خویش یا ماذون به تصرف در مال دیگری با اذن دیگری و طیب خاطر اوست.(عوالي اللئالي، ج 1، ص 222)

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۸/۱۴ساعت 16:16  توسط خلیل منصوری  | 

حرکت فطری انسان به سوی خدا و لقاء الله است. خدا می فرماید: یَا أیّهَا الإنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ؛ ای انسان به راستی که تو به سوی پروردگارت در حرکت خاص و سنگین هستی تا به ملاقاتش برسی.(انشقاق، آیه 6)

البته همه انسان ها با مرگ به لقاء الله می رسند، ولی لقاء الله برای همه در یک سطح نیست؛ زیرا برخی با جلال الهی مواجه می شود و برخی با جمال الهی. هم چنین این گونه نیست که همگی به لقاء الله در سطح «قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَي» برسند که نزدیک مقام قرب انسان و مصداق اتم و اکمل آن پیامبر(ص) است.(نجم، آیات 8 و 9)

قرآن از افرادی که در حال احتضار و در حال انتقال به عالم برزخ هستند، نقل می کند که خواهان بازگشت به دنیا هستند و می گویند: رَبِّ ارْجِعُونِ؛ پروردگارم مرا برگردان!(مومنون، آیه 99) آنان بارها این خواسته را تکرار می کنند؛ زیرا اینان وقتی به لقاء الله رسیدند، می بینند که از آن حقیقت بسیار دور هستند و می بایست با بازگشت به دنیا آن را اصلاح کنند و خود را به آن حقیقت نزدیک سازند و تقرب جویند.

از نظر قرآن، هر کسی در دنیا بر اساس معرفت و محبت خویش یعنی علم و عمل به خدا تقرب مجوید؛ البته این خدا جلوه های بسیاری دارد. سطوح تجلیات الهی که مقام فعل الله است، بسیار متفاوت است؛ چرا که خدا با آن که با همه هستی از جمله انسان است: هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ؛ او با شما هر جا باشید(حدید، آیه 4) ولی برای هر کسی چنان تجلی می کند که او در آن سطح قرار دارد. البته این تجلیات در سطوح گوناگون به سبب همان «صمدیت» الهی است که همه چیز را پر کرده است و جای خالی و «جوف» نگذاشته است. این گونه است که خدا «الدَّانِي فِي عُلُوِّهِ وَ الْعَالِي فِي دُنُوِّهِ؛ پایین در بلندی و بلند در پایین است.»( صحيفه سجاديه، دعاي 47)

پس افراد عادی در هنگام مرگ با سطحی از خدا مواجه می شوند و به لقاء او می رسند که سطح معرفتی و قربی آنان است. برخی خدا را در مقام «هو الضارّ و النافع و الشافع و القابض» می یابند و با او ملاقات می کنند؛ برخی دیگر نیز در سطح «الله» یا «هو» به ملاقات پروردگارشان می روند. هر کسی پروردگار خودش را می بیند که با آن انس گرفته است و او را در همان سطح ربوبیت کرده و پرورانده است.

پس کسی که با اوصاف جزیی خدا در جلال یا جمال یعنی با آن اسماء هزارگانه جوشن کبیر ارتباط یافته در همان سطح به ملاقات «ربه» می رود و کسی دیگر چون پیامبر(ص) در مقام «عبده» در ساحت «قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَي» به ملاقات پروردگارش می رود. بنابراين هر كسی همان عندالاحتضار به لقاي پروردگارش می رسد.

حال پرسشی که مطرح است این است که آیا در حرکت انسان همان طوری که در دنیا بوده، در عالم برزخ نیز ادامه می یابد و انسان بعد الموت نیز آن حرکت را ادامه می دهد یا نه؟

گفته شد که انسان هنگام احتضار در عالم برزخ به ملاقات پروردگار و رب خویش می رود و با آن ملاقات می کند. کسانی که به ملاقات پروردگار خویش در سطح نازل یا متوسط نایل شده اند، آیا می توانند به مراحل بالاتر بروند و این حرکت را در دو جهت جمال یا جلال ادامه دهند؟

مشکل از آن جا پیش می آید که حرکت نیازمند ماده است و در عالم برزخ ماده نیست؛ پس لزوما دیگر حرکتی نخواهد بود.

در پاسخ باید گفت که در عالم برزخ حرکت ادامه می یابد؛ زیرا آن چه که از امیرمومنان (ع) از رسول الله(ص) نقل کرده که ایشان فرمود: «الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ؛ امروز در دنیا عمل است و حساب نیست و فردا در قیامت حساب است و عمل نیست»(نهج البلاغه، خطبه 42)، درباره قیامت  وپس از آن است، نه مربوط به عالم برزخ؛ زیرا آیات و روایات بسیاری است که ثابت می کند که نه تنها رشد علمی در برزخ است بلکه رشد عملی نیز انجام می شود و انسان در عالم برزخ نوعی از رشد علمی و عملی را تجربه می کند؛ زیرا عالم برزخ خصوصیاتی از دنیا و آخرت را با خود دارد. بر اساس خصوصیات دنیوی رشد علمی و عملی وجود دارد؛ و بر اساس خصوصیات اخروی این حرکت نمی تواند همانند دنیا باشد، بلکه بسیار کند و بطیء است.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان دارای دو دسته از اعمال مستقیم و غیر مستقیم است؛ تعبیر قرآنی «ما قدمت و اخرت»(انفطار، آیه 5) یا «مقدم و آثار»(یس، آیه 12) است؛ زیرا هر عملی آثاری دارد که تا آن آثار عمل در دنیا هست، شخص ثواب و عقاب عمل خویش را می برد؛ اگر سنت خوبی گذاشت از آن بهره مند است و اگر بد کرد و سنت بدی به جا گذاشت، گرفتار آثار آن در برزخ می شود. پس با مرگ هر انسانی هر چند که محدودیتی برای عمل اوست، ولی دست عمل او در باقیات صالحات یا باقیات طالحات بسته نیست و شخص ازآن بهره مند شده و رشد علمی و عملی خود را در عالم برزخ ادامه می دهد.

البته باید توجه داشت که در عالم برزخ شخص مرده از نظر علمی به معرفت تمام دست می یابد و حتی به کمالات علمی می رسد؛ چرا که پرده ها کنار می رود و کشف الغطاء رخ می دهد(ق، آیه 22) اما این گونه نیست که هر کسی جهلش به علم تبدیل شد، فسق او به عدل تبدیل شود؛ زیرا دایره عمل نسبت به دنیا بسته تر است؛ پس شخص تنها در جهاتی که از قبل در دنیا سنگ بنای آن را گذاشته به کمال می رسد؛ شری که بنا گذاشته بیش تر می شود یا خیری که گذاشته در وی تقویت می شود. این کم و زیاد شدن صفتی که در دنیا در خود ایجاد کرده در برزخ نیز ادامه می یابد؛ البته چون ماده در آن عالم برزخ نیست، خود شخصی نمی تواند کمالی جدید را ایجاد کند، بلکه تنها صورت کمالی که داشته را می تواند تکمیل کند و به تمامیت برساند و این نیز به سبب باقیات صالحات یا باقیات طالحات خودش است.

در دنیا می توانست به سادگی عقد الذهن را به عقد القلب تبدیل کند و باوری علمی خویش را به باور عملی برساند و گِره قضیه را به گِره قلب تبدیل نماید؛ اما در برزخ و آخرت چنین چیزی ممکن نیست، مگر در دنیا این گره را هر چند ضعیف زده باشد.

پس آن چه که مرده در عالم برزخ دریافت می کند همان محصولات کار خویش در دنیا است. پس آنچه را ما در دنیا از خيرات به اموات نثار مي‌كنيم و به آنها مي‌رسد ، محصول كار خودش است؛ لذا اگر كسی در دنیا به شکل ضعیف نیز این عقد ایمان را در دلش ایجاد نکرده و گامی آغازین در کمالی را برنداشت و مثلا در صف مؤمنين نبود، هر چه انسان برایش طلب مغفرت بكند به او نمي‌رسد؛ زیرا خدا می فرماید: «آثَارَهُمْ»(یس، آیه 12) و شکی نیست آثار هر كسي كاری است که او زمان حيات خودش انجام داده است.

به هر حال، تکامل در عالم برزخ نیز وجود دارد، هر چند که ماده دنیوی نیست، ولی ماده مثالی و برزخی است. این ماده برزخی همانند ماده ای است که در رویا انسان دارد. با این که بدن جسدانی در رختخواب است، انسان با بدن مثالی و برزخی خویش در رویا در حال سفر به جاهای گوناگون است. پس انسان در عالم برزخ با بدن مثالی خویش در حال حرکت است، هر چند که این از نظر دانایی و معرفتی خیلی راحت رشد می کند، ولی در حوزه عملی سخت و دشوارتر است.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۸/۱۴ساعت 13:20  توسط خلیل منصوری  | 

یکی از مقامات عرفانی پیامبر(ص) و معصومان(ع) این است که آنان عین الله، ید الله ، لسان الله و جنب الله هستند. خدا در قرآن می فرماید: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى؛ شما دشمنان را نمی کشید، ولی خدا آنان را می کشد و تو هر گاه تیر می اندازی تو تیر نمی اندازی بلکه خدا تیر می اندازد.(انفال، آیه 17)

در روایات نیز امیرمومنان امام علی(ع) خود را «عین الله و ید الله و جنب الله» معرفی می کند.(التوحيد، الصدوق، ص165.)

در این مقام که در اصطلاح عرفانی از آن به «قرب الفرائض» یاد می شود، خدا کارهایش را از مجاری بنده انجام می دهد؛ در حقیقت بنده مجاری ادارکی و تحریکی خدا می شود؛ یعنی انسان آن اندازه تقرّب به خدا یابد تا مجاري ادراكي و تحريكي خدا در او ظهور كند و انسان او لسان الله، عين الله و سمع الله بشود. این گونه خشم بنده همان خشم خدا می شود؛ زیرا بنده مظهر خدا است و آن حقیقت الهی در بنده ظهور می یابد؛ چنان که خدا می فرماید: فَلَمَّا آسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ ؛ و چون متاسف شدیم آنان ما را به خشم درآوردند از آنان انتقام گرفتيم و همه آنان را غرق كرديم. (زخرف، آیه ۵۵) در این آیه تاسف حضرت موسی(ع) عین تاسف و خشم خدا دانسته شده است.

البته باید توجه داشت که انسان قبل از این که به این مقام برسد، می بایست به مقام «قرب النوافل» برسد؛ یعنی کاری کند که خدا کارهایش را به عهده گیرد و در حقیقت خدا مجاری ادراکی و تحریکی بنده اش را به عهده می گیرد. در روایات صحیح السند و صحیح الدلاله آمده است: كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و لسانه الذي ينطق به و يده التي يبطش بها؛ من شنوایی او می شوم که بدان می شنود و بینایی او می شوم که بدان می بیند و زبان او می شوم که بدان سخن می گوید و دستش می شوم که بدان می گیرد.( الكافي، ج2، ص352)

ممکن است گفته شود که قرب نوافل برای عموم بندگان به عقل سلیم و نقل معتبر اثبات شده است؛ اما قرب فرائض برای عموم نیست؛ بلکه تنها برای معصومان (ع) است و دیگران به این مقام به عنوان مقربان راه ندارند؛ زیرا دلیل عقلی و نقلی معتبر نداریم.

اما به نظر می رسد که یک روش برای اثبات قرب الفرائض برای غیر معصومان(ع) وجود دارد که آن بهره گیری از روش جدلی است که می گوید:«تعرف الاشیاء باضدادها؛ شناخت چیزها با اضداد آن است.»(نگاه کنید: نهج البلاغه، حکمت 235  در وصف عاقل با توصیف جاهل و بسنده کردن به آن)

این روش هر چند برهانی نیست و نمی توان حقیقت چیز را به تمام کمال نشان دهد؛ ولی می تواند ابعادی از حقیقت را به نمایش گذارد. از آن جایی که قرب و بعد در تضاد هم هستند، با شناخت بُعد می توان از قرب نیز آگاهی یافت. پس کسی که در مسیر «بُعد» از خدا قرار گرفته و به دامن ولایت ابلیس،سقوط کرده ، نشانه هایی دارد که از آن می توان فهمید کسی که به قرب رسیده چگونه است. در روایت است که انسان در هنگام سقوط و دوری از خدا به جایی می رسد که عین الشیطان و ید الشیطان و لسان الشیطان می شود، پس می توان از این جا نتیجه گرفت که انسان در جهت «قرب» الی الله نیز می تواند به ید الله و عین الله برسد. امیرمومنان (ع) در باره سقوط انسان در نهج البلاغه می فرماید: فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ؛ شیطان به چشم انسانهایی که تحت ولایت گرفته می نگرد و به زبان ایشان سخن می گوید.( نهج‌البلاغه، خطبه 7)

در جایی دیگر نیز می فرماید: «نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَي لِسَانِكَ؛ شیطان به زبانت سخن گفت و دمید.»( نهج‌البلاغه، خطبه 193.)

البته اگر ما نتوانیم قرب فرائض را با دلیل معتبر عقلی یا نقلی اثبات کنیم، ولی می توانیم امکان آن را بپذیریم و بگویم که چنین قربی نیز ممکن است؛ هر چند که دلیل عقلی برهانی یا دلیل نقلی معتبر نیافتیم؛ ولی دلیل جدلی عقلی داریم؛ زیرا امام علی(ع) می فرماید که انسان در جهت بُعد از خدا تا جایی سقوط می کند که انسان چشم و گوش و زبان شیطان می شود.

به هر حال، می توان گفت: 1. قرب نوافل عقلا و نقلا ثابت شده است؛ 2. قرب فرائض عقلی و نقلی در سطح قرب نوافل ثابت نشده است؛ هر چند که دلایل چندی بر آن است که از جمله روایات صدوق در توحید است. البته ممکن است گفته شود که این امر ممکن است برای آن ذوات و کلمات تامات الهی باشد و دیگران بدان مقام راه نداشته باشند؛ ولی با این همه می توان گفت که دلیل جدلی بر قرب فرائض برای عموم مردم داریم؛ زیرا اگر بنده ممکن است در سقوط و بعد از خدا، چشم و گوش شیطان شود؛ ممکن است در قرب الهی عین الله و سمع  الله شود. پس دلیل جدلی «امکان» آن را برای عموم بندگان اثبات می کند؛ هر چند که دلیل و حجت قطعی نیست.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۸/۱۰ساعت 14:32  توسط خلیل منصوری  | 

یکی از اصطلاحات عرفانی، مقام فنا است؛ به این معنا که شخص سالک در سیر و سلوک عرفانی خویش پس از طی منازل و مقامات، به منزلی می رسد که دیگر خودش را نمی بیند، بلکه تنها «باقی» را که خدا باشد، می بیند. بنابراین در مقام فنا، فانی دیگر خودبین نیست، بلکه خدا بین است.

البته در مقام فنا، فانی و باقی وجود دارد؛ زیرا یک طرف که انسان است، فانی و طرف دیگر که خداست، باقی است؛ حتی اگر شخص فانی، آگاه به فنای خود نباشد که هست، ولی این بدان معنا نیست که اتحاد به شکل وحدت مطلق رخ می دهد. حتی اگر چنین چیزی اتفاق بیافتد، این فانی ، باقی به بقای باقی است؛ پس دیگر فانی نیست، بلکه هر چه هست همان باقی است.

برخی در بیان مقامات پیامبر(ص) به این نکته توجه داده اند که ایشان در مقام فنا بودند. پس اگر ایشان در مقام فنا بودند، خدا وقتی وحی می فرستاد، این پیامبر(ص) در مقام فنا بود که کلمات و الفاظ قرآن را مثلا می گوید و خدا تنها محتوا را وحی کرده است.

باید توجه داشت که وقتی شخص در مقام فنا باشد، دیگر فانی معنا ندارد که کاره ای باشد، بلکه همه کاره همان باقی است؛ چرا که وقتی كسي به مقام فنا رسيد، همه چيز را فاني در اوصاف و  اسماي حسناي خدا مي‌كند. در این مقام فنا، دیگر فانی حرفي ندارد، بلکه او فقط گوشِ محض است؛ زیرا اگر فانی از خود حرف یا اراده‌ یا علمي داشته باشد، ديگر او در مقام فنا نيست؛ زیرا در مقام فنا حرف و اراده و علم و تعليم و تزكيه همه به دست آن باقي انجام می شود نه فاني. پس اگر وجود مبارك پيامبر به مقام فنا برسد و بخواهد كلامي را بگويد او ديگر با فنا سازگار نيست. نتیجه آن که اگر پیامبر(ص) به مقام فنا نرسيد كه حرفِ او حرف خدا نيست، و اگر به مقام فنا رسيد كه دیگر خودش حرفي ندارد. در جريان منصور حلاج هم گفته اند :

كاسه ي منصور خالي بود، پر آوازه گَشت***ورنه در ميخانه ي وحدت كسي هوشيار نيست.

علت این است که اگر كسي به مقام فنا رسيد، دیگر در آن قدرت حرفی ندارد و  احدي به خود اجازه سخن نمي‌دهد؛ چرا که در آن مقام دیگر سخن و اراده و فعل مقدورش نيست. پس قرآن همان طوری که محتوای آن از خداست، لفظش نیز برای خدا است، نه این که پیامبر(ص) محتوا را از خدا گرفته و لفظ ساخته و پرداخته اش باشد. خدا به صراحت در قرآن كريم بیان می کند که قرآن به تمام کمال براي خداست؛ زیرا فرمود: «قَدْ جَاءَكُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ؛ به تحقیق از سوی خدا برای شما نور و کتاب مبین آمده است.»(مائده، آیه 15)

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۸/۰۷ساعت 16:6  توسط خلیل منصوری  |