تبليغاتX
سماموس
در مورد مسائل اعتقادی ، اجتماعی، سیاسی و ادبی
در بيمارستان مردي را بيهوش کرده و با چاقوي جراحي شکمش را شکافته و بخشي از امحاء و احشاءي درونش را بيرون کشيده و برخي را بريده دورانداخته اند. با اين همه مرد، هيچ احساس درد و رنجي نمي کند. تنها پس از پايان عمل جراحي است که آهسته آهسته چشم باز مي کند و اندک اندک درد را در درون خويش مي يابد تا جايي که اگر داروهاي بي حسي نباشد به گريه و فغان مي افتد.
ما در زندگي اين گونه هستيم. هر دم خود را زير تيغ جراحي اعمال خويش مي بريم. بخشي را مي بريم و بخشي را اضافه مي کنيم. از آن جايي که تنها بخش مادي و زميني آن را مي بينيم ، دردي اگر داشته باشيم محدود به غم و غصه و يا شادي و سرور است. اما چون چشم برزخي و ملکوتي ما به ده ها حجاب و پرده طبيعت و اعمال زشت بسته است ، آثار جراحي ها را در جان و روحمان احساس نمي کنيم. زماني که از اين دنيا رخت بستيم، در آن زمان استکه به حکم" لترون " دوزخ اعمال و آتش درون را مي بينم که در جانم فرزوان است. اين تفسير اعمال و کارهاي ماست که قرآن آن را در آيات بسياري ترسيم کرده و به تصوير کشيده است.
اين تصوير قرآن از کارهايمان، بدان معناست که ما هر کاري مي کنيم، در همين زمان انجام دادن، آثار آن را در جان و وجود خويش داريم ، ولي آن را احساس و ادراک نمي کنيم. بنابراين تاخير زماني وجود ندارد بلکه تاخير در شهود و ادراک ماست که وجود دارد و نمي گذارد تا آن چه شده ايم را ببنيم. هر گامي که برمي داريم برزخ و قيامت خويش را آباد و يا نابود مي کنيم.
مشکل ما انسان ها آن است که مانند مردي که براي جراحي بيهوش شده است آثار کارها و شکافته شدن ها را احساس و ادراک نمي کنيم نه آن که پس از مرگ آن ها به وجود مي آيند و تاخير زماني دارند. هنگامه مرگ و قيامت هنگامه هوش آمدن ماست. پس چه بهتر که اکنون هوشيار و
بيدار باشيم و خود را به حجاب و پرده هاي گناه و طبيعت هوي و هوس ها بيهوش نکنيم تا بدانيم چه مي کنيم و چه آثاري بر کارهاي ما بار مي شود. اگر گناهي کرده ايم بتوانيم آتشي که در حال حاضر درون جان و روح ما را مي سوزاند ببينم و به استغفار و توبه آن را خاموش سازيم؛ چه هنگام هوش آمدن در پس مرگ و قيامت بسيار دير است و هر آن چه با جراحي اعمال خويش بر سر خود آورده ايم همان را خواهيم ديد و نداي " ارجعوني لعلي اعمل عملا صالحا ؛ بازم گردانيد تا شايد کارهاي نيک انجام دهم ، به " کلا؛ هرگز" ، پاسخ نشويم.
+ نوشته شده در  87/09/26ساعت 18:33  توسط خلیل منصوری  | 

مستندات علمی و باستان شناسی
منطقه" نویبه" در عربستان برای تمام پیروان مذاهب الهی و بخصوص پیروان حضرت موسی (ع) مکان مقدسی میباشد .

 

این منطقه همانجایی است که حضرت موسی (ع) و پیروانش بعد از گذشتن از دریای سرخ و نجات از دست فرعون و همراهانش , محل سکونت او و یارانش شد . امروزه مردمان سایر کشورها با مذاهب مختلف از قبیل مسلمان و مسیحی و یهودی به این مکان می ایند تا یادگار ان دوران را بچشم ببینند . مکانی که هنوز هم میتوان خشم الهی را در انجا احساس کرد . ستونی که یاران حضرت موسی (ع) به دستور او ساختند (این ستون را امروز با نام کلومن یا یادگار موسی کلیم میشناسند )

تا یادگار عذاب و رحمت الهی - برای نسل امروز باشد – شاید همین احساس باعث شد تا " رونی وایت " از خود بپرسد ایا براستی عذابی در کار بوده است؟! در اطراف او یک ستون و خرابه های باقی مانده از روزگاران بسیار دور قرار داشت – و روبروی او دریای قرار گرفته بود با نام دریای سرخ ... ایا این دریا از وسط به دو نیم شده بود تا یکی از عزیزترین بندگان خدا به همراه یارانش از میانش بگذرند!! و سپس فرعون و لشکریان با یکی از وحشتناکترین عذابهای پروردگار روبرو شوند.؟!! ( و اترک الــبحر رهوا" انهم جند مغرقون و دریا را به ارامی ترک کن انها لشکری هستند که غرق خواهند شد . 25 / دخان) همین سئوال باعث شد تا یکی از سخترین و پیچیدترین عملیات باستان شناسی توسط " رونی وایت " و یارانش اغاز شود .

در بین محققان و اندیشمندانی " رونی وایت " چهره شناخته شده ای میباشد .. اولین کار تحقیقاتی او جستجو برای یافتن نشانه های از کشتی حضرت نوح (ع) بود . او موفق شد....


او موفق شد مدارک و مستنداتی را که قبل از او بصورت پراکنده منتشر شده بود را بصورت کتابی کامل منتشر کند . ایا او می توانست نشانه های از عذاب الهی را که دشمنان حضرت موسی (ع) گرفتار ان شده بودند را بیابد.؟! این عملیات تنها یک عملیات باستان شناسی نبود – بلکه معبری بود به عمق حقیقت تاریخ ... " وایت " برای تعیه بودجه این کار عظیم نیاز به یک حامی مالی قوی و یک تیم زبده از محققین سایر علوم و رشته های دیگر داشت . کارشناسان موزه لور پاریس این کار را یک کار نشدنی و یک تلاش بیهوده می دانستند – زیرا وایت تصمیم داشت دریای سرخ را وجب به وجب جستجو کند و پیدا کردن اثار یک چنین پدیده ای انهم در عمق دریا و با گذشت چیزی حدود 3500 سال تقریبا" یک کار محال بنظر میرسید . عاقبت یک میلیادر سعودی بنام "محمد سلیمان "حاضر شد بودجه این عملیات گسترده را تقبول کند . محققین و دانشمندانی از کشور فرانسه – المان – امریکا حاضر شدن وایت را در این راه همراهی کنند . ابتدا باید مشخص می شد که حضرت موسی (ع) و یارانش از کجا به راه افتاده اند و کدام فرعون مغضوب پروردگار شده است .. کوچکترین مدرک میتوانست انها را به سر منزل اصلی برساند .. همانگونه که در بالا عنوان شد منطقه" نویبه" در عربستان اخرین ایستگاه حضرت موسی (ع) و یارانش بوده است . یک مورخ یونانی اشاره کوتاهی به این واقعه عظیم کرده است . او میگوید : حضرت موسی (ع) و یارانش از شمال منطقه جیزه (هیلیوپولیس ) براه افتاده و بعد از گذشتن از کوه ها و بیابانهای سینا خود را به منطقه ای (هایروت ) نزدیک به ابهای خلیج عقبه رسانده اند - مورخ یونانی - اینجا را محل غرق شدن لشگریان فرعون می داند . روایت دیگر که توسط مورخان مصری بعد از گذشت 1800 سال بعد از ان واقعه نگارش شده است ,حکایت از ان دارد که حضرت موسی (ع) از منطقه نزدیک جیزه حرکت کرده و بعد از گذشتن از رودخانه سینا ( امروزه این رودخانه را با نام خلیج سوئز میشناسیم ) وارد منطقه بنام الطور در صحرای سینا شده و سپس خود را به نزدیکی خلیج عقبه امروزی رسانده و بعد از گذشتن از ان در " نویبه " سکنا گزیدن . بررسی چنین منطقه ای با چنین ابعادی که شامل دو منطقه دریایی میشود تقریبا" یک کار غیر ممکن بنظر می رسد . " رونی وایت " در کتابش میگوید : بعد از کسب اجازه مسئولین مصری و عربستان سعودی بیش از 3000 پرواز بر روی منطقه انجام شد, اما هیچ نشان قابل اعتمادی بدست نیامد . " روسی پترسون " یکی از همراهان " وایت " با ابزار الات پیشرفته تمام ساحل عقبه را چه در مرز مصر و چه در مرز سعودی با وسواس زیاد مورد کتکاش قرار داد. . تیم دیگری تاریخ مصر باستان را مطالعه میکردند . انها میخواستند بدانند کدام فرعون مورد غضب پروردگار یکتا قرار گرفته بود .

‏ ﴿ 77 ﴾ طه : جزء 16 
و در حقیقت به موسى وحى کردیم که :بندگانم را شبانه ببر، و راهى خشک در دریا براى آنان باز کن که نه از فرارسیدن[ دشمن ]بترسى و نه[ از غرق شدن ]بیمناک باشى.
نقشه های که توسط ماهواره ها تعیه شده بود – به تیم تحقیقاتی " رونی وایت " جان تازه ای بخشید . در این تصاویر نقطه ای در خلیج عقبه که به دریای سرخ منتهی می شد وجود داشت که عمق ان نسبت به مکانهای دیگر کمتر بود –

          

   

 ایا حضرت موسی (ع) و یارانش از این منطقه عبور کرده بودند.؟ ایا فرعون و لشکریانش در این مکان به عذاب الهی گرفتار شده بودند.؟! این سئوالاتی بود که " رونی وایت " و تیم همراهش را لحظه ای ارام نمی گذاشت . چهار غواص با ملیتهای گوناگون کار اکتشاف دریایی را به سرپرستی " جاناتان گری " به عهده داشتند . اولین غوص در امتداد مرزهای ساحلی سینا انجام شد , " جاناتان گری " میگوید : کار بسیار سخت و طاقت فرسائی بود – کار باستان شناسی انهم در زیر اب انسان را خیلی زود خسته می کند – اما همه ما سختی کار را میدانستیم – گاهی باید ماسه ها را تا عمق 5 متری کنار میزدیم – گاهی باید صخره ای را جابجا میکردیم .. کار زیر آب به دلیل شرایط متفاوت بسیار سخت و طاقت‌فرساست و بویژه این که در چنین کاوشهایی باید نهایت ظرافت و دقت را نیز در نظر داشت. برای این منظور گروههای فنی و علمی زیادی باید با یکدیگر همکاری میکردند . بعد از گذشت 6 ماه اولین نشانه ظاهر شد . یکی از غواصان مرجان عجیبی را در عمق اب مشاهده کرده بود, ان مرجان در واقع چرخ ارابه ای بود که افسران بلندپایه مصری اجازه سوار شدن بر ان را داشتند .

بلافاصله پمپ های تخلیه ماسه کار لایروبی را اغاز کردند . اخبار این اکتشاف خیلی زود به مقامات سعودی رسید و منطقه بسرعت در محاصره ماموران امنیتی قرار گرفت . " رونی وایت " میگوید : بعد از 34 روز من هم لباس غواصی بتن کردم و همراه غواصان به زیر اب رفتم . باور کردنی نبود – چرخهای ارابه ها – سپرهای نظامی و وسایلی که بخاطره شرایط محیطی فرم خود را از دست داده بودند . غواصان توانسته بودند مقداری استخوان اسب و همچنین استخوان انسانی را از عمق دریا بالا بیاورند . نام " رونی وایت " و همراهانش برای همیشه در تاریخ ثبت شده بود .. انها توانسته بودند مدارکی از یک عذاب الهی را برای نسل امروز جمع اوری کنند .
       

       

بازسازی یک فاجعه الهی

بعد از انتشار اخبار محققان مختلفی این فاجعه عظیم را مورد بررسی قرار دادند . نقشه ای از محیط تعیه شد, عمق اب , فاصله بین دو خشکی و محاسبات دیگر به کامپیوتری داده شد .. نتیجه وحشتناکتر از ان بود که انها فکر میکردند . از میان بادها و طوفانها , طوفان "
N.G.S " که در سال 1982 جنوب فلوریدا را مورد حمله قرار داده بود برای این محاسبه در نظر گرفته شده بود . این طوفان از گروه B میباشد که تقریبا" مشابه ان هر سال سواحل امریکا را مورد اماج قرار می دهد . بخاطره کم عمق بودن ان منطقه نسبت به جاهای دیگر و همچنین نزدیکی دو ساحل ... سونامی وحشتناک حاصل میشود .. همانگونه که مستحضر هستید .. امواج وقتی در مکانهای عمق دار اقیانوس شکل میگیرد قدرت انچنانی ندارد .. اما هرچه که به ساحل نزدیک میشود ارتفاع ان افزایش و قدرت تخریب ان بسیار گسترده میشود . مشابه همان سونامی که چند سال کشورهای شرق اسیا را مورد تهاجم گسترده خود قرار داد . پس از نظر علمی هم ان منطقه مناسب ترین مکان برای عذاب الهی بوده است ... تصویر این محاسبه و همچنین شدت تخریب ان در تصویری که برای شما در نظر گرفته شده کاملا" نمایان است .


 



رامسس دوم – فرعونی که مورد غضب پروردگار قرار گرفت .
فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُون
پس امروز نجات میدهیم بدنت را تا باشی برای ایندگان نشانه ای و همانا بسیاری از مردم از نشانه های ما غافلند . 92 – یونس

یکی از سئوالاتی که باستان شناسان و همچنین محققان بدنبال پیدا کردن جوابی برای ان هستند, فرعونی است که مورد غضب پروردگار یکتا قرار گرفت است . اکثر مورخان اعتقاد دارند " رامسس دوم " فرعون معاصر حضرت موسی (ع) بوده است .

مفسران قران مجید هم بر این عقیده هستند ,شرح حالی که در ایات قران وجود دارد بیشتر از همه با رامسس دوم مطابقت دارد – که در طول مطلب به ان اشاره خواهم کرد . رامسس دوم پادشاهی است که در جنگ جان خود را از دست داده است – متاسفانه کتیبه های و ستون های تاریخی که در وصف پادشاهان حک می شده است اطلاعات زیادی در این زمینه به ما نمیدهد, برای مردم و بخصوص وارثان تاج و تخت این لکه ننگی بوده که در تاریخ از خدایشان به عنوان یک شکست خورده یاد شود . در اینکه مومیایی رامسس دوم فاقد زخم یا جراحات ناشی از جنگ باشد- شکی وجود ندارد .. و همین ادعا میتواند نشانی از غرق شدن این فرعون به امر پروردگار باشد . " رامسس کبیر یا رامسس دوم " در سن 22 سالگی به فرمانروائی مصر میرسد و تا سن 92 سالگی مناطق بسیاری را با جنگ و خونریزی تصرف می کند . او کشورگشائی بسیاری در فلسطین – لبنان – سوریه – ترکیه داشته است و بخاطره خراجهای که از حکام دیگر ولایات میگرفته- ثروت بیشماری را جمع اوری می کند . در کتیبه های بجامانده از رامسس دوم به عنوان پروردگار و خداوند بی همتا یاد شده است . مجسمه غولپیکر او امروزه بازدیدکنندگان بسیاری را مجذوب خود کرده است.

 

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت 17:45  توسط خلیل منصوری  | 

انسان موجودي با هدف خاص و حكمت آفريده شده است. دست كم دو هدفي كه با يك ديگر همپوشاني دارند مورد تاكيد قرآن است كه عبوديت و ربوبيت خلافتي است. به اين معنا كه هدف از آفرينش انسان در آيه 45 سوره ذاريات عبوديت و در آيه 30 سوره بقره خلافت ربوبي دانسته شده است. انسان در عبوديت است كه به مقام خلافت ربوبي دست مي يابد. از اين روست كه هر دم از دم زندگي وي ارزشي و مهم است. خداوند در سوره والعصر به زمان سوگند و قسم مي خورد و انسان را در حالت خسران و زيان دايمي و هميشگي نشان مي دهد مگر آن كه ايمان آورده و كارهاي نيك انجام داده و ديگران را به اين سوي حق و ايمان وصبر دعوت كند.

در حقيقت انسان با ايمان واقعي و كارهاي نيك يعني دو بال كار و انديشه است كه مي تواند از خسران و زيان دايمي رهايي يابد و از هر دم زندگي خويش به درستي بهره گيرد و در طريقت عبوديت به مقام كمالي ربوبي دست يابد و خلافت ربوبي خداوندي بر هستي را به عهده گيرد.

از اين روست كه هر دم از دم هاي زندگي مهم و تاثير گذار است و هر گونه ولگردي و بي هدفي زيستن مورد نكوهش آيات وحياني خداوندي است.

در حديث قدسي كه خطاب به حضرت موسي (ع) وارد شده است ضمن سفارش به توجه به پاكي نفس و خودسازي و هم نشين با شب و نماز شب به چند مساله اساسي در حوزه عمل اجتماعي توجه مي دهد كه ازجمله آن ها پرهيز از لجاجت و ولگردي است. لجاجت سخناني و رفتاري است كه براي محكوم كردن ديگري از باب جدلي انجام مي شود و پافشاري بر امري است كه نيازي نيست آن اندازه بر آن اصرار و پافشاري شود. چنان كه خنده بي جهت و بدون شگفتي و تعجب امري زشت دانسته شده است.

مساله ديگر ولگردي است كه بيانگر رفتاري بي هدف است. ازاين روست كه از آن پرهيز داده شده است. خداوند به حضرت موسي (ع) مي فرمايد: يا موسي اياك واللجاجة و لاتكن من المشائين في غير حاجة و لاتضحك في غير عجب.

وبگردي در عصر ما يكي از كارهاي لغوي است كه انجام مي شود. اين همانند ولگردي است كه رفتاري بدون در نظر گرفتن مشخص انجام مي شود. هر چند كه وبگردي همانند ولگردي مي تواند گاهي انسان را با امور جالب مواجه كند، ولي به عنوان امري لغو زمان بسياري را از آدمي مي گيرد كه همان خسران زماني و زيان اساسي است.

بسيار از مردم وقت را طلا مي دانند، در حالي كه طلا و زر هر اندازه كه باشد قابل بازگشت و به دست آوردن است ولي زماني وقتي گذشت به هيچ وجه قابل بازيابي مجدد نيست و نمي توان زمان را بازگرداند. اين همان خسران مبين و زيان آشكاري است كه خداوند در موارد بسياري نسبت به آن هشدار مي دهد تا روزي نرسد كه بگويد: ارجعوني لعلي اعمل عملا صالحا؛ مرا برگردانيد تا شايد اين بار كارهاي نيك انجام دهم و عمر را به بيهودگي و لهو و لعب نگذارنم. اما نداي كلا (هرگز ) مي‌ آيد كه زمان رفته را بازگشتي نيست.

پرسه زدن بي مقصد و مقصود در وبگردي همان اندازه عمر تلف كردن است كه در خيابان و كوي و برزن است. انسان ولگرد و پرسه زن در حقيقت با گام برداشتن در محيط بيروني نوعي تفريح و ورزش بدني انجام مي دهد ولي وبگرد آن چنان محو صحفه نمايش كوچك مي شود كه وقتي سر بلند كرد مي بيند كه ساعت ها از وقت و عمرش بيهوده گذشته است و دست خالي است و تنها خستگي و چشم درد و كمر درد و هزاران بيماري را براي خود با وبگردي خريده است.

خداوند بيامرزد كسي كه قدر خود شناخت و از مرز خويش تجاوز نكند و بيهوده عمر خويش را به هيچ نفروشد.

 

+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 16:52  توسط خلیل منصوری  | 

آن چه در پی می آید شرح دعای سیفی یا حرز یمانی است که آیت الله حسنعلی نخودکی اصفهانی است :

بسم الله الرحمن الرحيم اللهم انى احمدك و انت للحمد اهل على ما اختصصتنى به من مواهب الرغائب و اوصلت الى من فضائل الصنايع (1) چون هر موجودى در ابتداى وجود خصائصى دارد كه آن خصائص مختص اوست و در ديگرى يافت نمى شود، لذا ابتدا پروردگار را بر نعمى كه از خصائص مختص به خود اوست ستوده است و چون انسان ، قبل از وجود، به هيچ وجه من الوجوده شايسته هيچگونه لطفى از سوى خداوند نيست لذا اين نعمتها را به مواهب تعبير كرده است زيرا كه هبه دادن بلاعوض را گويند. نعمت وجود نيز چون در ابتدا بلاعوض بود از آن به مواهب تعبير شده است و به مضمون كل حزب بما لديهم فرحون (2)، چون رغبت انسان به امور خاصه خودش بيش از رغبت او به امور مشترك است ، لهذا از آن نعمتهاى اختصاصى به رغائب تعبير است كه توحيد انسان به وسيله آنها كامل مى شود، لذا بعد از ان نعمتهاى اختصاصى رسيدن به فضائل صنايع حق را كه وجود انبياء باشد شكر گفته است و چون بعد از متابعت انبياء، انسان داراى ملكات حسنه مى شود. لهذا زان ، پس ‍ شكر ملكات حسنه را به جاى آورده است و از آنرو كه بر آن ملكات مالكيت و سلطنت و ولايت دارد به ا وليتنى (3) تعبير فرموده است ، و چون صفات حميده از مواهب رحمن است و نه حاصل كسب انسان ، لذا از اين معنى به من احسانك الى (4) تعبير فرموده است ، و پس از آنكه انسان داراى صفات حميده شد وجود اين صبات سبب حسن گمان و ظن او مى شود.

لذا فرمود: و بواءتنى به من مظنة الصدق (5)يا مظنة العدل كه هر دو يكى است و انلتنى به من مننك الواصله الى (6) به حكايت عبارت اخير بر اثر برخورد به كاملى است كه انسان در اين دنيا با بعضى از فيوضات مواجه مى شود .  چون از ذكر نعم فارغ شد خواست بيان كند كه رفع مضار نيز نعمتى و احسانى است لذا از آن به و احسنت الى من اندفاع البلية عنى (7) كه به معنى رفع موانع است تعبير كرده است .  بعد از آنكه انسان داراى ملكات حميده و اوصاف جميله شد و به توفيق براى به كار بردن آن ها نيازمند است لذا فرمود: و التوفيق لى و الاجابة لدعائى (8)و چون پس از حصول توفيق براى به فعل آوردن ملكات بالقوه كارهاى نيك از او سر مى زند كه محتاج به اجابت است ، نعمت اجابت دعا را شكر گزارده است ، و چون اول مرتبه كه انسان در مقام عبادت بر مى آيد، به مضمون ما للتراب و رب الارباب (9) در ميان است و بعدى در مقام ، لذا از اين معنى به لفظ اناديك (10) تعبير كرده است : حين اناديك داعيا (11) چون به عبادت مستولى مى شود، لاجرم ، صفات بشريت محق (12)و صفات جمالى و جلالى بر او غالب مى شود و به مضمون ان العبد يتقرب الى بالنوافل فكنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى بيصر به ويده الذى يبطه به (13)ازمقام بعد به مقام قرب و از مقام انيت به مقام واحديت مى رسد و از اين معنى تعبير فرموده است به و انا جيك راغبا (14)و چون در ابتداى امر بسا هست كه قلب ذاكر در حين ذكر متوجه مذكور نيست و او خود را با مشقت به ذكر واداشته است ، لذا به داعيا (15) تعبير كرده است و چون بعد از غلبه ذكر بر باطن ذاكر، از مقام غيبت به شهود و از بعد به قرب در مى آيد، لذا به انا(16) جيك فرموده است ، و چون بالاخره كار به جائى مى رسد كه اگر بخواهد از مقام ذكر خود را فارغ سازد و اندكى هم به لوازم بشريت بپردازد به عسر و قسر مى افتد به مضمون : اشغلينى يا حميرا (17) به اناجيك راغبا تعبير كرده است يعنى اينكه اين نجوى از شدت ميل و رغبت نفس است چون بعد از آن كه ذكر بر باطن مستولى شد كم كم از قلب به قالب و از باطن به ظاهر سرايت مى كند، به مضمون سخنى كه امام عليه السلام درباره شخصى نمازگزار فرمود: لو خشع قلبه لخضعت جوارحه (18) از اين حقيقت به : و ادعوك ضارعا متضرعا مصافيا (19) تعبير كرده است و لنعم ما قال :

عشق ز اول رخنه در تن مى كند

 

خور ز روزن خانه روشن مى كند

 

و چون اى دعوت ثانوى بالكل از هواهاى نفسانى و خيالات طبيعى پاك است و دعوت بالتمام از روى خلوص است لذا عرض مى كند و ادعوك ضارعا متضرعا مصافيا (20) و چون پس از آنكه سالك به مجاهده پرداخت و به مكاشفاتى رسيد و صفات شيطانى او به صفات رحمانى بدل شد گويا به مرحله اى مى رسد كه اميد وصول به مقصوتد بر او غالب مى شود لهذا عرض مى كند و حين ارجوك راجيا (21) و چون هر قدمى كه سالك بر ميدارد و هر مرتبه اى را كه به دست مى آورد غير از قدم و مرتبه اول ، حالات وصفات لازمه او غير از صفات و حالات مرتبه اول است لذا در عبارت فوق جمله فعليه به كار رفته است كه دلالت بر تجدد و حدوث دارد. و چون اصل رجاء سالك كه به منزله بال او است بايد مداوم باشد از آن تعبير به نحو اسم نمودكه راجيا باشد حاكى از آنكه اگر چه رجاء اول مى ورد و رجاء ثانى مى آيد، اما اصل رجاء كه عبارت از ملكه رجاء است داراى دوام و ثبات است . و چون سالك در ابتداى امر كه در مرتبه علم اليقين است ، طالب مطلوب استت و خبرى از او ندارد، مگر به آثار، بعد از سلوك و رسيدن به مرتبه شهود عين اليقين برايش حاصل مى شودت مى فرمايد: فاجدك فى المواطن كلها لى جارا (22) و مواطن ملك و ملكوت را شامل است يعنى : سالك به مرتبه و هو معكم اينما كنتم (23) توجه مى يابد و لنعم ما قال :

گفته اى من با شمايم روز و شب

 

يك زمان غافل مباشيد از طلب

 

پس باين نسبت به تو همسايه ام

 

تو چو خورشيدى و ما چون سايه ام

 

عرض مى كند فى المواطن كه جمع محلى بالف و لام است يعنى كه در اينحال در جميع مواطن تو را مى يابم . و لنعم ما قال :

در هر چه بنگرم تو نمودار بوده اى

 

اى نانموده رخ تو چه بسيار بوده اى

 

از اين قرب و نزديكى به جار تعبير كرده است و چون ممكن است دو نفر با يكديگر همسايه باشند، ولى فاصله اى نيز در ميان باشد كه اسباب غيبت شود، لذا عرض مى كند جارا حاضرا حفيا بارا (24) يا جارى اللصيق (25).

حفى عبارت از ميل قلبى است و چون ممكن است كه به ملاحظاتى و نه بر اساس حب قلبى به ديگرى احسان و نيكى كند. لذا حفيا را بر بارا مقدم داشته است يعنى : اينكه نيكيهاى تو از محبت قلبى سرچشمه گرفته است . و فى الامور ناصرا و ناظرا و ما النصر الا من عندالله (26) و چون ممكن است كسى ديگرى را يارى كند ولى خود حاظر نباشد خواسته است اين مرتبه را بيان كرد كه در حين يارى به امور من ناظرى در حديث است : بعينى ما يتحملون من اجلى (27) و چون گويا در حين سلوك ، خطرات وهواجس نفسانى و عثرات وزلاتى نيز ملازم وجود سالك است لذا در مقام ذكر اين نعمت برآمده است كه تو آن لغزشها را عفو مى كنى : و للخطاياالذنوب غافرا و للعيوب ساترا (28)غفر و ستر هر دو يك معنى دارد جز آنكه غفران در موردمعاصى و عيوب معنوى و ستر در مورد عيب صورت وظاهرى به كار مى رود.

و لم تعلم لك مائيه و ماهيه (29)فرق ميان مائيت و ماهيت در آن است كه مقصود از ماهيت ، تمام حقيقت انواع محققه مى باشد، مثل آنكه پرسيده مى شود: ماهيت آن و نار چيست ؟ اما مائيت اشاره به مفهومى از مفاهيم ماهيت دارد عقل و نفس صاحب ماهيت است ، اما در جواهر ماهيت نيست بلكه مائيت است ماهيت انواع محصله است فتكون للاشياء المختلفة مجانسا (30) كه لازمه آن مائيت و ماهيت است و چون اشياء محدود و محبوسند و به اندازه دريچه خود مشاهده مى كنند، به اين سبب قدرت مشاهده او را ندارند ان لله سعين الف حجابا (31) از اينرو عرض مى كند: و لم تعاين اذ حبست الاشياء على العزائم المختلفات و لاخرقت الاوهام حجب الغيوب اليك (32)مثل پيغمبر صلى الله عليه وآله كه حجابها براى او پاره شد فظننت ان الخلق ماتوا و ذهب نفسى (33)فاعتثد منك محدودا فى عظمتك (34) ممكن نيست ، زيرا كه اشياء محبوسند لايبلغك بعدالهمم و لاينالك غوص الفطن و لاينتهى اليك بصر الناظرين فى مجد جبروتك (35)

سپس فرمود: ارتفعت عن صفة المخلوقين صفات قدرتك و علاعن ذكر الذاكرين كبرياء عظمتك فلاينقض ما اردت ان يزداد ما اردت ان ينتقص (36)يعنى : اينكه ارتفعت عن صفه المخلوقين عن الكثافات (37) قوت و قدرت تو موكول به وجود اعصاب و اراده تو محتاج به احاله خواطر نيت ، اشاعره درباره صفات حق منكر بالمره هستند (38)

لعن الله المعتزله ارادوا ان يوحدوا الله فالحدوا و ارادوا ان يصفوه بالعدل فاوهنوا سلطانه متاع كل دار مناسب لاهله (39) تلاش انسان درباره ذكر عظمت خداوند به جايى نمى رسد، او بزرگتر از آن است كه او را بتوان ذكر كرد قدرت آدمى محدود و متناهى است ، كارى را مى خواهد انجام دهدولى نمى تواند، و كارى را نمى خواهد انجام دهد، اما انجام مى شود و لا ضد شهدك حين فطرت الخلق (40) فطر به معنى شكافتن است و مقصود از آن ، خلق عالم اجسام است و نه عالم مجردات چنانكه خداوند مى فرمايد: لا له الخلق و الامر (41) و نيز يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى (42) يعنى روح كه از جمله مجردات است از عالم خلق نيست بلكه از عالم امر است .

ولاندحضرك حين براءت النفوس كلت الالسن عن تفسير صفتك و انحسرت العقول عن كنه معرفتك و كيف يوصف كنه صفتك يا رب و انت الله الملك الجبار القدوس (43) و آنگاه بر اوصاف اوچنين مى افزايد: الذى لم تزل ازليا ابديا سرمديا (44)

و از مقام قدوسيت هرگز تنزل نكردى ، زيرا كه هميشه ازلى بوده اى ، از اينرو كسى كه درك ذات تو قادر نيست ، و جز ادراك ناقصى از صفات و افعال تو ميسر نمى باشد. كان الله و لم يكن معه شى ء و الان كماكان ازليت عين ابديت است و اين دو، يك صفت بيش نيستند. هو الاول و الاخر و مراد از ازل ، فوق زمان ، و دهر بودن است براى متغيرات زمان وجود دارد. نسبت ثابت به متغير و از نسبت ثابت به ثابت به سرمد تعبير مى شود.

دائما فى الغيوب و حدك لاشريك لك ليس فيها احد غيرك (45) او هميشه در عالم عماء است سابق آن لا حق ندارد، همه يكى است عاقل بايد در مرتبه معقول باشد، تا ادراك ميسر شود، و در حاليكه خداوند در غيب غيوب است چگونه تعقل او ممكن مى شود و لم يكن اله سواك ، حارت فى بحار ملكوتك عميقات مذاهب التفكير (46)

اشاره به آن است كه لاغير زيرا كه ملك به منزله قطره اى است از دراى ملكوت ، يا عكسى است از او و يا شعاعى است از نور او. و چون هر صورت ملكى نوعى ملكوت خاص خود را دارا است لذا از عالم ملكوت به لفظ بحار (47) تعبير شده است . چنانكه خداوند مى فرمايد: و ان من شى ء الا عندنا خزائنه (48) و نيز سبحان الذى بيده ملكوت كل (49) شى ء حضرت رسول (ص ) ضمن موعظه خويش براى قيس فرمود: اعلم ان لكل ملك ملكوت و لكل دنيا آخرة و لكل موت حيوة (50) هر فكرى كه در اين درياى ملكوت تعمق كند متحير مى شود، مگر وقتى كه انسان بر آن محيط شود، كه در اينحال عنوانش مشاهده خواهد بود.

تواضعت الملكوت لهيبتك (51) شايسته است كه سه اصطلاح خوف و خشيت و هيبت را از يكديگر تميز دهيم خشيت براى علماء است كه از تلوين قلب مى ترسند از اين مى ترسند كه اخلاق الله در آنها زائل شود، مقام هيبت مقام خاص الخاص است خوف حضرت مجتبى (ع ) لهول المطلع (52) بود در مقام هيبتت مراد از ملوك ، ملوك حقيقى باشد، و عنت الوجوه بذلة الاستكانة لك (53) لعزتك اگر چه لكل وجهة هو شى ء هالك الا وجهه (208)ضمير به شى ء برميگردد، فانى شدن وجود در مقام قهاريت آنست كه جز وجه الله كه ساير وجوه در مقابل اوخاضع اند، وجهى باقى نمى ماند. و انقاد كل شى ء لعظمتك (54)مقام عظمت همان مقام احاطه است : كل دابة هو اخذ بناصيتها (55)و اين مقام تسبيح و تنزيه است لاشى ء الاالله (56) در اين حال سالك ، حق را بر همه چيز محيط و در همه چيز سارى مى بيند. و استسلم كل شى ء لقدرتك (57) انقياد و استسلام مانند ميت است از اين رو بنابر وجهى استسلام فوق رضا است استسلم كل شى ء لقدرتك معنايش اين است كه در مقام تنقيد و قدرت تو، همه اشياء همچون مرده اند، و در اين مقام فانى هستند.

معانى جملگى در لفظ نايد

 

كه بحر قلزم اندر ظرف نايد

 

و خضعت لك الرقاب و كل دون ذلك تخبير اللغات فضل هنالك التدابير فى تصاريف الصفات (58) اختلافات عالم ملك ناشى از عقول عرضيه است ، اما اختلافات ملكوت مستند به صفات الهى مى باشد. عزرائيل مظهر مميت است ، اسرافيل مظهر محيى ميكائيل مظهر رزاقى و شيطان مظهر مضل مى باشد. بنابراين لازمه صفاته حق ، تداوم مظاهر آن يعنى جبرائيل و اسرافيل و عزرائيل و شيطان در عالم مى باشد، و اينجا است كه عقل آدمى حيران مى شود. حتى برخى از انبياء در مقام مناجات با حق چنين پرسيده اند: يا رب لم تخلق الخلق ثم تميتهم ؟ يعنى : پروردگارا چراخلق را مى آفرينى و سپس آنان را مى ميرانى ؟ و اين مطلب اشاره به اين حقيقت است كه عقل آدمى عاجز از دلك كنه صفات حق مى باشد. فمن تفكر فى ذلك رجع طرفه اليه (59) حسيرا تفكر عبارت است از حركت از مقدمه به سوى نتيجه ، كه اين در حقيقت دو حركت است . ابتدا انسان از نتيجه اجمالى به سوى مقدمات و قياسات مى رود، سپس از مقدمات مزبور به سوى نتيجه تفصيلى حركت ميكند. تفكر آدمى ممكن است پيرامون عالم ملك يا عالم ملكوت باشد.

و عقله مهبوتا و تفكره متحيرا اسيرا (60) تفكر سير و حركت است ، و اسارت مبحوس و ممنوع و ساكن بودن است . در اين حال فكر فاقد حركت است ، يعنى عقل در مقام تفكر اسير مى شود. اللهم لك الحمد حمدا كبيرا كثيرا دائما متواليا متواترا (61) تواتر در مورد اشياء كثيرالافراد استعمال مى شود، و چون نعمتها در مقام كثرت است . پس حمد من نيز متواتر است : حمد در مقام نفس ، حمد در مقابل عقل ، حمد در مقام بدن ، و بالاخره حمد در مقام تمام نعمتهاى ظاهرى و باطنى . و توالى به اين معنى است كه حتى اگر يك حمد هم باشد، همان يكى هم انقطاع ندارد. متسقا متسعا (62) متسق به معنى جمع است ، يعنى اين حمد متواتر اگر چه در اين عالم تعد دارد، ولى نظر به عالم معنى جمع است و يك حمد بيش نيست . پس ‍ نظر به اين عالم داراى كثرت و نظر به آن عالم داراى وحدت است . مستوثقا يعنى بر اين جمعيت ميثاق گرفته شده و جزء فطرت من شده است وقتى خداوند مى فرمايد: و قد اخذ ميثاقكم ... (63) يعنى اينكه جزء فطرت شما است و زائل نمى شود يدوم و يتضاعف ولايبيد غير مفقود فى الملوكت و لامطموس فى المعالم (64) چون امور فطرى دائمى هستند و زوالى ندارند، لذا وقتى مى خواهند از قوه به فعل آيند ناچار تعدد وتزيد پيدا مى كنند، و محال است كه فطرت نابود شود. تمام عالم ملك عكس و نشانه عالم ملكوت است لذا اگر انسان واقعا بخواهد حمد كند و حمدش ‍ ملكوتى باشد، جميلى در اين عالم نيست كه بتواند او راحمد كند، بلكه هر چه هست عكس آنجا است ، حمدى كه انسان مى كند بايد براى منشاء و مبداء صفات ملكوتى باشد كه در اين عوالم طمس نمى شود فانظر الى آثار رحمة الله پس در حمد،، حقيقت عالم ملكوت را بايد حمد گفت ، زيرا حمد هيچگاه از آن عالم منقطع نمى شود و خدا را حمد مى كنيم بر بصير بودن كه بايد مراد بصر وبينائى ملكوتى باشد.

قوامى كه براى جواهر مى بينيم نسبت به اعراض است و الا جواهر نيز داراى قوام نيستند، و ازاينجا صفت قيموميت حق را كشف مى كنيم و لنعم ما قال :

خلق را چون آب دان صاف و زلال

 

و اندر ان تابان صفات ذوالجلال

 

خوب رويان آينه خوبى او

 

حسن ايشان عكس مه روئى او

 

پادشاهان مظهر شاهى او

 

عارفان مرآت آگاهى او

 

تمام علم در حقيقت معالم صفات ملكوتى حضرت حق است و لامنتقص ‍ فى العرفان (65) نه اينكه صرفا با توجه به علم به محسوسات بگوئيم او بصير است اين غلط است كه تنها بصر مليك را مشاهده كرده وآنرا به حضرت حق نسبت دهيم . پس معلوم گشت كه اين حمد در عرفان غير منتقص است . فلك الحمد على مكاركم التى لاتحصى فى الليل اذا ادبر و الصبح اذا اسفر و فى البر و البحار (66)

در غالب تعبيرات اخبار و روايات ، از عالم ملكوت به بحار و از عالم ملك به بر تعبير شده است : يا رب البرارى و البحار (67) زيرا كه عالم ملكوت به مثابه درياهايى است كه رشحه اى از آنها به اين عالم مى رسد. و چون اين عالمت عالم ظلمت و وحشت است از آن به بر و فيافى (68) تعبير شده است در واقع در عالم بر، حمد آدميان ناقص است ، ولى در عالم بحار، غير از حمد چيز ديگر و كار ديگير ندارند. و الغدو و الاصال (69)حقيقت غدو اول ظهور و تابش نور فيض است و آصال عبارت از غروب و عود است كه اشاره به بدو و جود و ختم آن مى باشد. والعشى و الابكار (70) عشى و ابكار در واقع حكايت نفس است و اول طلوع روح اينكه عشى را مقدم بر ابكار داشت از آنرو است كه براى انسان ابتدا عشى است و شخص در مقام ظلمت نفس مى باشد، تا آن كه در او نفخ روح شود و طلعت صبح روح براى او پديدار گردد. والظهيره (71) كه ابتداى رجوع است ، نماز پيغمبر اكرم (ص ) در معراج نماز ظهر بود: و كان الشمس فى نصف النهار (72)زيرا كه معنى نماز، مقام تقرب و حضور عندالله است اول حقيق نصف النهار يعنى قبل از زوال نماز معنى ندارد. زيرا كه اين مقام فنا است و در اين مقام ، شخص از خود خبر ندارند زيرا كه اين مقام فنا است و در اين مقام ، شخص از خود خبر ندارد وقت واقعى نماز هنگام زوال است ، كه اول عالم صحو است . در اين هنگام است كه براى هدايت خلق رجوع مى كند، و اول نمازى است كه به جاى مى آورد.

و الاسحار (73) زيرا كه سحر حالتى است بين ظلمت و نور: اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق اليل و قرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا (74) از ابتداى رجوع از مبداء او را حمد مى كند تا به اين عالم برسد كه عالم عشى و شب است ثانيا مى خواهد خلق را به مبداء دعوت كند كه ابتداى ظهور مقدمات رفتن شب و آمدن نور است و فى كل جزء من اجزاء الليل و النهار (75) مقصود از ليل نفس وغرض از نهار روح است نفس ‍ آدمى نيز دوازده جزء دارد: پنج حس ظاهر و پنج حس باطن و دو قوه باعثه و محركه كه گاهى آنها را قواى شوقيه و نزوعيه نيز ميگويند نهار هم كه روح باشد، همين قوا را به نحو اشد دارد، كه از آن تعبير به چشم و گوش و كليه و جوارح معنوى مى شود. چنانكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله درباره اويس قرنى فرمودند: انى اشم رائحه الرحمن من قبل اليمن (76)

اللهم بتوفيقك قد احضرتنى النجاة يعنى اينكه خداوندا نجات و رستگارى من ينز به توفيق تو است ، چنانكه فرمود: كلكم هالك الا من اهتديته (77) چنانكه حضرت ايوب تنها يك آن به خود واگذاشته شد كه اين خطر به او دست داد و خاك در دهان خويش ريخت و جعلتنى منك فى ولاية العصمة و مرا در حصن حصين ولايت عصمت خود قرار دارى . از اينرو است كه انيباء را عاصم (78)نمى گوئيم ، بلكه آنها را معصوم مى خوانيم ، يعنى اينكه ديگرى آن ها را حفظ كرده است فلم ابرح منك فى سبوغ نعمائك وتتابع الائك محروسا لك فرد الرد و الامتناع (79) مقصود از حراست ، پاسبانى كردن و منع از ورود دزد است . محفوظا لك فى النعمة و الدفاع عنى (80) تا بلا و مصيبت نيامده است حراست مى كند و چون آمد حفظ مى كند برهان مطلب :

و لم تكلفنى فوق طاعتى و لم ترض عنى الا طاعتى (81)سپس ‍ مى فرمايد: فانك انت الله الذى لااله الا انت لم تغب و لا تغيب عنك غائبه و لا تخفى عليك خافية و لن تضل عنك فى ظلم الخفيات ضالة انا امرك اذا اردت شيئا ان تقول له كن فيكون (82).

اللهم انى احمدك فلك الحمد مثل ما حمدت به نفسك و اضعاف ما حمدك به الحامدون (83) هر كس به قدر خود حمد مى كند، مثل عقل اول و عقل دوم و نفوس كليه و جزئيه اما وقتى مى گوئيم : ما حمدت به نفسك به حمدى اشاره مى كنيم كه جامع جميع حمدها است .

لم اعدم عونك و برك و احسانك و خيرك لى طرفة عين منذ انزلتنى دارالاختبار و الفكر و الاعتبار (84) مقصود از احسان الاحسان ان تعبد ربك كانك تراه و ان لم تكن تراه فانه يراك و غرض از خير آخرت و منظور از اختبار ظهور بواطن است : و اخرجت الارض ‍ اثقالها و نيز لتغربلن غربلة (85) زيرا كه قواى درونى بايد به فعليت برسد.

حق نمايد از بلا غربالتان

 

تا شود ظاهر همه احوالتان

 

مى كند غربال تا پاكت كند

 

پاك از خاشك و از خاكت كند

 

و مقصود از تفكر، انديشيدن ، در مصنوع و پى بردن به صانع است و در نتيجه لتنظر فيما اقدم اليك لدار القرار (86)

فانا عتيقك يا الهى من جميع المضال و المضار و المصائب و المعائب و اللوازب و اللوازم و المهوم التى قد ساورتنى فيها الغموم بمعارض اصناف البلاء و ضروب جهدالقضاء و لا اذكر منك الا الجميل و لم ارمنك الا التفصيل (87)

آنچنان مستغرق عشقم كه تير

 

.  نرم تر آيدبه چششم از حرير

 

عشق من بر ناوك و پيكان و تير

 

.  شد فزون از نقل و از پستان شير

 

خيرك لى شامل (88) كه مقصود از خير وجود است ، وبه دنبال آن صنع است و صنعك بى كامل يعنى صنعت كه تو در خلقت من كامل است احسن كل شى ءخلقه (89) و آنگاه عرض مى كند: ولطفك لى (90) كافل

وفضلك على متواتر يعنى فضل توبر من بسيار زياد است و نعمك عندى متصلة (91) زيراكه قواى طبيعى قابل بقاء نيست ، و بايد به نحو متصل آن مدد برسد. (و ايا ديك لدى متظاهرة (92)تظاهر به معناى است ، و مقصود آن است كه بدون تعب اسباب صورى ومعنوى رابراى من فراهم مى آورى .لم تخفرلى جوارى (93) خفره به معنى عهد و ذمه است . وصدقت رجائى وصاحبت اسفارى و اكرمت احضارى و حققت آمالى و شفيت امراضى و عافيت منقلبى و مثواى و لم تشمت بى اعدائى (94) اثر بلاهاى روح در درجه اشد است ، چونكه كل واصل روح است ، واثر در قلب حاصل مى شود كه گفته اند: جراحات اللسان اشد من الرماهى (95) و رميت من رمانى (96) رميت از باب تنازع است ، بسوء (97)متعلق به هر دو است ، و كفيتنى شر من عادانى فحمدى لك واصب (98) واصب به معنى واجب است وثنائى لك عليك متواتر (99) و چون ثناء به لسان است ممكن نيست ، زيرا كه وجود هميشه حامد است دائم من الدهر الى الدهر (100) چونكه دهر فوق زمان است و در بين عوالمى هست ، پس حمد و ثناى من از دهرى به دهر ديگر يعنى نشاءه اى به نشاءه مى باشد.

بالوان التسبيح لك (101) يك مرتبه تسبيح ، تسبيحى است كه عوام ميكنند و آن تنزيه خداونداز جسم و مكان و.. مى باشد، مرتبه دوم از تسبيح است كه حق متعال از داشتن صفت تنزيه شود و من وصفه فقد قرنه (102) چنانكه اشاعره اوصاف حق را زائد بر ذات او ميدانند مرتبه سوم يا نوع سوم از تسبيح كه متعلق به مخلصين است عبارت است از منزه دانست حق از تنزيه ، چنانكه كمل عرفاء از تسبيح خويش نيز تسبيح كنند.نه خارج است نه داخل ، نه زمان داردو نه بى زمان است ، و نه مكان دارد و نه بى مكان است . حمد نيز همچون تسبيح داراى مراتب و انواعى است گاهى انسان وسائط را مى بيند و خدا را حمد مى كند، و در مرتبه دوم ، آدمى حق را در وسائط و وسائط را در حق ميبيند و حمد مى كند كه اين همان مقام جميع است كه انسان وحدت را در كثرت و كثرت را در وحدت مشاهده مى كند. و مرتبه سوم مشاهده حق است بدون ديدن وسائط كه اين همان مقام حضرت ابراهيم است كه فرمود: ليس لى اليك حاجة علمه حسبى بحالى (103) و التحميد و التمجيد.

خالصا لذكرك (104) غرض من از ياد تو نفس تذكر است ومرضيا ليك بناصع التوحيد (105) به نحوى كه هيچگونه شائبه شرك در آن نباشد. ا الشرك اخفى من دبيب النمل على الصخرة الصماء فى اليلة الظلماء (106) و آنگاه مى افزايد: واخلاص التفريد (107) توحيدو تفريد دو مرتبه متفاوتند. غرض از توحيد وصول به اين معناست كه حق متعال آن وجود واحدى است كه لا جزء له ولا ماهية له و لا صفة زائده له (108) اما تفريد عبارت از آن وجود است كه ديگر شخص در ميان نباشد، و از اين رو مقام تفريد، بالاتر از مقام توحيد است . و امحاض التمجيد بطول التعبد و التعديد (109) مقصود از تعديد عده قار دادن است چنانكه فرمود: الذى جمع مالا و عدده (110) يعنى رسيدن به تو، هرچند كه همت بلند باشد، ممكن نيست . فهم آدمى بر دو قسم است .يك قسم آن مبتنى بر فطانت قوه قدسيه است كه در اين نوع ازفهميدن نيازى به برهان و استدلال وجود ندارد. چنانكه انبياء نيازى به برهان نداشتند، و فقط براى آگاهى كردن مردم بود كه برهان مى آورند... قسم دوم مبتنى بر فطانت قوه عقلى است كه احتياج به استدلال دارد كه ملا مى فرمايد: پاى استدلاليان چوبين بود .  پاى چوبين سخت بى تمكين بود

  پانوشت ها:

1. به نام خداوند رحمن و رحيم بارالهى ترا مى ستايم و تو شايسته حمد و ستايشى از آن مطلوبى كه به من اختصاص دادى و از آن برتريهائى از صنايع خود كه مرا بدانها رسانيدى.

2. هر گروه به آنچه در نزد خود دارد خوشحال است قرآن كريم سروه روم آيه 32

3. مرا نسبت به آن ولايت بخشيدى

4. از احسان و نيكوئى تو نسبت به من

5. و به وسيله آن مرا در جايگاه صدق قرار دادى

6. و به وسيله آن مرا به احسانهائيى كه به من فرموده بودى رسانيدى

7. و بر من نيكوئى كردى و بلا و مصيبت را از من دور فرمودى

8. و توفيق در كارهايم ، و اجابت دعايم

9. خاك كجا و پروردگار پروردگاران كجا؟

10. ترا مى خوانم و صدا مى زنم

11. وقتى كه در حال دعا ترا صدا مى زنم

12. به معنى محو است

13. به درستى كه بنده از طريق نوافل به من نزديك مى شود پس من گوش او مى شوم كه با آن مى شنود و چشم او مى شوم كه با آن مى بيند و دست او مى شوم كه با آن عمل ميكند

14. به رغبت با تو نجوى مى كنم

15. در حاليكه مى خوانم و دعا مى كنم

16. با تو نجوى مى كنم

17. اى حميرا مرا سرگرم مساز ضرب المثلى است در زبان عرب

18. اگر قلب او خاشع بود، اعضاء بدنش خضوع داشتند

19. و تو را در حال خضوع و زارى و صفا وخلوص مى خوانم

20. ترا به تضرع و زارى و خلوص نيت مى خوانم

21. و در حاليكه به تو اميد بسته ام ، و چه اميد بستنى

22. پس تو را همه جا در كنار خود مى يابم

23. و هر جا كه باشيد او شما است

24. همسايه اى حاضر و بسيار اكرام كننده و نيكوكار

25. همسايه نزديك و پهلو به پهلوى من

26. و در همه كارها يارى دهنده و شاهدى و يارى كمك جز از سوى خداوند نيست

27. آنچه را به خاطر من تحمل مى كنند، مى بينم

28. بخشنده خطاها و گناهان و پوشاننده عيبها و زشتى ها

29. براى تو ماهيت و ماهيتى شناخته شده نيست

30. تا هم جنس اشياء مختلف باشى

31. به درستى كه براى خداوند هفتاد هزار حجاب و پرده است

32. و چون اشياء در اراده هاى مختلف هستند، لذا تو ديده نمى شوى ، و اوهام را يارى دريدن پرده هاى غيب براى وصول به حضرت تو نيست

33. پس گمان بردم كه خلق مرده اند، و نفس من از ميان رفته است

34. اعتقاد من بر آن است كه محدود در عظمت حضرت تو هستم

35. دست همتهاى بلند به دامان تو نمى رسد و ادراك عميق زيركان و فرزانگان را ياراى رسيدن به تو نيست ، و ديده بينندگان قادر به ديدن تو درعظمت جبروت نمى باشند

36. صفات قدرت از تو صفت مخلوقين فراتر رفته است و بزرگى عظمت تو از آنچه كه در ذكر و ياد صاحبان ذكر مى گنجد برتر مى باشد، پس آنچه را كه تو زياد شدن آن را اراده فرموده اى ، و آن چه را كه تو نقص آنرا اراده فرموده اى زيادت قبول نكند

37. از صفت مخلوقين ، كه ملازم با كثافات مى باشد، فراتر مى باشى

38. مقصود از اين كلام ، انكار اشاعره در زمينه وحدت صفات و ذات حق مى با شد

39. خداوند لعنت كند معتزله را كه اراده توحيد خدا را كردند، پس ملحد و كافر شدند، و خواستند خدا را به عدل توصيف كنند، پس مقام سلطنت او را خوار و كوچك كردند، كه كالا و اشياء هر خانه متناسب با اهل آن است

40. و ضدى نبود تا شاهد، تو در آفريدن خلق باشد

41. آگاه باشيد، كه خلق و امر از آن اوست آيه 54 سوره اعراف قرآن مجيد

42. از تو درباره روح سوال مى كنند، بگو كه روح از امر پروردگار من است آيه 85 سوره الاسراء، قرآن مجيد

43. و نظير و مثلى براى تو نبود تا وقتى كه تو نفوس را آفريدى حضور داشته باشد، در تفسير صفت تو زبان از سخن باز ايستاد، و عقلها از درك كنه معرفت تو باز ماند، پروردگار!كنه صفت تو چگونه قابل توصيف است وحال آنكه تو خداوند پادشاه جبار منزهى

44. كسى كه همواره ازلى و ابدى و سرمدى است

45. هميشه در پرده هاى غيبى ، شريكى براى تو نيست ، و در آنجا غير از تو كسى نيست

46. معبودى جز تو نيست ، در درياهاى ملكوت تو طرق و مذاهب تفكر حيران شده اند

47. درياها

48. آيه 21 سوره حجر، قرآن مجيد،: هيچ چيز نيست مگر آنكه خزائن آن نزد ما است )

49. منزه است آن كس كه ملكوت هر چيز به دست او است آيه 83 سوره يس

50. بدان كه براى هر صورت ملكى ، صورتى ملكوتى وجود دارد، و براى هر دنيايى ، آخرتى ، و براى هر مرگى ، حياتى است

51. و پادشاهان در برابر هيبت تو فروتنى كردند

52. ازهول قيامت

53. و چهره ها با ذلت خضوع در برابر عزت تو، خوار شدند

54. همه اشياء در حال هلاك و فنا هستند، مگر صورت و چهره او سوره قصص آيه 88

55. همه اشياء در برابر عظمت تو منقاد و مطيع گشتند

56. زمام امور هر جنبنده اى به دست او است

57. چيزى جز خدا نيست

58. و همه چيز تسليم قدرت تو مى باشد

59. گردنها براى تو خاضع شدند، و زيبائيهاى الفاظ و لغات عاجز از بيان غير از آن است پس تدبيرها در مقام ظهور صفات حيران و سرگردان شدند.

60. پس كسى كه در آن انديشه كرد، چشمش حسرت زده ، به سوى آو بازگشت نمود 215. و عقل او مبهوت و انديشه اش سرگردان و اسير شد

61. بارالهى !حمد و ستايش براى تو است ، ستايشى عظيم و زياد و هميشگى و پى در پى و فراوان

62. مجتمع ومنظم و گسترده

63. قران كريم ، سوره الحديد، آيه 8: و محققا از شما عهد و ميثاق گرفت

64. چنين حمدى در ملكوت دوام مى يابد، و دو چندان مى شود و نابود و گم نمى شود، و در ميعادگاه محو نمى شود

65. و در عرفان و شناسايى نقص نمى پذيرد

66. پس تمام حمد براى بزرگواريهاى تو است ، كه در شب هنگاميكه پشت نمايد، و در روز هنگاميكه روشنى بخشد، و در خشكى و درياها، چنين ستايشى قابل شمارس نيست .

67. اى پروردگار خشكيها و درياها

68. بيابانها

69. بين طلوع فجر و طلوع خورشيد، و بين عصر و مغرب

70. شب و صبح

71. هنگام خورشيد

72. و خورشيد در نصف النهار قرار داشت

73. و سحرگاهان

74. وقت زوال آفتاب تاريكى شب نماز را به پا دار، و نماز صبح را نيز به جاى آور كه در حقيقت مشهود نظر فرشتگان است ، قرآن كريم ، سوره اسراء، آيه 78

75. و در هر جزئى از اجزا شب و روز

76. به درستى كه بوى رحمن ازجانب يمن به مشام من مى رسد

77. همه شما در حال هلاكتيد، مگر كسى كه من او را هدايت كنم

78. نگاهدارنده ، و حفظ كننده

79. من همواره در معرض ريزش و نزول پى در پى تو هستم و مرا به لطف خود از رد و امتناع محفوظ نگاه مى دارى

80. مرا از بلاها محفوظ ميدارى و آنان را از من دفع ميكنى

81. مرا فوق توانم تكليفى نمى كنى ، و جز طاعت از من چيزى نمى پذيرى

82. پس بدون ترديد تو آن خداوندى هستى كه هيچ معبودى جز تو نيست ، غايب نشدى و هيچ امر مخفى و پنهانى در بر تو غايب و پوشيده نيست و در تاريكى پوشيدگيها هيچ جيز از نظر تو گم نمى شود، امر تو چنان است كه وقتى چيزى را اراده كنى و بگوئى باش مى شود

83. خداوند ترا ستايش مى كنم آنچنان كه تو خويش را ستايش مى كنى و بسيار افزون از ستايش ستايشگران

84. از آن هنگام كه مرا به خانه دنيا كه سراى آزمايش و فكر و عبرت آموزى است فرود آوردى يك چشم به هم زدن يارى و نيكى و احسان و خير خود را از من فرو نگذاشتى

85. غربال ، مى شويد، آنهم چه غربال شدنى

86. تا بنگرى در آنچه براى خانه قرار و سكون (آخرت ) به تو تقديم مى كنم

87. خداوندا! من آزاد شده تو هستم ، از جميع گمراهيان و زيانها و مصيبتها و عيوب و شدائد و اندوههايى كه در آن غمها در شكل انواع بلاها و قضاهاى تعب انگيز الهى مرااحاطه از تو جز نيكى و زيبائى رابه ياد نمى آورم ، و جز لطف و فضل از تو نديده ام .

88. خير تو شامل حال من است

89. هر چيز را در زيباترين شكل آن بيافريد

90. لطف تو كفيل جمعى امورمن است

91. نعمتهاى تو در نزد من پيوسته ومدام است

92. تمام اسباب ووسائل را براى من آماده كرده اى

93. وعهد و ذمه خود را از من برى ء و دور نكرده اى

94. اميد مرا تصديق نمودى و درسفرهايم مصاحب من بودى و در حضر نيز مراگرامى و بزرگ داشتى و آرزوهاى مرامحقق ساختى و امراض مرا شفا بخشيدى و هر گونه سكون و حركت مرا با عافيت همراه كردى و مانع شماتت و سرزنش دشمنانم بر من شدى .

95. جراحات زبان بر قلب آدمى شديدتر از جراحات تير است

96. هر كس به سوى من تير انداخت تو به سويش تير انداختى

97. به بدى

98. مرا از شر كسانى كه با من دشمنى ورزيدند كفايت كردى ، پس ستايش و حمد تو بر من واجب است

99. و ثناى من بر تو پى در پى وبسيار است

100. وثناى من بر تو، از نشاءه اى به نشاءه ديگر پيوسته است

101. به انواع تسبيح و تنزيه ها براى تو

102. و هر كس كه او را وصف كرد، او را قرين چيزى قرار داد

103. مرابه سوى تو حاجتى نيست ، بلكه علم او به حال من مرا كفايت مى كند

104. خالص و تنهابراى ياد تو

105. آنگونه كه موردرضاى تو باشد، با توحيدى خالص

106. شرك از راه رفتن مورچه بر سنگ سياه در شب تاريك ، پنهان تر است

107. و خالص نمودن اعتقاد به منفرد و يكى بودن تو

108. نه جزئى و نه ماهيتى ونه صفتى زائد بر ذاتش براى اونيست

109. و خالص گرداندن تمجيد و ستايش تو، به طول بندگى و دوام و تعدد آن

110. و مالى راگرد آورد و آنرا شمارش كرد. سوره همزه آيه 2

+ نوشته شده در  87/09/09ساعت 10:2  توسط خلیل منصوری  | 

 أن جبرئيل عليه السلام جاء إلى النبي صلى الله عليه وآله فقال : يا رسول اللَّه! إنّ اللَّه أرسلني إليك بهدية لم يعطها أحداً قبلك.

قال رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله:ما هي؟

قال: الصبر وأحسن منه،

قال: وما هو؟

قال: الرضا وأحسن منه،

قال: وما هو؟

قال: الزهد وأحسن منه،

قال: وما هو؟

قال: الإخلاص وأحسن منه،

قال: وما هو؟ قال:اليقين وأحسن منه،

قال: قلت: وما هو يا جبرئيل؟

قال: إنّ مدرجة ذلك التوكّل على اللَّه‏عزّ وجلّ،

فقلت: وما التوكّل على اللَّه؟

قال: العلم بأنّ المخلوق لا يضرّ ولا ينفع ولا يعطي‏ولا يمنع، واستعمال اليأس من الخلق، فإذا كان العبد كذلك لا يعمل لأحد سوى اللَّه ولم‏يرج ولم يخف سوى اللَّه، ولم يطمع في أحد سوى اللَّه، فهذا هو التوكّل،

قلت: يا جبرئيل‏فما تفسير الصبر؟

قال: تصبر في الضرّاء كما تصبر في السرّاء، وفي الفاقة كما تصبر في‏الغنى، وفي البلاء كما تصبر في العافية، فلا يشكو حاله عند المخلوق بما يصيبه من‏البلاء،

قلت: فما تفسير القناعة؟

قال: يقنع بما يصيب من الدنيا، يقنع بالقليل ويشكراليسير، قلت: فما تفسير الرضا؟ قال: الراضي لا يسخط على سيّده أصاب من الدنيا أم‏لا يصيب منها، ولا يرضى لنفسه باليسير من العمل.

قلت: يا جبرئيل فما تفسير الزهد؟

قال: يحب من يحب خالقه، ويبغض من يبغض خالقه، ويتحرّج من حلال الدنيا،ولا يلتفت إلى حرامها، فإنّ حلالها حساب، وحرامها عقاب، ويرحم جميع المسلمين‏كما يرحم نفسه، ويتحرّج من الكلام كما يتحرّج من الميتة التي قد اشتدّ نتنها، ويتحرّج‏عن حطام الدنيا وزينتها كما يتجنّب النار أن يغشاها، وأن يقصر أمله، وكأنّ بين عينيه ‏أجله.

قلت: يا جبرئيل، فما تفسير الإخلاص؟

قال: المخلص الذي لا يسأل الناس شيئاًحتى يجد وإذا وجد رضي، وإذا بقي عنده شي‏ء أعطاه في اللَّه، فإن لم يسأل المخلوق فقدأقرّ للَّه بالعبودية، وإذا وجد فرضي فهو عن اللَّه راض، واللَّه تبارك وتعالى عنه راض، وإذاأعطى اللَّه عزّ وجلّ فهو على حدّ الثقة بربّه.

قلت: فما تفسير اليقين؟

قال: المؤمن يعمل‏للَّه كأنّه يراه، فإن لم يكن يرى اللَّه فإنّ اللَّه يراه، وأن يعلم يقيناً أنّ ما أصابه لم يكن‏ليخطيه، وما أخطأه لم يكن ليصيبه، وهذا كلّه أغصان التوكّل ومدرجة الزهد.

ترجمه فارسي متن حديث

از پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله روايت شده كه جبرئيل نزد حضرت آمد وگفت: اى پيامبر خدا! خداوند مرا با هديه‏اى به سوى شما فرستاده است كه به كسى‏قبل از شما آن را عطا نكرده است. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: آن هديه چيست؟ جبرئيل گفت:شكيبايى و بهتر از آن. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: بهتر از آن چيست؟ جبرئيل گفت:خشنودى و بهتر از آن. حضرت فرمود: بهتر از آن چيست؟ جبرئيل گفت: زهد و بهتراز آن. حضرت فرمود: بهتر از آن چيست؟ جبرئيل گفت: اخلاص و بهتر از آن.حضرت فرمود: بهتر از آن چيست؟ جبرئيل گفت: يقين و بهتر از آن. حضرت فرمود:بهتر از آن چيست؟ جبرئيل گفت: نردبانى كه با آن مى‏توان به سوى آنها بالا رفت،توكّل بر خداوند است.

پيامبر فرمود: گفتم: توكّل بر خدا چيست؟

جبرئيل گفت:دانستن اينكه مخلوق ضرر نرساند و نفع ندهد و عطا نكند و منع ننمايد و نااميدى ازخلق. پس زمانيكه بنده‏اى چنين شد، براى كسى جز خداوند عمل نكند و جز ازخداوند، اميد و ترس نداشته باشد و به كسى غير از خداوند طمع نبندد پس اين همان‏توكّل است.

گفتم: اى جبرئيل! پس تفسير شكيبايى چيست؟

جبرئيل گفت: اين كه درسختى صبر كنى چنانكه در فراخى صبر مى‏كنى، و در ندارى صبر كنى چنانكه دردارائى صبر مى‏كنى و در بلا صبر كنى چنانچه در عافيت صبر مى‏كنى. پس مؤمن ازحال خود در نزد مخلوق و از آن بلا و مصيبتى كه برايش رسيده است شكايت نمى‏كند.

گفتم: تفسير قناعت چيست؟

جبرئيل گفت: مؤمن قانع مى‏شود به آنچه از دنيا برايش‏برسد، قناعت كند به اندك و شكر نمايد به اندك. گفتم: تفسير خشنودى چيست؟گفت: خشنود كسى است كه به آقايش ناخشنودى نكند چه از دنيا بهره‏مند شود يانشود، و براى خود به عمل كم راضى نشود.

گفتم: اى جبرئيل تفسير زهد چيست؟

جبرئيل گفت: زاهد دوست مى‏دارد كسى را كه آفريدگارش او را دوست مى‏دارد،ودشمن مى‏دارد كسى را كه آفريدگارش او را دشمن مى‏دارد، حلال دنيا را برخودسخت مى‏گيرد و به حرام دنيا اصلاً التفات ندارد، همانا در حلال دنيا حساب و درحرام آن عقاب است. او بر همه مسلمانان رحم مى‏كند چنانكه بر خود رحم مى‏كند، وازسخن )بيهوده( دورى مى‏كند چنانكه از مردارى كه گندش شدّت يافته باشد دورى‏مى‏جويد. و از كالاى دنيا و زينت آن اجتناب مى‏كند چنانكه از آتش. و آرزويش را چنان‏كوتاه مى‏كند گويا اجلش پيش چشمش باشد.

گفتم: اى جبرئيل! تفسير اخلاص‏چيست؟

گفت: مخلص كسى است كه از مردم سؤال نكند تا )آنچه را كه مى‏خواهد(پيدا كند و چون پيدا كرد به آن راضى مى‏شود، و چون چيزى در نزد او اضافه آمد، درراه خدا عطا مى‏كند. پس اگر از مردم درخواست نكرد همانا كه به عبوديت خدا اقراركرده است، و چون يافت و راضى شد پس او از خدا راضى شده است و خداوند هم ازاو راضى خواهد بود، و چون در راه خدا ببخشد او به حدّ وثوق و اعتماد به‏پروردگارش رسيده است.

گفتم: پس تفسير يقين چيست؟

جبرئيل گفت: مؤمن عمل‏مى‏كند براى خدا مانند آنكه خدا را مى‏بيند پس اگر او خدا را نمى‏بيند خدا او را مى‏بيند،و يقين كند كه آنچه به او رسيده، نمى‏توانست خطا كند و به او نرسد، و آنچه به اونرسيده نمى‏توانست به او برسد. اينها همگى شاخه‏هاى توكّل و نردبان زهدوپارسائى است.«

منبع : معاني الأخبار للصدوق ص260

 

 

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت 15:5  توسط خلیل منصوری  | 

یکی از دستورهای عملی برای سیر و سلوک حدیث عنوان بصری است که در این جا متن و ترجمه فارسی آن آورده می شود تا اهل سیر و سلوک از آن بهره گیرند و به مقام عبودیت دست یابند.

 أقول : وجدت بخط شيخنا البهائي قدس الله روحه ما هذا لفظه : قال الشيخ شمس الدين محمد بن مكي : نقلت من خط الشيخ أحمد الفراهاني رحمه الله ، عن عنوان البصري - وكان شيخا كبيرا قد أتى عليه أربع وتسعون سنة - قال : كنت أختلف إلى مالك بن أنس سنين ، فلما قدم جعفر الصادق ( عليه السلام ) المدينة اختلفت إليه ، وأحببت أن آخذ عنه كما أخذت عن مالك ، فقال لي يوما : إني رجل مطلوب ومع ذلك لي أوراد في كل ساعة من آناء الليل والنهار ، فلا تشغلني عن وردي ، وخذ عن مالك ، واختلف  إليه كما كنت تختلف إليه ، فاغتممت من ذلك ، وخرجت من عنده وقلت في نفسي : لو تفرس في خيرا لما زجرني عن الاختلاف إليه والاخذ عنه ، فدخلت مسجد الرسول ( صلى الله عليه وآله ) وسلمت عليه ، ثم رجعت من الغد إلى الروضة وصليت فيها ركعتين ، وقلت : اسألك يا الله يا الله أن تعطف علي قلب جعفر وترزقني من علمه ما أهتدي به إلى صراطك المستقيم ، ورجعت إلى داري مغتما ولم أختلف إلى مالك بن أنس لما أشرب قلبي من حب جعفر ، فما خرجت من داري إلا إلى الصلاة المكتوبة حتى عيل صبري ، فلما ضاق صدري تنعلت وترديت وقصدت جعفرا وكان بعد ما صليت العصر ، فلما حضرت باب داره استأذنت عليه فخرج خادم له فقال : ما حاجتك ؟ فقلت : السلام على الشريف . فقال : هو قائم في مصلاه .  فجلست بحذاء بابه فما لبثت إلا يسيرا إذ خرج خادم فقال : ادخل على بركة الله .

فدخلت وسلمت عليه ، فرد السلام وقال : اجلس غفر الله لك ، فجلست فأطرق مليا ، ثم رفع رأسه ، وقال : أبو من ؟ قلت أبو عبد الله ، قال : ثبت الله كنيتك و وفقك ، يا أبا عبد الله ما مسألتك ؟ فقلت في نفسي : لو لم يكن لي من زيارته والتسليم غير هذا الدعاء لكان كثيرا ، ثم رفع رأسه.

 ثم قال : ما مسألتك ؟

فقلت : سألت الله أن يعطف قلبك علي ويرزقني من علمك ، وأرجو أن الله تعالى أجابني في الشريف ما سألته.

 فقال : يا أبا عبد الله ليس العلم بالتعلم ، إنما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك وتعالى أن يهديه ، فإن أردت العلم فاطلب أولا في نفسك حقيقة العبودية ، واطلب العلم باستعماله ، واستفهم الله يفهمك .

 قلت : يا شريف . فقال : قل يا أبا عبد الله .

 قلت : يا أبا عبد الله ما حقيقة العبودية ؟

قال : ثلاثة أشياء : أن لا يرى العبد لنفسه فيما خوله الله ملكا ، لان العبيد لا يكون لهم ملك يرون المال مال الله يضعونه حيث أمرهم الله به ، ولا يدبر العبد لنفسه تدبيرا ، وجملة اشتغاله فيما أمره تعالى به ونهاه عنه ، فإذا لم ير العبد لنفسه فيما خوله الله تعالى ملكا هان عليه الانفاق فيما أمره الله تعالى أن ينفق فيه ، وإذا فوض العبد تدبير نفسه على مدبره هان عليه مصائب الدنيا ، وإذا اشتغل العبد بما أمره الله تعالى ونهاه لا يتفرغ منهما إلى المراء والمباهاة مع الناس ، فإذا أكرم الله العبد بهذه الثلاثة هان عليه الدنيا ، وإبليس ، والخلق ، ولا يطلب الدنيا تكاثرا وتفاخرا ، ولا يطلب ما عند الناس عزا وعلوا ، ولا يدع أيامه باطلا ، فهذا أول درجة التقى ، قال الله تبارك وتعالى : تلك الدار الآخرة نجعله للذين لا يريدون علوا في الأرض ولا فسادا والعاقبة للمتقين .

قلت : يا أبا عبد الله أوصني.

قال : أوصيك بتسعة أشياء فإنها وصيتي لمريدي الطريق إلى الله تعالى ، والله أسأل أن يوفقك لاستعماله ، ثلاثة منها في رياضة النفس ، وثلاثة منها في الحلم ، وثلاثة منها في العلم ، فاحفظها وإياك والتهاون بها .

 قال عنوان : ففرغت قلبي له .

فقال : أما اللواتي في الرياضة : فإياك أن تأكل ما لا تشتهيه فإنه يورث الحماقة والبله ، ولا تأكل إلا عند الجوع ، وإذا أكلت فكل حلالا وسم الله ، واذكر حديث الرسول ( صلى الله عليه وآله ) : ما ملا آدمي وعاءا شرا من بطنه فإن كان ولابد فثلث لطعامه وثلث لشرابه وثلث لنفسه .

وأما اللواتي في الحلم : فمن قال لك : إن قلت واحدة سمعت عشرا فقل : إن قلت عشرا لم تسمع واحدة ، ومن شتمك فقل له : إن كنت صادقا فيما تقول فأسأل الله أن يغفر لي ، وإن كنت كاذبا فيما تقول فالله أسأل أن يغفر لك ، ومن وعدك بالخنى فعده بالنصيحة والرعاء .

وأما اللواتي في العلم : فاسأل العلماء ما جهلت ، وإياك أن تسألهم تعنتا و تجربة وإياك أن تعمل برأيك شيئا ، وخذ بالاحتياط في جميع ما تجد إليه سبيلا ، و اهرب من الفتيا هربك من الأسد ، ولا تجعل رقبتك للناس جسرا. قم عني يا أبا عبد الله فقد نصحت لك ولا تفسد علي وردي ، فإني امرئ ضنين بنفسي ، والسلام على من اتبع الهدى .

 

حديث عنوان بصري

اين‌ روايت‌ از حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ منقول‌ است‌، و مجلسي‌ در كتاب‌ «بحار الانوار» ذكر نموده‌ است‌؛ و چون‌ دستورالعمل‌ جامعي‌ است‌ كه‌ از ناحية‌ آن‌ إمام‌ هُمام‌ نقل‌ شده‌ است‌، ما در اينجا عين‌ الفاظ‌ و عبارات‌ روايت‌ و به‌ دنبال‌ آن‌ ترجمه‌اش‌ را بدون‌ اندك‌ تصرّف‌ ذكر مي‌نمائيم‌ تا محبّين‌ و عاشقين‌ سلوك‌ إلي‌ الله‌ از آن‌ متمتّع‌ گردند:

 من‌ به‌ خطّ شيخ‌ ما بهاء الدّين‌ عامِلي‌ قَدَّس‌ الله‌ روحَه‌ چيزي‌ را بدين‌ عبارت‌ يافتم‌:

 شيخ‌ شمس‌ الدّين‌ محمّد بن‌ مكّيّ (شهيد اوّل‌) گفت‌: من‌ نقل‌ ميكنم‌ از خطّ شيخ‌ احمد فراهاني‌ رحمه‌ الله‌ از عُنوان‌ بصري‌؛ و وي‌ پيرمردي‌ فرتوت‌ بود كه‌ از عمرش‌ نود و چهار سال‌ سپري‌ مي‌گشت‌.

 او گفت‌: حال‌ من‌ اينطور بود كه‌ به‌ نزد مالك‌ بن‌ أنس‌ رفت‌ و آمد داشتم‌. چون‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ به‌ مدينه‌ آمد، من‌ به‌ نزد او رفت‌ و آمد كردم‌، و دوست‌ داشتم‌ همانطوريكه‌ از مالك‌ تحصيل‌ علم‌ كرده‌ام‌، از او نيز تحصيل‌ علم‌ نمايم‌.

پس‌ روزي‌ آنحضرت‌ به‌ من‌ گفت‌: من‌ مردي‌ هستم‌ مورد طلب‌ دستگاه‌ حكومتي‌ (آزاد نيستم‌ و وقتم‌ در اختيار خودم‌ نيست‌، و جاسوسان‌ و مفتّشان‌ مرا مورد نظر و تحت‌ مراقبه‌ دارند.) و علاوه‌ بر اين‌، من‌ در هر ساعت‌ از ساعات‌ شبانه‌ روز، أوراد و اذكاري‌ دارم‌ كه‌ بدانها مشغولم‌. تو مرا از وِردم‌ و ذِكرم‌ باز مدار! و علومت‌ را كه‌ ميخواهي‌، از مالك‌ بگير و در نزد او رفت‌ و آمد داشته‌ باش‌، همچنانكه‌ سابقاً حالت‌ اينطور بود كه‌ به‌ سوي‌ وي‌ رفت‌ و آمد داشتي‌.

پس‌ من‌ از اين‌ جريان‌ غمگين‌ گشتم‌ و از نزد وي‌ بيرون‌ شدم‌، و با خود گفتم‌: اگر حضرت‌ در من‌ مقدار خيري‌ جزئي‌ را هم‌ تفرّس‌ مي‌نمود، هر آينه‌ مرا از رفت‌ و آمد به‌ سوي‌ خودش‌، و تحصيل‌ علم‌ از محضرش‌ منع‌ و طرد نمي‌كرد.

 پس‌ داخل‌ مسجد رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ و ا´له‌ شدم‌ و بر آنحضرت‌ سلام‌ كردم‌. سپس‌ فرداي‌ آن‌ روز به‌ سوي‌ روضه‌ برگشتم‌ و در آنجا دو ركعت‌ نماز گزاردم‌ و عرض‌ كردم‌: اي‌ خدا! اي‌ خدا! من‌ از تو ميخواهم‌ تا قلب‌ جعفر را به‌ من‌ متمايل‌ فرمائي‌، و از علمش‌ به‌ مقداري‌ روزي‌ من‌ نمائي‌ تا بتوانم‌ بدان‌، به‌ سوي‌ راه‌ مستقيم‌ و استوارت‌ راه‌ يابم‌!و با حال‌ اندوه‌ و غصّه‌ به‌ خانه‌ام‌ باز گشتم‌؛ و بجهت‌ آنكه‌ دلم‌ از محبّت‌ جعفر اشراب‌ گرديده‌ بود، ديگر نزد مالك‌ بن‌ أنس‌ نرفتم‌. بنابراين‌ از منزلم‌ خارج‌ نشدم‌ مگر براي‌ نماز واجب‌ (كه‌ بايد در مسجد با امام‌ جماعت‌ بجاي‌ آورم‌) تا به‌ جائيكه‌ صبرم‌ تمام‌ شد.

 در اينحال‌ كه‌ سينه‌ام‌ گرفته‌ بود و حوصله‌ام‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ بود نعلَين‌ خود را پوشيدم‌ و رداي‌ خود را بر دوش‌ افكندم‌ و قصد زيارت‌ و ديدار جعفر را كردم‌؛ و اين‌ هنگامي‌ بود كه‌ نماز عصر را بجا آورده‌ بودم‌

پس‌ چون‌ به‌ درِ خانة‌ حضرت‌ رسيدم‌، اذن‌ دخول‌ خواستم‌ براي‌ زيارت‌ و ديدار حضرت‌. در اينحال‌ خادمي‌ از حضرت‌ بيرون‌ آمد و گفت‌: چه‌ حاجت‌ داري‌؟! گفتم‌: سلام‌ كنم‌ بر شريف‌.

 خادم‌ گفت‌: او در محلّ نماز خويش‌ به‌ نماز ايستاده‌ است‌. پس‌ من‌ مقابل‌ درِ منزل‌ حضرت‌ نشستم‌. در اينحال‌ فقط‌ به‌ مقدار مختصري‌ درنگ‌ نمودم‌ كه‌ خادمي‌ آمد و گفت‌: به‌ درون‌ بيا تو بر بركت‌ خداوندي‌ (كه‌ به‌ تو عنايت‌ كند). من‌ داخل‌ شدم‌ و بر حضرت‌ سلام‌ نمودم‌. حضرت‌ سلام‌ مرا پاسخ‌ گفتند و فرمودند: بنشين‌! خداوندت‌ بيامرزد! پس‌ من‌ نشستم‌، و حضرت‌ قدري‌ به‌ حال‌ تفكّر سر به‌ زير انداختند و سپس‌ سر خود را بلند نمودند و گفتند: كنيه‌ات‌ چيست‌؟!   گفتم‌: أبوعبدالله‌ (پدر بندة‌ خدا)!

 حضرت‌ گفتند: خداوند كنيه‌ات‌ را ثابت‌ گرداند و تو را موفّق‌ بدارد اي‌ أبوعبدالله‌! حاجتت‌ چيست‌؟!

 من‌ در اين‌ لحظه‌ با خود گفتم‌: اگر براي‌ من‌ از اين‌ ديدار و سلامي‌ كه‌ بر حضرت‌ كردم‌ غير از همين‌ دعاي‌ حضرت‌ هيچ‌ چيز دگري‌ نباشد، هرآينه‌ بسيار است‌.     سپس‌ حضرت‌ سر خود را بلند نمود و گفت‌: چه‌ ميخواهي‌؟! عرض‌ كردم‌: از خداوند مسألت‌ نمودم‌ تا دلت‌ را بر من‌ منعطف‌ فرمايد، و از علمت‌ به‌ من‌ روزي‌ كند. و از خداوند اميد دارم‌ كه‌ آنچه‌ را كه‌ دربارة‌ حضرت‌ شريف‌ تو درخواست‌ نموده‌ام‌ به‌ من‌ عنايت‌ نمايد.  حضرت‌ فرمود: اي‌ أبا عبدالله‌! علم‌ به‌ آموختن‌ نيست‌. علم‌ فقط‌ نوري‌ است‌ كه‌ در دل‌ كسي‌ كه‌ خداوند تبارك‌ و تعالي‌ ارادة‌ هدايت‌ او را نموده‌ است‌ واقع‌ ميشود. پس‌ اگر علم‌ ميخواهي‌، بايد در اوّلين‌ مرحله‌ در نزد خودت‌ حقيقت‌ عبوديّت‌ را بطلبي‌؛ و بواسطة‌ عمل‌ كردن‌ به‌ علم‌، طالب‌ علم‌ باشي‌؛ و از خداوند بپرسي‌ و استفهام‌ نمائي‌ تا خدايت‌ ترا جواب‌ دهد و بفهماند. گفتم‌: اي‌ شريف‌! گفت‌: بگو: اي‌ پدر بندة‌ خدا ( أبا عبدالله‌ )!   گفتم‌: اي‌ أبا عبدالله‌! حقيقت‌ عبوديّت‌ كدام‌ است‌؟  گفت‌: سه‌ چيز است‌:

 1-اينكه‌ بندة‌ خدا براي‌ خودش‌ دربارة‌ آنچه‌ را كه‌ خدا به‌ وي‌ سپرده‌ است‌ مِلكيّتي‌ نبيند؛ چرا كه‌ بندگان‌ داراي‌ مِلك‌ نمي‌باشند، همة‌ اموال‌ را مال‌ خدا مي‌بينند، و در آنجائيكه‌ خداوند ايشان‌ را امر نموده‌ است‌ كه‌ بنهند، ميگذارند؛

2- و اينكه‌ بندة‌ خدا براي‌ خودش‌ مصلحت‌ انديشي‌ و تدبير نكند؛

3-و تمام‌ مشغوليّاتش‌ در آن‌ منحصر شود كه‌ خداوند او را بدان‌ امر نموده‌ است‌ و يا از آن‌ نهي‌ فرموده‌ است‌.

 بنابراين‌، اگر بندة‌ خدا براي‌ خودش‌ مِلكيّتي‌ را در آنچه‌ كه‌ خدا به‌ او سپرده‌ است‌ نبيند، انفاق‌ نمودن‌ در آنچه‌ خداوند تعالي‌ بدان‌ امر كرده‌ است‌ بر او آسان‌ مي‌شود. و چون‌ بندة‌ خدا تدبير امور خود را به‌ مُدبّرش‌ بسپارد، مصائب‌ و مشكلات‌ دنيا بر وي‌ آسان‌ ميگردد. و زماني‌ كه‌ اشتغال‌ ورزد به‌ آنچه‌ را كه‌ خداوند به‌ وي‌ امر كرده‌ و نهي‌ نموده‌ است‌، ديگر فراغتي‌ از آن‌ دو امر نمي‌يابد تا مجال‌ و فرصتي‌ براي‌ خودنمائي‌ و فخريّه‌ نمودن‌ با مردم‌ پيدا نمايد. پس‌ چون‌ خداوند، بندة‌ خود را به‌ اين‌ سه‌ چيز گرامي‌ بدارد، دنيا و ابليس‌ و خلائق‌ بر وي‌ سهل‌ و آسان‌ ميگردد؛ و دنبال‌ دنيا به‌ جهت‌ زياده‌اندوزي‌ و فخريّه‌ و مباهات‌ با مردم‌ نميرود، و آنچه‌ را كه‌ از جاه‌ و جلال‌ و منصب‌ و مال‌ در دست‌ مردم‌ مي‌نگرد، آنها را به‌ جهت‌ عزّت‌ و علوّ درجة‌ خويشتن‌ طلب‌ نمي‌نمايد، و روزهاي‌ خود را به‌ بطالت‌ و بيهوده‌ رها نمي‌كند.

 و اينست‌ اوّلين‌ پلّه‌ از نردبان‌ تقوي‌. خداوند تبارك‌ و تعالي‌ ميفرمايد:

 آن‌ سراي‌ آخرت‌ را ما قرار ميدهيم‌ براي‌ كسانيكه‌ در زمين‌ ارادة‌ بلندمنشي‌ ندارند، و دنبال‌ فَساد نمي‌گردند؛ و تمام‌ مراتبِ پيروزي‌ و سعادت‌ در پايان‌ كار، انحصاراً براي‌ مردمان‌ با تقوي‌ است‌.

گفتم‌: اي‌ أباعبدالله‌! به‌ من‌ سفارش‌ و توصيه‌اي‌ فرما!

 گفت‌: من‌ تو را به‌ نُه‌ چيز وصيّت‌ و سفارش‌ مي‌نمايم‌؛ زيرا كه‌ آنها سفارش‌ و وصيّت‌ من‌ است‌ به‌ اراده‌ كنندگان‌ و پويندگان‌ راه‌ خداوند تعالي‌. و از خداوند مسألت‌ مي‌نمايم‌ تا ترا در عمل‌ به‌ آنها توفيق‌ مرحمت‌ فرمايد.

 سه‌ تا از آن‌ نُه‌ امر دربارة‌ تربيت‌ و تأديب‌ نفس‌ است‌، و سه‌ تا از آنها در بارة‌ حلم‌ و بردباري‌ است‌، و سه‌ تا از آنها دربارة‌ علم‌ و دانش‌ است‌.

پس‌ اي‌ عنوان‌ آنها را به‌ خاطرت‌ بسپار، و مبادا در عمل‌ به‌ آنها از تو سستي‌ و تكاهل‌ سر زند! عنوان‌ گفت‌: من‌ دلم‌ و انديشه‌ام‌ را فارغ‌ و خالي‌ نمودم‌ تا آنچه‌ را كه‌ حضرت‌ ميفرمايد بگيرم‌ و اخذ كنم‌ و بدان‌ عمل‌ نمايم‌.   پس‌ حضرت‌ فرمود:

>امّا آن‌ چيزهائي‌ كه‌ راجع‌ به‌ تأديب‌ نفس‌ است‌ آنكه‌:

 1) مبادا چيزي‌ را بخوري‌ كه‌ بدان‌ اشتها نداري‌، چرا كه‌ در انسان‌ ايجاد حماقت‌ و ناداني‌ ميكند؛

2) و چيزي‌ مخور مگر آنگاه‌ كه‌ گرسنه‌ باشي‌؛ و چون‌ خواستي‌ چيزي‌ بخوري‌ از حلال‌ بخور و نام‌ خدا را ببر و به‌ خاطر آور حديث‌ رسول‌ اكرم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ را كه‌ فرمود: هيچوقت‌ آدمي‌ ظرفي‌ را بدتر از شكمش‌ پر نكرده‌ است‌. بناءً عليهذا اگر بقدري‌ گرسنه‌ شد كه‌ ناچار از تناول‌ غذا گرديد،

3) پس‌ به‌ مقدار ثُلث‌ شكم‌ خود را براي‌ طعامش‌ بگذارد، و ثلث‌ آنرا براي‌ آبش‌، و ثلث‌ آنرا براي‌ نفَسش‌

>و امّا آن‌ سه‌ چيزي‌ كه‌ راجع‌ به‌ بردباري‌ و صبر است‌:

  1) پس‌ كسيكه‌ به‌ تو بگويد: اگر يك‌ كلمه‌ بگوئي‌ ده‌ تا مي‌شنوي‌ به‌ او بگو: اگر ده‌ كلمه‌ بگوئي‌ يكي‌ هم‌ نمي‌شنوي‌!

2) و كسيكه‌ ترا شتم‌ و سبّ كند و ناسزا گويد، به‌ وي‌ بگو: اگر در آنچه‌ ميگوئي‌ راست‌ ميگوئي‌، من‌ از خدا ميخواهم‌ تا از من‌ درگذرد؛ و اگر در آنچه‌ ميگوئي‌ دروغ‌ ميگوئي‌، پس‌ من‌ از خدا ميخواهم‌ تا از تو درگذرد.

3) و اگر كسي‌ تو را بيم‌ دهد كه‌ به‌ تو فحش‌ خواهم‌ داد و ناسزا خواهم‌ گفت‌، تو او را مژده‌ بده‌ كه‌ من‌ دربارة‌ تو خيرخواه‌ مي‌باشم‌ و مراعات‌ تو را مي‌نمايم

>و امّا آن‌ سه‌ چيزي‌ كه‌ راجع‌ به‌ علم‌ است‌:

 1)پس‌، از علماء بپرس‌ آنچه‌ را كه‌ نميداني‌؛

 2) و مبادا چيزي‌ را از آنها بپرسي‌ تا ايشان‌ را به‌ لغزش‌ افكني‌ و براي‌ آزمايش‌ و امتحان‌ بپرسي‌.

3) و مبادا كه‌ از روي‌ رأي‌ خودت‌ به‌ كاري‌ دست‌ زني‌؛ و در جميع‌ اموري‌ كه‌ راهي‌ به‌ احتياط‌ و محافظت‌ از وقوع‌ در خلافِ امر داري‌ احتياط‌ را پيشة‌ خود ساز. و از فتوي‌ دادن‌ بپرهيز همانطور كه‌ از شير درنده‌ فرار ميكني‌؛ و گردن‌ خود را جِسر و پل‌ عبور براي‌ مردم‌ قرار نده‌.

 اي‌ پدر بنده‌ خدا (أبا عبدالله‌) ديگر برخيز از نزد من‌! چرا كه‌ تحقيقاً براي‌ تو خير خواهي‌ كردم‌؛ و ذِكر و وِرد مرا بر من‌ فاسد مكن‌، زيرا كه‌ من‌ مردي‌ هستم‌ كه‌ روي‌ گذشت‌ عمر و ساعات‌ زندگي‌ حساب‌ دارم‌، و نگرانم‌ از آنكه‌ مقداري‌ از آن‌ بيهوده‌ تلف‌ شود. و تمام‌ مراتب‌ سلام‌ و سلامت‌ خداوند براي‌ آن‌ كسي‌ باد كه‌ از هدايت‌ پيروي‌ ميكند، و متابعت‌ از پيمودن‌ طريق‌ مستقيم‌ مي‌نمايد

منبع : بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج 1   ص 224

 

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت 14:42  توسط خلیل منصوری  | 

استاد كامل و مكمل آيت الله حسن زاده آملي درباره وجود ذنبي آدمي مي فرمود كه آدمي هر چند كه حد لايقف ندارد ولي به هر حال از محدوديت برخوردار مي باشد و در دايره احاطه وجودي و علمي خداوند قرار مي گيرد. اين چنين است كه آدمي به جهاتي بسيار محدود مي باشد.

اگر انسان با اين وجود محدود خويش بخواهد درك و توصيفي از وجود بي نهايت الهي داشته باشد همواره درك  و توصيفش آغشته به محدوديت است و اين خود خطا و گناهي بزرگ است.

در آيات قرآني آمده است كه انسان با تعليم همه اسماي الهي از سوي خداوند قابليت ربوبيت طولي و ولايت خلافتي از سوي خداوند بر ما سوي الله را يافته است و از اين روست كه مسجود همه عالم وجود عالي و داني شده است و فرشته و جن بر او به نيابت از كل كائنات سجده برده اند تا تسخير ادمي را بپذيرند.

اين وجود با اين همه سعه وجودي و وسعت دربرگيرندگي با مشكل جدي محدوديت مواجه است و نمي تواند خداوند خويش را چنان كه هست بشناسد و درك كند و توصيف نمايد. با اين همه خداوند اين اجازه را به انسان هاي كاملي داده است تا آن چه را از وجود خداوند يافته و درك كرده اند، توصيف نمايند. اين همان چيزي است كه به عنوان توصيف مخلصان بيان شده است: " سبحانک عما یصفون الا عبادک المخلصون؛ پاك و منزه است خداوند از هر توصيفي كه درباره او مي شود مگر آن چه را كه بندگان مخلص شده بدان خداوند را توصيف مي كنند.

با اين همه درك و توصيفي كامل و مخلص شده نيز نمي تواند چنان باشد كه خداوند توصيف بدان است و مي توان گفت كه اين توصيف كف وصف الهي است و تا حقيقت و سقف و سطح  آن بي نهايت نيز بي نهايت راه است. از اين روست كه در دعاهاي ماثور از امامان (ع) آمده است كه نمي توانيم حق معرفت شما را ادا كنيم چنان كه نمي توانيم حق تقواي را به جا آوريم.

در روايت آمده است كه : يا موسي وجودك ذنب لايقاس به  ذنب؛ وجود محدود تو( هويت و تشخص وجود موسوي ) گناهي است كه با آن هيچ گناهي قابل قياس نيست.

بنابراين حتي حضرت موسي (ع) در مقام مظهريت كامل و بي نقص نيز نمي تواند خداوند را چنان درك و فهم و توصيف كند كه خداوند در آن مقام است. بر اين اساس هر توصيفي از هر بشري ولو از كمل و كاملين نقص است و مي بايست انسان از آن استغفار كند.

بر اين اساس انسان مي بايست هم از وجود محدود خويش استغفار و توبه كند و هم از دركي و فهمي كه از خداوند داشته و بدان خداوند را وصف مي كند.

+ نوشته شده در  87/09/04ساعت 13:29  توسط خلیل منصوری  |