تبليغاتX
سماموس
در مورد مسائل اعتقادی ، اجتماعی، سیاسی و ادبی

شهود و علم شهودی در فرهنگ قرآنی اسلامی به معنای آن است که شخص همان گونه که نسبت به خود و احساسات و عواطف و دردها و شادی های خویش آگاهی و دانش دارد نسبت به امور بیرونی و آفاقی نیز همان گونه آگاهی و دانش دارد. این همان  گونه  به معنای همسانی است. به سخنی دیگر علم و دانش شخص به آفاق و اموری بیرونی هماند علم و دانش وی به خود و نفس است. این گونه است که علم حضرت ابراهیم (ع) به امور و ملکوت و باطن آفاقی همانند علم و دانش وی به خود و دردها و غم ها و شادی هایش است. از این رو هنگامی که در رویا به وی می گویند که فرزند خویش را می بایست قربانی کند از آگاهی کامل و شهودی برخوردار بود و همه چیز را آن چنان که خود می خواست می دید و هیچ  آه و ناله و سوز و گداز و اعتراض نداشت. کسی که از شهود برخوردار است و علم به ملکوت دارد در مقامی نیست که چرا کند؟ زیرا چرایی برای او لغو و بیهوده و بی معناست. هنگامی که خورشید را به عیان می نگرد دیگر از خورشید پرسیدن و ظهور و بروز آن سوال کردن لغو و بیهوده است.

انسان نمی بایست به نعمتی شاد گردد و یا از دست رفتن نعمتی اندوهگین شود؛ زیرا نعمت هر چند بزرگ و مهم باشد تا به درستی از آن بهره گرفته نشود نقمت است . اگر به کسی نعمتی داده می شود می بایست با به کارگیری و بهره مند درست از آن در راستای تکامل و کامل خود و جامعه انسانی شکر نعمت گزارد. از این رو از هر نعمتی دو پرسش می کنند که از کجا آورده ای و در کجا هزینه و خرج کرده ای؟ کسی که نعمتی به وی داده می شود همواره تا زمانی که نعمت هست می بایست هوشیار و بیدار باشد تا خدای نکرده در راه بد استفاده نشود و یا نکند. به بنی اسرائیل نعمت های بسیاری داده شده بود ولی آنان با ناسپاسی و عدم استفاده درست و یا نابه جا گرفتار غضب الهی شده اند و قرآن بر ایشان خشم گرفت و خشم بر خشم را خریدند. کسی خشمی را می خرد ولی ایشان خشم بر خشم را خریدند. بنابراین نمی بایست با هر نعمتی بر این باور بود که خداوند به من اکرام کرده است: قد اکرمن و یا با هر از دست دادن نعمتی نمی بایست گفت که خداوند به من اهانت و توهین کرده است و مرا خوار داشته است: قد اهانن ( سوره فجر) بلکه نه آن نعمت اکرام و بزرگداشت توست و نه آن گرفتن نعمت به مفهوم و معنای خوارکردن است. اگر به او نعمتی می دهد می بایست از همه آن پاسخ دهد. اگر خانه ای هزار متر مربع بسازد و بگوید : هذا من فضل ربی گمان نبرید که این فضل است بلکه این آزمون است که نادانسته خود را گرفتار کرده است و از وی بازخواست خواهد شد که تو به این همه فضای اضافی نیاز داشتی تا هزار متری بسازی و بگویی هذا من فضل ربی و این را فضل پروردگارت برشماری ؟ این ها چه آن نعمت و چه آن به ظاهر نقمت همه آزمون و ابتلای الهی است. فضل وقتی است که به درستی از نعمت بهره برید و به حکم : حق للسائل و المحروم ( سوره ق) حق و حقوق صاحبان حق را بدهد و به دیگران کمک کند.

صاحب عصر و  زمان (عج) به حکم ولی الله الاعظم و خلیفه الله در همه جا حاضر است و هرگز به این  معنا غایب نیست. او در حال حضور خویش همه را بهره می دهد. از زمانی که ایشان زاد شد و ولایت و امامت را در پنج سالگی به عهده گرفت تا کنون حضور داشته و به حکم ربوبیت و پروردگاری طولی بر همه هستی در راستای تکامل آنان کمک و یاری می رساند. از این رو ایشان هرگز غایب در برابر حاضر نبوده اند. اگر برای ایشان غیبتی است دربرابر ظهور است. به این معنا که همواره حاضر است ولی ظهوری ندارد نه این حضوری نداشته باشد. آن که حاضر است اوست و آن که انتظار ظهور او می رود اوست. غیب ایشان در برابر ظهور ایشان است نه غیب در برابر حضور. از این روست که هم چون خورشیدی در پس ابر به همه روشنایی می دهد و همگان از وجودش بهره می برند. از زمانی که ولایت یافت عصر صاحب الزمان (عج) آغاز شد و از آن زمان مردمان به برکت وجودی ایشان رشد و تعالی خویش را شروع کرده اند. این گونه است که در عصر ایشان این همه پیشرفت و تعالی در جوامع بشری رخ نموده است.

زمان ظهور ایشان که حضور ایشان را ظهوری همراه خواهد بود و از پرده غیب بیرون می آید و چشمان همگان به جمال ایشان می افتد ، زمانی است که ظلم و جور همه جا را فرا می گیرد: مئلت الارض ظلما و جورا؛ در این زمان جور حاکمان و سلطه گران زیاد می شود و ظلم و بی عدالتی و بیداد قدرتمندان فزونی می یابد. این بدان معنا نیست که در عصر پیش از ظهور گناه زیاد می شود. گفته نشده است که در آن زمان گناه زیاد می شود بلکه گفته شده است که ظلم وجور زیاد می شود که ظلم و جور به ویژه دومی ارتباط تنگاتنگی با دولت ها و حکومت ها دارد. بنابراین پیش از ظهور آن چه فراوان است ظلم و جور است نه گناه . در این دوره است که مردم از ظلم و جور خسته می شوند و خواهان عدالت می گردند. تا انسان از ظلم و جور خسته نشود که : لیقوم الناس بالقسط انجام می شود. در این آیات گفته شده است که مردمان به قسط و عدالت قیام می کنند و آن را بر پا می دارند . به این معنا که تا مردم نخواهند در هیچ جامعه ای عدالت نمی تواند تحقق یابد. عدالت امری نیست که بتوان از بالا با دستور و حکم و فرمانی اجرا کرد؛ عدالت امری است که می بایست از میان مردم برخیزد و مردم می بایست آن را بر پا دارند. از این روست که مردم خسته از ظلم و جور دولت ها خود قیام می کنند و خواهان عدالت و ظهور کسی می شوند که این عدالت را به نام مردم تنها مدیریت کند. بنابراین صاحب الزمان (عج) مدیریت کننده عدالت است و آن که عدالت را بر پا می دارد مردمان هستند.

این چهار نکته را دخترم خواست و نوشتم باشد که بینش و نگرش وی به این مسایل مهم تغییر یابد و حق را چنان که قرآن گفته بشناسد و بیابد و برای آن قیام کند.

 

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 19:28  توسط خلیل منصوری  | 

 

قرآن هستی را نشانه می داند. به نظر می رسد که در بینش و نگرش قرآنی نشانه ها از جایگاه خاص و ویژه ای برخوردار می باشند به گونه ای که بی نشانه ها نمی توان مفاهیم قرآنی را فهم کرد و به درک درستی از حقیقت و واقعیت در تحلیل قرآنی دست یافت. تفکر و تدبر در نشانه ها امری است که فرمان اصلی خداوند و پروردگار هستی و انسان است .  انسان می بایست در قرآن به عنوان نشانه های خداوند تفکر و تدبر کند چنان که بر اوست تا در هستی بیرون و هستی درون خویش نیز به عنوان نشانه ها بیاندیشد. این گونه است که نشانه ها در همه جا نقشی پر رنگ و شگفتی دارند.

نشانه ها و نمادها مجموعه ای از ابزارهای شناختی هستند که بخشی از واقعیت را به شکل دیگری بازگو می نمایند. هر نشانه و نمادی گوشه ای از حقیقت و باطن چیزی را می نمایاند. در این بازگویی از حقیقت باطنی ، نمادها و نشانه ها کم و بیش از ظرفیت های متفاوتی برخوردار می باشند. برخی به گونه ای هستند که انسان را به سوی مقصد و مقصود به آسانی و سادگی منتقل می کنند و برخی از این توان و شانیت و ظرفیت برخوردار نمی باشند. برخی از آن ها در حالتی از حالات از ظرفیت بیش تری برخوردار می باشند و همان نسبت به یک شخص در حالتی دیگری از ظرفیت انتقالی کم تری برخوردار می باشد. چنان که تفاوت میان انسان ها و نوعی تلقی و ارتباط با نشانه ها خود عاملی مهم و موثر در حوزه پیام رسانی و واگویی حقایق می باشند.

از این روست که همه در حوزه نشانه های آفاقی و هم نشانه های انفسی و نیز نشانه های وجودی و کتبی و لفظی مساله تصریف آیات مطرح می شود و برای یک حقیقت ده ها بلکه هزارها بلکه ملیون و یا میلیاردها و چنان که خود قرآن بیان می دارد بی نهایت نشانه است که اگر دریا و اقیانوس ها با هفت برابر وضعیت کنونی آن جوهر و مرکب شوند تا نشانه ها را بنگارد از نگارش نشانه ها ناتوان خواهند ماند و آب ها به پایان می رسد و این نشانه های تصریفی به نهایت نمی رسد. به سخن دیگر همه این نشانه ها و نمادها که حقیقت یگانه ای را باز می نمایاند تنها تصریف آیات و نشانه هایی است تا انسان خود را بیابد و راه گم نکند. با این همه انسان در پس این نشانه ها و پرده ای از آن خود را گم می کند و نشانه ها اصالت می یابند و حقیقت در پس آن گم می شود. این گونه است که با همه ظهور آن حقیقت یگانه ، به کثرت نشانه ها ، حقیقت باطن می شود و آن چه آشکار است در پس پرده پندار مخفی می گردد.

اگر همه چیز نماد و نشانه است که قرآن از آن به آیه و آیات یاد می کند و  اگر همه این نشانه ها تصریف یک واژه و حقیقت و کلمه است که خداست، پس چرا برخی از کارها می بایست انجام شود و برخی از نشانه ها نادیده گرفته شود و برخی ازنشانه ها مغضوب گردد و برخی نابود شود؟

اگر ابلیس نشانه ای از نشانه های خداست که هست و اگر او نیز عضوی از لشکر خداست که هست : لله جنود السموات و الارض ؛ پس چرا می بایست برخی از نشانه از قرب و منزلت برخوردار شود و برخی دور گردند و مورد نفرین و دورباد قرارگیرند؟

 چنان که گفته شد هر نشانه ای با توجه به ظرفیت وجودی نشانه و نیز ظرفیت وجودی گیرنده پیام و نشانه، متفاوت و از ارزش و جایگاه متفاوتی برخوردار می باشد. این تفاوت گاه تفاوتی ذاتی وماهوی است و گاه دیگر تفاوتی قراردادی و اعتباری است و گاه به حکم محکمات است و گاه به حکم متشابهات می باشد. به هر حال دنیا این گونه است که آب چون از ناودان فرو ریزد رنگ و شکل گیرد و از نشانه بودن به سستی و یا شدت گراید.

این گونه است که کعبه خانه خدا می شود با آن که اینما تولوا فثم وجه الله ؛ به هر سوی رو کنید آن سوی خداست. پس از اگر هر نشانه ای نشان از خداست و هر نمادی نام الله را در پس خویش دارد پس از چرا کعبه نشانه است؟

انسان موجودی نشانه گرا و نمادگراست و چون در عالم ماده و نشانه های می زید به ناچار می بایست نمادی داشته باشد. فرشتگان موجوداتی تنزیهی هستند از این روست که درهنگام آفرینش آدم به این نکته اشاره می کنند که خداوندا ما تو را تقدیس و تسبیح می کنیم بنابر این نیازی به موجودی دیگری نیست. خداوند در آن جا گزارش می کند که هدف موجودی است که افزون بر تسبیح و تنزیه بتواند اهل تشبیه باشد. این گونه است که تنها به نگاه عقل مدار تسبیح گو و تنزیه کننده سلب گرا ، نگاهی تشبیه گر و اثباتگری نیاز بود تا حقیقت خداوندی در جلال و جمال او تجلی کند و کمال الهی رخ بنماید. از این روست که انسان تنزیه گر و تشبیه گو را آفرید تا خود را در آینه کمال آدمی بنگرد.

این انسان تشبیه گر و اثبات گرا نیازمند آن است که نشانه ها و نمادهایی را داشته باشد. این گونه است تا کعبه به عنوان نماد و نشانه توحید جعل می شود تا انسان گم نشود. کعبه نشانه ای است تا انسان راه خویش را گم نکند؛ زیرا در میان این همه نشانه ها و تصریف آیات حقیقت را به طور کامل نمی تواند ببیند و بنگرد از این رو لازم بود تا مرکز تمرکز و محوری توحیدی داشته باشد.

کعبه خود نشانه است و مناسک حج یعنی انبوهی از نشانه ها و نمادها که به شکل آیینی اجرا و انجام می شود . همه این ها برای آن است که انسان خود را بیابد و خدا خود را. اگر از انسان خواسته می شود تا در حج قربانی کند و گوشت و خون بریزد و هدیه کند. هدف آن نیست تا خون و گوشت قربانی به خدا برسد بلکه از برای آن است که تقوا را بیابد. تقوا به معنای خود داری و نگه داری و حفظ از گمراهی است. وقتی انسان به اطاعت الهی در این گوشه دنیا به قربانی می رود و مناسکی  را به شکل نمادین به جا می آورد آن چه مطرح می شود اطاعت اوست. هر ناظر بیرونی می فهمد که این شخص موجودی مطیع است و این همه را تنها به تعبد و اطاعت انجام می دهد. در حقیقت آن چه در همه اعمال خود را نشان می دهد اطاعت وفرمانبرداری محض آدمی است. اگر هر کسی برای هر گوشه ای از این مناسک و آیین های حج فلسفه ای را بیان می کند و از پس حضور درعرفات معرفت را می شناساند و یا از پس اشواط توحید محوری را می خواند. این همه هر چند درست و به صواب است ولی این ها خود نام و نشانه ای از اطاعت است. همان پرسشی که برای گذشتگان بوده است که چرا قربانی کنند ؟ و آن گاه به این نتیجه رسیدند که گوشت و خون به دیوار کعبه بمالند  و یا بیاویزند تا خدایشان بهره گیرد ، این توجیه های ما این زبان را دارد ولی در پس همه این ها آن چه نباید فراموش شود اطاعت است. مگر تقوای الهی جز به اطاعت محض و تعبد از آموزه های و فرمان های یقیینی و قطعی اوست؟ بی گمان طوعا او کرها به سوی او می رویم و چه خوب است که به اطاعت به سوی او رویم. این گونه است که حقیقت حج جز تقوا نیست و حقیقت تقوا نیز جز اطاعت از فرمان های او نمی باشد. بنابراین:  لاینال الله لحومها و لادمائها و لکن یناله التقوی منکم ( حج آیه 37) آن چه به خدا می رسد از این قربانی گوشت و خون آن نیست بلکه آن چه به خدا می رسد تقوای شماست. در حقیقت هدف از این همه همان تقواست که همان اطاعت است. این نشانه ای است که خداوند برای آزمون بشر آن را قرار داده است. پس حقیقت را با تدبر در این آیه و آیات انفسی و آفاقی درک کنیم و بیراهه نرویم. خداوند میزان سنجش را تقوا و اطاعت انسان قرار داده است و از حج اگر کسی چیزی جز اطاعت و تقوا به دست نیاورد همه چیز آن را به دست آورده است و بلکه همه معنای آفرینش و هستی را به دست آورده است.

پس ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

اگر این عشق تجلی اطاعت و تقوا نباشد آن عشق و حج هیچ سودی نبخشد و آدمی را به جایی نبرد. پس در حاجیان می بایست در حج خویش تنها در اندیشه اطاعت و تقوا باشند که تنها این ذخیره آخرت ایشان است و در پیشگاه خداوند به امانت می ماند. این نشانه حج را به هدف و مقصد یگانه هستی و اطاعت از وی به جا آوردن هدف حج و وجوب آن است. باشد که در هر کجا نشانه ها را به درستی دریابیم و به حقیقت یگانه بدان نزدیک شویم . مگر نه این است که روزه نیز از برای همین دست یابی به تقوا ست و آن خود نشانه ای دیگری از نشانه های آن یگانه ؟ کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون  

 

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 18:59  توسط خلیل منصوری  | 

حج زمان پرواز است . حاجی دلش برای آشیانه لک می زند. مانند لک لکی است که در اوج لانه می سازد و از پستی می پرهیزد.هنگامی که در جامه ی سپیدش دور حلقه ی سیاه کعبه می گردد، طوق بردگی از پای می گسلد وطوقه ی بندگی بر گردن می آویزد.

در سعی صفایش تا مروه ی عشق هروله می کند و از سراب دنیا زدگی تا سر چشمه ی آب شرابا طهورا بالا می رود و از دست ساقی جام شاهد را تا مدینه با خود همراه می برد.

در صحرای عرفات از معرفت ناب می نوشد و در مشعر عشق با همه ی وجودش الوهیت را احساس می کند و در منی با هر چه غیر خدا وداع می گوید و سنگ برائت بر تن منیت می کوبد. آنگاه به مسلخ عشق می آید و جان را به لقاء الله در مقام فناء فی الله قربانی می کند وخون تقوا را در همه ی وجودش روان می کند آنگاه تنها خدا می ماند و آنگاه نه از حاجی خبر است و نه از حج و تنها خدا هست : لا اله الا الله.

 

+ نوشته شده در  86/09/22ساعت 22:20  توسط خلیل منصوری  | 

در هر دوره ای گفتمانی بر زندگی بشر چیره می شود و همه زندگی آدمی را تحت تاثیر خود قرار می دهد. از این رو هر دوره تاریخی بشر را می توان به دوره های گفتمانی دسته بندی کرد و از دوره دیگر باز شناخت. در گذشته به جهت سستی ابزارهای ارتباطی و کمبودهای جدی در این حوزه گفتمان ها هم از نظر محدوده ی جغرافیایی و هم از نظر تاثیر و پایداری از محدودیت های جدی و خاصی برخوردار بودند. به همان اندازه که امکان جابه جابی طبقاتی برای انسان وجود نداشت به همان اندازه گفتمان از محدودیت خاص و پایداری بیش تری برخوردار بودند. عدم انعطاف امری طبیعی بود و سنت های گفتمان دیر می پایید و دیر هنگامی جای خود را به گفتمان دیگری می داد.

قرآن گزارش می کند که گفتمان غالب دوره نوح (ع) بیش از  هزار سال پایید و به گونه ای بود که قابلیت تغییر نداشت و هیچ گونه انعطافی را نمی پذیرفت. از آن جایی که گفتمان ها در حقیقت به مثابه عینکی است که بر چشم مردمان هر عصر نهاده می شود و مردمان تنها از طریق آن به هستی می نگرند و آن را توصیف و تحلیل می کند و نگرش های خویش را بر پایه آن سامان می دهند می توان گفت که همه چیز در برابر این مردمان همان رنگی را باز می تاباند که شیشه عینک گفتمان بازگو می کند. از این روست که هستی چنان برای ایشان معنا و مفهوم می یابد که گفتمان چیره آن را تفسیر و تحلیل می کند.

طرز تفکر غالب و گفتمان چیره به گونه ای است که هر گونه تفکر دیگری را به طور طبیعی سلب می کند مگر این که گفتمان دیگری بتواند خود را نشان دهد. به طور طبیعی مردمان با گفتمان چیره همراه هستند و در تمام زندگی خویش از سنت ها و آداب و رسوم از آن پیروی می کنند. امر به گونه تحت تاثیر گفتمان ها طبیعی جلوه می کند که هر تفکر و اندیشه و آداب و رسوم دیگر به عنوان نابهنجاری تلقی می گردد و نوعی عقلانیت جمعی پدیدار می گردد که امکان تفکر صحیح را از فرد سلب می کند. این گونه است که تفکر جمعی هر گونه تفکر فردی را سلب می کند و به سخنی درست تر آزاد اندیشی مفهوم واقعی خود را از دست می دهد.

این گونه است که آداب لواط در قوم لوط به عنوان هنجار تلقی می شود و حتی زن لوط خود برای دعوت مردمان به سوی ایشان می رود و از آنان می خواهد که برای بهره گیری از جوانان نیکو به خانه لوط بیایند و این جوانان همان فرشتگان عذابی بودند که به سوی قوم لوط روانه شده بودند.

در داستان حضرت ابراهیم (ع) نیز رفتار آن حضرت به عنوان نابهنجاری تحلیل و تجزیه می شود و آن حضرت به عنوان مجنون و یا فردی که درست تربیت نشده و جامعه پذیری را به درستی در حق او انجام نداده اند شناسایی و معرفی می شود.

در حقیقت گفتمان غالب به عنوان عقلانیت جمعی هر گونه تفکر فردی را سلب می کند. از این روست که در اسلام و فرهنگ قرآن عقلانیت فردی و رای اکثریت ملاک و معیار درستی قرار نمی گیرد مگر آن که با حکم عقل و یا حکم وحی هماهنگ و سازوار باشد. به سخنی دیگر از آن جایی که عقلانیت جمعی و یا همان حکم عقلایی و سیره و روش مردمان بیش تر تحت تاثیر گفتمان هاست و این عینک و زاویه ی دید است که به روش و هنجارهای جمعی سامان و جهت می دهد  قرآن عقلانیت متاثر از گفتمان ها را به عنوان ملاک قرار نمی دهد و همواره بر این نکته تاکید می کند که اکثرهم لایعقلون و یا لا یشکرون و یا لایرجعون که به معنای نادرستی در ملاک ها و معیارهای هنجاری است.

در جهان پیشین به جهت همان ضعف و سستی بنیادهای ارتباطی و کمبودها در حوزه فن آوری های اطلاعاتی این گونه بود که گفتمان محدودیت جغرافیایی کمی داشتند و در یک ده و یا شهر و یا منطقه گسترش می یافت و از آن تجاوز نمی کرد. از این رو تنوع و گوناگونی گفتمان در جهان بیش تر بود هر چند که به مفهوم امروزی بتوان آن ها را خرده گفتمان نامید.

از دیگر ویژگی های گفتمان های گذشته این بود که از پایداری و بقای نسبت طولانی برخوردار بوده است از این روست که گفتمان عصر های گذشته دیرپا و از نظر انعطاف از متفاوت بودند.

اما در جهان امروز فن آوری اطلاعات و ارتباطات موجب شده است تا گفتمان ها از منطقه ای بودن به جهانی بودن تبدیل شوند . با این همه به جهاتی از پایداری و ثبات کم تری برخوردارند. مردمان در این جهان تنها از گفتمان ها پیروی می کنند و هر آن چه را که رسانه های گروهی و جمعی بگویند تکرار می کند و همان گونه جهان را تصویر می کنند که آن ها می خواهند. از این رو روزی جادوگری امری نابخردانه بود ولی روزی دیگر امری جذاب و علمی است. روزی معنویت جز مادیت معنا نداشت و امروز معنویت همه چیز است. روز خدا سایه ای از خرافات گذشته بود و روزی دیگر همه چیز حتی جنگ ها به نام خدا انجام می شود.

این گفتمان هستند که تفکر مردمان را سامان می دهند و جهان بینی و نگرش ایشان را شکل می بخشد. رشته ای اتصال نامریی همه مردمان را به هم پیوند می دهد و آنان را ناخودآگاه به سمت و سویی می برد که جریان های رسانه های و سیاست گذاران پشت پرده اراده کرده اند.

به نظر می رسد که گفتمان ها عامل مهم و تاثیر گذار در زندگی امروز و دیروز بشر بازی می کرده است و همان گونه که در گذشته به گونه ای دیگر انسان از بردگی و بندگی رنج می برد و از آزادی برخوردار نبوده است امروز به شکلی بدتر گرفتار شده است. دیروز امکان این بود که با جا به جایی و هجرت بتواند با گفتمان های رقیب و یا تفکر و اندیشه دیگر و یا روش دیگری برای زندگی آشنا شود ولی امروز این گونه نیست و هر کجا برود این گفتمان غالب جهانی است که وی را اسیر خود کرده است و اجازه نمی دهد تا آن گونه که می خواهد بیاندیشد و یا زندگی کند و یا رفتار نماید.

انسان امروز به دست گفتمان ها چنان اسیر است که تصویر و ترسیم هر گونه آزادی اندیشه در حقیقت توهم و خیالی بیش نیست. چگونه می توان طوری دیگر دید و اندیشید در حالی که روش ها و تفکرها و امور دیگر در بند تفکر و همه از زاویه دید و یا عینک خاصی است که امکان برداشتن آن نیستِ زیرا انسان ها هرگز احساس نمی کنند که بر چشمان ایشان عینکی است. آیا تاکنون احساس کرده اید که عینکی از گفتمان بر چشم دارید؟ اگر احساس کرده اید این امکان برای شما وجود دارد که در مسیر اندیشه و گفتمان دیگری قرار گیرید. ولی به نظر می رسد که در جهل مرکب انسان را نمی توان به علم رساندِ زیرا کسی که باور ندارد که جاهل است و به جهل و نادانی خویش علم ندارد چگونه می شود که عالم کرد. کسی که در جهل مرکب است شانیت آن را ندارد. از این رو گفته اند که خوابیده را می توان بیدار کرد ولی بیداری که خود را به خواب زده و یا آگاه از خواب بودن نیست و در کما و بی هوشی کامل است چگونه می توان بیدار کرد و هوشیار نمود. این همان تاثیر مخرب و زیانبار گفتمان هاست که همواره بشر را تهدید می کرد و امروز وی را در مسیر نابودی گذاشته است مگر آن که بیدار شود.

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 22:16  توسط خلیل منصوری  | 

گفتمان اصطلاح به روزی است که معانی چندی را دارد. یکی از معانی که مراد این نوشتار است گفتمان به معنای فرهنگ غالب و چیره ای است که از هر راهی خود را بر افکار و اندیشه ها تحمیل می کند و اجازه نمی دهد تا انسان خود در فضای آزاد اندیشه ورزد و بر پایه های داده های علمی تحلیل و تبیین کند و برای خود و دیگران توصیه ای داشته باشد.

برای این که مطلب روشنی خود را چنان که مراد است به دست آورد، به این نکته اشاره می شود که انسان برای شناخت خود و محیط اطراف و تشخیص موقعیت خود در هستی نیازمند ابزارهای شناختی است. قرآن این ابزارها را ابزارهای حسی دانسته است که مهم ترین آن گوش و چشم است. البته گوش و چشم می توانند به عنوان ابزاری مفید داده های اطلاعاتی را دریافت و به انسان منتقل کنند. اما آن چه از راه چشم و گوش به عنوان شناسه های دیداری و شنیداری دریافت می شود به طور کلی و عمومی امور جزیی و داده های خردی است که نمی توان با آن به داوری و قضاوت پرداخت. از این روست که قلب و عقل به عنوان مهم ترین ابزار داده پردازی انسان عمل می کند و این امکان را به وی می بخشد تا با چیدمان خاصی آن را به معقول اولی و ثانوی تبدیل کند. از این روست که از ویژگی های که در چند داده مشترک به دست می آورد حکم می کند که محمد و علی و تقی و نقی انسان هستند و آن گاه حکم می کند که این ها از یک نوع می باشند که تحت عنوان کلی انسان ( جانوری خردمند و گویا) قرار می گیرند. از این پس از است که تبیین و تحلیل های عقلانی انجام می شود و داده پردازی مسیر انسانی را تعریف و تبیین و توصیه می کند.

بنابراین ابزارهای شناختی از احساس تا عقل نقش مهمی در ایجاد شناخت و بینش و نگرش انسانی ایفا می کند که بی هر یک از آن ها نمی توان از انسان به مفهوم شناخته شده گفت.

دراین میان قرآن ضمن گزارش های از انسان هایی توضیح می دهد که گاه در ابزارهای شناختی از حس و عقل خللی از سوی خود شخص و یا دیگران پدیدار می گردد و داده ها به درستی به دست نمی آید و یا در بخش داده پردازی خللی پدیدار می گردد و این گونه است که شناخت ناقص و یا نادرستی از خود و محیط و موقعیت و وضعیت خویش در جامعه و جهان به دست می آورد و بینش و نگرش و گرایش های وی نیز از آثار و پیامدهای سوء آن در امان نمی ماند.

یکی از علل و عواملی که در روند درست داده گیری و داده پردازی خلل و اخلال ایجاد می کند، مساله گفتمان هاست. بی گمان در هر زمانی گفتمانی خود را بر مردمان و جامعه چیره می سازد. درگذشته این مساله کم تر اتفاق می افتاد؛ زیرا ارتباطات و فن آوری ارتباط به گونه ای نبوده است که بتواند مردمان را تحت سیطره خویش در آورد. اما به افزایش و پیشرفت فن آوری این فرصت از آدمی سلب شده است که خودش باشد و این گونه است که هر شخصی به نظر خودش است ولی در باطن دیگری است. به این معنا که لیبرالیسم فردی هر روز با فن آوری و افزایش و گسترش ارتباط کاهش می یابد و سوسیالیسم جایی خود را بر همه بخش های انسانی تحمیل می کند. هر شخصی پیش از آن خود باشد دیگر و جامعه است و این گونه است که حریم خصوصی به معنای اندیشه و تفکر فردی از هم فرو می پاشد و جایی برای تنفس و زندگی نمی یابد.

قرآن از این مساله به عنوان تاثیر محیط یاد می کند. در جامعه ای که گفتمانی چیره شود کم تر انسانی می تواند از تاثیرو آثار آن در امان ماند. به عنوان نمونه در عصری که همگان خورشید را مرکز هستی تلقی می کردند و یا ایستایی آن سخن می گویند کسی نمی تواند تفکری داشته باشد که خورشید نیز همانند ستارگان دیگر در حرکت است و ایستایی ندارد. این تحمیل گری همواره غیر مستقیم است و فرد بی آن که بفهمد همان گونه می اندیشد که گفتمان غالب و چیره خواسته است. در عصر حس گرایی عقلایی ، گفتمان چیره این است که روش تجربی و حسی مساوی با حقیقت است و هر آن چه به روش تجربی قابل آزمون و آزمایش نباشد خرافات است و این گونه است که متافزیک به عنوان تفکری خرافی به کناری نهاده می شود.

قرآن گفتمان عصر نوح را مورد تحلیل و تجزیه قرار می دهد و بیان می کند که چرا خداوند و حضرت نوح (ع) به این نتیجه رسیدند که این مردمان قابلیت هدایت را نداشته اند و می بایست نابود گردند. در تعبیر قرآنی که در سوره کوتاه نوح آمده است خداوند از زبان حضرت نوح (ع) می فرماید: لایلدوا الا فجارا کفارا؛ این مردمان جز فاجر و کافر نمی زایند. به این معنا که زایش ایشان بر خلاف زایش طبیعی است که می بایست بر اساس فجور و تقوا و تسویه میان آن دو باشد؛ زیرا در سوره شمس آیه 7 و 8 می فرماید: و نفس و ما سویها  فالهمها فجورها و تقویها؛ سوگند به نفس انسان که خداوند آن را در حالت استوا و اعتدال آفرید و همزمان تقوا و فجور را به او الهام کرد. این الهام چه به معنای الهام غریزه و فطرت باشد و چه معنای آموزش از راه اکتساب، آدمی را در حالتی تصویر و ترسیم می کند که هر دو گونه قابلیت را دارا می باشد و هنگام زایش از آن برخوردار می باشد. اما مردمان نوح به گونه ای بوده اند که دیگر در این حالت تسویه زاده نمی شدند و آن چه با ایشان همراه بوده است فجور بی تقوا بوده است.

دلیل این مساله را قرآن ، تاثیر محیط زیست بشر بر او می داند. از آن جایی که محیط زمان نوح در آن حد و اندازه آلوده و به لجن و فجور کشیده شده بود که به فرزندان اجازه داده نمی شد تا از تسویه برخوردارگردند و همزمان با فجور از الهام تقوایی نیز برخوردار گشته و به شکل اختیار و انتخاب یکی از دو گزینه را برگزینند. بلکه آنان تحت تاثیر گفتمان چیره و غالب همواره تنها از فجور بهره مند می شدند و کودکان و فرزندان نمی توانستند از تقوا و ایمان آگاه گردند و شناختی نسبت به آن دست آورده و به اختیار انتخاب و گزینش کنند. این گونه است که محیط و گفتمان غاالب فرصت برابر و تسویه را از آدمی می گیرد و آدمی را در جبر تاریخی قرار می دهد.

چنین افرادی دیگر امکان این را به دیگری (فرزندان) نمی دهند تا خود به اختیار گزینش کنند و میان حق و باطل و ایمان و کفر و فجور و تقوا یکی را برگزیند. این همان مساله گفتمان غالب در اصطلاح این نوشتار است.

در زمان ما نیز گفتمان ها آثار مخربی به جا می گذارند. البته می توان تصور کرد که زمانی تنها گفتمان غالب تقوا و ایمان و عدالت باشد ولی این بدان معنا نخواهد بود که گفتمان غیر غالب امکان حضور و بروز ندارد؛ زیرا این معنای جبر است که بی ابتلایی به ایمان و بهشت ختم می شود. در تحلیل قرآنی هر چند امکان این وجود دارد که گفتمان غالب حق و ایمان و عدالت باشد ولی این هر گز به معنای جبر و فقدان فجور و کفر نیست که انسان را تنها در یک راه اجباری قرار دهد. از این روست که در عصر حاکمیت اسلام در دوره نبوی و علوی هر چند گفتمان غالب اسلام و ایمان بوده است ولی کفر و نفاق و فجور نیز امکان حضور را داشته اند و چنان که در عصر ظهور نیز با وجود گفتمان غالب مهدویت و عدالت ، گفتمان مسیحی و یهودی نیز وجود دارد و کفر حتی این امکان را می یابد که حضرت ولی عصر(عج) را به شهادت رساند.

اما آن چه هدف این نوشتار است آن که گفتمان غالب کفرو نفاق و فجور بر خلاف گفتمان حق و عدالت و ایمان، می کوشد تا به گونه  ای عمل کند که گفتمان دیگر هرگز فرصت ظهور و لو نابرابر را نیابد و به عنوان گفتمان مغلوب خود را نشان دهد. این گونه است که گفتمانی تک محور و تک نهاد می شود و کسانی که در این گفتمان زندگی می کنند و نفس می کشند امکان آن را نمی یابند تا با گفتمان ها رقیب و یا دیگر آشنا شوند چه برسد که بدان بپیوندند. به سخن دیگر شرایط را چنان فراهم می آورند که تنها همان اندیشه و تفکر به گوش برسد و به چشم اید و اندیشه و فکری رقیبی شنیده نشود و یا حتی اگر شنیده شده با جوسازی امکان گرویدن افراد را به آن سلب کنند. این روش در گذشته تجربه شده است و اکنون با فن آوری ارتباطات و ابزارهای موجود و جوسازی به گونه ای عمل می شود که به عنوان مثال چادر امر مذموم تلقی شود و یا نماز خواندن ضد روشنفکری معنا شود و یا تقلید و اطاعت از ولایت معصوم (ع) امر دور از خرد و عقلانیت معنا یابد.

در چنین فضایی و گفتمانی است که هم نوایی و همرایی و همدلی با گفتمان غالب عین خردورزی و تفکر و روشنفکری قلمداد می شود و به دیگران یا فرصت تفکر دیگر نمی دهند و یا اگر صدای مخالفی شنیده شد در فضای و جوی قرار می دهند که شخص به طور طبییعی اختیار انتخاب و گزینش را نداشته باشد. این گونه است که می بایست گفت : لایلدوا الا فجارا کفارا؛ جامعه ای که فرصت برابر اندیشه و تفکر و انتخاب را به نام تفکر و اندیشه و انتخاب از آدمی سلب می کند و نمی گذارد تا انسان به استوا زاده شود و رشد کند و راه خویش را به اختیار خویش انتخاب کند.

به نظر می رسد که برخی از احزاب و تفکر موجود در جامعه ایرانی به پیروی از اقتدار رسانه ای غرب و تفکر لیبرال دمکراسی غربی که گفتمان غرب است این گونه رفتار می کنند و فرصت برابر هر گونه تفکر و اندیشه و شناخت و انتخابی را از جوانان ایرانی می گیرند.

 

 

+ نوشته شده در  86/09/12ساعت 21:53  توسط خلیل منصوری  |