بی گمان معصومان (ع) قرآن ناطق و مفسران آن هستند. در آیات قرآنی از محبت خداوند به مومنان بسیار سخن رفته است و این که انسان کامل کسی است که افزون بر جست و جوی رضا و خشنودی الهی می بایست در جست و جوی محبت وی باشد. قرآن از زبان پیامبر(ص) بر این مطلب تاکید می کند که اگر کسی می خواهد به محبت الهی دست یابد و محبوب خاص خدا گردد می بایست از راه وی پیروی کند. مومنان کسانی هستند که با پیروی از راه پیامبر(ص) که راه راست و کوتاه ترین است به جایگاه حب و عشق رسیده اند. این گونه است که مصداق یحبونه و بحبهم شده اند. به این معنا که خدا محبوب مومنان است ومومنان نیز محبوب خدا می شوند و این گونه است که مهربانی هر دو سر می شود.
در روایات معصومان (ع) دین را چیزی جز دوستی و محبت ندانسته اند و گفته اند: هل الدین الا الحب ؛ مگر دین چیزی جز دوستی است.
پیامبر اکرم (ص) پاداش و مزد تلاش های خویش را دوستی و محبت به اهل بیت و ذوالقربی خویش دانسته اند و خداوند این خواسته را بیان می دارد و تبیین می کند که این نیز سودش برای مومنان است و اگر محبت اهل بیت خویش را از مومنان خواسته است تنها برای این است که مومنان از آن بهره گیرند. اینان همان وسایل و اسبابی است که با تمسک و توسل به ایشان می توان به قرب الهی دست یافت و محبوب خدا شد. این گونه است که محبت اهل بیت همان راهی است که می بایست پیموده شود تا محبوب رسول خدا(ص) شده و در نهایت دوستی و محبت خدا را به خویش جلب کرد.
ابتغای وسیله و جستن ابزار تقرب جز محبت اهل بیت (ع) نیست. از این روست که ما شیعیان از ایمان چیزی جز محبت و عشق به اهل بیت (ع) چیزی نیاموخته ایم.
در باروهایمان آنان نه تنها حاضرند بلکه این حضورشان تاثیر گذار است و آنان نه تنها به جهت مقام قربی که دارند زنده اند و از روزی خداوند همانند بلکه برتر از شهدا بهره می گیرند بلکه با حضور خویش دستگیر و مددکار این عاشقان و دوستان خویش هستند.
پیامبری که می فرماید که مردگان قریش در چاه بدر آگاه تر از زندگان هستند چگونه می شود ما به این باور نرسیده باشیم که معصومانی که در مقام عصمت کبرا هستند و از مقام قاب قوسین او ادنی بهره مند از حضور در زندگی ما غایب هستند و به نیازهای ما آگاه نمی باشند؟
ما بر این باوریم که آنان در زمانی که بودند ودر این جهان می زیستند و پس از شهادتشان ( ما منا الا مسموم او مقتول ) بر امور جهان و هستی آگاهی و بصیرت داشته و بر احوال ما خبیرند. از این رو دست توسل به دامن ایشان می آویزیم و بر این تمسک و توسل خرسندیم.
اماما هر چند که فرسنگ ها از جغرافیای تو دوریم ولی دل هایمان میزبان همیشه توست. جز عشق و محبت و مهر تو سرمایه ای نداریم و جز به عنایت تو دل نبسته ایم. پس ما را نه امروز که هر روزمان دریاب
مساله حقوق بشر يكي از چالش هاي مهم در ميان جوامع بشري بوده و هست. روزي نيست كه درگيري ميان اشخاص حقيقي و حقوقي و گروه هاي فكري و اجرايي درباره حقوق بشر به وقوع نپيوندد. درگيري هايي كه گاه به شكل فيزيكي خودنمايي مي كند و خشونت را دامن مي زند. همواره كساني هستند كه مدعي از ميان رفتن حقي از خود از سوي كساني مي شوند كه در مقام قدرت هستند. در ميان انديشمندان و فعالان تنظيم روابط اجتماعي و سياسي مساله حق و تكليف و ناديده گرفتن حقوق در برابر تكاليف امري عادي تلقي مي شود. تنش ها و جدال هاي فلسفي در ميان دانشمندان و انديشمندان حتي در ميان پيروان دمكراسي و ليبراليسم به گونه اي است كه هر يك مدعي تجاوز به حقوق عمومي و يا شخصي مي باشند. پيروان دمكراسي و حكومت مردم سالار و جمهوري به جهت آن كه تفكر ليبراليستي حقوق جمعي را فداي حقوق فردي و شخصي مي كند معترض هستند و خواهان بازسازي در تفكر ليبراليستي مي شوند. در برابر روزي نيست كه پيروان انديشه ليبراليستي به فعالان دمكراسي از همه نوع آن هدايت شده و مهارشده و آزاد و مانند آن اين مساله را گوشزد مي كنند كه حقوق جمعي كه به شكل دمكراسي و دولت نهادينه شده است گاه بلكه در بيش تر موارد به حقوق فردي مردم جامعه تجاوز مي كند. در حاضر يكي از چالش هاي دولت هاي غربي از نوع فرانسوي تا آمريكايي آن مساله شنودها و انواع و اقسام بهره گيري نرم افزارهاي پيش رفته است كه از سوي فعالان حوزه ليبراليستي به نقض حريم خصوصي و ناديده گرفتن حقوق ابتدايي مردم از آن ياد مي شود. دمكراسي نيازمند است تا با عواملي كه آن را تهديد به نابودي مي كند مبارزه كند و به نظر مي رسد كه بي مهار و نظارت رفتارهاي عموم مردم امكان پذير نخواهد بود. از اين روست كه درگيري فلسفي خود را به درگيري ها قانوني و در نهايت فيزيكي از نوع خشونت هاي خياباني و اعتصابات جا به جا مي كند و به اشكال مختلف در جوامع امروزي و حتي بسيار مدني و توسعه يافته و پيشرفته خود را نشان مي دهد.
ديروز از حقوق فردي و تجاوز به آن به شكل ربايندگي شهروندان از سوي دولت آمريكا و ايجاد زندان هاي مخفي و مخوف سخن مي رفت و امروز از ليبراليسم نويني سخن به ميان مي آيد كه رفاه عمومي را تهديد مي كند و حقوق عمومي چون بهداشت جمعي و امنيت شغلي با خطرات جدي مواجه مي سازد. به نظر مي رسد كه همواره ميان كساني كه در قدرت قرار مي گيرند و عموم مردمي كه به عنوان شهروند و يا ملت از آن ياد مي شود نوعي درگيري بوده است. اين درگيري ها در همه حوزه هاي فكري و عملي و اجرايي تشديد مي شود؛ زيرا عوامل متعددي است كه موجب مي شود تا حتي كساني كه به نام مردم بر مردم حكومت مي رانند و براي خود حق ولايت توكيلي و نمايندگي يافته اند حقوق فردي و جمعي را ناديده گرفته و يا ضايع كنند.
بازخواني مساله حقوق بشر و يا حقوق به معناي عام آن بر پايه آموزه هاي قرآني دست كم در حوزه بينشي لازم و ضروري است تا نگرش درستي به مساله حقوق پيدا كرده و بر پايه آن رفتارها و گرايش هاي خويش را سامان دهيم.
از آن جايي كه قرآن مسايل را عيني و ملموس ترسيم كرده و بر پايه آن به تبيين و تحليل مي پردازد، نمي توان اميد داشت كه تنها به شكل فلسفي و نظري صرف به اين مساله پرداخته شود. اين گونه است كه قرآن همواره با بيان مصاديقي عيني كلياتي را ارايه مي دهد و پيش از آن كه در مقام فلسفي به بررسي و تحليل بپرازد با ارايه نمونه هاي عيني مي كوشد هم حكم مساله دانسته شود و هم در نهايت تحليل فلسفي از آن به دست داده شود. نمونه هايي كه قرآن بر مي گزيند همواره از نمونه هاي فراگير و بنياديني است كه در همه جا به آساني با آن رو به رو هستيم و به گونه اي كه همواره در پيش چشم ما قرار دارد.
در آموزه هاي قرآني افزون بر حقوق عقلي و عقلايي و طبيعي و قانوني نوعي از حقوق بيان مي شود كه از آن به حقوق شرعي ياد مي گردد. حقوق قانوني و حق شرعي گاه همانند مي باشند ولي اين بدان معنا نيست كه همواره ميان آن ها يگانگي و اتحاد باشد. مواردي را از هر دو سو مي توان يافت كه در ديگري وجود ندارد. به عنوان نمونه در نظام بانكداري ربوي، نزول خواري به عنوان قانوني حقي است كه مي توان از آن برخوردار بود ولي نظام شرعي آن را حق به شمار نمي آورد و از حوزه حقوق بيرون مي راند. در برابر در حقوق شرعي حقوقي به عنوان حق برادري ايماني وجود دارد كه مي توان گفت كه از نظر قانوني حق شمرده نمي شود.
در اسلام حق برداري ديني از اهميت و ارزش بسياري برخوردار مي باشد. (بقره آيه 220 و حجرات آيه 10) از اين رو اقدام براي ايجاد صلح و آشتي ميان برادران ديني درگير در جنگ و نزاعي به عنوان حق برداري ايمان ثابت شده است و هر مومني از اين حق برخوردار مي باشد كه در هنگام تنازع و درگيري ، مومنان ديگر اقدام به ايجاد صلح و آشتي كنند.(حجرات آيه 9 و 10)
با اين كه اين حق از نظر شرعي ثابت مي باشد ممكن است در نظام هاي ديگر حقوقي به عنوان فضولي و دخالت حتي جرم تلقي شود.
از ديگر حقوق برداري ايماني كه در شرع ثابت است، حق احترام در هنگام نبود شخص در جايي است. به اين معنا كه از حقوق برداري ايماني آن است كه شخص همواره و در همه حالات مورد تعظيم و احترام باشد و در حضور و غيبت از وي به خوبي ياد شده و احترام و حرمت وي را حفظ كنند. اين گونه است كه غيبت و بدگويي درباره شخص غايب گناه و امري ناپسند شمرده شده است.(حجرات آيات 10 و 12)
از ديگر حقوقي كه از همين حق اصلي برداري بر مي خيزد، حق طلب مغفرت و دعا درباره وي مي باشد. به اين معنا كه مومنان از اين حق برخوردار مي باشند كه ديگري درباره ايشان دعاي خير و نيك كند و از خداوند آمرزش گناهان وي را بخواهد.(حشر آيه 10)
حق برداري هم چنين مقتضي آن است كه اگر شخصي را كشت اولياي دم از وي در گذرند و او را قصاص نكنند.(بقره آيه 178)
قرآن افزون بر حقوق ياد شده ، تحت عنوان كلي حقوق برادري عمومي، حقوقي را براي مومنان ثابت مي داند كه نشان دهنده آن است كه اين حقوق تنها به سبب ايمان پديد مي آيد و امتيازاتي است كه خداوند براي مومنان در نظر گرفته است. از اين رو نمي توان آن را به عنوان حقوق طبيعي و يا عقلي و عقلايي و قانوني دانست.
حقوق در آموزه هاي قرآن اختصاص به حقوق بشر ندارد. از اين رو مي توان از حقوق خداوند و يا حقوق طبيعت و يا حقوق جانوران نيز سخن گفت.
عصر گاه بود
كمي مانده به بدرود خورشيد كه در طول راه يا پشت شگفت شاخه هاي درختان جنگل پنهان
بود يا ابر هاي مات
پيچ وتاب شاخه ها و نفس حبس شده ي خورشيد در ميان ابر ها دو سه ساعتي از آن پايين
( كه با جيپ مي آمديم بالا )جانمان ستانده بود و اكنون نوبت مه بود
نرسيده به ده رفتيم تا اطرافش را بگرديم
تپه هاي پوشيده از گل هاي سپيد و ياسي رنگ رخشان در پس مه رونده مي رفتند و مي
آمدند
گل هاي زرد از پشت حصار هاي خار دار طلوع مي كردند
كندو هاي عسل بر تپه ها
اسب سپيدي ناگهان پيدا مي شد غريبگي مان را شيهه مي كشيد و در مه محو مي شد
شبنم بر موهايمان نشسته بود و تماشاي شيب هاي پر گل آرميده در مه جاني و پايي نمي
گذاشت تا كه برگرديم
به تاريكي تاريك هنوز مانده بود و برگشت به اقامتگاهمان در ده بهانه ي مسخره اي
بود براي پنهان داشتن اينكه گلوگاهمان ديگر تاب فشار آن دست هاي ترد و وحشي را
نداشت
هيچ كس به روي ديگري نياورد و همه بر گشتيم
برگشتي در كار نبود
كه خود ده هم به اندازه ي اطرافش زيبا بود
چقدر خوب است كه آدم هيچ كاري جز گرداندن جوجه روي آتش نداند
مهتاب كامل بود
مه رفته بود و عقرب با ستاره ي سرخش پيدا بود
آتش در تن ذغال ها مي دويد و به روزي فكر مي كردم كه شكاريده ي خويش را ير آنشي كه
چوبش را خود ذغال كرده ام كباب كنم
حتي كوهنورد ها هم نمي دانند كه گوشت تاره را بايد نيمه خام خورد
ناچارم كردند همه را تا پاي سوختن پيش ببرم
نكوترين خوراك ها را آن شب خورديم
خوشمزه ترين ماست چكيده
گوارا ترين شير
نكوترين گوشت و پنير و كره
خوراك هايي كه دست كم از بوي نيمي شان در شهر حالم به هم مي خورد
چه تفاله هايي به خوردمان مي دهند ميان اين آجر ها و خبر نداريم
هاااااااااااه چه شبي
سياه
تنك
ماه كامل و رخشان
آسمان گاه شفاف و گاه مه آلوده
اگر بيخوابي هاي شب هاي پيش و صعود 14 ساعته ي فردا نبود تن به خواب نمي دادم
هنوز خروس هاشان نخوانده بودند كه بر خواستيم
صبحانه خورديم
و گرگ وميش مه آلود جواهر دشت را به سوي قله ي سماموس ترك كرديم

آفتاب كه از پشت خطوط فريباي شيب ها در ميان غبار برخواست ، آرام آرام اسب ها هم
پيدايشان شد .
نمي دانم در آن ارتفاع صاحبي داشتند يا كه وحشي بودند
از ميان ديواره ها كه مي گذشتيم پژواك صدايمان مي پيچيد و محرك قوي تري مي شد براي
بلند تر آواز خواندن
آن بالا پس از مه ، منظره اي بود كه تا كنون روي زمين نو اينهمه نزديك نديده بودمش
دشتي پر از ابر به زير پا كه انتهايش به دريا مي رسيد
اسب ها از اطرافمان مي گريختند
گل ها زير آفتاب مي درخشيدند
گه گاه ابر كوچكي تند ، چون دود از فاصله ي نزديكي از بالاي سرمان مي گذشت
و ما مانده بوديم كه كدام سو را بنگريم

ظهر بود كه به قله رسيديم
چه مزه اي داشت دراز كشيدن آن بالا و سبز هاي كبود اطراف كه ابرها تا خرخره شان
بالا آمده بود را تماشا كردن
بر كه مي گشتيم عده اي را ديديم كه بره اي را براي قرباني كردن به قله ميبردند
درراه مسير هاي همواري هم بود كه نياز به كوهنوردي نداشت و احتمالا آنها هم از
همان مسير آمده بودند
آن بالا امام زاده اي بود كه بالاسرش يك سقف كوتاه 1 متري بود
آنقدر آن بالا منظره هاي زيبا بود كه حال نداشتم سركي بكشم و ببينم تويش چه خبر
است
كمي پايين تر چشمه اي بود كه به فاصله ي چند ده متري خاك اطرافش نم كشيده بود و پر
بود از علف ها و گل هاي زيبا كه سايباني شده بود بر خود چشمه
آنقدر خنك بود آبش و آنقدر داغ بود آفتاب كه وقتي به صورت مي پاشيديمش نفسم مي
گرفت و سرم تير مي كشيد
پس از آن دشتي پر از گل هاي خاردار و دوباره يك چشمه ي ديگر و بعد هم راه پاكوب
باريكي در كوه
حالا ديگر ابر ها زير پايمان نبودند
ما در ميانشان بوديم
كمي سرعت گرفتم و از گروه جلو تر افتادم
گم بودند در مه و ديگر حتي صداي آوازشان هم نمي آمد
من بودم ، كوه و مه كه دانه هاي ريزش بر پوست صورت و موهايم مي نشست
صداي چوپان و گله اش در دره ي زير پايم مي پيچيد و چيزي جز گل هاي لب دره و چند
قدم جلو تر پيدا نبود
كنار يك دوراهي ديواره ي سنگي صافي بود كه به دره ختم مي شد. مي شد حدس زد زير سنگ
خاليست . نشستن لبه چنان سنگي حس عجيبي داشت
زير پايم دره رنگارنگ زيبايي بود كه اگر مه رخصت مي داد دمي نمايان مي شد . گه گاه
باد مي آمد و دانه هاي مه تند تر بر صورتم پاشيده مي شد
صداي گروه مي آمد :
مثل بارون اگه نباري ...
يك سراشيبي تند را پايين آمديم و بعد هم گاو ها كه نشانه ي نزديكي به ده بودند
گل هاي زيبايي كه نامشان يادم نيست با برگ هاي سپيد - خاكستري و گلبرگ هاي خوشه اي
ياسي رنگ
اگر ميانشان گل هاي خاردار ندويده بودند ، صد باره همه غلتيده بوديم در شيب ها
دست كه مي كشيدم و صورت مي ساييدم بر شبنمشان چند باري تيغشان دستم خليد
كاش عميق تر خراشيده بود كه سرخي رونده ي خون تنها رنگي بود كه انگار كم بود
فردا صبح از جنگل پايين مي رفتيم
انگار دوباره 4 صبح از خواب برخواستن با آن همه نيمرو ، ماست و ماكاروني اي كه شب
پيش به عنوان غذا و پيش غذا خورده بوديم براي برخي خيلي سخت بود . چون تا كوله ها
جمع شود . صبحانه بخوريم و راه بيافتيم ساعت 7 صبح شده بود .
مه هنوز هم بود و منظره ي تپه هاي پر گل را خواستني تر مي كرد
از كنار كندو ها گذشتيم
شيب مسير نسبتا كم بود
و چيزي نگذشت كه باز آواز خواندنمان گرفت
آنقدر ديروز خوانده بوديم كه حتي شعر هاي دوران كودكي هم تكراري شده بود
و كار به " خميني اي امام " و " ممد نبودي " هم كشيد
كمي پايين تر شيب تند مي شد
كنار سنگ هاي جيوه اي رخشان ، كه مثل سنگ هاي رسوبي لايه لايه بودند . و در دست
خرد مي شدند
لايه هايي كه هوا نخورده بودند درخشان تر بود .
چند دقيقه اي ميان دستانم گرفتمشان ، اما هرچه كردم نتوانستم خودم را متقاعد كنم
كه آنها را به شهر ببرم .
بار پيش سنگي از برنامه ي ساكا براي خود رهاورد آوردم ، زيبا بود و باشكوه . اما
دست آخر ناچار شدم زردكوه همراه خودم ببرمش و ميان كوه رهايش كنم .
از منطقه بسيار خوشبويي !! گذشتيم و من نفهميدم چرا چگالي كود حيواني ( از نوع گاو
) آن همه آنجا بالا بود .
اخم ها توي هم رفته بود
دست افشاني پرتو هاي آفتاب از ميان شاخه هاي درختي ميان راه ، گره ابرو ها گشود .
حيف كه تا دوربين آماده شود آن تقارن از دست رفته بود.
شب پيش باران بايده بود و همه جا گل بود .
گرچه ظاهرا همه حواسشان به كمتر گلي شدن بود اما ميوه هاي بسيار كوچك و سرخي كه
بچه ها به آن ها توت فرنگي جنگلي مي گفتند از چشم و دهان كسي دور نماند .
و پس از آن هم آلو هاي جنگلي سبز و ترش. تندي شيب كسي را از چيدنشان باز نداشت.
انگار ميوه ي همه برگ هاي خوش طعمي بود كه تا به آان روز جويده بودم .
قدري جلوتر جنگل آغاز مي شد . درخت هاي تنومند ، خشن پوست و بلند .
دستم را كه دورشان حلقه مي كردم حتي نيمي از محيطشان را هم در بر نمي گرفت .
هر كس چوبي برداشت .
قدري جلوتر دشتي شگفت ، محصور ميان ديوار درختان با گل هايش مي خنديد
چوب ها رها شد و همه به ميان دشت دويدند .
از شوق نمي شد حتي فرياد زد .
گرچه تازه استراحت كرده بوديم اما همان جا نشستيم
كسي دلش نمي آمد آن منظره ي زيبا را به بهاي زودتر رسيدن رها كند .

آرام آرام به ميان انبوهه ي جنگل در آمديم
آنقدر آواز مي خوانديم كه كمتر صداي پرندگان جنگل را مي شد شنيد .
در گروه هم كه بايد قيد شنيدن صداي سكوت را زد !
در امتداد كمره ي كوه ها حركت مي كرديم و راه ها باريك بود .
باد پاييز درخت بزرگي را از ريشه كنده بود. و تنه اش را روي شانه ي درخت ديگري
انداخته بود
مساحت ريشه درخت به 9 متر مي رسيد .
كلبه كوچكي كه سقفش ريخته بود در ميان حصار گياهان خزنده به دام افتاده بود .
صداي زوزه هامان به هوا بود .
شش هفت ساعتي بود كه راه ميرفتيم . هوا شرجي بود و كلافه مي كرد .
ديدن دور نماي روستا از ميان درختان شكمو ها را ياد ناهار انداخت و ساعت كه كم از
1 بعد از ظهر گذشته بود .
نزديكي هاي روستا چند بوته ي تمشك بود اما همه تمشكها خشك و بي طعم بود .
خستگي گروه را تكه تكه كرده بود و با فرياد مسير را به گروه پشت سر خبر مي داديم .
مزرعه ها و باغ ها آن سوي سيم هاي خاردار بود . گاو هاي آن سو يكباره وحشت كردند و
با هم شروع به دويدن كردند . گاوي هم كه اين طرف بود همراهشان ، از اين سو مي دويد
.

گرسنه بوديم و خسته . اما ديدن خواهر زاده ي كوچك و زيباي آقاي مهرزاد، كنار مسير
، همه را سر ذوق آورد .
انگار او هم تكه اي از اين طبيعت شگفت بود .
ناهار را در خانه ي آنها خورديم . عجيب بود برايم اين همه خوش رويي و مهمان نوازي
دربرابر مهمان هاي خاكي و گلي اي كه نمي شناختندشان .
پس از ناهار براي آخرين بار در اين سفر استخوانهايمان را در جيپ خرد كرديم .
اتوبوس منتظر كفش هاي گلي ما بود
+ نوشته شده در ساعت توسط r0cana | !
کوه بلور (شا سفيد کو)1581، کورچ ما 29
|
مقدمه:
واکاوی نامواژه کوه بلور (شاه سفيد کوه) و
نقش عوامل جغرافيای طبيعی و زمينشناسی در شکلگيری اين نامواژه، هدف
اصلی نگارش اين مقاله میباشد و در کنار آن سعی شده تا يکی از قلهها و
مناطق بکر و ديدنی غرب مازندران (رامسر-تنکابن) در حد توان به خوانندگان
معرفی گردد.
موقعیت:
کوه بلور با ارتفاع 3431 متر در انتهای دره رودخانه
پلرود (دره اشکور) که به جؤر اشکور (جؤر ولايت) معروف است قرار گرفته که
از نظر تقسيمات اداری-سياسی جزء شهرستان رامسر میباشد. اين کوه، که کوهی
مرزی ميان رامسر و تنکابن میباشد، در مرز دو حوضهی رودخانهی لاکتراشان
از زيرحوضههای رودخانهی چالِکرودِ رامسر و سرشاخههای حوضهی رودخانهی
پُلرود [پولؤرود] واقع شده است. و آخرين روستای درهی اشکور که در پای
اين کوه آرميده روستای ميج و در دره چالکرودِ رامسر، روستای ييلاقی
لاکتراشان میباشد. لازم به ذکر است که شاه سفيدکوه به وسيلهی کوههای
اِرِسوج، لاکِرِه، تَنوره کَش، ميان دشت، پيلارتبار، ناشمين و اِريِه
احاطه شده است.
وجه تسميه
در منطقهی اشکورات، جنت رودبار(جن ده رودبار) و دوهزار، اين کوه به کوه
بلور (شاه سفيدکوه) خوانده میشود که از نقاط مختلفی قابل رويت است.
اما دليل اين نامگذاری چيست؟
دليل اطلاق اين اسم به کوه، رنگ بسيار روشن آن میباشد که به راحتی از
نواحی اطراف همچون کوههای خشهچال، بُزابُن، پلهم دشت و روستاهای ميج و
لاکتراشان به شکل خاص و زيبايی نمايان میباشد. به طوری که حتا توجه هر
ناظرِ ناآشنايی را در ميان قلهها و کوههای اطراف به خود جلب میکند.
برای تبيين علمی و چگونگی تأثير عامل جغرافيای طبيعی در اين نامواژه،
لازم است توضيحات مختصری در رابطه با زمينشناسی منطقه ارائه گردد. کوه
بلور (شاه سفيدکوه) از نظر ساختمان زمينشناسی و اشکال ريختشناسی، يک
ناوديس برگشته (معلق) میباشد. همانطور که میدانيم طاقديسها و
ناوديسها حاصل چينخوردگی میباشند. در چينخوردگی، اصولاً کوهها منطبق
بر طاقديس و درهها منطبق بر ناوديس هستند. در سریهای رسوبی با تناوب
سنگهای سخت و سست فرسايشی، اشکال معکوسی به وجود میآورد که مغاير شکل
اوليهی ساختمانی آنها میباشد.
ناو معلق ناهمواری معکوسی است که در محل ناوديس و منطبق بر سنگ مقاوم و به
دنبال عميق شدن محل ميان طاقها در طاقديسهای مجاورآن به وجود میآيد. به
دليل برافراشتگی حاشيهی ناوديس در طبقهی سخت، اغلب شکل آن شبيه کف قايق
است (محمودی،1379). به عبارت ساده، يعنی به جای اينکه ناوديس در دره با
ارتفاع پايينتر باشد در ارتفاع بالاتر نسبت به زمينهای اطراف قرار
میگيرد. اين ناوديس (کوه بلور) به وسيلهی چند گسل به صورت بريده بريده
شده درآمده و همين گسلها باعث بالا آمدن اين ناوديس و تشکيل کوه بلور
شدهاند. جنس سازندها و سنگهای تشکيل دهندهی اين کوه از سنگ آهک و آهک
گلی، خوب لايهبندی شده با رنگ خاکستری روشن است که متعلق به دورهی
زمينشناسی کرتاسه بالايی میباشد. و جنس زمينهای اطراف و بدنه اين کوه
از سازندها و سنگهای گدازهای و آذرآواری خاکستری تيره تا سياهرنگ مربوط
به دورهی کرتاسهی پايينی و بالايی است.
باتوجه به فرسايش سازندها و سنگهای کوه بلور در طول زمان و قرار گرفتن آن
تحت تأثير شرايط اقليم کوهستان سرد و کم باران و صخرهای بودن (خاک کم) و
کمبود آب به علت آهکی بودن کوه (چشمهها در ارتفاع پايينتر ظاهر میشوند)
و ارتفاع (شيب زياد آن)، پوشش گياهی اندکی در دامنهها و يالهای کوه بلور
مشاهده میشود. کمبود پوشش گياهی، عدم تشکيل و تکامل خاک و در معرض فرسايش
فيزيکی بودن سنگهای تشکيلدهنده، باعث عريان بودن چهرهی قلهی اين کوه
شده است. اين عامل به همراه دو عامل مهم ديگر:
الف: رنگ سازندها و سنگهای کوه که آهک با رنگ خاکستری روشن، که در اثر فرسايش لايههای سطحی به صورت کِرِم رنگ هم مشاهده میشود.
ب: و جنس زمينهای اطراف بدنهی کوه که از سنگهای آذرينِ تيره تا سياه
رنگ میباشد، موجب شده اين قله با رنگ روشن در پسزمينهای از سنگهای
تيره و سياه رنگ به شکلی متمايز با چشمانداز سفيدگون به ويژه در بعضی از
ساعات روز درآید. به علت همين رنگ روشن متمايز، مردم بومی به آن بلور يا
سفيدکوه (اسپه کو) میگويند و به احتمال زياد بعد از دفن شخص مورد احترامی
بر بالای قله، به آن شاه سفيدکوه می گويند. بايد توجه داشته باشيم که در
زبان گيلکی به چيزهای روشن بلور میگويند. حتا نام برخی از دختران با پوست
و چهرهی روشن را بلور میگذارند(همچون کاس برای افراد چشم سبزو آبی).
شاه سفيدکوه
در بالای قلهی کوه بلور، ضريح آهنی سبز رنگی
خودنمايي میکند. اين ضريح که در بلندترين نقطهی ارتفاعی قرار گرفته،
بدون هيچ گونه بنا و حتی نام و نشانی میباشد. نگارنده در پرسوجوی ميدانی
و در جستجوی کتابخانهای، اثری از نام و اطلاعاتی از شخص مدفون و تاريخ
زندگی او نيافت. در کنار ضريح و در فاصلهی چند متری، مسجدی داروجين وجود
دارد که به عنوان پناهگاهی برای کوهنوردان و زائران نيز مورد استفاده
قرار میگيرد.
«اين بقعه، مورد احترام مردم مناطق اشکور، لاکتراشان، دوهزار و. . . میباشد. اين امامزاده که به شاه سفيد کوه مشهور است، در نظر معتقدان شفادهندهی بيماری و از بين برندهی نازايی زنان و دارای معجزات ديگر است. از اين رو آنان که خواسته و حاجتی دارند، نذر میکنند که گوسفند يا گاونری و اگر توانش را ندارند چيزهای کمبهاتر در راه شاه سفيد کوه قربانی میکنند. و پس از برآورده شدن نيازشان، گوسفند يا گاو را به همانجا برده قربانی میکنند. و يا معادل آن را به بيماران میپردازند. رسم ديگر جاری در اين امامزاده چيدن کل يا نهادن سنگها روی هم است. بدين معنی که شخص نذرکننده پس از رسيدن به مطلوب، به شاه سفيدکوه آمده و چند سنگ را بر روی هم قرار میدهد.» (مشايخی،1380) البته نگارنده روايتی ديگر را نيز در رابطه با همين چيدن سنگ که توسط راهنمای محلی ما انجام شد، مشاهده نمود: اينکه زائران برای نزديکان و آشنايان و کسانی که دوستشان دارند، به وسيلهی چيدن چند سنگ برروی هم، خانه برای دنيای آخرت که به آن خانهی آخرت میگويند، میسازند.

«گفته میشود که بنای اين بقعه حدود هشتصد سال است که ساخته شده و مردم در روزهای جمعه و به ويژه عيد قربان برای زيارت در آنجا جمع میشوند و گاو و گوسفند قربانی میکنند» (يگانه چاکلی،1381). از جاذبههای اين محل، تماشای مناظر بکر و موقعيت جغرافیایی ويژه اين کوه میباشد. در سمت شمال دره رودخانه لاکتراشان و جنگلهای انبوه و کرانههای دريای کاسپين و در دامنهی جنوبی، دره پُلرود (پولؤرود) و مناظر بسيار زيبایی به ويژه در مواقع مهگرفتگی نمايان میسازد. در سمت شمال غربی، قلههای بُزابُن، سماموس در جنوب شرقی و در جنوب، پهلم دشت و خَشهچال در شمال، کوههای تنوره کش، لاکره و... مشاهده میشود. چشمه «شادخومبار» در پايين بقعه و درياچهای معروف به درياچهی بلور و تونل بزرگی در حدود يکصد متری شمال غربی بقعه، از مناطق بسيار معروف و تاريخی قلهی شاه سفيدکوه به شمار می روند» (يگانه چاکلی،1381_با اصلاحات).

راههای دسترسی به شاه سفيدکوه:
برای رسيدن به کوه بلور
(شاه سفيدکوه) از چندين راه میتوان استفاده کرد که البته راه اول به علت
بيشترين مسير ماشينرو و به همين علت کمترين ميزان کوهنوردی و
پيادهروی، بهترين و راحتترين راه میباشد.
1- کلاچای
کلاچای، رحيم آباد، جاده اشکور(سفيدآب)، گرمابدشت، دوراهی زياز (و انتخاب
مسير سمت چپ به طرف تونل زياز)، کاکرود، بارگاه دشت، آسمان رود، لات محله،
درگاه، سنگ سر رود، پرندان، دوراهی و انتخاب مسير خاکی واقع در سمت چپ،
دوگل، محمودلات، کِت، تُمل، نِداک، کِلايه اشکور، دوراهی لج و ميج و
انتخاب راه سمت چپ، روستای ميج و ازآنجا راه مالرو تا شاه سفيدکوه.
2- رامسر
راه رامسر، تنکابن، جاده هريس (چالکرود)، گانگسر، پيازکش، جارجيلو،
دالاخانی، ليماک ده، ايژگی، اِکراسر، جنت رودبار(جن ده رودبار)، ميشاروک،
جيرحيات، چورته، سورمشک، آرمو، پلهم جان، لاکتراشان، شاه سفيدکوه.
3- راههای تنکابن- راه های تنکابن
(راه های تنکابن که به شاه سفيدکوه منتهی می شونداقتباس از کتاب ارزشمند
«نگاهی همه سويه به تنکابن» میباشد که در اينجا به طور بسيار خلاصه
ارائه شده است):
3-1- راه فرعی از راه َلشتو
جاده رامسر-تنکابن، شيرود، لشتو، تودارک، گل محمد لنگه، پيشه شار، کُچه
سر، سُورگُلی، عمران، بالابندحاجته، گَرمِن، جَلستان، ليجکوه، جيرکريم،
جورکريم، ازارچال، هلوستان، گاوزيره کش، جَعَک، لاکتراشان، جِيرموت، کوره
سر، ميان دشت، کوه بلور.
3-2- راه فرعی از چالکش
از لشتو به سمت شرق، شب خوس کول، درويش سرا، گورا، چالکش، آهک چال، لنگه
دشت، دِنيوش، عرق کش، بالانبر، در اینجا به يک دو راهی که از سمت
راست(غرب) بعد از عبور از محلهای مير عمران و لوزه سرا به بالانبد و ادامه
راه قبل می رسد. اما در ادامه مسير به سمت چپ(شرق) به محلهای پيازپشته، گل
چشمه، لاپشته، سوته سر، تاشه سرا، سياه دمرده، آغوزچال، پيرزن گورسر، رشيه
آب، نارستان، هرسه نفرچال، وَلگ سَر، خش تَله و گاو زيره کش و در ادامه
همچون مسير قبلی به شاه سفيدکوه میرسد.
3-3- جادهی فرعی کشکو به سيب کلايه
تنکابن، کسکو، پلطان، گرده پشته، غرب منطقه نسيه کوه، منبرسنگ،لپرپلت،
شمشير بَزِه سنگ، گلزاربُن، هندرچال، قهوهخانه سردابی، انبارسر. از اين
بخش راه به دو مسير تقسيم می شود:
3-3- الف – جادهی مالرو کوهستانی غرب: کِنسه، ديمرون، ديگه سرا و کوه هزارچم، لاکتراشان، شاه سفيدکوه.
3-3- ب - راه جنوب: روستای سيب کلايه، دره مهی دره، انحراف به سمت شرق،
آبادی پيشکوه، بندسر، سرای تابستانی راور، منطقهی کوهستانی پالوکا گردن،
شاه سفيدکوه.
3-4- راه تنکابن- دوهزار
تنکابن، خرم آباد، قلعه گردن، جاده دوهزار، لتاک، درازلات، چال دره،
توبُن، ميان کوه، ادامهی راه اصلی به سمت غرب، پس پشته، گلستان محله،
برسه، شانه تراش، پايان جادهی ماشينرو و راه مالرو، چشمهور، گُل چال،
بندبن، گردکوه، پليچه، زردسر، نرکش، دشتک سرا، راور، پالوکاگردن، شيرکوه،
کُردين، کل گردن، گُچه، شاه سفيدکوه.
هر کدام از اين مسيرهای مورد اشاره به ويژه مسيرهای جنگلی-مرتعی رامسر و
تنکابن تجربهای فرحبخش تا صعود به شاه سفيدکوه را برای مسافران و زائران
فراهم مینمايد.
تشکر و قدردانی:
از دوست عزيزم آقای رسول احمد پور که در مطالعهی
حاضر مرا همراهی نموده و همچنین از آقای علی گلچين دوست گرامیام که با
کمکهايش در منطقهی اشکورات هميشه همراه و پشتيبان من بوده، تشکر و
قدردانی مینمایم.
منابع :
1-مشايخی،حبيب ا... ، نگاهی همه سويه به تنکابن ، انجمن آثار و مناظر فرهنگی، تهران، 1380
2-يگانه چالکی، حسن، جغرافياي تاريخی اشکور- نگاهی گذرا به جواهردشت، تابان ، 1381
3-سازمان جغرافيايي نيروهای مسلح،1383، نقشه های توپوگرافی 1:50000 ،
هير II 6063،لاکتراشان6163 III ، رامسر IV6163،جواهرده I 6063
4-سازمان زمين شناسی ، نقشه زمين شناسی 100000 جواهرده و رامسر .
5-سازمان نقشه برداری کشور،نقشه های توپوگرافی1:2500، تمل lll NE 6063 و جواهرده I SE 6063
نیما فرید مجتهدی
nima_mojtahedi[at]yahoo.com
از نيما فريد مجتهدی در ورگ:
عکسهای نوروزبل 1581
عکسهای شب گيلهوا
سماموس، ديو سپيد پایدربند گيلان
جؤردشت آری؛ جواهردشت نه!
یکی از وظایف و به مفهومی یکی از اهداف آفرینش و
ایجاد بشر ، مسئولیتی است که از سوی خداوند به انسان واگذار شده است. خداوند می
فرماید: او کسی است که شما را از زمین و خاک آفرید تا آن را آبادان نماید.
بنابراین استعمار زمین و آبادانی آن به عنوان مسئولیتی بشر و هدفی از اهداف متوسط
خلقت انسان در زمین مطرح است. همه پیامبران و اولیای الهی با آن که مسئولیت خاص
تبلیغ و دعوت مردم به دین و توحید و اجرای قوانین و ایجاد جامعه نمونه و برتر
انسانی را به عهده داشته اند، موظف بودند تا به حکم ازلی و اولی خویش نیز عمل کرده
و در اصلاح زمین و اعمار و آبادانی آن بکوشند. هر کسی در این راه بر پایه ذوق و
سلیقه و توانایی خویش کوشید. یکی به دامداری و آن دیگری به کشاورزی و آن سومی به
ساخت ابزار و الات کشاورزی و دست افزارهای دیگر حتی آموزش شیوه نگارش و کتابت برای
حفظ و انتقال فرهنگ و دانش و تجربیات در این راه تلاش کرد.
حضرت امیر مومنان (ع) سال ها در حفر و کندن چاه و
کشت درختان خرما و ساخت خانه و کاشانه عمر گذارند و دمی از جهاد عمران و
آبادانی زمین باز نایستاد. از این عشق کار
روی زمین در ایشان چنان بود که زمانی را بی کار نمی گذارند و حتی کار را بزرگ ترین
تفریح خویش بر می شمرد.
با آن که دانش آموری و تربیت شاگردان فقیه و مجتهد
و عالم و مجاهد وظیفه امامان (ع) بوده است ولی آنان نیز از کشت و کار و کشاورزی و
باغداری لذت می بردند و به این کار مشغول می شدند. بارها امام باقر (ع) را دیده
بودند که به سختی به کار کشت و زرع مشغول بوده و عرق از سر و روی وی جاری بوده
است. برخی آن را دنیا دوستی پنداشته و بر آن حضرت (ع) خرده می گرفتند. اما میان
انجام وظیفه ای به نام استعمار زمین و آبادانی آن و دنیا دوستی چگونه می توان
پیوند زد که این غافلان و نادانان پیوند زده اند؟!
عشق به زمین و کشت و کار و کشاورزی و دامداری و
باغداری در دل هر مومن و شیعی وجود دارد و کار بدنی را همانند کار عقلی بر زمین می
پسندد و از آن نمی گریزد. کشت درختی و پرورش و داشت گل و گیاهی و آبادانی خاکی بکر
و دست نخورده و تبدیل آن بوستان و گلستان امری پسندیده است که می بایست هر کسی
بدان گرایش و میل یابد.
در میان من میان کارهای که در اصطلاح خدماتی می
نامند و کارهایی که از آن به کشاورزی و باغداری و یا دمداری یاد می کنند این دومی
را بسیار دوست می دارم و از بودن در کنار مردمانی بی ریا و بی تکبر که هر آن را
دارند در طبق اخلاص می نهد بسیار خوش می دارم و از این به سخنان آنان گوش دهم
بسیار لذت می برم. با آنان در درو و گردآوری محصول همکاری می کنم و با به رمه و
گله هایشان به چراگاه می روم و در پی هرس درختی و کاشت و داشتی در جالیز و بوستان
و دشت با ایشان همراه می شوم. مردمانی که به حکم عشق با درختان زندگی می کنند و با
آن ها سخن می گویند و گاه نیز با تبر و داس تهدید بر تنه آن ها می کوبند که اگر
محصول ندهی چنین و چنان کنم .
این چند روز را در شالیزار با یکی از بستگان بودم
که پس از برداشت محصول برنج تابستانی تنها با داشتی ساده توانسته بود برنج دوم
خویش را نیز درو کند. آن را خودش برنج دوم و یا ورزاکی می نامید که در اصطلاح اهل
فن و کشت به راتون معروف است.
برنج اولش را که با سختی و هزار جان کندن می نشاند
و مراقبت و وجین و دوباره می کند و به گرانی می سازد و کود می خرد و سم می پاشد و
در نهایت دوتنی برنج سفید و پوس کنده (نه شالی) درو می کند، در مرحله دوم تنها با
آبیاری به محصول مرغوب تبدیل می کند و یک تن محصول درو می کند. این گونه است که
خداوند نعمت خویش را من حیث یحتسب و من حیث لایحتسب به او می بخشد. اگر با زمین
باشی و استعمار آن را به خوبی انجام دهی زمین نیز خیر کثیر خویش را به روی تو باز
می کند. شگفت این که در منطقه تنها شماری که از انگشتان دست تجاوز نمی کرد به
برداشت راتون علاقه نشان می دهند و بقیه زمین رها می شود و صد تن برنج به نابود می
شود. پرسش این است که این مهندسان کشاورزی چه می کنند و کجایند ؟ چرا به مردم
آموزش نمی دهند که بی هیچ زحمتی نیمی محصول دوباره به دست آورند و کشور را از
واردات برنج نجات دهند.
این راتون و ورزاکی و یا برنج دوم چرا در همه جا
برداشت نمی شود؟ وابستگی تا به کی ؟