تبليغاتX
سماموس
در مورد مسائل اعتقادی ، اجتماعی، سیاسی و ادبی
سخن گفتن از برخي از انسان هاي کامل بسيار سخت و دشوار است. انسان مي بايست در جايگاهي باشد که بتواند از آن منظر ديگري را به درستي ببيند و يا ارزيابي کند و به توصيف وي بپردازد. از اين رو سخن گفتن از زبان تحليل و ارزيابي بس دشوار و يا ناشدني است. کسي که خود کور و نابيناست چگونه مي تواند از رنگ ها سخن بگويد و از چگونگي پردازش و بازتاب در مقام تحليل و تبيين برآيد.
در آيات قرآني به اين مهم اشاره شده است که انساني مي تواند به توصيف و نه تحليل و تبيين الهي بپردازد که خود در مقام والا نشسته باشد و دست کم مظهر و مجلاي اسما و صفات الهي باشد. از اين رو توصيف هر کسي را از خدا امري نادرست بر مي شمارد و تنها انسان هاي کامل و مخلصان را به عنوان توصيف کنندگان مورد تاييد قرار مي دهد. اين همانند آن است که ذاتي نايافته از هستي خود بخواهد هستي بخش باشد. کسي که چيزي را ندارد چگونه مي تواند از آن سخن گويد. از اين رو گفته اند که من فقد حسا فقد فقد علما؛ هر کسي که حسي را از دست داده است به درستي که دانشي را از دست داده است. کسي که خود داراي صفات و ويژگي هاي برجسته و بلندي نيست نمي تواند از کسي سخن بگويد که در مقام عالي نشسته است.
انسان هاي ناقصي چون ما چگونه مي تواند از انسان هاي کاملي سخن بگويد که در مقام مظهريت کامل اسما و صفات الهي است . از اين روست که سخن گفتن از امام حسين(ع) بسيار سخت و يا به تعبيري ديگر ناشدني است چه رسد که به تحليل و تبيين سيره وجودي آن اهتمام شود و بخواهيم آن وجود کامل را مورد ارزيابي قرار دهيم و بگوييم که حرکت وي در فلان جا و يا نسبت به فلاني درست بوده است و يا نه؟ و يا اصولا چرا چنين حرکتي را انجام داده است.
براي دست يابي به حقيقت حسيني (ع) ناچاريم به کس و يا کساني مراجعه کنيم که در مقامي همسان و يا برتر نشسته اند. از اين رو بهتر آن است که براي شناخت آن وجود بزرگ و برتر به سراغ آيات قرآني و يا احاديث نبوي و يا ولوي ( ولايتي ) برويم و از آنان بخواهيم تا او را معرفي و توصيف و يا رفتار و حرکاتش را تحليل و تبيين کنند.
بنابراين بازخواني آيات قرآني و سيره حسيني و روايات امامان (ع) با اين رويکرد امري ضروري است؛ زيرا امام حسين (ع) کسي نيست که در انديشه ما بنگنجد و اگر بخواهيم سيره وي را سرمشق خويش قرار دهيم مي بايست با اين زاويه ديد به زندگي وي توجه کنيم باشد تا در مسير کمالي قرار گيريم که آن حضرت قرار گرفته و به هدف والاي لقاء الله دست يافته است.
+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 13:7  توسط خلیل منصوری  | 

فرشته محيطي سوادكوئي
پديده مرگ همواره يكي از دغدغه هاي اصلي انسان در اين كره خاكي است. اينكه مرگ پايان حيات است يا آغاز حياتي جديد، همواره ذهن انسان را به خود مشغول ساخته و او را به تفكر و تأمل واداشته است. به راستي ماهيت اين پديده كه از نگاه برخي تلخ و دهشتناك است چيست؟ انسان ها چه واكنشهايي در برابر مرگ از خود نشان مي دهند؟ علل نگراني و ترس از مرگ چيست؟ قرآن كريم چه توصيفي از پديده مرگ دارد؟ در اين نوشتار سعي شده تا به اين سؤالات پاسخي مناسب براساس آموزه هاي ديني داده شود. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم:
¤ واكنش انسان ها در برابر مرگ
انسان ها در برخورد با اموري كه برايشان ناشناخته است، تفسير و برداشت هاي متفاوتي ارائه مي دهند. گاه اين تفاوت ها، ريشه در محيط اجتماعي و حتي طبقاتي فرد دارد؛ گاهي يك چيز در جوامع متفاوتي، چيزي هايي متفاوت انگاشته مي شود. در ضمن، واكنش هاي متفاوت نيز در هنگام بروز اين چيزها از سوي افراد جوامع مختلف رخ مي دهد. اين واكنش هاي عاطفي چون عشق، هراس و خشم، گستره وسيع و متضاد و حتي متناقضي را باز مي نمايد.
البته چنين عواطفي به دلايل مشخص و قابل فهمي بروز مي كند به گونه اي اگر كسي موقعيت و يا زمينه هاي معين بروز آن را بداند، در مي يابد كه چرا اين عواطف احساس مي شوند و رخ مي دهند؛ ولي مشكل فهم عاطفه اين است كه به هيچ وجه پيدا نيست كه چرا براي افراد مختلف عاطفه هاي متفاوت رخ مي دهد، چنانچه موقعيت و چيزهايي كه اين عاطفه ها را بر مي انگيزد نيز روشن نيست.
به نظر مي رسد كه نوع اعتقاد و پيش زمينه هاي فرهنگي در تفاوت واكنش ها مؤثر هستند؛ چنانچه يك نام، يك زمان و يك مكان براي مردمي كه در يك زمينه فرهنگي خاص زندگي مي كنند داراي قدرت و اقتدار است و براي مردمي ديگر، هيچ گونه تأثير مثبت يا منفي در بر ندارد؛ به اين معنا كه واكنش هاي عاطفي و يا تفاوت در واكنش ها برخاسته از يك رشته باور داشت ها و تأثيرهاي محيطي، اجتماعي، فرهنگي و حتي طبقاتي است. بنابراين نمي توان عامل آن را يك «عامل شناختي» دانست. در حقيقت اين عواطف و واكنش ها ريشه در امور و عواملي دارد كه به معنايي، شناخته شده و به معناي ديگر، ناشناخته اند. از آن رو ناشناخته است كه يك عامل، شناخته و مشخصي نيست و از آن رو شناخته شده است كه ريشه در عوامل چندي كه مشخص هستند، دارند. اين ابهام را نمي توان بدون توجه بي مورد از سر وا كرد و به حكم كلي در آن بسنده نمود؛ از اين جا مي توان به اين مطلب رسيد كه چرا برخورد انسان با امور ناشناخته داراي واكنش ها، تفسيرها و برداشت هاي متفاوت است؛ و حتي يك چيز در جوامع فرهنگي مختلف، تفاوت هاي عاطفي، كنشي و واكنشي بر مي انگيزد؛ بنابراين نمي توان زمينه هاي فرهنگي، شخصي، اجتماعي و مانند آن را در تفسيرها و واكنش ها ناديده گرفت.
بسياري از افراد كه با چيزهاي ناشناخته برخورد مي كنند، تفسيرهاي متفاوتي به دست مي دهند. شايد قضيه به اين صورت باشد كه افرادي تجربه ها، عواطف و احساسات معيني را به حضور خدا يا جن يا فرشتگان تفسير مي كنند، چون چنين آمادگي فرهنگي و رواني در آنان وجود دارد، چنان چه كساني كه مفهوم الهي يا جن و فرشتگان را رد مي كنند، ممكن است آن را به شيوه متفاوتي تفسير كنند.
به سخني ديگر، آدم ها در توضيح تجربه هاي غير عادي شان به انديشه ها و باورداشت هايي توسل مي جويند كه براي آنها آشنا و تا اندازه اي معتبر باشد؛ آنها حتي ممكن است كه به خاطر فقدان هرگونه تفسير معتبر ديگر، ناچار به توسل به يك چنين انديشه ها و نتيجه گيري هايي شوند، قضيه اي كه شايد مايه شگفتي خود آنها نيز باشد.
واكنش هاي عاطفي چون عشق، هراس و خشم، واكنشي طبيعي است، حتي اگر اين واكنش نسبت به يك چيز معين باشد؛ چون تفاوت واكنش ها، ريشه در تفاوت هايي دارد كه بيان شد. مرگ، يك واقعيت انكارناپذير و ناگزير است. تفاوت واكنشي افراد با اين واقعيت، برخاسته از تفاوت هايي شخصي، اجتماعي، فرهنگي و مانند آن است. واكنش طبيعي بسياري از افراد در قبال آن، چيزي جز هراس نيست. وقتي مرگي پيش مي آيد، هراس ها و عواطف نيرومندي در نزديكان شخص مرده پديد مي آورد؛ چون هر مرگي روابط را از هم مي گسلد و الگوي معمولي زندگي آدم ها را در هم مي شكند و بنيادهاي اخلاقي جامعه را به لرزه در مي آورد. بسياري از سوگواران گرايش دارند كه خود را تسليم نوميدي كنند، وظايف شان را ناديده گيرند و به شيوه اي رفتار كنند كه براي خودشان و ديگران زيانبار است.
واكنش برخي ديگر به گونه اي بسيار متفاوت است. آنان نه تنها از مرگ نمي هراسند، بلكه به جاي هراس بدان عشق مي ورزند و آن را شيرين تر از عسل و هرچيز گواراي ديگري مي بينند. بسياري از اهل يقين از متدينان به خدا و جهان واپسين چنين واكنشي از خود نشان و بروز مي دهند. از نظر قرآن مرگ دروازه انتقال از جهان ناپايدار به جهاني پايدار، از سعادتي شكننده به سعادت جاودانه است.
¤ ماهيت مرگ در نگرش قرآني
مرگ در منطق قرآني به معناي فنا و نابودي نيست بلكه دريچه اي به سوي جهان جاودانگي و بقاست. حقيقت مرگ چون حقيقت حيات و زندگي از اسرار هستي است به گونه اي كه حقيقت آن تاكنون بر كسي روشن نشده است. بلكه آن چه ما از حقيقت آن مي شناسيم تنها آثار آن است.
آن چه از قرآن بر مي آيد آن است كه مرگ يك امر عدمي و به معناي فنا و نيستي نيست بلكه يك امر وجودي است. يك انتقال و عبور از جهان به جهان ديگر است، از اين رو بسياري از آيات قرآن از مرگ به توفي تعبير كرده اند كه به معناي بازگرفتن و دريافت روح از تن است.
خداوند در بيان اين امر وجودي مي فرمايد: الذي خلق الموت و الحيوه (1) خداوندي كه مرگ و زندگي را آفريد. در اين جا خداوند، مرگ را همانند زندگي يك آفريده از آفريده هاي خويش بيان مي دارد. چون اگر مرگ امري عدمي بود مخلوق و آفريده به شمار نمي آمد از مخلوقات هيچ گاه جز به «امور وجودي» تعلق نمي گيرد.
به هر حال مرگ از مخلوقات و امر وجودي و دريچه اي است به سوي زندگي ديگر، در سطحي بسيار وسيع تر و آميخته با ابديت؛ خداوند مي فرمايد: ولئن متم او قتلتم لالي الله تحشرون(2) اگر بميريد و يا كشته (شهيد) شويد به سوي خدا باز مي گرديد.
در حقيقت مرگ پايان راه نيست بلكه آغاز راهي است كه بدان به جهان هاي ديگر منتقل مي شويد؛ و اين جهان با همه عظمتش تنها مقدمه اي براي جهان هاي گسترده تر و فراخ تر، جاوداني و ابدي است. و به سخني ديگر مرگ نه تنها موجب نمي شود تا زندگي، پوچ و بيهوده جلوه كند بلكه به زندگي اين جهاني معنا و مفهوم مي بخشد و از كاركردهاي مرگ مي توان معنا بخشي به زندگي دنيايي دانست؛ چون مرگ است كه آفرينش هستي را از بيهودگي خارج مي سازد و بدان جهت، معنا و مفهوم مي بخشد.
¤ علل ترس از مرگ
بي گمان واكنش طبيعي انسان در برابر ناشناخته اي چون مرگ، ترس و هراس است. ريشه ترس را مي توان در اين جست كه مرگ را پايان، فنا و نيستي تصور مي كنند و انسان به طور طبيعي و ذاتي گرايش به بقا و جاودانگي دارد و از نيستي و نابودي مي گريزد. در قرآن آمده است كه ابليس با بهره گيري از همين عامل، آدم را وسوسه كرد تا نافرماني خداوند كرده و از ميوه درخت ممنوعه بخورد؛ ابليس به آدم مي گويد: «قال ياآدم هل ادلك علي شجره الخلد و ملك لايبلي(3) گفت اي آدم! آيا تو را به درخت جاودانگي و حكومت و ملك نافرسودني راهنمايي نكنم؟»
بنابراين وحشت و هراس انسان از فنا و نيستي، امري طبيعي و واكنشي عادي است. لذا از «مرگ» به جهت آن كه در باورش پايان كار و عامل نيستي و نابودي اوست، مي هراسد از آن مي گريزد. بسياري از مردم مرگ را به معناي فنا و نيستي تفسير مي كنند، و بديهي است كه انسان از فنا و نيستي وحشت و هراس دارد. اگر انسان مرگ را به اين معنا تفسير كند، به طور يقين از آن گريزان خواهد بود و همين امر عاملي براي اضطراب و عدم آرامش او در طول زندگي خواهد بود و حتي در بهترين حالات زندگي و در اوج پيروزي و سعادت دنيوي و خوشبختي، انديشه و تصور اين مطلب كه روزي اين زندگي به پايان خواهد رسيد، شهد زندگي را در كام او زهر مي كند و همواره در نگراني و اضطراب به سرمي برد.
البته چنين نيست كه همه كساني كه به مرگ به عنوان پل و دروازه و عامل انتقال به هستي و سراي ديگر مي نگرند، در آرامش بوده و از مرگ استقبال نمايند، چون افرادي كه آن را مقدمه اي براي ورود به جهان وسيع تر، عالي تر و حياتي جاودان مي نگرند به خاطر اعمال و خلاف كاري هاي خويش از مرگ وحشت دارند، زيرا براين باورند كه پس از مرگ وارد جهاني مي شوند كه وضعيت زندگي ايشان در آن چيزي جز تجسم اعمال دنيايي ايشان نخواهد بود، اعمالي كه آنان را از سعادت ابدي دور مي كند. بنابراين براي فرار از محاسبه و كيفر الهي گرايش به گريز از مرگ دارند.
اعتقاد به عالم پس از مرگ و بقاي آثار اعمال و جاودانگي كارها تأثير مهمي در رفتار و كنش و واكنش انساني برجاي مي گذارد، و به عنوان يك عامل مؤثر در ترغيب و تشويق انسان به نيكي ها و مبارزه با زشتي ها به شمار مي آيد.
اثراتي كه ايمان به زندگي پس از مرگ مي تواند در اصلاح افراد فاسد و تشويق افراد فداكار و مجاهد بگذارد به مراتب از هر عامل ديگري بيشتر است، چنان چه عدم ايمان به آن و يا فراموشي مرگ و جهان ديگر، سرچشمه بسياري از گناهان و رفتارهاي زشت و ناپسند است. خداوند مي فرمايد: فذوقوا بما نسيتم لقاء يومكم هذا(4) آتش دوزخ را بچشيد به خاطر آن كه ديدار امروز را فراموش كرديد.
اما اگر انسان بپذيرد كه مرگ عامل انتقال به جهان ديگر است و يا آن را فراموش نكند بلكه همواره مرگ را حاضر داشته باشد و «حضور» مرگ، حضوري شهودي باشد؛ آنگاه حماسه هاي جاويداني را رقم خواهد زد. حماسه هايي كه يك انسان باورمند پديد مي آورد، حماسه هاي جاويداني چون حماسه حسيني است. سربازي كه منطقش اين است كه: قل هل تربصون بنا الا احدي الحسنيين(5) بگو شما دشمنان درباره ما چه مي انديشيد؟ جز رسيدن به يكي از دو خير، سعادت و افتخار، يا پيروزي بر شما يا رسيدن به لقاءالله و افتخار شهادت، قطعاً چنين سربازي شكست ناپذير در عرصه زندگي، جهاد، تلاش و ساير عرصه ها است.
مرگ در عقيده باورمندان و شاهدان نه تنها زيبا است، بلكه دريچه اي به جهاني بزرگ، شكستن قفس و آزاد شدن روح انسان، گشودن بندها و قيدها و رسيدن به آزادي مطلق است، طبيعي است كه باورمندان و شاهدان نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتي ندارند بلكه از مرگ به عنوان عامل جاودانگي، ابديت و «علي شجره الخلد و ملك لايبلي»(6) استقبال مي كنند و مي گويند: والله لابن ابي طالب آنس بالموت من الطفل بثدي امه(7) به خدا سوگند فرزند ابي طالب علاقه اش به مرگ بيشتر از كودك شيرخوار به پستان مادرش است. و ضربه اي را كه باعث انتقال و لقاءالله مي شود، ضربه رستگاري مي بيند: فزت و رب الكعبه؛ به خداي كعبه رستگار شدم.
چون «مرگ براي مؤمن همانند كندن جامه چركين و پر از حشرات و جانوران موذي، گشودن بند و زنجيرهاي سنگين و تبديل آن به جامه هاي فاخر، لباس هاي خوشبو و مركب هاي راهوار و خانه هاي مناسب است ]امام سجاد(ع)[ و يا همانند خوابي است كه هر شب به سراغ آدمي مي آيد جز آن كه زمان طولاني تري در خواب مرگ است.»(8)
امام حسين(ع) مي فرمايد: صبراً بني الكرام فما الموت الا قنطره تعبر بكم من البؤس و الضراء الي الجنان الواسعه والنعيم الدائمه فأيكم يكره أن ينتقل من سجن الي قصر و ما هو لأعدائكم الا كمن ينتقل من قصر الي سجن و عذاب؛ ان ابي حدثني عن رسول الله(ص) ان الدنيا سجن المؤمن و جنه الكافر و الموت جسر هؤلاء الي جنانهم و جسر هؤلاء الي جحيمهم(9)؛ شكيبايي كنيد اي فرزندان مردان بزرگوار! مرگ تنها پلي است كه شما را از ناراحتي ها و رنج ها به باغ هاي وسيع بهشت و نعمت هاي جاودان منتقل مي كند، كدام يك از شما از انتقال يافتن از زندان به كاخ ناراحت هستيد؟ و اما نسبت به دشمنان شما همانند اين است كه شخصي را از كاخي به زندان و عذاب منتقل كنند. پدرم از رسول خدا(ص) نقل فرمود كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است؛ مرگ پل آنها به باغ هاي بهشت و پل اين ها به دوزخ و جهنم است.
و در حديث است كه در عاشورا، هر قدر حلقه محاصره دشمن تنگ تر و فشار بيشتر مي شد، چهره هاي عاشورائيان حسيني بر افروخته تر و شكوفاتر مي شد و حتي پيرمردان اصحاب و يارانش صبح عاشورا خندان بودند و وقتي از آنها پرسش مي شد چرا؟ مي گفتند: براي اين كه ساعاتي ديگر شهادت و حورالعين را در آغوش مي گيريم.(01)
پي نوشت ها:
1-ملك، آيه .2
2-آل عمران، آيه 158
3- طه، آيه .120
4- سجده، آيه .14
5- توبه، آيه .52
6- طه، آيه .120
7- نهج البلاغه/خطبه.5
8- بحارالانوار، ج6، ص.655
9- معاني الاخبار، ص.289
01- مقتل الحسين، مقرم، ص.263
http://www.kayhannews.ir/860431/6.htm
+ نوشته شده در  86/05/02ساعت 8:2  توسط خلیل منصوری  | 

¤ ام البنين شاه منصوري
جايگاه تقوي و راهكارهاي حصول آن
بي گمان تقوا محوري ترين و كليدي ترين واژه در فرهنگ قرآن و ادبيات اسلامي است. به سخن ديگر تقوا در فرهنگ قرآن نمود عيني توحيد محض در انسان و نمايش همه باورها و انديشه ها و اعمال صالح و پاكي است كه انسان را به خدا مي رساند. از اين روست كه تقوا هدف هر مؤمني است كه مي كوشد تا به كمال مطلق دست يابد و به او تقرب جويد و از كمالات آن بهره مند گردد.
راه هاي رسيدن به تقوا همان چيزي است كه در قرآن به صراط مستقيم و راه راست خوانده شده است. صراط مستقيم تمام آموزه هاي وحياني است كه از سوي خداوند به بشر براي هدايت و رسيدن به خدا مطرح شده است. از اين رو، مجموعه آموزه هاي دين را مي بايست راهي به سوي تقوا دانست. با اين همه برخي از اين آموزه هاي ديني به دلايلي از برتري و خصوصيات ويژه اي برخوردار و بر آن ها تأكيد بيش تري مي شود. از جمله در قرآن نماز و روزه و انفاق به عنوان كوتاه ترين، بهترين و آسان ترين راه رسيدن به تقوا معرفي شده است. از ديگر راه هايي كه مورد تأكيد ويژه قرار گرفته، اعتكاف است.
چيستي اعتكاف
اعتكاف و عكوف در واژه شناسي عربي به معناي مواظبت و ايستادگي بر چيزي و يا مكاني است. (لسان العرب؛ ابن منظور) و عاكف و معتكف به معناي اقامت كننده است كه در برخي آيات (مانند آيه 138 سوره اعراف) به همين معنا به كار رفته است.
در اصطلاح شرعي اعتكاف به معناي ماندن و اقامت كردن در مسجد به قصد قربت همراه با مراعات برخي احكام و شرايط است كه از مهم ترين آن ها روزه و عدم خروج از مسجد مگر به ضرورت است.
پيشينه اعتكاف
قرآن، اعتكاف را از اموري دانسته كه پيش از اين نيز در ميان پيامبران و شرايع گذشته وجود داشته است. قرآن گزارش مي كند كه خداوند به حضرت ابراهيم(ع) پس از بنيان گذاري كعبه دستور مي دهد تا آن را براي طواف كنندگان و معتكفين آماده سازد: و عهدنا الي ابراهيم و اسماعيل ان طهرا بيتي للطائفين و العاكفين؛ از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم تا خانه خدا (كعبه) را براي طواف كنندگان معتكفين پاك و تطهير نمايند.
اين آيات به خوبي بيان مي كند كه اين سنت، ابراهيمي است و پيش از اين نيز به طرقي وجود داشته است؛ چنان كه در برخي روايات آمده است كه پيش از اين خانه خدا وجود داشته و در توفان نوح آسيب ديده و حضرت ابراهيم(ع) به بازسازي آن اقدام كرده است، بنابراين مي توان تصور كرد كه اعمالي مشابه اعتكاف و طواف در اين خانه انجام مي شده است. با اين همه دست كم اين حكم را مي توان از احكام شريعت ابراهيمي برشمرد كه خود آن حضرت(ع) آغازگر آن بوده است.
برخي از گزارش هاي قرآني از اعتكاف حضرت زكريا(ع) و حضرت مريم(س) در مسجد اقصي و معبد عظيم اورشليم حكايت مي كند. به نظر مي رسد كه امر روزه و اعتكاف در گذشته به عنوان يك سنت ابراهيمي در ميان شرايع وجود داشته و حضرت موسي(ع) آن را تأييد و تأكيد كرده است.
اهميت اعتكاف
اعتكاف در آموزه هاي قرآني از اهميت خاصي برخوردار است و از آن به عنوان راهي براي تقوا ياد شده است. خداوند در آيه 187 سوره بقره مي فرمايد: و لاتباشروهن و انتم عاكفون في المساجد... كذلك يبين الله آياته للناس لعلهم يتقون؛ با زنان زماني كه در مسجد معتكف هستيد تماس جنسي نداشته باشيد... خداوند اين گونه آياتش را براي مردمان روشن و آشكار مي سازد تا شايد تقوا پيشه كنند و به تقوا دست يابند.
در ارزش و اهميت اعتكاف همين بس كه از وظايف خاص حضرت ابراهيم(ع) برشمرده شده است و خداوند يكي از اهداف اصلي ساخت و يا بازسازي خانه خدا (كعبه) را انجام طواف و اعتكاف برمي شمارد. به اين معنا كه اين دو عمل يكي از مهم ترين اعمال و مناسكي است كه مي بايست در كعبه و خانه خدا انجام پذيرد و بازسازي خانه خدا بدين منظور بوده است. (بقره آيه 125)
از ديگر نكاتي كه بر اهميت و ارزش اعتكاف دلالت مي كند، نقش دو پيامبر خدا(ص) براي آماده سازي و تطهير خانه خدا براي انجام اين مراسم است. به اين معنا كه هر عملي بزرگ تر و مهم تر باشد، مسئولان آن نيز افراد متشخص و برجسته اي خواهند بود. از اين روست كه دو پيامبر بزرگ الهي مأموريت و مسئوليت مي يابند كه زمينه و بستر لازم را براي اعتكاف فراهم آورند كه خود دلالت روشني بر اهميت و ارزش آن دارد.
مكان اعتكاف
از آيه 125 سوره بقره برمي آيد كه مكان اصلي و يا به عبارت ديگر بهترين مكان براي اعتكاف مجاورت كعبه است؛ زيرا اعتكاف دست كم از سنت ها و آيين هاي شريعت ابراهيمي است و خداوند در اين آيه به روشني بيان مي كند كه هدف از بازسازي و يا ساخت خانه خدا برگزاري مراسم اعتكاف و طواف است.
از ديگر مراكزي كه براي اعتكاف معرفي مي شود مساجد هستند. در آيات قرآن تفاوتي ميان مسجدي با مسجد ديگر نهاده نشده است و همه مساجد از يك ارزش و اعتبار برخوردارند. به اين معنا كه جز كعبه و خانه خدا كه براي كار طواف و اعتكاف ساخته شده، ديگر مساجد از ارزش يكساني برخوردارند و شخص مي تواند در هر مسجدي از مساجد اعتكاف كند.
خداوند به صراحت در آيه 187 سوره بقره مي فرمايد: ولاتباشروهن و انتم عاكفون في المساجد تلك حدودالله فلاتقربوها؛ با زنان در زماني كه در مساجد معتكف هستيد مباشرت و نزديكي نكنيد. اين حدود و قوانين مشخص خداوندي است و به اين حدود و خطوط قرمز نزديك نشويد.
باتوجه به اين كه اعتكاف در مساجد حكم و حدود الهي است اين امر نشان مي دهد كه تنها مكاني كه شايسته براي اعتكاف است، مسجد مي باشد و اماكن ديگر نمي تواند مركزي براي اعتكاف باشد.
برخي احكام اعتكاف
از احكام اعتكاف كه در اين آيه به صراحت از آن سخن به ميان آمده است دوري از زنان در هنگام اعتكاف است.
از ديگر احكام اعتكاف كه در آيات قرآني بيان شده، روزه است. خداوند مي فرمايد: ثم اتموا الصيام الي الليل و لاتباشروهن و انتم عاكفون في المساجد؛ سپس روزه را تا هنگام شب ادامه داده و به اتمام رسانيد و با زنانتان مباشرت نكنيد در زماني كه در مسجد معتكف هستيد. (همان)
بنابراين از مهم ترين و اساسي ترين ويژگي ها و احكام اعتكاف مي توان به حرمت آميزش جنسي در حال اعتكاف، وجوب روزه، اعتكاف در مسجد و حرمت تعدي و تجاوز به حدود الهي و احكام خاص اعتكاف اشاره كرد.
به هر حال اعتكاف اگر با شرايط خود و به صورت دقيق انجام پذيرد، مي تواند بستري مناسب براي رسيدن به تقواي الهي باشد.
http://www.kayhannews.ir/860502/6.htm
+ نوشته شده در  86/05/02ساعت 8:0  توسط خلیل منصوری  |