صادق كريمي
برزخ چيست؟
برزخ فاصله ميان مرگ تا قيامت كبراست. از اين رو به اين فاصله زماني برزخ گفته اند كه حايل ميان دو نشئه و دو نوع مختلف از زندگي است: زندگي دنيايي كه ويژگي هاي آن را همه ما مي شناسيم و زندگي آخرتي كه در تبيين قرآني زندگي اي است كه جسم و ماده در آن معنا و مفهوم ديگري مي يابد؛ زيرا قرآن بيان مي دارد كه در قيامت، زمين و آسمان به زمين و آسماني ديگر تبديل مي شود: يوم تبدل الارض غيرالارض و السموات.
قرآن بيان مي كند كه در آن نشئه و زندگي، هوا چنان معتدل است كه از خورشيد سوزان و يا سرماي سوزناك خبري نيست. ميوه ها و خوراك هاي آنجا هرچند در برخي موارد شباهت هايي با اين دنيا دارد ولي هم مانند دنيا مي باشد و هم شباهتي ندارد. نوعي بقا و پايداري است كه در دنيا مفهومي ندارد. در سوره هاي واقعه، انسان، قيامت، تكوير و بسياري از سوره ها و آيات به مسأله ويژگي هاي آخرت پرداخته شده است.
اما برزخ چگونه نشئه و دنيايي است؟ به نظر مي رسد كه به خاطر حايل بودن، مي بايست از ويژگي هاي دو نشئه ديگر برخوردار باشد. به اين معنا كه برخي از خصوصيات دنيايي مانند رشد و تكامل و بهره مندي از آن در اين زندگي مي بايست وجود داشته باشد، چنان كه مي بايست از نوعي ويژگي قيامتي نيز برخوردار باشد. عالم برزخ از آن جايي كه، عالم ديگري است مي بايست از خصوصيات خاص خود نيز برخوردار باشد. انسان هايي كه در برزخ هستند نه اهل دنيا هستند و نه اهل آخرت. اين عالمي است كه قرآن به صراحت به وجود آن اذعان كرده است.
در تبيين قرآني، كساني به اين عالم برزخ مي روند كه به مرگ طبيعي و يا اختياري از اين زندگي دنيايي بيرون رفته باشند. (مؤمنون آيه 23) اين عالم تا زماني برقرار است كه رستاخيز برپا نشده باشد. با برپايي قيامت، نشئه دنيا و نيز برزخ پايان مي يابد.
مرگ طبيعي يا اختياري
اين كه گفته شده كساني به عالم برزخ مي روند كه به مرگ طبيعي و يا اختياري دچار شده باشند، به اين معناست كه انسان مي تواند به شكلي به اين عالم برزخ وارد شود؛ زيرا عالمي است كه در حال حاضر موجود است و انسان به آن رفت و آمد دارد؛ در بيان قرآني آمده است كه انسان هرگاه به خواب مي رود جانش را خداوند مي ستاند؛ در اين زماني كه جانش ستانده مي شود به عالم برزخ مي رود؛ زيرا در اين حالت انسان به نوعي مرگ مي رسد كه از آن به مرگ ناپايدار مي توان تعبير كرد.
توفي و يا مرگ كامل آن است كه روح از تن بيرون رفته ديگر بازنگردد. اين، نوعي رفت و آمد انسان به عالم برزخ است. ولي نوعي ديگر نيز وجود دارد كه آن مرگ اختياري است. فرد عارف كامل مي تواند با اراده خويش، روح را از تن بيرون برد و به عالم برزخ وارد شود و سپس با اراده خود كه در طول اراده الهي و به سخن ديگر اذني خداوند است به تن بازگرداند. اين مرگ اختياري از آن همه نيست و تنها كساني به آن دست مي يابند كه تقواي الهي پيشه كرده و مقامات انساني را به تمام و كامل طي كرده باشند. در اين حالت است كه روح، اين امكان را مي يابد كه از اين نشئه به نشئه برزخ برود و بازگردد. البته رفتن انسان كامل به عالم برزخ و يا ديگر عوالم امري عادي است؛ زيرا انسان كامل حافظ همه حضرات (عوالم پنچ گانه) است و در همان حال كه در عالم دنياست در عالم برزخ و يا عوالم ديگر الهي سير مي كند و تا مراتب وجودي امكاني و كاملي خود پيش مي رود.
روش ديگري كه انسان به عالم برزخ مي رود، مرگ است. وقتي انسان بميرد (چه به مرگ طبيعي و يا قتل و خودكشي و مانند آن) به عالم برزخ مي رود و در آن عالم مي ماند و زندگي مي كند: و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون و پيشاپيش ايشان برزخي است تا روزي كه برانگيخته شود. (مؤمنون آيه 100)
در عالم برزخ تعيين جايگاه براساس اعمال هركس براساس كاري كه كرده است، از زندگي خاص آن جا بهره مند مي شود؛ شهيدان و صالحان از زندگي بهشتي گونه برخوردار مي شوند كه قرآن از آن به ستايش ياد كرده و فرموده است: ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون؛ گمان نبريد كساني كه در راه خدا كشته و شهيد شده اند مردگانند بلكه آنان زندگاني هستند كه از روزي خدا بهره مي برند (نساء آيه 69)
درباره مجرمان و تبهكاران و طاغيان نيز بيان مي دارد كه ايشان در عذاب برزخي گرفتارند و شبانه روز معذب هستند و وضعيتي سخت و دشوار را تا روز رستاخيز تجربه مي كنند: مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا؛ به جهت گناهانشان غرق شدند پس در درون آتش درآيند. (نوح آيه25) اين آتش دوزخ برزخي غير از آتش دوزخ قيامت است. قرآن درباره وضعيت فرعون بيان مي كند كه هم اكنون هر بامدادان و شبانگاهان آتش بر او عرضه مي شود و او را به آتش عذاب مي كنند.
به هر حال انسان پس از مرگ به جهاني مي رود كه آن را جهان برزخ گفته اند. در آن جهان تا روز رستاخيز زندگي مي كند و از نعمت هاي بهشتي گونه و يا عذاب هاي دوزخي گونه بهره مند مي شود.
از آن جايي كه برزخ جهان تكامل و رشد و بالندگي است، انسان از فوايد باقيات صالحات و كارهاي پسنديده و اعمال نيك خود بهره مند مي گردد و از عذاب او كاسته مي شود و راه رشد و بالندگي را طي مي كند. اعمال نيك فرزندانش به او بهره مي رساند و دستگير او مي گردد و بر كمالاتش افزوده مي شود. چنان كه اگر اعمالي بد و زشت برجا گذاشته باشد از آن نيز بهره مند مي گردد و بر عذابش افزوده مي شود. از اين روست كه گفته اند كارها و سنت هاي زشت و پسنديده براي آدمي در دنيا و برزخ و آخرت اثر دارد.
باشد كه در دنيا با كارهاي پسنديده و سنت هاي نيكو و باقيات صالحات (فرزند صالح، مدارس، مساجد و ديگر كارهاي عام المنفعه) براي خود در دنيا و آخرت ره توشه هاي مفيدي بگذاريم تا در عالم برزخ از بهره هاي كامل آنها نيز برخوردار شويم.
http://www.kayhannews.ir/860428/6.htm
+
نوشته شده در
86/04/30ساعت 11:14  توسط خلیل منصوری
|
كاظم ابراهيمي
براي هر بينش و نگرشي كاركردهاي چندي در حوزه هاي رواني و اخلاقي و منشي و نيز در حوزه هاي اجتماعي و هنجاري و كنشي مي توان ارائه داد. توحيد به عنوان بينش و نگرش اساسي و بنيادين نيز از اين امر جدا و مستثنا نيست؛ از اين رو مي توان براي آن كاركردها را شناسايي و ردگيري كرد. به نظر مي رسد بيش تر از آن كه كاركردهاي اجتماعي توحيد اشاره و تبيين و تحليل گردد به كاركردهاي عاطفي و معنوي در حوزه رفتار فردي و منشي افراد توجه شده است. در آموزه هاي قرآني همه كاركردها مورد توجه و تبيين و تحليل قرار گرفته است. در اين نوشتار كوشش بر آن است تا كاركردهاي اجتماعي بينش و نگرش توحيد شناسايي و تحليل گردد و آثار آن در زندگي جمعي و اجتماعي انسان بيان شود. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:
مفهوم توحيد
توحيد در زبان عربي به معناي حكم به يكي بودن چيزي و در اصطلاح كلامي دانش و آگاهي به يكتايي و يگانگي خداست. (جرجاني؛ كتاب التعريفات؛ ص 96) از اين رو متكلمان و فلاسفه مدافع توحيد، علم و اقرار به يكتايي خداي يگانه و بي مانندي در ويژگي صفاتش را توحيد دانسته اند. (قاضي عبدالجبار معتزلي؛ شرح الاصول الخمسه ص 80) قرآن اصول آموزه هاي خويش را بر بنياد توحيد نهاد است و به عنوان محور انديشه و آموزه در همه جا حضور جدي و پررنگي دارد به گونه اي كه مي توان مدعي شد كه بدون توحيد نمي توان باوري را اسلامي و قرآني دانست. بي انديشه توحيد همه چيز معناي ديگري خواهد يافت و اسلام و آموزه هاي آن چيزي جز پوستين بي محتوا نمي ماند.
كاركردهاي اجتماعي توحيد
قرآن افزون بر كاركردهاي فردي چون آرامش و اطمينان قلب (كهف آيه 14) و ايمني از عذاب و رهايي از آن (مائده آيه 72و 73) و امنيت و در امان ماندن از خشم و غضبش (انعام آيه 81) و رفع اندوه و حزن و رهايي از گرفتارهاي افسردگي (انبياء آيه 87و 88) و مصونيت از شيطان و وسوسه هاي آن (نحل آيه 99و 100) براي توحيد كاركردهاي اجتماعي چندي بيان مي كند كه در اين نوشتار به آنها پرداخته خواهد شد.
1-ايجاد جامعه سالم و عدالت پيشه
مهم ترين كاركردهاي اجتماعي كه قرآن براي توحيد بيان مي كند، ايجاد جامعه سالم و عدالت پيشه است. جامعه اي كه بر عنصر يگانگي خدا بنا نهاده شود، به اين بينش و نگرش دست مي يابد كه تنها خداوند است كه هستي را آفريده و انسان را پرورانده و هدايت و مديريت مي كند. هرگونه تبعيض و جدايي ميان افراد اجتماع و انسان امري نادرست و باطل است؛ زيرا خداوند همه را به يكسان و از خلقتي واحد آفريده و عناصر وحدت وجودي در آنان پديدار است. بنابراين هرگونه اختلاف از نظر نژادي و يا برتري هاي ديگري از اين دست در انديشه و بينش توحيدي مردود شمرده مي شود و نگرش افراد مومن و اهل توحيد به جامعه و افراد انساني، نگرشي مثبت و سازنده خواهد بود. اين گونه است كه اصل عدالت و دادگري در جوامع توحيدي ريشه مي دواند و در همه حوزه ها خود را نشان مي دهد. رعايت عدالت در همه حوزه ها به ويژه اقتصادي از آثار و كاركردهاي اجتماعي توحيد و بينش و نگرش توحيدي است كه قرآن در آيه 85 سوره اعراف بدان اشاره مي كند و از زبان حضرت شعيب(ع) تبيين مي كند كه چگونه توحيد و عبادت خداي يگانه مي تواند در امور اقتصادي و مديريت آن عدالت را برپا داشته و تقويت نمايد، به گونه اي كه افراد و اشخاص جامعه توحيدي همواره روابط اقتصادي خويش را برپايه معيارها و موازين پذيرفته شده عقلاني و عرفي و شرعي سامان مي دهند و از تجاوز و تعدي به حقوق مالي پرهيز مي كنند و راه قسط و عدالت را مي پيمايند. اين اصل آن چنان در حوزه اقتصادي كاركرد عدالت گرايانه دارد كه قرآن در موارد چندي به توحيد براي تقويت و تحكيم روابط سالم اقتصادي و اجتماعي تأكيد مي ورزد و بر اصول توحيدي براي رسيدن به اين هدف اجتماعي پاي مي فشارد. به اين معنا كه يكي از مهم ترين سازوكارهاي قرآني براي ايجاد و اجراي عدالت جمعي اجتماعي در همه حوزه ها به ويژه اقتصادي آن تقويت توحيد و تأكيد بر آن است. (هود آيه84)
2- حق گرايي در انسان ها و جوامع
از ديگر كاركردهاي اجتماعي توحيد در آموزه هاي قرآني مي توان به حق گرايي در انسان ها و جوامع اشاره كرد. شايد همين عنصر است كه موجب مي شود كه انسان به سوي عدالت گرايش يابد و در رفتار و كنش اجتماعي خويش اصل عدالت را رعايت نمايد. بينش و نگرش توحيدي موجب مي شود كه انسان به حق گرايش يابد و از گرايش به باطل دور شود. گرايش به حق و دوري از باطل به معناي امور بسياري است كه از آن ميان مي توان به عدالت خواهي و عدالت پيشگي انسان و جوامع اشاره كرد؛ زيرا افراد موحد و اهل توحيد از آن جايي كه به حق گرايش دارند، از بي عدالتي و بيداد بيزار مي شوند؛ چه بي عدالتي را باطل و در حكم امر ناحق برمي شمارند و مي كوشند خويش را از آن برهانند و حتي دامن خويش به اتهام آن نيالايند. قرآن در آيه 14 سوره كهف به اين مسئله اشاره مي كند كه چگونه توحيد موجب مي شود تا راه هاي باطل و شطط را نپيمايد. راه باطل و شطط، راهي است كه انسان را از انجام اعمال درست و حق بازمي دارد. دور شدن از حق (مفردات ص453) به معناي قرار گرفتن در افكار و رفتاري است كه آدمي را به ظلم و ستم روا مي دارد و از رفتار عقل و عرف و شرع پسندانه دور مي سازد. بي عدالتي نيز چيزي جز رفتاري دور از اينها نيست. بنابراين بينش توحيدي است كه آدمي را وادار به حق طلبي و عدالت خواهي مي كند. در نگرش قرآني كسي كه از حق و توحيد دور مي شود و راه شطط را در پيش مي گيرد انساني سفيه است. سفيه كسي است كه به جاي راه راست و يگانه كه وي را به مقصد مي رساند هردم راهي را برمي گز يند و به شكلي دمدمي مزاج است. (جن آيه2 تا 4) اين پراكندگي در انتخاب نه تنها فرد را دچار حيران و سرگرداني مي كند بلكه جامعه را نيز دچار سرگرداني در برنامه ريزي و اجراي اعمال مفيد و سازنده اي مي كند كه مي توانست آن را به سعادت برساند. اشخاص و يا جامعه اي كه دمدمي مزاج است و راه هاي پراكنده و دور از حقي را برمي گزيند همواره دچار اختلاف و تشتت در آراء و افكار و نيز عمل مي شود و به جاي آن كه اتحاد و توحيد در جامعه تقويت گردد و همبستگي و انسجام را پديد آورد موجب مي شود كه جامعه دچار واگرايي و تشتت گردد. از ديگر آثار و كاركردهاي اجتماعي توحيد مي توان به ايجاد انگيزه جمعي در اعمال خير و استباق و شتاب گيري در اعمال و كارهاي خير و نيكو اشاره كرد. قرآن بيان مي دارد كه انسان توحيدمحور و توحيدگرا انساني است كه دركارهاي خير شتاب مي گيرد و در خدمت جامعه و افراد آن تلاش مي كند. كار خير و سبقت به اين معناست كه جامعه به يك حالت روحي و رواني رسيده است كه انجام كارهاي خير و عام المنفعه و شتاب در آن براي افراد يك هدف شمرده مي شود. جامعه نه تنها به كار خير و انجام آن عادت كرده است و كار نيك به عنوان يك عادت اجتماعي و هنجار اجتماعي درآمده است بلكه تلاش براي شتاب و سبقت گرفتن در ميان آنان نيز به يك امر عادي و هنجاري تبديل شده است. (مؤمنون آيه 59 تا 61) حضرت يوسف(ع) در زندان به ياران در بندش با بيان داستاني مي كوشد تا نقش و كاركرد توحيد را در اعمال خير و نيكو باز شناساند. وي با اشاره به مسئله بردگي كه در آن زمان گسترش داشته بيان مي كند كه اگر شخصي داراي چند صاحب و مالك باشد كه هركسي از آن چيزي بخواهد آيا مي تواند به درستي به همه آنها بپردازد و يا مي تواند خود را از رنجي كه به جهت اختلاف تقاضاها و درخواست ها پديد مي آيد برهاند؟
3- ايجاد وحدت در جامعه
توحيد مسئله امروز جامعه ماست. وحدت موجب مي شود تا جامعه به اتحاد درآيد و هدف مشخصي را در پيش گيرد و برنامه و توان و ظرفيت خويش را براي به دست آوردن آن سامان دهد. اين گونه است كه به هدف خويش هم زودتر و هم راحت تر و آسان تر مي رسد. اما تشتت در بينش و نگرش موجب مي شود كه تشتت در هدف و نيز در راه و كار و برنامه پديد آيد و كار خير به شر و شر به خير تغيير ماهيت دهد. هركس در پي امري مي رود كه به نظرش خير است و در حالي كه باطل و شر است. تشتت در افكار و آراء و منش و كنش جامعه نتيجه اي جز تشتت در بينش و نگرش آنان نيست. از اين رو براي بازسازي امر توحيد و وحدت اجتماعي و برنامه ريزي و هدف ضروري است كه نخست بينش تغيير يابد و به شكل توحيد واقعي خود را نشان دهد. (يوسف آيه 37 تا 39)
4- انجام اصلاحات و مبارزه با فساد
از ديگر كاركردهاي اجتماعي توحيد مي توان به اصلاح امور جوامع و مبارزه با فساد اشاره كرد. جوامع توحيدمدار، به جهت بينش و نگرش توحيدي در همه اعمال و حوزه ها مي كوشند تا اصلاح امور را سرمشق خويش قرار دهند. قرآن در آيه 85 سوره اعراف به اين مسئله اشاره مي كند و از زبان شعيب بيان مي كند كه چگونه تفكر شرك آلود جوامع را به بحران بي عدالتي سوق مي دهد و فساد و تباهي در امور اجتماعي و اقتصادي را سبب مي شود. آن حضرت براي اصلاح رفتار و اعمال فاسد اجتماعي ايشان مي كوشد تا نخست بينش و نگرش ايشان را اصلاح كند تا به دنبال آن به طور طبيعي اعمال و رفتار اجتماعي ايشان اصلاح گردد. در آيه 84 و 88 سوره هود اين مسئله به خوبي تبيين و تحليل مي شود و از زبان حضرت شعيب(ع) توضيح داده مي شود كه آن حضرت براي اصلاح مسايل اجتماعي و بي عدالتي فزاينده در ميان اهل مدين و جامعه اي كه چگونه مي كوشد تا حد توان خويش به اصلاح بينش و نگرش آنان بپردازد.
اگر جامعه بخواهد از بحران هايي كه موجب نابودي و نيستي طبيعي و يا غيرطبيعي جوامع رهايي يابد مي بايست به اصل توحيد بازگردد؛ زيرا قرآن در آيه 72 و 73 سوره مائده بيان مي دارد كه ايمني و نجات جوامع از سنت الهي عذاب الهي در گروه اعتقادي به توحيد و پرهيز از شرك است. جوامع توحيد محور مي تواند با اعمال و رفتار خيرخواهانه عناصر طبيعي را در اختيار گيرد و حتي آنها را به سوي خير جمعي هدايت كند. در اين تأثيرگذاري بر طبيعت و عناصر آن تفاوتي ميان عناصر به ظاهر شرورانه چون زمين لرزه و توفان و سيل و مانند آن نيست؛ زيرا توحيد محوري و اعمال خيرخواهانه موجب مي شود تا آنها در مهار انسان درآيد و بركات آسماني و زميني برآنان فرو فرستاده شود و بلايا از آنان دور گردد. (كهف آيه 38 و 40 و مريم آيه 48 و 50 و انبياء آيه 66 تا 72) به هر حال قرآن افزون بر كاركردهاي فردي و معنوي توحيد در آيات چندي به تحليل و تبيين كاركردهاي اجتماعي توحيد در دنيا پرداخته و نشان مي دهد كه توحيد چگونه در همه امور و حوزه هاي انساني تأثير مي گذارد.
http://www.kayhannews.ir/860430/12.htm
+
نوشته شده در
86/04/30ساعت 11:12  توسط خلیل منصوری
|
در افسانه ها و اسطوره هاي ايراني و يوناني دو داستان شگفت انگيز وجود دارد که بيانگر هستي شگفت انسان است. اين داستان ها هر چند درباره دو شخص به نام اسفنديار و آشيل است ولي اين دو نمادي از انسان و وضعيت اوست.
اسفنديار در داستان هاي ايراني شخصيت دوگانه اي يافته است و ميان زشت و زيبا و بد و خوب مي گردد. گاه همانند پيامبري به بازسازي فرهنگ ديني زمانه خود مي پردازد و مي کوشد تا "به دين " را دوباره به جامعه باز گرداند و آثار شرک و دوگانه پرستي را بزدايد و گاه به حکم هوس حکومتي به جنگ سرداري مي رود که حافظ دين و آيين و امنيت کشور است و در دام توطئه شاه پدر مي افتد.
او به حکم ايزدي در چشمه اي فرو رفته تا رويين تن شود ولي در هنگامه فرو رفتن در اين چشمه چشم هايش را بست و آب چشم آن را در بر نگرفت و اين نقطه ضعف و ناتواني اسفنديار شد.
در داستان آشيل نيز با پهلواني رو به رو هستيم که با چنين شيوه اي رويين تن مي گردد ولي در داستان وي هنگامه رفتن به درون آب چيزي مانند برگي مانع از آن مي شود که پاشنه اش به آب رسد و آن بخش رويين نمي شود و مرکز آسيب او مي گردد.
در هر دو داستان ايراني و يوناني که هم نژاد و رقيب هميشگي يک ديگر بودند اين همانند هاي و ناهمانندي هاي را مي توان يافت . چنان که در ميان ايرانيان همواره يگانه پرستي اصالت داشت در ميان انيران و يونانيان چندگانه پرستي اصالت مي يابد.
اگر به داستان چشم اسنفديار توجه شود به ژرفاي فکر و انديشه ايراني مي توان پي برد که تا چه اندازه از برداران يوناني خويش پيش بوده اند.
مي دانيم که انسان از راه چشم بيشترين اطلاعات خويش را به دست مي آورد و چشم در زندگي انسان از هر عضوي ديگر مفيد تر و تاثيرگذارتر است. از اين رو همه عشق و علاقه انسان از راه چشم پديد مي آيد. چشم است که دل را به دام مي اندازد. در اشعار بابا طاهر اين گونه مي خوانيم :
ز دست ديده و دل هر دو فرياد
که هر چه ديده بيند دل کند ياد
بسازم خنجري نيشش ز پولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
براي همين گفته اند تا پيش از آن که شکم سير شود بايد ديده سير گردد. اين گونه است که ديده به عنوان مهم ترين عضو انساني عمل مي کند و هم نطقه ضعف و ناتواني بشر است.
در داستان اسفنديار چشم آسيب پذير عضو اوست که رويين تن نشده است و از اين راه مي توان به اين موجود رويين تن ضربه و اسيب رساند. امري که بيانگر ضعف و ناتواني بشر و راه آسيب پذيري اوست.
اما در داستان پاشنه آشيل اين نقطه سستي در پا نهاد شده است و انسان از آن را آسيب پذير است. امري که خود به سادگي نشان مي دهد که چنين انسان هاي سست انديشه اي نمي توانسته اند که فلسفه بيافريند و فرزانگي پيشه کنند. کساني که درک و فهم درستي از نقاط ضعف و سستي بشر ندارند چگونه مي تواند در کليات بينديشند.
سخن امروزم اين است که چرا ما با آن در ادبيات شيرين فارسي چشم اسفنديار را داريم از پاشنه آشيل به عنوان نقطه ضعف حکومتي و يا ملتي سخن مي گوييم . آيا بهتر نيست از چشم اسفنديار سخن بگوييم و به اين ضرب المثل اشاره داشته باشيم.
آيا زمانه آن فرانرسيده است که به فرهنگ اصيل ايراني بازگرديم و از زيبايي و کمال آن بهره بريم و همواره مرغ همسايه را غاز نشماريم.
+
نوشته شده در
86/04/28ساعت 9:45  توسط خلیل منصوری
|
يکي از نابهنجاري هاي اجتماعي که خانواده و جامعه از آن رنج مي برد و بسياري به آن حساسيت فوق العاده اي نشان مي دهند، مساله تنبلي نوجوانان و جوانان است. البته اين مساله اختصاص به يک گروه سني ندارد ولي در چشم مردمان، تنبلي اين گروه سني به جهت فعال بودن طبيعي و جوشش و سرزندگي و شادابي بيش تر نمود پيدا مي کند.
تنبلي به معناي تن پروري ، بي کارگي ، کاهلي و اهمال و سستي به کار رفته است.(فرهنگ فارسي ج 1 ص 1147) در قرآن واژگاني چون کسالي ، بطا و قاعد در اين معنا و مفهوم به کار رفته است.
قرآن نسبت به تنبلي افراد در مواردي چون جهاد و نماز و برخي از اعمال عبادي ديگر توجه داشته است. به نظر قرآن ريشه تنبلي در اموري چون جهاد و اعمال و تکاليف سخت و دشوار را مي بايست در شک و ترديدي ديد که آنان نسبت به خدا و دين دارند. فقدان ايمان کامل موجب مي شود تا شخص نسبت به تکاليف سخت و دشوار واکنش مثبتي ندهد و با برخورد سرد خود آن را به کناري نهد؛ زيرا کساني که به خدا و آخرت ايمان دارند مي کوشند تا به آموزه هاي دستوري خدا و قرآن و پيامبران عمل کنند. شک و ترديد در خدا و يا آخرت موجب مي شود تا تکاهل و تسامح و تنبلي را پيشه خود قرار دهد و با جان و مال به دفاع از دين خدا و آموزه هاي آن اقدام نورزد.(توبه آيه 45 و 46)
قرآن ريشه و خاستگاه ديگري براي تنبلي نسبت به دين و آموزه هاي آن شناسايي و ردگيري مي کند. به نظر قرآن عامل ديگر تنبلي در افراد را مي بايست در ثروت و رفاه زياد ايشان دانست. برخورداري از ثروت و امکانات مادي موجب مي شود که شخص از کارهاي سخت و دشوار بگريزد به ويژه آن که آن کار ارتباط تنگاتنگي با جان و مال او داشته باشد و او را در سختي جانکاهي قرار دهد.(توبه آيه 86)
از ديگر علل و عوامل تنبلي نسبت به آموزه هاي ديني دنيا طلبي و دل خوش داشتن به زندگي دنياست؛ از اين رو شخص حاضر نيست تا کارهاي سختي را در پيش گيرد و از جان و مال خود مايه گذارد.(توبه آيه 38 و 85)
در تحليل قرآن کساني که به دين اسلام، ايمان کاملي ندارند و يا منافق هستند گرفتار تنبلي مي شوند و اين گونه است که در نماز گزاردن ( نساء آيه 142) ، جهاد در راه خدا(آل عمران آيه 167 و 168) و امور ديگري که سخت و دشوار است تکاهل و تنبلي مي کنند.
قرآن به مومنان و منافقان و ديگراني که در حوزه دين تنبلي و تکاهل مي کنند هشدار مي دهد که اين گونه رفتار موجب حسرت و ندامت دير و يا زودي مي شود که راه گريزي از آن نخواهند داشت. زود هنگام آن اين خواهد بود که دشمنان بر ايشان چيره شوند و يا از بهره هاي مادي و معنوي آموزه ها و عمل به آموزه هاي قرآني بي بهره بماند و در آخرت نيز دچار خشم و عذاب الهي گردند.(نساء ايه 72 و 73)
با نگاهي به آيات قرآني مي توان دريافت که ريشه تنبلي عدم درک درست از شرايط و وضعيت و موقعيت فرد است. اين مساله اختصاص به حوزه دين ندارد و هر کسي که در باره مساله و يا موضوع اي دچار تکاهل و تنبلي مي شود و اقدام به کار و عملي نمي کند و در گوشه اي مي خزد، در حقيقت شرايط و وضعيت خود را درک نکرده است. دانش آموزي که فايده درسي را درک نکرده است نسبت به آن واکنش درستي نشان نمي دهد و حاضر نيست تا آن را بياموزد و اين گونه نسبت به آن و يا همه دروس تنبلي مي کند. بنابراين ايجاد انگيزه و تغيير در نگرش دانش آموز مي تواند وي را نسبت به موقعيت خود و موضوع آگاه سازد. اين گونه است که قرآن مساله را به سمت و سوي ايمان مي کشد و به اين نکته اشاره مي کند که ريشه و خاستگاه تنبلي را مي بايست در تحليل نادرست بينشي و نگرشي فرد دانست. از آن جمله نگرشي که نسبت به دين و يا آخرت و خدا دارد و يا در مساله دانش آموزي به دانش خاصي نگرشي منفي نشان مي دهد.
از اين رو قرآن براي ايجاد تلاش در فرد مي کوشد تا نگرش و بينش وي را نسبت به مساله تغيير دهد. کسي که بينش و نگرشي درست به مساله اي بيابد مي کوشد تا به هر وسيله اي شده آن را به دست آورد. اين گونه است که کارهاي سختي چون جهاد و نماز بر وي سهل و آسان مي شود و روزه و حج را به آساني در هر شرايطي سخت و دشوار انجام مي دهد.
بنابراين تغيير نگرش و بينش مي تواند موجب شود تا شخص از تنبلي رهايي يابد و به آدمي سخت کوش و پر تلاش تبديل گردد. والدين و اولياي مربيان نوجوانان نيز مي بايست به مساله تغيير نگرش آنان توجه داشته باشند و با ايجاد علاقه و انگيزه آنان را به سوي تلاش و کوشش سوق دهند. اين گونه است که به جاي سرکوفت و هشدار و تهديد مي توان با تغيير نگرش و با ابزار دروني و مهار باطني شخص را به موضوع علاقه مند کرد تا انگيزه دروني وي را وادار به تلاش نمايد.
قرآن هم چنين مي کوشد تا تا با تغيير در نگرش کلي انسان نسبت به دنيا آن را ابزار و راهي براي تعالي نشان دهد. اين تلاش از آن رو صورت مي گيرد که تغيير نگرش مي بايست در دو حوزه کلي و جزيي انجام گيرد.
مساله ديگري که قرآن به آن توجه مي دهد مساله رفاه طلبي است. دنيا زدگي و رفاه زياد شخص را تنبل مي کند. بسياري از خانواده ها در باره کودکان دچار اشتباهي فاحش مي شوند و آنان را در رفاه زياد پرورش مي دهند که موجبات تنبلي را فراهم مي آورد و نوجوانان را از تلاش باز مي دارد.
اين ها نکاتي بود که قرآن نسبت به علل و عوامل تنبلي و راه برونرفت و درمان آن بيان مي کند. بنابراين به جاي برخوردهاي فيزيکي و کلامي تند بهتر است که از روش تغيير نگرش و تغيير در امکانات( تنبيه قرآني ) بهره جوييم تا نابهنجاري تنبلي درمان شود.
+
نوشته شده در
86/04/23ساعت 13:35  توسط خلیل منصوری
|
شاهي از ميداني مي گذشت انبوه مردمان را ديد که گرد آمده و به آسمان مي نگريستند و هر از گاهي به شادي و پايکوبي پرداخته و بانگ آفرين بر مي داشتند. حال پرسيد و علت جست .
گفتند: هنرمندي به چاره اي شاهيني را به زنبور چند از پاي در مي آورد.
گفت: نزد من آريد تا از نزديک حال و داستان وي بنگرم .
هنرمند را پيش شاه آوردند و او شاهين را پرواز داد تا به آسمان فرا رفت. آن گاه چند زنبور را از شيشه اي در آورده پرواز داد. زنبور در آسمان فرا رفتند و دمي نگذشت که شاهين از آسمان فرو افتاد و دست و پا زدن گرفت و اين سو و آن سو مي جهيد و توان پرواز و پر رهايي نداشت.
شاه به شگفت آمد و حکايت پرسيد.
هنرمند گفت: به زماني بسي دراز رنج ها برده و زحمت ها بر خود داشته تا اين زنبوران را آموختم تا به چشم شاهين يورش برده و نيش بر چشم او زنند تا کور شود و از آسمان فرو افتد.
شاه به خشم آمد و دستور داد تا هنرمند را به دم گردن زدند و به ميدان گاه انداختند.
وزير پرسيد : چرا شاه با او چنين کرد که او خوب هنرمندي بود که هم مردمان را سرگرم مي ساخت و هم هوش و توان خويش را به اين چاره بنمود؟
شاه گفت: اين گونه مردان در کشور ما دشمن باشند و بر حکومت ما گران ايد؛ زيرا کسي که خردان را بر بزرگان چيره کند و ايشان را اين گونه به زير کشد و خرد و نابود سازد ، براي حکومت ما خطري بسيار بزرگ است که شيرازه امور از هم بگسلد و حکومت شاهي ما را چون شاهين دگرگونه سازد و ما را خوار و پست گرداند.
+
نوشته شده در
86/04/13ساعت 12:46  توسط خلیل منصوری
|
بي گمان ارزش انسان در آموزه هاي قرآني به دانش است؛ از اين روست كه تسخير فرشتگان و هستي، زماني براي انسان شدني شد كه خداوند به انسان اسماي خويش را تعليم داد و انسان به دانش اسمايي آگاه شد. اين آگاهي هر چند به شكل آگاهي حضوري و شهودي است كه از آن به دانش وجودي تعبير نيز مي شود؛ زيرا در جان و وجود انسان جاي مي گيرد و بخشي بلكه همه وجود وي را شكل مي بخشد كه در تعبير مولوي : اي بردار تو همه انديشه اي . مابقي جز استخوان ريشه اي ، به خوبي تبيين شده است ؛ با اين همه دانشي داراي ارزش است كه انسان را به مقام خودش بازگرداند و از مقام هبوط به عروج رساند و صعود دوباره اي از خاك زمين به عرش افلاك برين تا عرش سدره المنتهي آغاز كند.
از اين روست كه قرآن ارزش و اعتبار آدمي را به دانش اسمايي دانسته است كه دانش توانايي و ظرفيت به همه آن چيزهايي است كه خداوند را به خداوندي متصف ساخته است. آدمي با دانش اسمايي مي تواند به كمال مطلق يعني خداوند داراي اسما و صفات برساند. تفاوت اسما و صفات در خداوند با انسان در اين است كه اسما در خداوند عين ذات و ازلي و ابدي است و در انسان عين ذات نيست بلكه به شكلي عارض ذات و عنايت الهي است. با اين همه اين انسان است كه مي تواند با دانش خويش به جايي برسد كه كس در هستي بدان دست نيافته است.
پرسشي كه در اين جا خود را تحميل مي كند اين است كه اگر انسان همه اسماي الهي را به جعل تعليمي دانسته و داراست، چه لزومي دارد تا آن را بياموزد و به اين دانش داشته دست يابد؟ اصولا شدني است كه انسان چيزي را كه خود داراست دوباره بجويد و بخواهد؟
به نظر مي رسد كه اين پرسش به جهت مهمي اشاره داشته است. از اين رو سخن گفتن از دانش آموزي به معناي يادگيري هيچ سخني نادرست است؛ زيرا انسان همان گونه كه نمي تواند چيزي را كه داراست را بجوييد و بخواهد هم چنين نمي تواند چيزي را كه اصلا ندارد را بخواهد و بجويد.
بنابراين در هر خواستني مي بايست به اين مساله توجه داشت كه امري به شكل مطلق مجهول نخواهد بود بلكه امري معلوم به شكل اجمالي است كه مي بايست به طور كامل روشن و دانسته شود. از اين رو مي توان گفت كه انسان تنها اموري را مي جويد و مي خواهد كه دانش اجمالي از آن را دارا مي باشد. به اين معنا كه دانشي را كه در اوست و به شكل اجمالي و نهان و ظرفيت وجود دارد مي جويد و مي كوشد تا آن را به فعليت در آورد و به شكل عيني و واقعي در خود ظهور و بروز دهد.
از اين روست كه در آيات قرآني سخن از تذكر و رهايي از غفلت است. انسان با دارايي موجود در نهاد و نهان خويش مي بايست آن چه را كه از آن غافل شده را به ياد آورد و به فعليت در آورد. اين دانش همان اسماي الهي است ؛ زيرا اسماي الهي تنها نام و اسم نيست بلكه هر يك دانشي از دانش ها و علمي از علم ها و توانايي اي از توانايي هاست. انسان با داشتن اسم بصير به توان درك و ديدن درست مي رسد و با اسم سميع و شنوا به توان و ظرفيت شنوايي دست مي يابد. بنابر اين هر يك از اسماي خود يك ظرفيت و دانشي است كه انسان را قادر و توانا مي سازد تا با آن خود را به كمال برساند و به كمال مطلق يعني خدا دست يابد.
اين ظرفيت در همه بشر به تعليم و جعل الهي قرار داده شده است و انسان به هبوط خويش از آن غافل شده است و مي بايست دوباره با تلاش و بهره گيري از آموزه هاي وحياني و دستورهاي قرآن و كتب آسماني به فعليت برساند.
در حقيقت گزاره ها و آموزه هاي وحياني الهي چيزي جز راه دست يابي به دانش موجود در نهاد و رهايي آن از غفلت نيست تا دوباره به فعليت برسد.
از اين رو دانش آموزي نيز چيزي جز به فعليت آوردن و يا آوردن و تذكر آن دانش اسمايي نيست كه در نهاد و سرشت انسان وجود دارد. از اين رو مي توان مدعي شد كه دانش چيزي جز تذكر و ياد آوري و رهايي از غفلت و دانش آموزي نيز چيزي جز ياد آوري نيست.
+
نوشته شده در
86/04/10ساعت 14:4  توسط خلیل منصوری
|
شخصيت ها از ابعاد مختلف و متنوع اي برخوردارند. اين مساله درباره شخصيت هاي برتر و تاثيرگذار از تنوع بسيار چشم گيري برخوردار مي باشد. از اين روست كه پرداخت كامل از زوايا و ابعاد مختلفي شخصيتي ايشان ناشدني و دور از دسترس است.
دشواري زماني دو چندان مي شود كه تحليل گران و توصيف كنندگان و يا كساني كه به شناسايي ايشان مي روند خود در حد و اندازه هاي آنان نباشند. در اين زمان يا از درك درست شخصيت و ابعاد وجودي او غافل مي شوند و يا آن كه به تحليل نادرست از شخصيت و ايستارها و منش ها و كنش هاي ايشان اقدام مي ورزند. به سخن ديگر كسي كه فاقد چيزي است از آن چيز درك درستي نخواهد داشت. بسيار شنيده ايد كه گفته اند من فقد حسا فقد فقد علما؛ كسي كه حسي از حواس را از دست دهد دانشي را از دست داده است. كسي كه خود نابينا و كور است نه تنها از بينايي درك درستي نخواهد داشت بلكه دركي از رنگ ها و زيبايي هايي كه از چشم حاصل مي شود نخواهد داشت و به همين اندازه از دانش و آگاهي نسبت به آن بي بهره خواهد ماند.
براي شناخت بهتر از هر چيزي مي تواند از كساني كه در همان سطح و يا بالاتر هستند ياري گرفت. در زمينه شناخت فاطمه ما مي توانيم از امامان معصوم (ع) و كساني كه در سطح ايشان مي باشند بهره گيريم و يا به شيوه بهتر به سطحي بالاتر رفته و از پيامبر و در نهايت از خداوند ياري جوييم به ويژه كه گزارش ها و مستندات كامل و قوي اي در اين باره از سوي خدا و پيامبرش در باره شخصيت فاطمي وارد شده است.
قرآن از زواياي مختلفي به فاطمه (س) پرداخته است. هر يك از اين زوايا پرده از بخشي از شخصيت آن حضرت بر مي دارد. در اين نوشتار تنها به يك زاويه ديدي كه قرآن به فاطمه و شخصيت آن حضرت پرداخته توجه مي شود و آن زاويه نمونه و سرمشق بودن است. اين سرمشق و الگوبودن از آن جايي كه حضرت در دو نقش زن و انسان بودن ظاهر مي شود مي تواند هم براي عموم انسان ها وهم خاص زنان مطرح شود؛ چنان كه چنين نقش و كاركردي را مي توان در باره اميرمومنان (ع) كه كفو آن حضرت مي باشد ابراز كرد.
بنابراين سخن از مساله تاسي و ويژگي هايي است كه موجب شده است تا ايشان به عنوان الگوي انساني در سطحي و الگو و نمونه زنان در سطحي مطرح شود.
در سطح نخست آن حضرت در نقش انسان كامل ظاهر مي شود و رفتاري از خود به نمايش مي گذارد كه از سوي خداوند به عنوان نمونه و سرمشق عيني و ملموس همه انسان ها مطرح مي شود. از جمله خصوصياتي كه خداوند در سوره انسان و نيز احزاب درباره شخصيت آن حضرت بيان مي كند مي توان به مساله ايثارگري، تقوا، صبر ، انفاق گري ، ايمان قوي، خلوص و مانند آن اشاره كرد.
در سطح دوم آن حضرت نمونه اي راستين و سرمشق از زناني است كه اصالت را به خانه و خانواده مي دهد و تلاش در اين راه را جهاد در راه خدا بر مي شمارد. اين گونه است كه همواره در كنار خانه و خانواده است و پيامبرش وي را ام ابيها مي نامد تا بنماياند كه تا چه اندازه در پرورش خانواده و تاثير مثبت بر روحيات اهالي آن به جا مي گذارد و حتي مي تواند پيامبري را دگرگون و تحت تاثير رفتار خويش قرار دهد.
از اين رو درود بر آن حضرت و سلام و صلوات بر ايشان واجب شد تا همواره او را به عنوان نمونه درنظر آوريم و هر گز از رفتار و اعمال و انديشه هايش غافل نشويم.
قرآن ترسيمي كه از فاطمه (س) به دست مي دهد بيانگر آن است كه همه انسان ها به ويژه زنان به خوبي مي توانند وي را الگو و سرمشق خويش قرار دهند. در اين تصوير و ترسيم الهي فاطمه در جايي قرار نمي گيرد كه دور از دسترس انسان هاي عادي و معمولي باشد تا به اين توجيه از پيروي از وي و تاسي از آن بزرگوار پرهيز كنيم و به دنبال الگوهاي عيني و ملموس تري با زندگي خويش باشيم.
برخي آن حضرت را چنان بالا مي برند كه دور از دسترس و از ما بهتران به شمار مي آيد به گونه اي كه ديگر قابل تاسي و پيروي نخواهد بود. بزرگي و بلنداي مقام او به اين معنا نيست كه اين مقام به عنايت خاصي انجام شده و ايشان در راه رسيدن به اين مقامات تلاش و كوششي به خرج نداده اند؛ بلكه بر خلاف تصور عموم آن حضرت آن چنان در اين راه كوشيد و تلاش كرد كه مصداق كدحا فملاقيه شد. تلاش و هزينه اي كه وي پرداخت تنها در بخشي كوچكي كه قرآن بدان اشاره مي كند نيست ؛ هر چند كه براي عموم مردم سخت و دشوار است كه سه شبانه روز از آن چيزي كه به تعبير قرآن محبوبشان بود و خود بدان نياز شديدي داشت گذشت.
آن حضرت براي رسيدن به شاكله كامل وجودي خويش به تمام آموزه هاي قرآن عمل كرد ومصداق قرآن مجسم شد. به اين معنا كه اگر قرآن سخن از نماز و انفاق مي كند وي در اين حوزه سرآمد نمازگزاران و منفقان شد و نمونه اي از آن در سوره انسان تصوير شد. اگر نماز شب براي برجستگان و اولياي الهي واجب و شب زنده داري و تهجد شبانه بيش از دو سوم يا نصف و يا يك سوم را وي در طول زندگي عملياتي كرد. و اگر ده ها دستور و حكم ديگر بوده همه را به دقت مراعات نمود و در اين كار هيچ كوتاهي در عمل نداشت چنان كه در حوزه انديشه خود را بالا كشيد. به ويژه آن كه بر اين باور بود كه بينش در نگرش و گرايش و منش و كنش نقش دارد ؛ چنان كه كنش و عمل در بينش و نگرش تاثير مثبت و منفي خواهد گذاشت.
همسان سازي فاطمه (س) به عنوان يك انسان و يا زن با ديگر انسان ها و يا زنان معمولي به معناي آن نيست كه در نهايت به مقامات ايشان توجه نشود. آن حضرت در فرآيند تكاملي چنان شاكله وجودي خويش را شكل بخشيد كه به عنوان الگو و اسوه كامل در كنار پيامبر (ص) و امامان معصوم (ص) نشست .
بنابراين در معرفي و وجوب تاسي به آن حضرت مي بايست به اين نكات توجه داد كه آن حضرت انساني و بشري همانند ديگران است كه براي رسيدن به اين مقام عالي و والا رنج ها و درد ها كشيد و تلاش هاي بسيار سختي كرد. به گونه اي كه در روايات از اعمال عبادي و اطاعت از خدا و پيامبر و همسرش بسيار گفته و نوشته است كه اين مقام جاي بحث و بررسي آن نيست.
اين فاطمه اي است كه خداوند وجوب پيروي از وي را بر انسان ها و به ويژه زنان فرض كرده است و وي را در زمره انسان هاي كاملي قرار داده است كه مي بايست راه و روش ايشان را بهره گرفت .
+
نوشته شده در
86/04/05ساعت 13:37  توسط خلیل منصوری
|
در آموزه هاي قرآني براي تبيين راه هاي رسيدن انسان به كمال شايسته خويش، نخست به مسايل بينشي چون هستي شناسي ، خدا شناسي و انساني شناسي پرداخته شده است تا انسان به وضعيت و موقعيت خود در هستي آگاهي و شناخت يافته و سپس در راستاي اهدافي كه براي او بيان و مشخص مي شود از تمامي ابزارها و توانمندي هاي درون خويش بهره برد.
بخش مهمي از آموزه هاي قرآني به انسان شناختي توجه دارد. در اين حوزه به خوبي و روشني، خداوند در نقش آفريدگار به همه جزئيات وجودي و ماهيتي انسان مي پردازد و ناشناخته هاي وجودي انسان را براي خود انسان به عنوان آفريده تبيين و روشن مي سازد. سپس در نقش پروردگاري قرار گرفته و در دو حوزه تكوييني و تشريعي انسان را به سوي كمال شايسته هدايت و رهنمون مي سازد.
در بخش تشريعي از آن جايي كه بخش كلان و مهمي از كار به خود انسان واگذار شده است، آموزه هاي دستوري وحياني به گونه است كه انسان را در ميان انتخاب خير و شر و خوب و بد و يا زشت و زيبا قرار مي دهد و از او مي خواهد خود يكي را برگزيند . در ضمن اين آموزه هاي دستوري را به گونه تبيين و وضع كرده است تا هماهنگ و سازگار با فطرت و غريزي انسان باشد ؛ چنان كه كوشيده است تا با تبيين دقيق آثار و پيامدهاي هر دستور و موضوعي به روشني بر انسان آشكار شود كه چه آثار وضعي و تكليفي براي هر كنش و واكنش انساني در دنيا و آخرت است. اين آموزه هاي قرآني براي تبيين دقيق تر مسائل انساني نه تنها به مساله كنش و واكنش هاي انساني توجه داشته بلكه پا را از اين ها فراتر نهاده و به مسايل روحي و رواني و حالات وصفات انساني و نيز امور باطني و قلبي انسان توجه و نظر داشته است.
در آموزه هاي قرآن به مساله شادي و غم به عنوان دو حالت از حالات انساني از اين نظر توجه شده است تا آثار و پيامدهاي آن در زندگي دنيوي و اخروي و نيز مادي و معنوي آدمي را بازشناساند و احكام و آموزه هاي دستوري مبتني بر بهره گيري و يا هدايت و تعديل آن در راستاي اهداف كمالي را بيان كند.
دو واژه سرور و فرح در قرآن به گونه اي به كار رفته است كه مي توان اين ادعا را مطرح ساخت كه سرور در آيات قرآني و در بينش و نگرش وحياني امري مثبت و سازنده است ؛ در حالي كه فرح مفهومي مثبت تلقي نمي شود.
سرور يكي از حالات روحي و رواني و واكنش طبيعي انسان نسبت به برخي از رخدادهاست. انسان نسبت به امور مختلف واكنش هاي متعدد و متنوع اي از خود بروز و ظهور مي دهد. اموري وي را به هيجان مي آورد و بشاشيت و خوشحالي را در وي بر مي انگيزاند به گونه اي كه اين واكنش در ضربان و تنفس و تغييرات ديگر در خون و پوست و ديگر اعضا و جوارح خود را نشان مي دهد. چهره باز مي شود و گشادگي و تبسم در چهره وي آشكار مي گردد. چنان كه برخي ديگر از امور واكنش متضادي را در وي بر مي انگيزد و موجب مي شود كه در كاركرد اعضا و جوارج وي اختلال ايجاد شود و نوعي واكنش رفتار ناهنجار و ناخوش از خود بروز و ظهور دهد كه همگان با اين دوحالت در خود و اطرافيان خوش آشنا هستند و به شادي و اندوه از آن ياد مي كنند.
گاه هيجانات به اندازه اي است كه مي توان گفت بيرون از مهار و كنترل شخص است. اين هيجانات شديد موجب مي شود كه در رفتار و كنش هاي خويش نوعي عدم تعادل را به نمايش بگذارد.
در كاربردهاي تازي و حتي قرآني مي توان اين ادعا را تاييد كرد كه سرور به معناي هيجانات متعادلي است كه انسان در هنگام رخدادهاي خوشايند از خود بروز مي دهد. از حركات و سكنات و امور ديگر مي توان اين را دريافت كه شخص از وضعيت كنوني و يا رخداد خشنود است و رضايتمندي خويش را به اشكال مختلف نشان مي دهد.
تشديد هيجانات و بروز و ظهور آن در زماني كه امر خوشايند بيش از اندازه وي را تحريك به حركت در آورد به عنوان فرح ياد شده است.
به اين معنا كه سرور امري باطني است ؛ در حالي كه فرح بروز و ظهور همان امر باطني و انتقال آن به جوارح است كه در اين صورت همراه با حركات تند و شديد بدني همراه خواهد بود. انسان مسرور كسي است كه در درون خويش با حالتي عاطفي مواجه است كه از آن به خشنودي و رضايت تعبير مي شود و فرد از اين كه امور بر وفق مراد است و يا رخدادي موافق طبع او پديدار شده است ، خشنود و خوشحال است. اما انسان مفرح كسي است كه آن هيجانات و حالات رضايت و خشنودي خويش را به شكل خاص ابراز كرده و در بدن و حركات خويش به نمايش مي گذارد.
بنابراين سرور و فرح هر دو يك حالت عاطفي و واكنش مثبت به يك رخداد است ؛ با اين تفاوت در سرور آن را به شكل باطني و قلبي بروز مي دهد كه آثار آن به شكل گشادگي و تبسم بروز و ظهور مي كند؛ در حالي كه فرح به شكل حركات تند و نمايشي نشان مي دهد.
اگر به كاربردهاي واژه فرح در آيات قرآن توجه شود اين معنا به خوبي دانسته مي شود كه فرح يعني ابراز حركات نمايشي سرور امري مثبت و پسنديده نيست. در آيه 76 سوره قصص به صراحت بيان شده است كه خداوند كساني كه فرح مي ورزند را دوست نمي دارد. از اين رو به صورت يك آموزه دستوري از فرح ورزي باز داشته شده و فرموده است: لاتفرح ان الله لايحب الفرحين ؛ فرح مكن كه خداوند فرح كننده را دوست نمي دارد.
البته مورد و انگيزه هايي كه موجب فرح مي شود مي تواند در مثبت و منفي بودن فرح نقش مهم و تاثيرگذاري داشته باشد؛ به اين معنا كه حالات فرح به خودي خود امري خنثا است و نمي توان حكم به خوبي و يا بدي صرف آن كرد؛ ولي از آن جايي كه برخي از آيات به صراحت و مطلق حکم به بدي و نابهنجاري امر فرح مي کند ، به نظر مي رسد که امري منفي و حالتي ناخوشايند و مذموم در بينش و نگرش قرآني و وحياني است و در مواردي که به فرح مومنان اشاره شده است به معناي استثناست.
مواردي که قرآن به جهت عوامل و انگيزه هايي امر به مثبت بودن فرح مي کند ، مواردي است که مومنان به جهت ابزار مسرت و شادي از نعمتي بزرگ خدادادي اقدام به فرح نموده اند. مانند آيه 58 سوره يونس که سخن از فضل و رحمت الهي است که نصيب مومنان شده است و به مومنان مي فرمايد که براي اين امور معنوي و الهي مي توان و بايد فرح مند شد. چنان که از اين که وحي بر انسان نازل و از برکت راهنمايي وحياني الهي برخوردار شده اند مي بايست فرح مند شد.(رعد آيه 36)
فرح مندي که کافران و يا غير مومنان نسبت به امور دنيوي انجام مي دهند امري مذموم است و آيات بسياري اين مساله مورد نکوهش قرار داده و بيان داشته است که شخص نمي بايست به خاطر برخورداري از امري مادي و دنيوي به فرح بپردازد و فرح مند شود.
رهايي و فرار از جنگ و کشته شدن (توبه آيه 81) و يا برخورداري از نعمتي مادي و زودگذري که خداوند به انسان مي بخشد(شورا آيه 48) يا آمدن بادي موافق (يونس آيه 22 ) و يا متاع و زندگي دنيوي (رعد آيه 26) و برخورداري از رحمتي عام و زودگذر دنيوي(رعد آيه 26) و يا فرح کافران از شکست مومنان و گرفتاري هاي دنيوي(آل عمران آيه 120) نمونه هاي از آيات است که به مساله انگيزه هاي فرح اشاره دارد.
به نظر مي رسد که فرح چيزي شبيه پايکوبي و حرکات بدني است که به علت هيجانات شديد در انسان نمودار مي شود و مهار انسان را در دست مي گيرد و وي را به رفتارها و حرکات غير قابل مهار وادار مي سازد.
اما سرور که همان شادي است امري پسنديده است که گاه از آن به استبشار و بشارت ياد مي شود. در اين حالت بشره و پوست انسان تازه مي شود و طراوت و شادابي در آن نمودار مي گردد . شادي و سرور را مي توان مترادف هم دانست چنان که فرح و پايکوبي تا اندازه اي مترداف مي نمايد.
در آيات قرآن آمده است که انسان مومن ، انساني مسرور و شادان است ؛ چنان که تبيين مي کند که سرور به عنوان يک مطلوب براي انسان، حالتي است که انسان هاي مومن و رستگار در بهشت از آن برخوردار مي گردند.( الانسان آيه 11) قرآن مي فرمايد: وجوه يومئذ باسره؛ چهره هايي که آن روز شاد و باز است.(قيامه آيه 24)
واژه سرور از سر گرفته شده است که در زبان عربي به راز و امر باطني اشاره مي شود؛ هم خانوادگي دو واژه اين معنا را به ذهن خطور مي دهد که شادي امري باطني است و مسرور کسي است که حالتي در باطن خويش احساس مي کند که نشانه و بيانگر رضايت و خشنودي فرد است. انسان مومن از آن جايي که قدرت و مشيت را در دست خداوند مي داند و به حکم توحيد محض حتي در فعل نيز قايل به توحيد است و خداوند را در همه امور دخيل مي داند، از اين رو همواره از آن چه واقع مي شود خشنود و راضي است؛ چه آن امر مورد موافقت و طبع او باشد و يا با خواسته اش در تضاد قرار گيرد؛ زيرا مي داند که همه هستي در دست خداوند و به مديريت حکميانه وي مي گردد و اگر به شر و بدي دچار شود و يا به خير و نيکي دست يابد همه به حکم و مشيت الهي است.
به هر حال مومن شخصي مسرور و شادان است و اين حالت به عنوان مطلوب در وي دايمي و همشيگي است. وي مي کوشد تا در زندگي خويش مسرور باشد و اين حالت باطني را در نهايت به شکل بشاشيت و تبسم بروز و ظهور مي دهد.
در روايت است که حضرت پيامبر (ص) همواره تبسم داشت . اين دو مطلب را بيان مي دارد: نخست آن که مومن مي بايست به پيروي از اسوه و نمونه خويش چنين باشد و سرور خويش را به شکل تبسم نشان دهد؛ ديگر آن که در رفتار اجتماعي مومن مي بايست حتي غم و اندوه خويش را به ديگر نشان ندهد. اگر آن حضرت همواره تبسم مي کرد و اين چنين در اجتماعات حاضر مي شد ؛ اين بدان معنا نيست که آن حضرت غمي نداشت ؛ بلکه غم و اندوه خويش را آشکار نمي ساخت و با گشادرويي و بشاشي با مردم رو به رو مي شد. انسان مومن به هر حال گاه با رخدادهايي مواجه مي شود که وي را محزون مي سازد ولي اين بدان معنا نيست که حزن در وي همشيگي باشد و يا حزن و اندوه خويش را به ديگران بنماياند.
پس مومن کسي است که همواره مسرور و شادان است و آن را به شکل بشاشيت و گشادي رويي نشان مي دهد و ديگر آن اگر غم و اندوه به هر علت وسببي بر او عارض شد ( هرچند که از نظر زماني کوتاه است) به ديگري نشان نمي دهد و ديگران را با خود درگير نمي کند.
کاربرد واژه بشر که به معناي پوست است در معناي شادي به اين نکته اشاره مي کند که مومن در شادي خويش از حالت عادي بيرون نمي رود و شادي را اگر ظاهر مي کند در پوست خويش نشان مي دهد نه آن که در اعضا و جوارح نيز آن را به شکل رقص و پايکوبي و مانند آن به نمايش بگذارد.
در حالات حضرت سليمان(ع) آمده است که ايشان در واکنش طبيعي به سخن شاه مورچگان تبسم کرد و لبخند زد.( نمل آيه 19) بنابراين تبسم که به معناي لبخند است غير از خنده مي باشد. مومن اهل تبسم و لبخند است و آن را به شکل خنده که واکنشي تند و بلند و دور از مهار و کنترل است بروز نمي دهد. به اين معنا که شادي در ميان مومنان به شکل شادي و لبخند بروز و ظهور مي کند و از اين فراتر نمي رود و انسان مومن هرگز نمي خندد؛ زيرا خنده صداي بيرون آمده از حنجره به شکلي خاص است که به نظر مي رسد همانند حرکات تند بدني و اعضا و جوارح در حکم فرح در مي آيد و يکي از مصاديق و اشکال فرح است که قرآن آن را غير مطلوب بر مي شمارد.
+
نوشته شده در
86/04/02ساعت 11:51  توسط خلیل منصوری
|