تبليغاتX
سماموس
در مورد مسائل اعتقادی ، اجتماعی، سیاسی و ادبی
¤ محمدباقر منصوري
ايجاد وحدت در بين مذاهب و آحاد امت اسلامي و زدودن زنگار تفرقه و جدايي و اختلاف امري قرآني، روايي و نقلي و عقلي است. در سايه چنين تفكري است كه زمينه براي شكوفايي استعدادهاي عظيم فردي و گروهي در جهان اسلام آماده مي شود و زيان هاي آشكار و نهان جنگ و درگيري هاي متعدد دامنگير اجتماع مسلمانان نمي شود.
در مقاله حاضر نويسنده كوشيده است راهكارهاي قرآني اتحاد را در سطوح مختلف مورد بررسي قرار دهد.
با هم مطلب را از نظر مي گذرانيم:
سطوح و مراتب اتحاد
1- اتحاد انساني
قرآن اتحاد انساني را در سه سطح مورد بررسي و تأكيد قرار مي دهد. سطح نخست آن اتحاد انساني است. در بينش و نگرش قرآن، همه انسان ها با همه اختلافات ظاهري از يك نفس واحد و يگانه اي آفريده شده اند و اختلافات ظاهري ناشي از عوامل بيروني و در راستاي اهداف خاصي بوده است. قرآن درباره گوهر واحد انساني مي فرمايد: الذي خلقكم من نفس واحد؛ خداوند كسي است كه شما را از يك گوهر آفريد. (سوره نساء، آيه 1) سعدي شيرازي با توجه به اين آيه و برخي از روايات نبوي سروده است: بني آدم اعضاي يك پيكرند- كه در آفرينش ز يك گوهرند. در گزاره شناختي ديگر به مسئله زنان و مردان توجه نمي دهد و مي فرمايد: انا خلقناكم من ذكر و انثي؛ ما شما را از مرد و زني آفريديم. (سوره حجرات، آيه 13) بر اين پايه و اساس نتيجه مي گيرد كه همه انسان ها صرف نظر از اختلافات ظاهري، زباني، رنگ، مليت و دين و فرهنگ از حقوق برابر برخوردارند و هيچ گونه تمايز و امتيازي ميان مردمان جز به تقوا نيست: ان اكرمكم عندالله اتقاكم؛ گرامي ترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست (سوره حجرات، آيه 13)؛ زيرا رنگ و زبان و اختلافات ظاهري ديگر نه تنها مايه امتياز و برتري انساني نيست بلكه اين اختلافات و تمايز ظاهري مرتبط به امر ديگري است كه در برخي از آيات از آن به نشانه هاي قدرت خداوند ياد مي كند و مي فرمايد: و من آياته... اختلاف السنتكم و الوانكم؛ از نشانه هاي قدرت الهي... اختلاف زباني و رنگي شماست. (سوره روم، آيه 22)
در تبيين علل و اهداف اين دسته از اختلافات ظاهري در ميان بشر بيان مي دارد كه اختلاف قومي، قبيله اي و نژادي به هدف شناسايي بهتر يك ديگر پديد آمده است: و جعلناكم شعوبا و قبايل لتعارفوا؛ شما را ملت ها و قبيله هاي جداگانه اي قرار داديم تا يك ديگر را به خوبي بشناسيد. بنابراين هدف از اختلافات ظاهري چيزي جز امكان ساده و آسان ارتباط ميان انسان ها نبوده است. فرض كنيد كه همه انسان ها از نظر شكل ظاهري و صفات و خصوصيات ديگر همانند و يكسان مي بودند؛ در اين صورت مشكلات بي شماري پديدار مي شد و امكان ارتباط سالم و آسان فراهم نمي شد.
با توجه به اين بينش قرآني اين نگرش در مومنان پديدار شد كه به همه انسان ها به يك چشم بنگرند و روابط خود با مردمان را برپايه احترام متقابل و حفظ حقوق انساني تنظيم كنند. آموزه هاي دستوري قرآن نيز مبتني بر اين گزاره هاي شناختي و انسان شناختي است؛ اين گونه است كه به عنوان نمونه قرآن كشتن فرد انساني را كشتن همه انسان ها دانسته و هر گونه رفتار ضدانساني را تقبيح نموده و به عنوان فسادكننده در زمين به آتش دوزخ تهديد كرده است؛ (مائده آيه 32) و يا دستور داده است كه حقوق شهروندي را مراعات كنند و كسي را به ظلم و ستم از خانه و كاشانه خود نرانند و بي دليل به بردگي نكشند. (بقره آيه 84 و 85 نساء آيه 66) در آموزه هاي نبوي و علوي (يعني صادر شده از مقام ولايت) نيز دستورها و فرمان هاي بي شماري است كه به حقوق انساني توجه داده و مردمان و مسئولان را بر محافظت آن ترغيب و تشويق مي كند. حضرت اميرمومنان علي(ع) با استناد به همين گزاره هاي شناختي و آموزه هاي دستوري قرآن در عهدنامه مالك اشتر، مردم را به دو دسته همسان در آفرينش و برادر ديني دسته بندي كرده و مي فرمايد: اما اخ لك في الدين او نظير لك في الخلق. (نهج البلاغه، نامه 53) و رعايت حقوق همگان را بر حاكم فرض و واجب مي داند. (درباره نگرش اسلام به انسان و يگانگي آنان در خلقت و آفرينش نگاه كنيد: الميزان، ج 18، ص 326)
بنابراين اسلام مردم را به اتحاد انساني دعوت مي كند و از ايشان مي خواهد در كنار هم به صلح و صفا و آرامش زندگي كنند و با همزيستي مسالمت آميز از هرگونه تباهي و فساد در زمين و قتل و غارت و ستم و تجاوز خودداري ورزند. قرآن بر اين اساس كساني كه به اتحاد انساني نمي انديشند و تجاوز و ستم و قتل را پيشه خود ساخته اند را به عنوان فسادكنندگان در زمين نكوهش و سرزنش كرده و آنان را به عذابي سخت تهديد و هشدار مي دهد.
در قرآن با اشاره به قوم يهود و داستان رفتار و كنش و منش ايشان، به نقد رفتاري آنان پرداخته و مي فرمايد: آنان به جهت خودبرتربيني نژادي و قومي رفتاري دور از انسانيت پيشه كردند و حقوق فطري، طبيعي و انساني آنان را از برخي از اقوام مجاورشان سلب كردند. يكي از نخستين پيمان هايي كه خداوند از يهوديان گرفته آن است كه انسان بي گناهي را نكشند و مردمان را از خانه و آشيانه خود نرانند و يا به بردگي و اسارت نگيرند. با اين همه آنان برخلاف اين بينش و نگرش و دستور الهي عمل كرده و نه تنها مردمان بي گناه را به قتل مي رساندند و يا به بردگي مي گرفتند و يا در برابر آزادي بردگان و در بند شدگان مالي مي گرفتند بلكه از اين نيز تجاوز و تعدي كرده و مردماني از قوم و قبيله و هم آيين خويش را مي كشتند و يا به بردگي و بندگي مي گرفتند. (نگاه كنيد آيات 84 و 85 سوره بقره و آيات ديگر).
از اين رو مي توان گفت كه در بينش و نگرش قرآني انسان از كرامت خاصي برخوردار است و خداوند همه را كريم و بزرگوار دانسته و رعايت حقوق انساني را بر همگان فرض و لازم شمرده است. تنها تمايزي كه است در برتري پرهيزگاران است كه از اين مسئله به اكرم (بزرگوارتر) بودن آنان اشاره مي شود كه اثبات افضليت براي اين دسته به معناي ناديده گرفتن كرامت انساني نيست. بنابراين مي بينم كه در بينش و نگرش و حتي گرايش نبوي و علوي، كرامت انساني از جايگاه خاص و ويژه اي برخوردار است و پيامبر براي هدايت همگي ايشان دل مي سوزاند و تلاش خستگي ناپذيري را برخود تحميل مي كند، به گونه اي كه خداوند پيامبرش را از اين كار بازمي دارد و مي فرمايد: لعلك باخع نفسك الايكونوا مؤمنين؛ شايد خود را به رنج و زحمت جانكاه بيافكني كه چرا ايمان نمي آورند. (شعراء آيه 26) و هدايت و ضلالت مردمان را به خود به عنوان منشأ منسوب مي كند. (رعد آيه 27 و نيز نحل آيه 93 و ده ها آيه ديگر)
در ادعيه اسلامي و شيعي تقويت نگرش جهاني و انسان گرايي به شدت اصالت مي يابد و در ادعيه مي خوانيم كه همه گرسنگان و بينوايان و برهنگان راموردتوجه خود قرار مي دهد مي فرمايد: اللهم اكس كل عريان؛ اللهم اشبع كل جائع؛ اللهم اغني كل فقير و مانند آن كه نگرش جهاني و انساني آن به خوبي روشن و نمودار است.
2-اتحاد پيروان شرايع آسماني
سطح دوم از اتحاد كه مورد تأكيد و اهتمام اسلام و قرآن است، اتحاد و همبستگي ميان پيروان شرايع آسماني است. قرآن گوهر شرايع آسماني را يك سان و تسليم در برابر خداوند و توحيد مي داند، از اين رو، از دين آسماني به عنوان اسلام ياد مي كند و همه پيروان شرايع آسماني را به همبستگي و اتحاد در محور توحيد مي خواند. از اين رو دين را تنهااسلام معرفي كرده كه به معناي تسليم در برابر يگانه هستي است و مي فرمايد: ان الدين عندالله الاسلام (آل عمران آيه 19)
در تحليل قرآني همه شرايع بر اصول سه گانه توحيد، نبوت و معاد بنياد نهاده شده اند و همه پيامبران الهي مردمان را به اين سه اصل مي خوانده اند. بنابراين تفاوتي در اصول شرايع وجود نداشته و آن چه موجبات اختلاف ميان شرايع شده است، اصول جزيي وفرعي است كه به سبب مقتضيات زماني و مكاني پديد آمده است و خداوند شريعت ها را براي راهنمايي افراد انساني باتوجه به شرايط زماني و عصري فرستاده است تا آن را روش زندگي خود قرار دهند و به كمال برسند. شريعت پيامبر اكرم(ص) نيز يكي از شرايع دين اسلام است و علت نامگذاري اين شريعت به اسلام از آن رو بوده است كه اين شريعت به عنوان آخرين و كامل ترين شريعت و براي همه عصرها و زمان هاي پس از عصر نزول و براي همه جهانيان فرستاده شده است ازاين رو مي توان شريعت پيامبر اكرم را به عنوان اسلام و دين كامل نيز نامگذاري كرد؛ زيرا هرگاه تطابق كلي ميان دو چيز به گونه اي باشد كه يگانگي در آن به حد كمال باشد مي توان نام آن را بر ديگري گذاشت؛ از اين رو مي توان از شريعت پيامبر اكرم(ص) به عنوان اسلام ياد كرد؛ درحالي كه نمي توان از شريعت و منهج و روش موسوي(ع) و يا عيسوي(ع) به اسلام ياد كرد، بلكه بايد گفت كه آن يكي از شرايع اسلامي است.
نكته جالب اين است كه قرآن از شرايع و منهاج اسلامي سخن گفته است؛ به اين معنا كه شريعت به مفهوم كتاب قانون و منهج به مفهوم روش عمل و مديريت است. درحقيقت در زماني نياز به قوانين خاص زمان لازم و ضروري بود و هم چنين براي هر عصري مي بايست روش خاصي درپيش گرفته مي شد تا دين اسلام باقي و برقرار بماند. از اين رو هر پيامبري هم شريعتي جداگانه داشت و هم روشي خاص را براي دعوت و مديريت و حكومت درپيش مي گرفت. از اين رو قرآن با بيان علت اختلاف ميان شرايع مي فرمايد: لكل جعلنا منكم شريعه و منهاجا (مائده آيه 28) اين كه منهاج روشي خاص براي دعوت، مديريت و حكومت دانسته ايم از آن روست كه قرآن درباره هدف ارسال پيامبران مي فرمايد: و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه؛ و همراه ايشان كتاب حقي را فرو فرستاديم تا در ميان مردمان در آن چه اختلاف كرده اند داوري و حكومت كند (بقره آيه 213)؛ زيرا داوري بدون قدرت اجرايي اعمال قانون و نظارت معنا و مفهومي ندارد. به اين معنا كه نمي توان بر پايه قانون در ميان مردمان درباره موارد اختلافيشان داوري و قضاوت كرد بدون اين كه قدرت اجرا و اعمال قانون داشته باشيد؛ بنابراين حكومت به معناي داوري و قدرت و اجرايي نمودن قوانين است.
در بينش قرآن تفاوت ميان شرايع اسلام (به معناي اصطلاح عام) تفاوتي بر پايه مقتضيات بوده است؛ چنان كه تفاوت دين اسلام و شريعت اسلامي با ديگر شرايع در بيان تفصيلي و جامعيت و كمال آن است. (آل عمران آيه 3 تا 5)
باتوجه به اشتراك و يگانگي اسلام در همه شرايع و پذيرش اصول اساسي اسلام از سوي همگان، قرآن همه اهل كتاب و شرايع آسماني را به اتحاد و همبستگي دعوت مي كند و از آنان مي خواهد تا در سايه سخن و عقيده مشترك با مسلمانان گردآيند و متحد گردند: قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الانعبد الا الله و لانشرك به شيئا؛ بگو اي اهل كتاب بياييد تا در كلمه يگانه اي كه ميان ما و شما مشترك است گردآييم، اين كه جز خدا را عبادت و پرستش نكنيم و چيزي را با او شريك قرار ندهيم. (آل عمران آيه 64) در اين آيه محورهاي اتحاد كه توحيد و دوري از شرك است بيان شده است؛ بنابراين پيروان اديان آسماني مي توانند تحت اين كلمه مورد پذيرش همگان گردآيند و تحت پرچم توحيد حركت كرده و به يكديگر ياري رسانند با همزيستي و دوري از ظلم و ستم از فوايد اتحاد و همبستگي بهره مند گردند.
در دو آيه ديگر از قرآن، خداوند نه تنها اين نكته را راه نجات دنيا برمي شمارد بلكه با بيان دو شرط ديگر آن را عاملي براي نجات و رهايي از آتش دوزخ و بهره مندي از بهشت و نعمت هاي آن برمي شمارد. قرآن بيان مي دارد شرط نجات پيروان شرايع آسماني ايمان به خدا (توحيد)، معاد و عمل صالح است: ان الذين آمنوا والذين هادوا و النصاري و الصابئين من آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون؛ به درستي كه كساني كه به پيامبر و دين اسلام ايمان آورند و كساني كه يهودي و يا مسيحي و يا صابي شده اند كساني هستند كه به خدا و روز آخرت ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند، پس براي آنان در نزد پروردگارشان پاداش است و آنان ترسان و اندوهناك نمي شوند. (بقره آيه 62 و نيز مائده آيه 69)
البته اين به معناي عدم نسخ شرايع پيشين نيست بلكه به معناي آن است كه كساني از اهل كتاب هستند كه اسلام و حقانيت آن را نمي شناسند و باتوجه به جهل خود نسبت به اسلام به همان شرايع پيشين به شرط باور به توحيد و رستاخيز عمل مي كنند و كارهاي شايسته و نيكو به جا مي آورند آنان به اين شرط اهل نجات هستند. اما كساني كه با اسلام آشنايي داشته و حقانيت آن را پذيرفته با اين همه بر شرايع منسوخ گذشته حركت مي كنند مي بايست از عاقبت خود هراسان و گرفتار حزن و اندوه باشند.
بر همين پايه و اساس است كه قرآن نسبت به كساني كه اسلام را مي شناسند و در محيط اسلامي زندگي مي كنند مي خواهد كه يا اسلام را بپذيرند و يا جزيه بدهند. (بقره آيه 256 و نيز توبه آيه 29) در برابر جزيه اسلام متعهد مي شود تا با حفظ حرمت ايشان، حقوق و امنيت آنان را در جايگاه اقليت هاي ديني محافظت كند.
قرآن با اين همه، پيروان همه شرايع آسماني را بر گرد آمدن در محور نقاط مشترك مي خواند (آل عمران آيه 64) و از آنان مي خواهد بر اين محور با يك ديگر متحد شده و جامعه اي امن و به دور از ستم و تعدي برپا كنند و نسبت به عقايد و سنت ها و مراكز عبادي يك ديگر احترام متقابل داشته باشند. (مائده آيه 66 و 83)؛ زيرا هر شريعت ديگري اصول شرايع ديگر را تأييد كرده و مدافع آن بوده است. (بقره آيه 41 و نيز آل عمران آيه 3)
قرآن براي همزيستي با اهل كتاب و شرايع آسماني و ايجاد همبستگي و اتحاد اجتماعي، راهكارهايي را بيان مي كند كه به صورت آموزه هاي دستوري در شريعت اسلام خودنمايي مي كند. از جمله راهكارهاي تقويت بنيادهاي همزيستي و همبستگي اجتماعي در ميان پيروان شرايع آسماني، پاك شمردن خوراك و طعام اهل كتاب است كه مي تواند به عنوان مهم ترين عنصر تلقي شود. (مائده آيه 5) چنان كه براي تقويت روابط اجتماعي معامله و داد و ستد با اهل كتاب را مجاز دانسته (ممتحنه آيه 8) و مسلمانان را از مجادله و تندخويي با ايشان پرهيز مي دهد. (عنكبوت آيه 46) اين آموزه ها و آموزه هاي ديگر قرآني و نبوي در راستاي تقويت بنيادهاي همبستگي و همزيستي و اتحاد ميان شرايع آسماني است كه در اين جا به گوشه اي از آن پرداخته ايم.
3- اتحاد مؤمنان و مسلمانان
سطح سوم كه مهم ترين سطح از سطوح همبستگي و اتحاد از منظر قرآن است، اتحاد و همبستگي و يگانگي ميان مؤمنان و مسلمانان به عنوان امت واحد است. در نگرش اسلام و قرآن، هركس كه شهادتين (گواهي به توحيد و نبوت پيامبر) را بر زبان جاري ساخت مسلمان و مشمول احكام اسلامي است و واجب است با او هم چون برادري ديني برخورد كرد. اين گونه است كه بدون توجه به مسئله ايمان واقعي كه ايمان قلبي و حقيقي است به صرف بيان زباني شهادت از حقوق شهروندي اسلام برخوردار مي گردد. هر چند كه دسترسي به مقامات و فوايد اخروي اسلام به ايمان واقعي است ولي در حوزه اجتماعي اسلام يعني گفتن شهادتين كفايت مي كند. اين گونه است كه بسياري از مردمان در حوزه اتحاد ديني وارد مي شوند و به عنوان امت اسلام از همزيستي و اتحاد و فوايد آن برخوردار مي گردند. (باتوجه به اين كه قرآن ميان اسلام و ايمان جدايي افكنده و بيان مي دارد كه به اعراب بگوييد كه اسلام آورديم و هنوز ايمان در جانشان نفوذ نكرده است، مي توان گفت كه در مرحله و سطح نخست كه مراد و منظور ما اتحاد در آن سطح است اسلام و شهادتين كفايت مي كند. در اين سطح است كه وحدت مي تواند كاربردي فراتر از اتحاد با شرايع ديگر داشته باشد. شايد باتوجه به دو سطح اسلام و ايمان بتوان گفت كه اتحاد در ميان اهل اسلام به دو شكل مي تواند ظهور و بروز كند، ولي آن چه مهم است اتحاد در ميان اهل اسلام است. اما اتحاد ميان اهل ايمان مقامي است كه فوايد آن چيز ديگري است.)
در آموزه هاي قرآني مؤمنان و كساني كه ايمان واقعي دارند و اسلام در جانشان نفوذ كرده، برادر يك ديگر قلمداد شده و از اتحاد برادري بهره مند مي شوند: انما المؤمنون اخوه (حجرات آيه 10) اين اخوت و برادري ايماني آن چنان استوار بود كه تا مدتي پس از پيمان برادري ميان مؤمنان در مدينه، آنان از يك ديگر ارث مي بردند. (نساء آيه 33) تا آن كه با آمدن آيه: اولوالارحام بعضهم اولي ببعض (انفال آيه 75) اين حكم منسوخ شد و تنها طبقات ارثي خوني و قرابتي از يك ديگر ارث بردند. (نگاه كنيد تفسير قمي ج1 ص165 و نيز تفسير صافي ج1 ص447)
در نگرش اسلام و آموزه هاي قرآني هركس كه از گذشته خود توبه كند و ايمان آورده و زكات دهد و نماز به پا دارد به عنوان برادر ايماني محسوب مي شود. (توبه آيه 11) و براي ايجاد اتحاد و تقويت همبستگي ميان ايشان دستور داده مي شود تا يك ديگر را به عنوان ولي و سرپرست و دوست قرار دهند (توبه آيه 71) و در كارهاي نيك از يك ديگر ياري جويند. (مائده آيه 2) اين گونه است كه امت واحد و يگانه اسلامي پديدار مي شود. (انبياء آيه 92)
اين پيوند ايماني كه در سطح فراتر از سطح پيوند اسلامي است بر پايه الفت و انسي است كه خداوند در دل هاي مؤمنان مي افكند و هديه الهي به مؤمنان قلمداد مي شود. (انفال آيه 63 و آل عمران آيه 103) كه به دنبال اين الفت از فروپاشي اجتماعي و تفرقه رهايي يافته و درهاي آسايش و آرامش به سوي ايشان گشوده مي شود .
باشد كه باتوجه به آموزه هاي قرآن در سه سطح انساني (جهاني) عقيدتي و اسلامي و ايماني اتحاد و همبستگي را تقويت و جامعه جهاني برپايه صلح و صفا و آرامش و آسايش را براي همه بشريت برپا داريم.
http://www.kayhannews.ir/860227/6.htm
+ نوشته شده در  86/02/27ساعت 8:29  توسط خلیل منصوری  | 


   
    The Great Beyond

    
    
    ماوراي عظيم: ابعاد اضافي، جهان هاي موازي و جست وجوي نامتعارف براي نظريه همه چيز/ نوشته: پال هالپرن/ انتشارات جان ويلي (۲۰۰۴)/ ۳۳۶ صفحه (جلد ضخيم)/ ۲۸ دلار/ قيمت نمايشگاه: ۹۸۰۰ تومان
    از زمان افلاطون به بعد هميشه اين پرسش مطرح بوده است كه آيا بيش از اين سه بعدي كه همه ما آن را درك و احساس مي كنيم، بعدهاي اضافي ديگري هم وجود دارد يا خير؟ يك بعد ديگر- زمان- نقش بسيار مهمي در پژوهش هاي اينشتين داشته است هر چند خود اينشتين از اين بعد صرفاً به عنوان حقه اي نگاه مي كرد كه او را قادر مي ساخت روابط رياضي مورد نظرش را به دست آورد. اما نگاه ديگر دانشمندان نسبيت به اين موضوع تا حدودي متفاوت بود. اسكار كلاين و تئودور كالوتزا رياضي فيزيكداناني بودند كه از ابعاد اضافه به عنوان بخش مهمي از پژوهش هاي خود براي دستيابي به «نظريه همه چيز» استفاده كردند. دانشمندان اميدوارند كه با ارائه نظريه همه چيز بتوانند نيروهاي هسته اي ضعيف و قوي،
    الكترو مغناطيس و گرانش را با يكديگر تلفيق كنند. هالپرن در اين كتاب ضمن ارائه شرحي از كوشش دانشمندان براي دستيابي به اين هدف نظريه هاي پيشرفته تري همچون نظريه تار، نظريه M و رويه هاي يازده بعدي را بيان مي كند. هالپرن در اين كتاب تصويري استادانه از نظريه هاي جديد علمي ارائه مي دهد و خوانندگان غيرمتخصص را با جديدترين حوزه هاي فيزيك و پژوهش هاي آنان آشنا مي سازد.
    
+ نوشته شده در  86/02/26ساعت 19:32  توسط خلیل منصوری  | 

 یکی از تازه ترین نظریات در باره جهان های موازی و اثبات آن  نظریه تارهاست که بر پايه آن جهان يازده بعد به جايي چهار بعد طول و عرض و عمق و زمان برخوردار است و اين که اين تارها که در فراسوي پروتون و نوترون و الکترون قرار دارد به دو شکل پيوسته و خطي است و آن که خطي است و گرانش را سبب مي شود قابليت عبور از جهاني به جهاني ديگر را دارا مي باشد.  در اين جا مقاله رابرت ماتئوس - ترجمه سليمان فرهاديان را در اين باره با هم مي خوانيم .

فارادي براي اولين بار به ارتباط الكتريسيته و مغناطيس دست يافت و پي برد كه اين دو به رغم ظاهر متفاوت دوجنبه از يك پديده واحد هستند. جيمز كلرك ماكسول نيز با استفاده از ابزار نيرومند علم ارتباط اين دو را به زبان زيباي رياضي بيان كرد. اين دستاورد پرسش بنياديني را فراروي انسان قرار داد كه آيا مي توان آشناترين نيروي طبيعت يعني گرانش را با الكترومغناطيس تلفيق كرد؟

اينشتين بزرگترين دانشمند همه دوران ها ساليان درازي از عمر خود را صرف پاسخ گفتن به اين پرسش مهم كرد، اما هيچ دستاوردي نداشت. اين معضل با در نظر گرفتن نيروهاي هسته اي ضعيف و قوي شدت مي گيرد. تئودور كالوزا پيش بيني كرد با فرض يك بعد ديگر بتوان اين نيروها را تلفيق كرد. كلين نيز در توجيه ناتواني در شناخت بعد پنجم گفت اين بعد چنان كوچك شده است كه از حد درك بشر خارج شده است.

پس از آنكه اينشتين درگذشت و نتيجه تلاش ها و دستاوردهاي وي براي تلفيق گرانش با الكترومغناطيس دور انداخته شد، كمتر فيزيكداني علاقه مند بود كه در اين زمينه كار كند. در عوض توجه دانشمندان به سمت ديگري جلب شد و آنها علاقه مند شدند كه الكترومغناطيس را با نيروي هسته اي ضعيف كه به تازگي كشف شده بود، ادغام كنند. همانگونه كه ماكسول نشان داده بود، لم كار دريافتن شرح رياضي هر دو پديده، به طوري كه شباهت هاي پنهان آنها را آشكار سازد، قرار داشت. فيزيكدانان طي دهه 1920 بر اين عقيده بودند كه راه حل آن را يافته اند.

به اعتقاد آنان راه حل اين مشكل تئوري ميدان كوانتوم (QFT) بود. مطابق تئوري ميدان كوانتوم هر نيروي بنيادي، ذره ناقل ويژه خود را دارد.

فيزيكدانان طي دهه 1950، تلاش براي كشف شباهت هاي بين حامل هاي الكترومغناطيس (فوتون ها) و نيروي هسته اي ضعيف (ذرات. W) را آغاز كردند. كشف شباهت هاي اين دو هم چندان آسان نبود و به اين نكته هم كه ذرات w. نهايت بار سنگين تر از فوتون هاي بدون جرم هستند، چندان مربوط نمي شد. با اين همه در پايان دهه 1960 سه نظريه پرداز _ استيون واينبرگ (Weinberg.S) و شلدون گلاشو (Glashow.S) از ايالات متحده و عبدالسلام (Abdus Salam) از انگلستان _ مستقل از يكديگر تئوري هايي را ابداع كردند كه نشان مي داد اين دو نيرو در حقيقت فقط جنبه هاي متفاوتي از نيروي واحد «الكترو ضعيف» هستند. مهمتر آنكه ادغام اين دو نيرو موجب پيش بيني آثار ظريف و جديدي مي شد كه با آزمايش بتوان صحت و سقم آن را تعيين كرد.

هنگامي كه در دهه 1970 و زمان انجام آزمايش براي تعيين صحت و سقم اين پيش گويي ها فرا رسيد، فيزيكدانان اولين ادغام موفق نيروها را پس از كار بزرگ ماكسول كه بيش از يك قرن پيش انجام شده بود، جشن گرفتند. پس از آن گلاشو كه در دانشگاه هاروارد مشغول كار بود، تحقيق براي يافتن راه هاي ديگر اثبات آن و تأكيد بر وحدت نيروها را آغاز كرد. در سال 1973 هووارد گئورگي (Georgi.H) كه به همراه ساير همكارانش سرگرم تحقيق بود به يك ساختار رياضي دست يافت كه الكترومغناطيس و نيروهاي هسته اي ضعيف و قوي را با يكديگر ادغام مي كرد.

اين تئوري كه به نام تئوري وحدت بزرگ (GUT) خوانده مي شود، حقيقتا بينش بسيار عميقي را در مورد نيروهاي بنيادين طبيعت به دانشمندان ارائه كرد و مشخص شد كه هر سه اين نيروها زماني بخشي از يك «ابرنيرو»ي واحد بودند كه درست پس از انفجار بزرگ (Big Bang) بر جهان سلطه داشتند. پس از آنكه جهان سرد شد، اين نيروها نيز تفكيك شدند و جهاني را كه امروز شاهد آن هستيم، به وجود آوردند. اين تئوري نيز پيش گويي هايي انجام داد، اما اين بار تأييد آنها بسيار مشكل بود. تئوري پردازان دريافتند كه نمونه اوليه تئوري وحدت بزرگ فاقد يك جزء بسيار مهم است، همان جزيي كه باعث ارائه تئوري وحدت جالب ديگري شد. ابرتقارن (Supersymmetry) كه در اوائل دهه 1970 توسط تئوري پردازان ابداع شد، يك خاصيت رياضي است كه بين ذرات- مثل الكترون و پروتون _ كه سازنده هاي ماده هستند، با آنهايي كه انرژي را منتقل مي كنند _ همانند فوتون ها _ هماهنگي ايجاد مي كند.

تئوري پردازان دريافتند كه ابرتقارن تمام تفاوت هاي ظاهري بين اين ذرات زيراتمي را از ميان برداشته و وحدت بنيادين آنها را آشكار مي سازد. در عين حال دانشمندان دريافتند كه اين تئوري سرنخ ديگر و البته مهمتري درباره تئوري همه چيز ارائه مي دهد. اين سرنخ، دانشمندان را راهنمايي كرد تا چگونه بين ابر نيروي تئوري وحدت بزرگ با گرانش كه تنها نيروي باقي مانده طبيعت بود، وحدت برقرار كنند. پيش از آن نيز بعضي از دانشمندان سعي كردند كه گرانش را نيز با استفاده از تئوري ميدان كوانتوم به حلقه نيروهاي واحد وارد سازند. در اين تئوري گرانش به صورت ذراتي كه گراويتون (Graviton) نام دارد و در بين اجسام ظاهر مي شود، تصوير شده است.

با اين همه، اميدبخش ترين موضوع همه اين شكست هاي بزرگ، ابرتقارن و يك چيز ديگر _ ابعاد اضافي _ است. اين همان ايده اي است كه نيم قرن پيش اينشتين نيز با آن مواجه شده بود. چيزي كه اين دانشمندان فاقد آن بودند، يك نكته بسيار سرنوشت ساز بود كه بتواند بدون ايجاد هيچ گونه مشكل رياضي حادي، بين گرانش و ساير نيروها وحدت ايجاد كند.

مشخص شده است كه اين جزء چنان بنيادين است كه حتي احتمال دارد اينشتين نيز با آن مواجه شده باشد: ابرتار (Super String) در سال 1984 جان شوارتز (Schwarz.J) از كلتك (Caltech) و مايكل گرين (Green.M) از دانشگاه لندن، با اعلام اينكه مي توانند بدون مواجه شدن با مشكلات معمول، بين گرانش و ساير نيروها وحدت برقرار كنند، همكاران خود را مبهوت كردند.

تنها شرط آن بود كه از اين پس ذرات فقط به عنوان نقطه در نظر گرفته نشود، بلكه آنها را به صورت يك چيز بسيار كوچك كه ابرتار ناميده مي شوند، بشناسيم. اين اشياي شبه نخ كه بسيار كوچك تر از هسته هاي اتم هستند نيز بايد داراي خاصيت ابرتقارني (كه به همين دليل، ابرتار ناميده مي شوند) و ده بعدي باشند. اين ادعا بسيار حيرت انگيز بود و نظريه پردازان بسياري را تشويق كرد تا اطلاعات بيشتري در مورد ابرتارها جمع آوري كنند. با اين همه در پايان دهه 1980 آشكار شد كه اگرچه ابداع تئوري ابرتارها يك پيشرفت اساسي محسوب مي شود، اما پايان ماجرا نيست.

اگرچه ممكن است فقط يك «تئوري همه چيز» وجود داشته باشد، اما نظريه پردازان حداقل پنج تئوري ابرتار ابداع كردند، هيچ ملاك دقيقي نداشتند كه از بين آنها دست به گزينش بزنند. به نظر مي رسيد كه ابرتارها فقط شبحي از يك تئوري كامل تر هستند.

تئوري M

در سال 1995 ادوارد ويتن (Witten.E) نظريه پرداز تا ر از مؤسسه تحقيقات پيشرفته پرينستون، به چيزي دست يافت كه بسياري از آن به عنوان اولين گام براي دستيابي به تئوري نهايي يا شايد خود تئوري همه چيز ياد مي كنند.

ويتن نشان داد كه تمام پنج تئوري ابرتار فقط توصيف تقريبي از يك ايده واحد و فراگير است كه وي آن را تئوري M ناميد. بسياري از تئوري پردازان بر اين عقيده اند كه M نشان دهنده كلمه Mother، Mysterious يا حتي Magic است، اما واقعيت آن است كه بايد M را به عنوان Membrane در نظر بگيريم تا ارتباط آن با ابرتارها به بهترين وجهي آشكار شود.

اكنون مي توان پنج تئوري ابرتار را به عنوان مرزهاي چند بعدي از غشاي يازده بعدي در نظر گرفت، كه در آن تمام ابعاد به جز چهار بعد، چنان كوچك شده است كه براي ما غيرقابل تشخيص است. امروزه تئوري M بهترين نامزد براي آن چيزي است كه اينشتين سال ها در جست وجوي آن بود، شايد هم چيزي بهتر از آن.اين تئوري نه تنها توصيف منحصر به فرد و واحدي از الكترومغناطيس و گرانش ارائه مي دهد، بلكه علاوه بر آن ساير نيروهاي بنيادين طبيعت و تمام ذراتي كه اين نيروها بر آن اثرگذار هستند را نيز در برمي گيرد.

اين تئوري واقعا يك دستاورد حيرت انگيز محسوب مي شود. بسياري از بهترين نظريه پردازان جهان سرگرم كاوش در معدن بسيار غني رياضيات تئوري M هستند و به دنبال پاسخي براي بسياري از اسرار باقي مانده طبيعت مي گردند.

مخصوصا اين نكته كه چرا و چگونه تمام 11 بعد نظريه M به جز چهارتاي آن چنان كوچك شده است كه ديگر ديده نمي شود، نظر بسياري از دانشمندان را به خود جلب كرده است. آيا مي توان آنها را به طور تجربي شناسايي كرد؟ چرا آشكار ساختن وحدت زيباي بين نيروها و ذرات چنين دشوار است؟

شايد در نهايت روزي اثبات شود كه تئوري M هم اين قابليت را ندارد كه پاسخگوي تمام اين پرسش ها باشد. اما اين تئوري حداقل مي تواند نگرشي بسيار عالي از وحدت بنيادي طبيعت و تمام اجزاي موجود در آن ارائه دهد.

+ نوشته شده در  86/02/26ساعت 19:13  توسط خلیل منصوری  | 

نسبيت ادب

اصل ادب در بين همه اقوام و ملل مطلوب و پسنديده است. امّا كيفيت و نوع آن براساس ارزشهاى مكتبها، اقوام و ملل متفاوت است; بسا چيزى در قومى احترام و ادب محسوب شود و همان بر طبق ارزشهاى قومى ديگر، بى ادبى باشد و چه بسا كارى نزد قومى زيبا و نزد قوم ديگر زشت باشد. مانند شكل احترام و تحيّت در برخوردها كه در اسلام، سلام ادب است و در بين برخى ملتها برداشتن كلاه و بلند كردن دست يا سجده و ركوع ادب است  ([6]). ولى ما تابع شرع و عقل و سيره اُسوه هاى الهى هستيم.

استاد مطهري مي گويد: جمله‌اي اخيرا به مولا‌ي متقيان منسوب شده است به اين عبارت: لا‌ تؤدبوا اولا‌دكم باخلا‌قكم لا‌نهم خلقوا لزمان غير زمانكم. معناي اين جمله اين است كه فرزندان خودتان را به اخلا‌ق خودتان تربيت نكنيد،‌ براي اين كه آنها براي زماني غير از زمان شما آفريده شده‌اند؛ يعني شما متعلق به يك زمان هستيد و فرزندان شما متعلق به زمان آينده. اخلا‌قي كه شما خودتان داريد، خوب است، ولي متعلق به زمان شماست، اما اخلا‌قي كه آنها بايد داشته باشند، اخلا‌قي است كه بايد در زمان آينده خوب باشد.

اين جمله تاكنون در هيچ كتابي از كتبي كه قابل اعتماد باشد، بلكه كتبي كه قابل اعتماد نباشد، ولي اين جمله در آن به شكل حديث از علي(ع) روايت شده باشد، ديده نشده است؛ يعني در نهج‌البلا‌غه اين جمله نيست. در كتب اربعه هم نيست، در كتاب‌هاي حديثي كه بعد نوشته شده و در آنها حتي احاديث ضعيف را هم جمع‌آوري كرده‌اند، مانند بحارالا‌نوار نيز نيست،‌اخيرا شايعه شده است؛ يعني از زماني كه معروف شده است كه اين جمله از اميرالمومنين است، بيش از 60-50 سال نمي‌گذرد. حتي در كتاب‌هايي كه در 100 سال قبل هم نوشته‌اند، وجود ندارد و من در چند سال پيش در يكي از كتاب‌هاي تاريخي قديمي يعني ناسخ‌التواريخ، آن هم به‌طور تصادفي و در شرح حال افلا‌طون به آن برخوردم كه افلا‌طون گفته است: بچه‌هايتان را با اخلا‌ق خودتان تربيت نكنيد. براي اينكه آنها براي زمان ديگري آفريده شده‌اند. آنجا فهميدم كه آن كسي كه اول بار گفته است كه اين جمله از اميرالمومنين است، يا اشتباه كرده يا از افرادي بوده كه غرض دارند؛ جمله‌هايي را كه مي‌دانند از يك پيشواي ديني نيست، براي اينكه مطلب خودشان را مورد استفاده قرار بدهند، به يك پيشواي ديني منتسب مي‌كنند.

علي‌الظاهر يك چنين جمله‌اي از اميرالمومنين صادر نشده است. البته نمي‌شود گفت قطعا اميرالمومنين چنين جمله‌اي نگفته است، چون به قول طلبه‌ها: عدم الوجدان لا‌يدل علي عدم‌الوجود. هر جمله‌اي كه اميرالمومنين فرموده است كه در دسترس نيست، ولي اين را مي‌توانيم بگوييم كه ما هيچ مدركي براي اين جمله نداريم. پس ما از اين نظر كه اين جمله از اميرالمومنين هست يا نه، بحثي نداريم، ولي آيا اين مطلب في حد ذاته حرف درستي است يا نه؟

مساله‌اي است كه از قديم الا‌يا‌م ميان دانشمندان و فلا‌سفه مطرح بوده و الا‌ن هم مطرح است، به نام نسبيت اخلا‌ق؛ يعني اخلا‌ق جزو امور نسبي است، بدين معني كه به‌طور كلي هيچ خلقي خوب نيست و به‌طور مطلق هيچ خلقي بد نيست؛ يعني هيچ صفتي را نمي‌شود گفت مطلقا خوب است در هر جا و هر زمان و هيچ صفتي را نمي‌شود گفت مطلقا بد است در هر جا و هر زمان، بلكه هر صفت خوبي در يك جا و يك زمان، در يك شرايط خاص خوب است و همان صفت در يك اوضاع و احوال و يك شرايط خاص ديگر بد است. اين را "نسبيت اخلا‌ق" مي‌گويند و عده زيادي هم طرفدار دارد، كما اينكه يك مبحث ديگري هم در باب عدالت هست كه آن را "نسبيت عدالت" مي‌گويند. عدالت چيزي است كه تمام افراد بشر آن را خوب مي‌دانند. آيا عدالت يك مفهوم مطلق است يا يك مفهوم نسبي؟ مفهوم مطلق است، يعني يك كار را هميشه مي‌توان گفت عدالت و خوب است.

ممكن است نظر گوينده در جمله"لا‌تؤدبوا اولا‌دكم باخلا‌قكم" به همين نسبيت اخلا‌ق باشد، يعني اخلا‌قي كه تو داري، ممكن است خوب باشد، ولي به درد بچه تو نمي‌خورد. بحث نسبيت اخلا‌ق و نسبيت عدالت را بعدا مطرح مي‌كنم و الا‌ن عرض مي‌كنم كه نسبيت اخلا‌ق دروغ است، يعني اين‌طور نيست كه هرچه كه نام اخلا‌ق روي آن باشد، نسبي است، ولي اين جمله مي‌تواند يك معناي ديگري داشته باشد و آن اينكه "لا‌تؤدبوا" يعني ادب نكنيد، اينجا بايد توضيح بدهم.

ما يك سلسله امور داريم كه به آنها آداب مي‌گويند و يك سلسله امور ديگر داريم كه به آنها اخلا‌ق مي‌گويند. اخلا‌ق غير از آداب است. اگر مقصود گوينده از اين جمله اين باشد كه لا‌تخلقوا اولا‌دكم باخلا‌قكم؛ فرزندانتان را به اخلا‌ق خودتان متخلق نكنيد، غلط است. ممكن است معناي اين جمله اين باشد: لا‌تؤدبوا اولا‌دكم بادابكم؛ به فرزندانتان آداب خودتان را نياموزيد، بلكه حساب آداب آينده را بكنيد. پس ما بايد فرق بين اخلا‌ق و آداب را بدانيم. اخلا‌ق مربوط است به خود انسان؛ يعني مربوط است به اينكه انسان به غرايز خودش يعني به طبيعت خودش چه نظامي بدهد، خودش را چگونه بسازد. نظام دادن به غرايز را اخلا‌ق مي‌گويند...

اخلا‌ق، يك تقسيم حقوق روي غرايز انسان است. حال آيا اخلا‌ق كه معنايش تقسيم حقوق روي غرايز است، با زمان‌ها فرق مي‌كند؟ يعني آيا سهم چشم انسان، سهم شكم انسان، سهم جاه‌طلبي33)‌ انسان تغيير مي‌كند؟ آيا اين سهم‌بندي و اين تقسيم كار كه بايد در بدن انجام بشود، تغييرپذير است كه بگوييم "لا‌ تؤدبوا اولا‌دكم باخلا‌قكم" يعني بايد براي بچه‌تان يك سهم‌بندي غير از سهم‌بندي‌اي كه مربوط به خودتان است، بكنيد؟ نه، اين در تمام زمان‌ها يكي است، چون انسان‌ها كه عوض نمي‌شوند. اگر انساني كه در 100 سال پيش بوده است، با انسان امروز از لحاظ نيروها و غرايز فرق كرده است، سهم‌بندي‌ها هم فرق مي‌كند، ولي انسان از اين لحاظ ثابت است، در همه زمان‌ها يكي است.

اما يك مساله ديگر در كار است و آن مساله آداب است. آداب مربوط به سهم‌بندي غرايز نيست، بلكه مربوط به اين است كه انسان غير از مساله اخلا‌ق به يك امور اكتسابي - كه بايد اسم آنها را فنون گذاشت - نيز احتياج دارد، يعني به يك سلسله هنرها و صنعت‌ها احتياج دارد و بايد آنها را ياد بگيرد. مثلا‌ انسان احتياج دارد كه خط نوشتن را ياد بگيرد. ياد گرفتن خط نوشتن جزو آداب است،‌يعني بايد باسواد بشود. پيغمبر اكرم فرمود: "من حقوق الولد علي الوالد ان يحسن اسمه و يعلمه الكتابه و يزوجه اذا بلغ" يعني از حقوق پسر بر پدر است كه اسم نيكو بر او بگذارد، نوشتن را به او بياموزد و وقتي بالغ شد، براي او همسر انتخاب كند. نوشتن، فن است، هنر است و به عبارت ديگر جزو آداب است. خياطي جزو آداب است، جزو فنون است. اسب‌سواري جزو فنون است. شناگري جزو فنون است. اين آداب در زمان‌ها فرق مي‌كند. انسان نبايد بچه‌اش را هميشه به آدابي كه خود دارد مودب كند در زماني كه تو بودي، ادب تو اقتضا مي‌كرد كه نوشتن را بياموزي، اما بعد ماشين تحرير و ماشين پلي‌كپي پيدا شد. تو خودت خط نوشتن را بلد بودي. در زمان بعد ديگر تنها نوشتن كافي نيست، بايد ماشين‌كردن را هم بلد بود. در زمان جنابعالي وسيله حمل و نقل، اسب بود، شما مي‌بايستي اسب‌سواري ياد مي‌گرفتي، اما حالا‌ يك مساله ديگر در كار است و آن رانندگي است. در زمان تو اين هنر وجود نداشت، ولي در زماني كه بچه‌‌ات مي‌خواهد زندگي كند، ديگر اسب‌سواري معني ندارد، بايد به او رانندگي ياد بدهي. ديگر اينجا نبايد كج‌سليقگي به خرج داد و گفت همان كاري را كه من بلدم، بايد بچه من هم انجام بدهد، نه، "لا‌تؤدبوا اولا‌دكم باخلا‌قكم لا‌نهم خلقوا لزمان غير زمانكم.

مثلا‌ كسي بر اثر جهل و جمود مي‌گويد: چون من خودم عطاري و زردچوبه‌فروشي كارم بوده است، بچه من بايد همين كار را بكند. فكر نمي‌كند كه الا‌ن كارهايي پيدا شده است كه 100 مرتبه بيشتر، هم براي دنياي خودش و هم براي آخرتش مفيد است. اينها ديگر جمود است. اين حساب، حساب آداب است. پس آيا اخلا‌ق يا مقتضيات زمان عوض مي‌شود؟ خير. آيا مقتضيات زمان آداب را عوض مي‌كند؟ بله.

از جمله آداب، يكي هم رسوم ميان مردم است. اينها را نه مي‌شود گفت خوب است و نه مي‌شود گفت بد است. مثلا‌ هر مردمي براي مجالس عروسي يك رسم مخصوصي دارند، در مجالس ميهماني يك رسم بالخصوصي دارند. جمله ديگري را هم در ديواني كه منسوب به اميرالمومنين است، به ايشان نسبت داده‌اند و آن اين است: بني! اذا كنت في بلده غريبه فعاشر بادابها؛ يعني بچه‌جان! اگر در شهري غريب بودي، به آداب آن شهر معاشرت كن. اينجا صحبت آداب است. مثلا‌ اگر در يك جا رفتي ديدي جمعيتي ايستاده غذا مي‌خورند، تو هم آنجا بايست غذا بخور. اگر شما در ميان عرب‌ها برويد، مي‌بينيد وقتي مي‌خواهند چيزي را تعارف كنند، آن را پرت مي‌كنند. در اينجا اگر كسي بخواهد ميهماني بدهد، بايد حتما به اندازه تعداد ميهمانان جا داشته باشد، ولي آنجا اين‌طور نيست، ممكن است جمعيت زيادي را در خانه كوچكي دعوت كنند. فقط تا ميهمان مي‌آيد، فورا غذاي او را مي‌دهند و مي‌رود. ميهمان ديگر مي‌آيد همين‌طور، اما در ايران بايد حتما تمام ميهمان‌ها جمع بشوند، آن وقت به آنها غذا بدهند. حالا‌ ما اگر به آنجا رفتيم، بايد مطابق آداب آنها عمل كنيم. ديگر انسان نبايد تنگ‌نظري داشته باشد و بگويد من مي‌خواهم فقط به آداب خودمان عمل كنم.

آداب در قرآن

در بسياري از متون و پژوهش هاي قرآني ميان ادب و اخلاق خلط شده و مباحثي که مربوط به خلق و خوي و هنجارهاي اجتماعي است به عنوان آداب مطرح شده است. در دايره المعارف قرآن کريم و فرهنگ قرآن مرکز فرهنگ بدون توجه به تفاوت هاي بيان شده بخشي از اخلاق اجتماعي و عرفيات مطرح شده در عصور گذشته را به عنوان آداب قرآني دسته بندي کرده اند. به عنوان نمونه سلام کردن به خانواده به هنگام ورود به عنوان ادب برخورد با خانواده از آيه 61 سوره نور و لزوم گفتار پسنديده با خويشان هنگام ارث بردن از آيه 8 سوره نساء استفاده شده است که به نظر مي رسد که اين ها از امور اخلاقي هستند نه از آداب اجتماعي .

اين که در اشعار فارسي آمده است که فرزند زمان خويشتن باش، به معناي تعلم آداب زمانه است؛ زيرا هر زماني آداب و هنرهاي خاص خود را مي جويد و انسان مي بايست با توجه به شرايط آموزش کودکان را آغاز کند. از اين رو، آداب در هر زماني تغيير مي کند و نسبي است در حالي که اخلاق امري ثابت و پايدار است و شرايط زماني و مکاني در آن تغيير ايجاد نمي کند.

بنابراين در قرآن به يک معنا سخن از آداب نرفته است و اگر در برخي از موارد به آدابي اشاره شده است مانند هنر و ادب زره بافي به معنا اين نيست که شخص بايد آن را بياموزد و آن را از آداب قرآني بدانيم. به نظر مي رسد آن چه را مي توان از آيات در اين باره به دست آورد همان امر کلي تعلم آداب زمانه است و به جهت تغييرات شرايط زماني و مکاني و مقتضيات زمکاني پرداختن به اين مساله از نگاه قرآني امري بيهوده است.

 

 

 

 

 



[1] . الميزان ؛ ج 6 ، ص 255 ـ 256، ذيل آيه 120 سوره مائده (5(

[2] . مثنوي معنوي؛ دفتر اول ؛ بيت 79 و 80

[3] . الميزان ؛ ج 6 ، ص 257، ذيل آيه 120 سوره مائده (5)

[4] . اسلام و مقتضيات زمان ؛ ج 1، ص 154

[5] . ر ک : اخلاق در قرآن؛  ج1 ص-240-241

[6] . . الميزان ؛ ج 6 ، ص 256، ذيل آيه 120 سوره مائده (5)

 

+ نوشته شده در  86/02/19ساعت 10:59  توسط خلیل منصوری  | 

ادب و نسبيت آن در قرآن

ادب به معناي حسن معاشرت ، حسن محضر و طريقه اي پسنديده و صلاح باشد و روش نيکو در رفتار و گفتار آمده است. ادب مقوله اي اجتماعي است و در هنجارشناسي اجتماعي از آن بحث مي شود. به سخن ديگر، حفظ حدّ و اندازه هر چيزى و تجاوز نكردن از آن را ادب آن چيز گويند; مثلا انسان بايد چيزى را كه باعث ذلّت اوست بر زبان نياورد. بنابراين، اگر كسى ناسزا بگويد چون زبان او حدّ و مرز خود را رعايت نكرده از ادب زبان خارج شده و مى توان او را بى ادب ناميد.

مادّه «ادب» در لغت و محاورات به معانى مختلفى اطلاق شده است، همچون روش پسنديده، خوى خوش، صرف و نحو و معانى و بيان و كلمات لغويان. بعضى آن را ملكه و قوه اى دانسته اند كه صاحبش را از كارهاى ناشايست باز مى دارد. برخى از آن به عنوان رياضت ستوده اى كه به واسطه آن انسان به فضيلتى آراسته گردد، ياد كرده اند. چنانكه به معناى نگهدارى حدّ هر چيز نيز گفته اند. به همين جهت، به كسى كه حدود و قواعد زبان و دانشهاى ادبى را بداند اديب مى گويند.

بعضى نيز ادب را نيك گفتارى و نيك كردارى و بعضى نيكرفتارى در نشست و برخاست و بعضى حسن معاشرت و حسن محضر دانسته اند.

علامه طباطبائى(قدس سره) در معناى ادب گويد:

ادب هيأتى زيبا و پسنديده است كه طبع و سليقه چنين سزاوار مى داند كه هر عمل مشروعى بر طبق آن هيأت واقع شود. به عبارت ديگر: ادب عبارت است از ظرافت و زيبايى عمل; و عمل وقتى زيباست كه اوّلا مشروع و ثانياً اختيارى باشد.([1])

مولوي مي سرايد:

از خدا جوييم توفيق ادب

بى ادب محروم گشت از لطف رب

بى ادب تنها نه خود را داشت بد

 بلكه آتش در همه آفاق زد([2])

 

فرق خلق و ادب

اخلاق و آداب يكى نيست. زيرا اخلاق عبارت است از ملكات راسخ در روح و وصفى است از اوصاف روح، ولى آداب عبارت است از هيأتهاى زيباى گوناگون كه اعمال صادر از آدمى بدان متصف مى شود.(2[3]) به عبارت ديگر، اخلاق مربوط به عالم درون، و آداب مربوط به ظرافت و زيبايى عمل است.
استاد مطهرى(قدس سره)در زمينه تفاوت اخلاق و آداب گويد:

اخلاق مربوط است به خود انسان، يعنى مربوط است به اين كه انسان به غرائز خودش چه نظامى بدهد. خودش را چگونه بسازد. نظام دادن به غرائز را اخلاق مى گويند. انسان داراى غرائز مختلفى است هم چون قوه شهوي، قوه غضبي، قوه عاقلي. قوه شهوانى كارش جلب منافع است. انسان را وادار مى كند كه منافع خودش را طلب بكند. قوه غضبي قوه دفع است. نيرويى است كه به طور خود كار انسان را وادار مى كند كه چيزهايى را كه براى خودش بد و مضرّ تشخيص مى دهد، دفع كند. يك قوه ديگر هست به نام قوه عقل كه قوه حساب گرى است. هر قوّه اى فقط كار خودش را حساب مى كند; مثلا شهوت خوردن در انسان هست. آن قوه اى كه كارش خوردن است ديگر حسابى در دستش نيست. فقط احساس لذّت مى كند، مى گويد فقط بايدبخورم، همچنين است قوّه غضب، ولى اينها بايد حسابى داشته باشند، بايد انسان به اين قوا يك نظمى بدهد، شما اگر يكى از قوا را آزاد بگذاريد كه كار خودش را انجام بدهد. اين آزادى شما را فاسد مى كند. مثلا چشم از ديدن يك امورى لذّت مى برد، ديگر حسابى در كارش نيست. زبان مى گويد: من از خوردن فلان چيز لذّت مى برم، بگذار لذتم را ببرم اما يك حساب ديگرى هست و آن اينكه تنها اين نيست كه بايد لذّت ببرى، بعد از اين لذّت بايد ببينى بر سر اين اجتماع بدنى و شخصيت انسان چه مى آيد.
بايد عقل بر اين بدن و بر اين شخصيت حكومت كند و به هر كدام سهمى بدهد. اين معناى نظام دادن به غرائز است. در اخبار و روايات نيز، به سهم بندى غرائز اشاره شده است; چشم تو حق دارد، دست تو حق دارد، شكم تو حق دارد، تمام غرائز و اعضاى بدن حق دارند. و چون عقل به تنهايى قادر نيست كه به حساب اينها برسد دين با تكاليفى كه دارد سهم بندى هاى اينها را مشخص مى كند. ما به اين مسأله اخلاق مى گوييم.

اما آداب مربوط به سهم بندى غرائز نيست بلكه مربوط به اين است كه انسان غير از مسأله اخلاق به امورى اكتسابى كه بايد اسم آنها را فنون گذاشت احتياج دارد. يعنى به يك سلسله صفت ها احتياج دارد. بايد آنها را ياد بگيرد. مثلا انسان احتياج دارد كه خط نوشتن را ياد بگيرد، ياد گرفتن خط و نوشتن جزو آداب است. نوشتن، فن است، هنر است و به عبارت ديگر آداب اسب سوارى، جزو فنون است، شناگرى، جزو فنون است. و اين آداب در زمان هاى مختلف فرق مى كند؛ اما اخلاق با مقتضيات زمان عوض نمى شود.([4])

در قبال اين نظر برخي از صاحب نظران معتقدند همه كارهاي ارزشي انسان كه متصف به خوب و بد مي شوند در قلمرو اخلاق قرار مي گيرند.([5])

 

 

+ نوشته شده در  86/02/19ساعت 10:48  توسط خلیل منصوری  | 

بي گمان زمين با همه ظرفيت ها و توانمندي هاي ذاتي اش ، از اين که بتواند همه آن چه که مردمان در آن از زشت و بدي به جا مي آورند ، به تمام و کمال پاسخ در خوري دهد. بسياري از رفتارها و کردارهاي بشر آسيب هايي به شخص و يا گروه ها و حتي ملت ها و فراتر به زمين و آسمان و موجودات آن وارد مي آورد که بيرون از تصور است. در نظر بگيريد که شخصي ديوانه رهبر کشوري باشد که از بمب هسته اي نتروژني و يا هيدروژني برخوردار است و آن را در جنگي به کار مي برد آثار زيانبار کشتار دست جمعي مردمي بي گناه و يا آثار مخرب زيست محيطي آن که سال ها و نسل ها بر جا مي ماند ، آن اندازه فاجعه آميز است که نمي توان با کشتن و مجازات مسئول اين کشتار دست جمعي آن را جبران کرد. از اين رو زمين از اين ظرفيت برخوردار نيست تا بتواند سرزمين مجازات اعمال و رفتار زشت و مخرب بشري باشد. همين مساله درباره پاداش برخي از اعمال پسنديده و خوب نيز صدق مي کند. بنابراين لازم و ضروري است که مکان و جايي ديگر به عنوان سرزمين مجازات قرار داده شود. اين همان دنيايي است که از آن به آخرت تعبير مي شود و دوزخ سرزمين مجازات بدکاران و زشت کاران است. دراين نوشتار وضعيت بدکاران و دوزخيان را از زبان قرآن بيان مي کنيم تا باشد از آن پند گيريم و از قرار گرفتن در آن وضعيت و موقعيت رهايي يابيم.

آرزوي دوزخيان

قرآن هنگامي که وضعيت دوزخيان اشاره مي کند براي آنان آرزوها و اميالي را بيان مي کند که در حقيقت توضيح و تشريح وضعيت زيست و زندگي آنان در دوزخ و فشارها و عذاب هايي است که به آنان وارد مي شود.

از مهم ترين آرزوهايي که قرآن براي دوزخيان بيان مي کند آرزوي اين است که خدا را در دنيا اطاعت مي کردند. هنگامي که در آتش دوزخ اين رو و آن رو مي شوند و برشته و کباب مي شوند اين آرزو را به زبان مي آورند که اي کاش در دنيا به اطاعت خداوند مي پرداختند.( احزاب آيه 66) و از همان راهي مي رفتند که پيامبر(ص) پيموده و از شر عذاب و آتش دوزخ رهايي يافته اند.( فرقان آيه 27) در آن جاست که در مي يابند که راه مستقيم پيامبر و روش و سير و سلوک آن بزرگوار مي توانست آنان را از اين گونه کباب شدن رهايي بخشد. قرآن اين سخن زماني از ايشان نقل مي کند که آنان به شدت گرفتار آتش هستند و به سختي عذاب وعده داده شده را مي چشند. چشمانشان زماني به واقعيت باز شد که پرده هاي دنيايي کنار رفت و به تعبير قرآن چشمان تيز و بينا گرديد : بصرک اليوم حديد( معارج ) اين تيزي و درخشش چون آهنش به اين است که آن چه شنيده بود را مي چشد و با تمام وجود لمس مي کند. از اين رو آرزوي بازگشت به دنيا و ايمان آوري به خدا را مطرح مي سازد ( انعام آيه 27) وقتي هدف از اين آرزوي تبيين مي گردد به دو انگيزه اصلي براي بازگشت مي توان دست يافت ؛ نخست آن که ايمان به خدا آورده و به اطاعت خدا و آموزه هاي وحياني پرداخته و راه پيامبران را بپمايند و دوم آن که از رهبراني که آنان را به سوي باطل و دوزخ کشانده اند بيزاري بجويند و اعلام برائت کنند .(بقره آيه 166 و 167)

بخش نخست اين آرزو به شکل آرزوي بازگشت به دنيا براي انجام دادن کارهاي نيک و اعمال صالح ( زمر آيه 58 و 60) و پيش فرستادن کارهاي نيک در دنيا براي آخرت ( فجر آيه 23 و 24) خودنمايي مي کند و بخش دوم آن نيز به لعن و نفرين و تخاصم خود را در قيامت نشان مي دهد.

از ديگر آرزوهاي دوزخيان اين است که اي کاش از حساب و کتاب خود آگاه نمي شدند؛ زيرا به نظر ايشان عدم آگاهي موجب مي شود تا راحت تر بتوانند با مشکلات و بلايا و عذاب هاي دوزخي کنار بيايند. اين بدانند جاودان در اين آتش خواهند ماند و اين سبب اعمال دنيوي آنان بوده است ، آنان را زجر مي دهد.( حاقه آيه 25 تا 31) آنان همواره به خود اميد مي دهند که از اين تنگنا روزي رهايي يابند ( غافر آيه 11) و لو شده با پرداخت فديه از آن راحت شوند ( رعد آيه 18) به نظر آنان رهايي از اين عذاب آن چنان مهم است که حاضرند از همه کس و کار خويش بگذرند و حتي از مال و فرزند و زن و خويشان مايه مي گذارند.( معارج آيات 11 تا 15) هر دم براي رهايي به هر چيزي تمسک مي کنند و فريادخواهي و استغاثه آنان گوش فلک را پر و کر مي کند ( فرقان آيه 13 و 14 و فاطر آيه 36 و 37) به سوي ماموران عذاب مي روند و آنان کمک و ياري مي جويند تا دست کم آبي به ايشان برسانند.( کهف آيه 29)و يا از عذاب ايشان بکاهند.( غافرآيه 49) ولي استغاثه هاي آنان بي اثر بوده ( کهف آيه 29) و به آنان آب جوشان خورانده مي شود.( همان ) و  وقتي در نهايت در مي يابند که نمي توانند از عذاب دوزخ رها شوند آرزوي مرگ مي کنند (حاقه آيات 25 تا 31) ولي افسوس که امکان مرگ نيز براي ايشان فراهم نيست و جاودان در آن به سر خواهند برد.

اين ها نشان مي دهد که عذاب دوزخ آن چنان سخت و شديد و طاقت فرسا که به هر شکلي دوزخيان مي کوشند تا دست کم از بخشي از آن رهايي يابند و يا به جبران مافات بپردازند. درگيري و خصومت و بگو مگوهايي که قرآن درباره آنان نقل مي کند اين دشواري را به خوبي مي نماياند. هر گاه آنان با يک ديگر مواجه مي شوند به لعن و نفرين يک ديگر مي پردازند و خواهان دو برابر شدن عذاب ديگري مي گردند که به نظر آنان موجب شده اند که گرفتار آتش دوزخ و ديگر عذاب هاي آن شوند.( اعراف آيه 38 و 39)  با رهبران خود براي اثبات بي گناهي خود به مجادله بر مي خيزند و آنان را به اغواگري خود محکوم و سرزنش مي کنند.( اعراف آيه 38 و ابراهيم آيه 21)

مشکل آن است که هم عذاب جسمي مي بينند و هم عذاب روحي و رواني مي شوند و از اين رو بسيار در رنج و عذاب قرار مي گيرند. به ويژه اين که استهزاي آنان به هنگام عذاب همراه با يادآوري عزت و احترامي بوده که در دنيا داشتند.(ذاريات آيه 13 و 14 و دخان آيه 47 و 49)

با آن که خودشان به حقانيت وعده ها اعتراف داشته و به درستي آن معتقدند(اعراف آيه 44 و ملک آيه 9 تا 9)  و به گناهانشان اقرار دارند(اعراف آيه 50 و 53)  ولي با دست از دروغگويي بر نمي دارند و به انکار انجام اعمال زشت در دنيا مي پردازند(نحل آيه 28 و 29) و به دروغ مي گويند که به پرسش بتان نپرداخته اند (غافر آيه 70) از اين رو از اين که پاها ( يس آيه 63 و 65) و دست ها ( همان ) و  پوست هاي بدن ( فصلت آيه 19 و 21) به سخن مي آيند و چشم هايشان گواهي مي دهند(همان ) و بر دهانشان مهر زده مي شود (يس آيه 63) عصباني و خشمگين مي شوند.

مشکلي که دوزخيان با آن رو به رو هستند دگرگوني پوست هايشان ( مدثر آيه 26 تا 29) و ذوب شدن آن ها ( حج آيه 19 و 20) و روييده شدن پوست جديد بر روي پوست  بريان شده (نساء آيه 56) و کنده شدن پوست هاست(معارج آيه 15 و 16) از آنان در دوزخ با آب داغ ( واقعه آيه 92 و 93) و ميوه هاي بدبو و تلخ ( واقعه آيه 51 و 56) پذيرايي مي کنند. آب هاي دوزخي که تشنگي آنان را تشديد مي کند.(اعراف آيه 50 و ص 56 و صافات  آيه 62)

غم و اندوه جانشان را به درد مي آورد.( هود آيه 106) و آه و حسرت و پشيماني دل هايشان را مي فشارد.( بقره آيه 167 ) و در حسرت مال و قدرت از دست رفته خود ( حاقه آيه 25) و گوش ندادن به سخنان حق ( ملک آيه 6) و کوتاهي کردن در حق ( زمر آيه 56) و تهيه نکردن توشه آخرتي خود در دنيا ( فجر آيه 23) زندگي مي کنند . زندگي اي که ميان مرگ و زندگي است و برزخي ميان آن دو مي باشد.( ابراهيم آيه 16 و 17) يک پايشان در زندگي است و پاي ديگرشان در مرگ گام بر مي دارد.( طه آيه 74)

با گرزهاي آهنين آنان را شکنجه مي کنند ( حج آيه 19) و به ذلت و خواري دچار مي شوند.(غاشيه آيه 1 تا 4) و چهره هايشان به گناه زشت مي شود و دندان هايشان از زير پوست نمايان مي شود. به چهره بر روي دوزخ کشيده مي شوند( فرقان آيه 34 و قمر آيه 47) و چهره هايشان سوخته مي شود.( کهف آيه 29) و با صورت به دوزخ افکنده مي شوند و همه نوع ذلت و خواري بر آنان تحميل مي شود.( اسراء آيه 97) آنان کر و کور مي شوند و از همه چيز محروم مي گردند و از ياري و امداد خدا دور مي شوند.( قصص آيه 38)

اين ها بخشي از عذاب دوزخ است که بر پايه آيات قرآن بيان شد تا تصوير و ترسيمي از عذاب دوزخ داشته باشيم و از آن پرهيز کنيم .

 

+ نوشته شده در  86/02/16ساعت 14:3  توسط خلیل منصوری  | 

حس گرايي ، بينش کساني است که ادراک حقيقي را منحصر به ادراک حسي و تجربه مي دانند. اينان شاخه اي از ماديون هستند که همواره امور عالم را به ماده و قواي جسماني نسبت مي دهند . از اين رو فلاسفه و فرزانگاني که حس را منشا علم بشر مي دانند ،حسگرايان ، اصحاب حس و حسيون ناميده مي شوند که در مقابل عقليون وعقل گرايان قرار مي گيرند.
قرآن براي تبيين و تحليل بينش حس گرايان، به بيان آثار و پيامدهاي بينشي ، نگرشي و گرايشي اصحاب آن پرداخته است که در آغاز اين نوشتار به پيروي از قرآن به اين آثار اشاره مي شود.
بي ايماني نخستين اثري که قرآن براي حس گرايان بيان مي کند؛ زيرا کساني که دنيا را ماده و تنها راه شناخت را قواي احساسي مي دانند و به حس به عنوان تنها منبع شناختي مي نگرند، نمي توانند به غيب و اموري نامشهود و نامحسوس ايمان آورد. از اين رو نه تنها به خدا ايمان نمي آورند بلکه به هر چيزي که فراسوي ماده است ايمان نمي آورند و بر اين باورند که آن چه از هستي مي توان پذيرفت و باور داشت زندگي دنيايي و محسوس است که در آن زاده مي شويم و مي ميريم و اين که روحي باشد که در رستاخيز بر انگيخته و حسابرسي مي شود ، امري موهوم و غير علمي است. البته برخي از ايشان به آفريدگار و خدايي باور دارند که اين دنياي محسوس را آفريده است.(مومنون آيه 33 تا 38)
پرهيز از باور به امور غير محسوس موجب مي شود که امور غيب را نپذيرند و تنها به عالم شهود ايمان بياورند و آن را بپذيرند، اين گونه است که هر گونه ادعايي که نسبت به آخرت و امور غير مشهود مي شود ، به عنوان دروغ و امري غير واقعي و نادرست تکذيب مي کنند و مدعيان آن را به ديوانگي و غير عقلاني بودن متهم مي کنند و هر گونه دعوتي را نسبت به امور غير مشهود چون وحي، آخرت و رستاخيز و پاسخگويي در پيشگاه خداوند رد مي کنند و در نتيجه آن با پيامبران به مبارزه بر مي خيزند و به عنوان حکم عقل و علم و دفاع از ساحت علم و عقل به مبارزه با دين و پرستش و ديگر آموزه هاي وحياني مي پردازند.(همان )
براي اين که حقانيت خود را اثبات و مدعيان وجود عالم غيب و غير مشهود را به چالش بکشانند، به طرح درخواست هاي غير منطقي روي مي آورند. قرآن بيان مي دارد که به سبب بينش حس گرايانه اين گروه است که برخي از ايشان از پيامبر (ص) درخواست داشتند تا براي اثبات حقانيت وجود فرشته و غيب و قيامت و پيامبري ، فرشته اي از عالم غيب و غير محسوس بر ايشان نازل شود. حتي گام را از اين نيز فراتر نهاده و خواستار اين شدند که همراه خود نوشته اي مکتوب و محسوس بياورد. با اين همه باز به او ايمان نمي آورند ؛ زيرا اگر اين امور اتفاق مي افتاد باز به جهت تجسم يافتن و محسوس شدن ايمان نمي آورند. خداوند نيز بيان مي کند که اگر ما فرشته را بخواهيم در زمين ظاهر کنيم مي بايست مقتضيات و شرايط زمين و ماده را رعايت کنيم و به آن جامه جسمانيت بپوشانيم که دوباره اشکال باز مي گردد و به صورت دور صريح هرگز نمي توان حقانيت عالم غير مشهود و غير محسوس را اثبات کرد.
عوامل حس گرايي
قرآن به عواملي که موجب مي شود تا بينش و فلسفه حس گرايي در شخصي پديد آيد، اشاره کرده و به تبيين و تحليل آن ها مي پردازد.
در نگرش قرآني جهل مهم ترين عاملي است که حس گرايي را ايجاد و تقويت مي کند. قرآن توضيح مي دهد که اعتقاد مشرکان به نفي اراده الهي در مساله مرگ ريشه در جهل و ناداني آنان دارد؛ از آن جايي که شناخت درستي از حقايق هستي ندارند موجب مي شود که حقايق جهان را امور محسوس محدود سازند و در نتيجه آن از تاثير اراده خداوند در پديده مرگ غافل مي شوند و نمي پذيرند که اراده غير محسوس الهي مي تواند در مساله مرگ نقشي را ايفا کند ؛ بلکه به نظر ايشان تنها امور حسي و عوامل مادي است که مرگ را موجب مي شود. بنابراين ، مي توان اين نتيجه را از تحليل مشرکان به دست آورد که علل و عامل مهمي که موجب شد تا به حس گرايي بپيوندند مساله جهل و عدم شناخت هستي و علل و عوامل موثر در ايجاد و تداوم آن است.( جاثيه آيه 23 و 24)
در حقيقت ريشه حس گرايي در بينش و نگرش انسان را مي بايست در جهل مردمان به واقعيت هستي و دنيا دانست . قرآن بيان مي کند که بيشتر مردمان دانشي ندارند ؛ زيرا تنها آگاهي و دانش ايشان به ظاهر و آشکار دنيا و هستي و از باطن و ملکوت آن آگاهي و شناختي ندارند ؛ از اين روست که بر پايه اين بينش و نگرش، تحليل و عمل کرده و گرايش هاي خويش را ساماندهي مي کنند.(روم آيه 6 و 7) از اين روست که از پيامبر مي خواهند که اگر در عالم باطن و غير محسوسي به جز عالم شهادت وجود دارد ، پدرانشان را که مرده اند ، زنده کند. اين درخواست بر پايه اين است که شناخت به مسايل دنيا و فرآيند زيست و مرگ در آن را نداشته و تصوير ناقص و نادرستي از هستي دارند.(جاثيه آيه 23 و 25)
عوامل ديگري که قرآن به عنوان عامل گرايش انسان به حس گرايي ياد مي کند ، عواملي هستند که ريشه در همين عامل اصلي و نخستين دارد؛ زيرا جهل به هستي و ناداني نسبت به واقعيت هاي دنيا موجب مي شود تا نوعي کفر نسبت به امور غير محسوس و مسايل غيبي پديد آيد و تنها به اموري ايمان آورند که قابل تجربه باشند و حس آن را درک کند. از همين روست که بني اسرائيل به سوي معبود حسي گرايش يافته و از پيامبر خويش مي خواهند که معبودي محسوس براي آنان برگزيند تا به عبادت آن مشغول گردند. همين مساله موجب شده است که در غياب و نبود حضرت موسي در ميان مردم ، آنان خود اقدام به ساختن گوساله از جواهرات و زيور آلات مي کنند و به پرستش آن مشغول مي شوند( بقره آيه 93)
روحيه استکباري ( فرقان آيه 21) و نيز تجاوزگري ( همان ) ظلم و ستم ( اعراف آيه 148) که از عوامل حس گرايي از آن ياد شده نيز ريشه در اصل جهل و ناداني انسان نسبت به هستي و واقعيت هاي آن دارد.
اين گونه است که حس گرايان با انکار معاد و فرشتگان و امور غيب ديگر به دنياگرايي گرايش مي يابند و به ستيز با امور غيب و هر آن چيزي که با آن ارتباط مي يابد مي پردازند.( فرقان آيه 17 تا 21 و نيز نجم آيه 27 تا 30) در نظر حس گرايان خداوند هيچ تاثيري در مرگ انسان ها و يا زنده بودن آنان ندارد بلکه آن که موجب زندگي و يا مرگ مي شود ، دهر است که خود عاملي مادي است . به اين معنا که روزگار و عوامل دنيوي موجب مي شود که فردي به دنيا بيايد و يا از ميان برود.( جاثيه آيه 23 و 25)
از مهم ترين و معروف ترين اقوامي که در قرآن از آنان به حس گرايي ياد مي کند، غير از کافران ثمودي(مومنون آيه 31 تا 37) کافران (انعام آيه 25 و 29) قوم ابراهيم ( انعام آيه 76 و 78) قوم بني اسرائيل است. اين قوم با آن همه پيامبراني که به سوي ايشان فرستاده و گسيل شده اند باز هم به غيب ايمان نياورده و تنها به دنيا و امور حسي باورمند هستند . اين گونه است که در همه مواردي که قرآن از ايشان ياد مي کند به حس گرايي آنان مرتبط است. ( بقره آيه 55 و نساء آيه 153 و اعراف آيه 138 و طه 91)
همين نگرش موجب شده است که در حال حاضر آنان نيز از مهم ترين طرفداران حس هستند و به تعبير قرآن آنان علاقه شديدي به زندگي دنيا داشته و مي خواهند که هزاران سال بزيند.

+ نوشته شده در  86/02/13ساعت 11:24  توسط خلیل منصوری  | 

حسن عقلي ، به افعالي گفته مي شود كه عقل عملي به طور مستقل انجام دادنش را مي پسندد و انسان به طور فطري به آن گرايش دارد؛ از مصاديق حسن عقلي مي توان به عدالت اشاره كرد.( موسوعه كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم ج 1ص 667) برخي هر آن چيزي كه سازگار با طبعيت فطري بشر يا صفت كمالي باشد ، چون آگاهي و دانش را در گستره معنايي حسن عقلي مي دانند.( مصطلحات علم الكلام الاسلامي ج 1 ص 482)

قرآن مواردي را به عنوان حسن عقلي بر شمرده و در آيات چندي با مخاطب قراردادن عقل و فطرت انسان يادآور مي گردد كه اگر انسان بر فطرت و عقل سالم باشد به آساني اين حقيقت را درك كرده و متمايل به آن عمل مي كند. از مواردي كه قرآن به عنوان مصاديق حسن عقلي ياد مي كند آزادي به معناي حقوقي آن است . به اين معنا كه انسان به طور فطري و طبيعي دوست مي دارد كه برده و نوكر ديگري نباشد و از اين نظر آزاد باشد . از اين رو استقلال و آزادگي را مي پسندد و بردگي و بندگي و وابستگي را ناخوش مي دارد. در قرآن براي بيان ارزش ذاتي بعضي از چيزها به اين مثال توجه مي دهد كه انسان به طور فطري دوست ندارد كه برده ديگري باشد و نتواند خود مستقل تصميم بگيرد و به تصميمات خود عمل كند . آن گاه ادامه مي دهد كه آيا ميان برده و آزاد تفاوتي و تمايزي نيست؟ بي گمان فطرت آدمي از بردگي بيزار است و نفرت دارد. بنابراين قرآن با توجه دادن به اين گرايش فطري و ذاتي انسان از او مي خواهد كه از بردگي و بندگي ديگران خود را رها ساخته و با پذيرش ولايت الهي و بندگي او به آزادگي و استقلال واقعي دست يابيد.( نحل آيه 75)

در آيه 60 سوره الرحمان با مخاطب قرار دادن عقل بشري از او مي خواهد كه در برابر احسان و نيكي خداوند رفتار و منش درستي در پيش گيرد و مي فرمايد: هل جزاء الاحسان الا الاحسان ؛ پاداش نيكي جز نيكي نيست ؛ بنابراين با توجه دادن به حسن عقلي احسان به انسان مي فرمايد كه انسان مي بايست با توجه و عنايت به اين اصل عقلي پاسخ درستي به احسان خداوند دهند و به جاي تمرد و طغيان بندگي خداوند را پيشه خود كنند.

در موردي ديگر به حسن عقلي اداي امانت اشاره مي كند و مي فرمايد كه از آن جايي كه اداي امانت و رد آن به صاحب آن امري پسنديده در نگاه عقل و خرد انساني است ، بر همگان است كه اداي امانت كرده و امانتي كه خداوند به ايشان سپرده است بر پايه اين قانون و قاعده عقلي بر گردانند.( نساء ايه 58)

برتري معبود حقيقي و بديهي بودن آن در نزد عقل انساني نسبت به ديگر معبودان ( نمل آيه 59) و برتري نور بر ظلمت و روشنايي بر تاريكي ( انعام آيه 122 و رعد آيه 16) ارزش ذاتي حيات و زندگي در برابر مرگ و فنا( انعام آيه 122) بديهي بودن برتري خالق و آفريدگار بر غير خالق ( نحل آيه 17 و 64) نيكويي و برتري قدرت و دارايي بر ناتواني و بينوايي ( نحل آيه 75) ارزش ذاتي قضاوت و داوري عادلانه بر قضاوت ظالمانه ( نساء آيه 58) تقدم و ارزش ذاتي علم در مقابل جهل ( انعام آيه 50) بينايي بر كوري و در حقيقت دارايي هايي كمالي در برابر نقص و فقدان آن ( همان و هود آيه 24) پيروي از هدايت يافته گان و به مقصد رسيدگان ( يونس آيه 35) رهايي از چند سروري و داشتن يك صاحب اختيار به جاي چند نفر كه هر كدام دستور و فرمان جداگانه مي دهند( يوسف آيه 39 و زمر آيه 29) و برتري حركت در راه راست و هنجار و مستقيم ( نحل آيه 76 و ملك آيه 22)  و دعوت و فراخوني به عدل و عدالت ( نحل آيه 76) از موارد ديگري است كه قرآن با توجه به حكم حسن عقلي بودن آن مردم را به قضاوت و داوري مي خواند و از ايشان مي خواهد كه دست كم به حكم عقل عملي كرده و آن چه عقل عملي حسن مي داند و مي پسندد عمل كرده و آن را ناپسند مي شمرد دوري و پرهيز كنند.

+ نوشته شده در  86/02/11ساعت 14:9  توسط خلیل منصوری  | 

شيوه هاي مختلفي را مي توان براي ريشه يابي جريانات سياسي, اجتماعي و ديني در پيش گرفت. بي گمان يکي از اين شيوه ها و روش ها، بررسي بينشي و نگرشي جريانات است. اگر به مساله امروز جهان اسلام يعني به گروه تروريستي القاعده توجه کنيم مي توان ريشه هاي تاريخي آن را در خوارج صدر نخست اسلام ردگيري و شناسايي کرد.
در اين جا تنها به برخي از مهم ترين قواعد و بنيادهاي فکري و عملياتي القاعده و خوارج نظري گذرا و تند مي اندازيم تا ببينم اين دو گروه چه اشتراکاتي داشته اند.
يکي از بينش ها و نگرش هاي اصلي خوارج حکومت آنارشيستي است. به اين معنا که آنان با ايجاد و يا وجود هر نوع حکومتي مخالف ورزيده و بر پايه لا حکم الا لله ، هر حکومت غير از حکم و حکومت خدايي را باطل و ظالم مي دانسته اند. از اين رو به شدت با حکومت درگيري مي شدند و در اين راه ميان حکومت حق و باطل ، و يا حکومت عادل و ظالم فرقي نمي گذاشته اند. چنين نگرشي را مي توان در گروه القاعده به آساني شناسايي کرد.
دومين ويژگي خوارج، تکفير همه کساني بود که بر انديشه و روش و نگرش ايشان نبوده اند؛ در اين مساله فرقي ميان کساني که با ايشان مخالف بوده و يا سکوت کرده و بي طرفي پيشه گرفته بودند، قايل نمي شدند ؛ از اين روست که چماق تکفير را بر سر همه مي کوفتند و به آساني همه را از دم تيغ مي گذراندند. بر اين اساس است که شعار هر کس با ما نيست پس دشمن ماست را سر مي دادند.
سومين ويژگي خوارج اين بوده است که ميان مخالفان هيچ گونه تمايزي را قايل نمي شدند . بنابراين فرقي نداشت که زن و يا کودک و يا پير و برنا باشد . از اين روست که با آن که به ظاهر نماز شب مي خواندند و از خرماي افتاده در پاي درختي نمي خوردند و حق رهگذر را نيز نمي پذيرفته و در حقوق اين چنيني راه افراط مي پيمودند , با اين حال به آساني آب خوردن زن آبستني را مي کشتند و بچه را از دلش بيرون کشيده و به زخمه شمشير به هلاکت مي انداختند. در ترورهاي کورشان ميان افراد فرقي نمي گذاشتند و گناهکار و بي گناه را از دم تيغ مي گذراندند؛ چنان که سياست امروز القاعده اين است.
چهارم اين که خوارج به جهت سادگي و ظاهرگرايي افراطي و جمود بيش از اندازه و خشک مقدسي بودن همواره از سوي سياست مداران تيز و زيرک مورد سوء استفاده قرار مي گرفتند. بارها در تاريخ گزارش شده است که سياست مداراني زيرک آنان را بازي داده و از آنان براي رسيدن به اهداف خود و ايجاد هرج و مرج در داخل مرزهاي دولتي و يا در سرحدات و مرزهاي دولت ها بهره مي گرفتند و جامعه و امت را به آشوب مي کشيدند. شهرهاي آباد را نابود و ويران مي ساختند و اجازه رشد و شکوفايي که در سايه آرامش و آسايش ايجاد مي شود به امت و جامعه اسلامي نمي دادند. القاعده در جهان امروز نيز در راستاي سياست هاي برخي از دولتمردان جهاني و حتي ضد اسلامي مانند آمريکا عمل مي کنند و ضمن برپايي آشوب و قتل و عام گسترده افراد مسلمان بي گناه , فرصت حضور نظامي را به متجاوزان مي بخشند و براي آنان بي اجر و مزد فعاليت مي کنند.
مواردي از اين دست را مي توان در باره خوارج و القاعده يافت که بيانگر قواعد و بنيادهاي فکري و عملياتي مشترک اين گروه به ظاهر ديني و تکفيري است.
+ نوشته شده در  86/02/08ساعت 14:49  توسط خلیل منصوری  | 

قرآن براي دوره جواني كه بخشي از مراحل زندگي بشر است ، ويژگي هايي را بر شمرده است كه دانستن آن مي‌تواند براي كساني كه در اين مرحله زندگي مي‌كنند و يا با جوان و جوانان سر و كار دارند مفيد باشد. در شعر پارسي و فرهنگ ايراني اسلامي بر اين نكته تاكيد شده است كه چون سر و كارت با كودك فتاد ، پس زبان كودكي بايد گشاد . به اين معنا كه نمي توان از كودك توقع و انتظار رفتاري مطابق سن خودت را از او داشته باشي ، بلكه مي‌بايست با توجه به روحيات مخاطب عمل كرد. جواني سني است كه انسان از مرحله كودكي و بلوغ گذشته است و به سوي رشد و كامل فكري مي‌رود. در اين دوره برخي علائم در انسان ظاهر مي‌شود كه يكي از آن ها دندان عقل است ، يعني نخستين نشانه از بلوغ عقلي ، چنان كه بلوغ جنسي اولين علائم و نشانه هاي ورود به سن نوجواني و جواني است . با نشانه دندان عقل آدمي در مي‌يابد كه در آغاز عقلانيت قرار گرفته است و مسير رشد را طي مي‌كند. انسان رشيد به كسي مي‌گويند كه اين فرايند را در صحت و سلامت جسم و جان طي مي‌كند و به بلوغ عقلي مي‌رسد كه كمال آن در قرآن سن چهل سالگي است. در چهل سالگي است كه جواني به يك معنا تمام مي‌شود و ميان سالي آغاز مي‌گردد. <BR>خصوصياتي كه قرآن براي دوره جواني بيان مي‌كند نشان مي‌دهد كه در اين دوره برخي از خصوصيات آدمي به كمال خود مي‌رسد . اين خصوصيات در دو جنبه جسمي و رواني است. به يك معنا انسان در اين دوره از جهت جسم به كمال مي‌رسد و آن چه شايسته قوا و نيروهاي غريزي و جسمي است به بلوغ و نهايت كمال خود مي‌رسند. چنان كه برخي از حالات رواني و عاطفه اي نيز در اين دوره تشديد و به كمال لايق خود دست مي‌يابند. <BR>قرآن بيان مي‌دارد كه انسان در اين دوره به نهايت قدرت جسماني و توانايي بدني مي‌رسد كه از آن به اشد يعني توان و شدت تعبير مي‌شود. ( كهف آيه 13 و نيز حج آيه 5 و قصص آْيه 14 و 15 و نيز غافر آيه 67) تعبير از استوا به معناي اعتدال در جوانب بدني و رشد بيانگر آن است كه اين بخش از قواي انساني به كمال خود دست يافته است. <BR>در دوره جواني امور عاطفي در شخص تقويت و به نهايت مي‌رسد، از اين روست كه قرآن به مساله زيبايي طلبي جوانان اشاره مي‌كند و اين كه جوان در اين دوره به خاطر مسائل عاطفي و رواني مي‌كوشد خود را در لباس و جمال بيارايد ، بنابراين توجه فطري و غريزي به خود آرايي در جوانان امري عادي تلقي شده است و قرآن در ايه 20 سوره حديد به اين مساله اشاره مي‌كند. تمثيل قرآني از دوران زندگي بشر به دوره جواني همانند دوره گياهان اشاره شده است و بيان گرديده كه چگونه در گياهان دوره اي است كه بهجت و رنگ هاي شاد در آن نمايان مي‌شود كه پس از ان اندك اندك به زردي مي‌گرايد و از زيبايي مي‌افتد. جواني دوره اي است كه از اين نظر انسان به كمال مي‌رسد و رنگ و چهره اش شاد و شاداب و با طراوت است. <BR>از خصوصياتي كه قرآن براي جوانان بيان مي‌كند ، تهور ، شجاعت و زير پا افكندن مصحلت سنجي هاست. در اين دوره جوان به چيزي كه نمي انديشد ، مصلحت هاست و از اين رو بي محابا جانش را در خطر مي‌افكند. شور و شادابي و گرايش فطري و غريزي به احساس و عواطف وي را به سوي تهور و شجاعت پيش مي‌برد. اين گونه است محافظه كاري را كناري مي‌نهد و با فرمان عشق و احساس حركت و شتاب مي‌كند و عقل را به هيچ مي‌گيرد؛ زيرا در اين دوره كه آغازين سال هاي رشد عقل و عقل گرايي است ، عاطفه و احساس به اوج خود رسيده و به كمال لايق خود دست يافته است . از اين رو هيچ توجه و نظري به عقل و خرد چنان كه بايد و شايد ندارد. تصميمات همه بر پايه احساس و شور و عاطفه است. ( يونس آيه 83 و كهف آيه 10 و 16 و قصص آيه 14 و 15) در همه اين آيات به جواناني اشاره مي‌شود كه بر خلاف مصلحت سنجي هاي معمول عمل مي‌كردند. سخن از اصحاب كهف است كه جواناني شجاعي بودند كه وقتي به حقانيتي دست يافتند آن را آشكار و بي محابا بدون هيچ مصلحت سنجي بيان كردند و سر در اين راه نهادند و يا سخن از ابراهيمي است كه به شناخت دست يافته است و بي محابا به جان بتان بي جان افتاد و آتش نمروديان به جان خريد. البته اين بدان معنا نيست كه جوان همواره در خطا و تحت تاثير عاطفه عمل مي‌كند ؛ زيرا زمان رشد عقلاني نيز است و سخن از جواناني است كه در سال هاي مياني سي و چهل است. در اين دوره نوعي هماهنگ ميان عقل و عاطفه بر قرار مي‌شود و احساس و عقل و نيز جسم و جان به اعتدال دست مي‌يابند اين گونه است كه اينان به عنوان رهبران عمل مي‌كنند. قدرت ، شجاعت ، عقل و احساس به وي كمك مي‌كند تا بتواند به خواسته ها ي خود به اساني دست يابد.<BR>اگر قرآن جوان و جواني را به لهو گرايي و سرگرمي ها و بازي هاي بيهوده متهم مي‌سازد ، نه از باب سرزنش است بلكه از آن روست كه اين دوره اقتضائاتي دارد كه مي‌بايست طي شود. بلوغ جنسي و يا بهره مندي از سرگرمي ها ، توان و قدرت فوق العاده جوان و جواني را نشان مي‌دهد. هر عنصر و قوه اي در انسان مي‌بايست در يك فرايند و در زماني به بلوغ برسد تا انسان از آن براي رشد و بالندگي اصلي و كمالي خود بهره برد. در اين دوره اين قوا به كمال مي‌رسد ولي از آن جايي كه جوان برنامه اي عقلاني در آغاز قدرت گيري ندارد آن را صرف كارهاي بيهوده مي‌كند. از اين رو نياز است كه در آغاز راه وي را ياري رساند و برنامه اي متناسب و متنوع با دوره جواني براي او فراهم آورد. در گذشته در اين دوره به جوانان فنون رزمي و يا جنگي مي‌آموختند تا قدرت خود را در راه درست و صحيح كه در آينده براي حفظ جان خود و خانواده و كشور مفيد بود ، قرار دهد. اكنون نيز چنين چيزي نياز است . اين نياز به برنامه دارد. به هر حال آغازين روزهاي جواني تا چند سال نخست آن ، روزهاي سرگرمي و بيهودگي جوانان است مگرآن كه ساماندهي و هدايت شود.( حديد آيه 20) <BR>به هر حال از ديدگاه قرآن جواني كه از بيست تا چهل سالگي طول مي‌كشد ، دوران قدرت ، زيبايي ، شجاعت ، تهور ، بيهودگي انسان است. در اين دوره است كه جسم و جان آدمي به كمال مي‌رسد و عقل و خردش به نهايت خود دست مي‌يابد.( حج آيه 5) پايان اين دوره نقطه اغازين منحني نزول انساني است ( همان و غافر آيه 67) <BR>قرآن با اشاره به زندگي جواناني چون حضرت ابراهيم (ع) ( انبياء ايه 60 ) اسماعيل ( صافات آيه 101 و 102) اصحاب كهف ( كهف آيه 13) موسي ( قصص آيه 14) مريم ( آل عمران آيه 37) و يوسف ( يوسف ايه 23 تا 32) نمونه هاي از جوانان و جواني و شيوه جواني كردن را به انسان مي‌آموزد كه مي‌توان با الگوبرداري از آنان جواني را بر پايه آموزه هاي قرآني و كمالي آن به سر آورد.<BR><BR>
+ نوشته شده در  86/02/04ساعت 13:59  توسط خلیل منصوری  | 

انسان در برزخ

برزخ فاصله ميان مرگ تا قيامت كبراست. از اين رو به اين فاصله زماني برزخ گفته اند كه حايل ميان دو نشاه و دو نوع مختلف از زندگي است. زندگي دنيايي كه ويژگي هاي آن را همه ما مي شناسيم و زندگي آخرتي كه در تبيين قرآني زندگي است كه جسم و ماده در آن معنا و مفهوم ديگري مي يابد؛ زيرا قرآن بيان مي دارد كه در قيامت زمين و آسمان به زمين و آسماني ديگر تبديل مي شود: يوم تبدلت الارض غير ها و السموات . قرآن بيان مي كند كه در آن نشاه و زندگي هوا چنان معتدل است كه از خورشيد سوزان و يا سرماي سوزناك خبري نيست. ميوه ها و خوراك هاي آن جا هر چند در برخي موارد شباهت هايي با اين دنيا دارد ولي هم مانند دنيا مي باشد و هم شباهتي ندارد. نوعي بقا و پايداري است كه در دنيا مفهومي ندارد. در سوره هاي واقعه و انسان و قيامت و تكوير و بسياري از سوره ها و آيات به مساله ويژگي ها آخرت پرداخته شده است.

اما برزخ چگونه نشاه و دنيايي است؟ به نظر مي رسد كه به خاطر حايل بودن مي بايست از ويژگي هاي دو نشاه ديگر برخوردار باشد. به اين معنا كه برخي از خصوصيات دنيايي مانند رشد و تكامل و بهره مندي از آن در اين زندگي مي بايست وجود داشته باشد ، چنان كه مي بايست از نوعي ويژگي قيامتي نيز برخوردار باشد. اين عالم برزخ از آن جايي كه خود عالم ديگري است مي بايست از خصوصيات خاص خود نيز برخوردار باشد. انسان هاي كه در برزخ هستند نه اهل دنيا هستند و نه اهل آخرت . اين عالمي است كه قرآن به صراحت به وجود آن اذعان داشته است.

در تبيين قرآني كساني به اين نشاه و عالم برزخ مي روند كه به مرگ طبيعي و يا اختياري از اين نشاه و زندگي دنيايي بيرون رفته باشند.( مومنون آيه 23) اين نشاه و عالم تا زماني باقي و برقرار است كه رستاخيز بر پا نشده باشد. با بر پايي رستاخيز و قيامت نشاه دنيا و نيز برزخ پايان مي يابد.

اين كه گفته شد كه كساني به عالم برزخ مي روند كه به مرگ طبيعي و يا اختياري دچار شده باشند ، به اين معناست كه انسان مي تواند به شكل به اين عالم وارد شود ؛ زيرا عالمي است كه در حال حاضر موجود است و انسان به آن رفت و آمد دارد ؛ در بيان قرآني آمده است كه انسان هر گاه به خواب مي رود جانش را خداوند مي ستاند؛ در اين زماني كه جانش ستانده مي شود به عالم برزخ مي رود؛ زيرا در اين حالت انسان به نوعي مرگ مي رسد كه از آن به مرگ ناپايدار مي توان تعبير كرد. توفي و يا مرگ كامل آن است كه روح از تن بيرون رفته ديگر باز نگردد. اين نوعي رفت و آمد انسان به عالم برزخ است. ولي نوعي ديگري نيز وجود دارد كه آن مرگ اختياري است. فرد عارف كامل مي تواند با اراده خويش روح را از تن بيرون برد و به عالم برزخ وارد شود و سپس با اراده خود كه در طول اراده الهي و به سخن ديگر اذني خداوند است به تن بازگرداند. اين مرگ اختياري از آن همه نيست و تنها كساني به آن دست مي يابند كه تقواي الهي پيشه كرده و مقامات انساني را به تمام و كامل طي كرده باشند. در اين حالت است كه روح اين امكان را مي يابد كه از اين نشاه به نشاه برزخ برود و بازگردد. البته رفتن انسان كامل به نشاه برزخ و يا ديگر نشاه ها امري عادي است؛ زيرا انسان كامل حافظ همه حضرات( عوالم پنج گانه ) است و در همان حال كه در عالم دنياست در عالم برزخ و يا عوالم ديگر الهي سير مي كند و تا مراتب وجودي امكاني و كاملي خود پيش مي رود.

روش ديگري كه انسان به عالم برزخ مي رود ، مرگ است . وقتي انسان بميرد ( چه به مرگ طبيعي و يا قتل و خودكشي و مانند آن ) به عالم برزخ مي رود و در آن عالم مي ماند و زندگي مي كند: و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون ؛ و پيشاپيش ايشان برزخي است تا روزي كه برانگيخته شود.( مومنون آيه 100)

در عالم برزخ هر كس بر اساس كاري كه كرده است ، از زندگي خاص آن جا بهره مند مي شود؛ شهيدان و صالحان از زندگي بهشتي واري برخوردار مي شوند كه قرآن از آن به ستايش ياد كرده است و فرموده است: و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ؛ گمان نبريد كه كساني كه در راه خدا كشته و شهيد شده اند مردگانند بلكه آنان زندگاني هستند كه از روزي خدا بهره مند مي باشند.( نساء ايه 69)

در باره مجرمان و تبهكاران و طاغيان نيز بيان مي دارد كه ايشان در عذاب برزخي گرفتار هستند و شبانه روز معذب هستند و وضعيتي سخت و دشواري را تا روز رستاخيز سر مي كنند: مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا؛ به جهت گناهانشان غرق شدند پس در درون آتش در آيد.( نوح آيه 25)  اين آتش دوزخ برزخي غير از آتش دوزخ رستاخيزي است. قرآن در باره وضعيت فرعون بيان مي كند كه هم اكنون هر بامدادان و شبانگاهان آتش بر او عرضه مي شود و او را به آتش عذاب مي كنند.

به هر حال انسان پس از مرگ به جهاني مي رود كه آن را جهان برزخ گفته اند. در آن جهان تا روز رستاخيز زندگي مي كند و از نعمت هاي بهشتي وارش و يا عذاب هاي دوزخي وارش بهره مند مي شود. از آن جايي كه جهان تكامل و رشد و بالندگي است ، از فوايد باقيات صالحات و كارهاي پسنديده و اعمال نيك خود بهره مند مي گردد و از عذاب او كاسته مي شود و راه رشد و بالندگي را طي مي كند. اعمال نيك فرزندانش به او بهره مي رساند و دستگير او مي گردد و بر كمالاتش افزوده مي شود. چنان كه اگر اعمالي بد و زشت بر جا گذاشته باشد از آن نيز بهره مند مي گردد و بر عذابش افزوده مي شود. از اين روست كه گفته اند كه كارهاي و سنت هاي زشت و پسنديده براي آدمي در دنيا و برزخ و آخرت اثر دارد. باشد كه در دنيا با كارهاي پسنديده و سنت هاي نيكو و باقيات صالحات( فرزند، مدارس ، مساجد و ديگر كارهاي عام المنفعه ) براي خود در دنيا و آخرت ره توشه هاي مفيدي بگذاريم تا در عالم برزخ از بهره هاي كامل دهنده آن نيز برخوردار شويم.

 

+ نوشته شده در  86/02/01ساعت 9:40  توسط خلیل منصوری  |