فارادي براي اولين بار به ارتباط الكتريسيته و مغناطيس دست يافت و پي برد كه اين دو به رغم ظاهر متفاوت دوجنبه از يك پديده واحد هستند. جيمز كلرك ماكسول نيز با استفاده از ابزار نيرومند علم ارتباط اين دو را به زبان زيباي رياضي بيان كرد. اين دستاورد پرسش بنياديني را فراروي انسان قرار داد كه آيا مي توان آشناترين نيروي طبيعت يعني گرانش را با الكترومغناطيس تلفيق كرد؟
اينشتين بزرگترين دانشمند همه دوران ها ساليان درازي از عمر خود را صرف پاسخ گفتن به اين پرسش مهم كرد، اما هيچ دستاوردي نداشت. اين معضل با در نظر گرفتن نيروهاي هسته اي ضعيف و قوي شدت مي گيرد. تئودور كالوزا پيش بيني كرد با فرض يك بعد ديگر بتوان اين نيروها را تلفيق كرد. كلين نيز در توجيه ناتواني در شناخت بعد پنجم گفت اين بعد چنان كوچك شده است كه از حد درك بشر خارج شده است.
پس از آنكه اينشتين درگذشت و نتيجه تلاش ها و دستاوردهاي وي براي تلفيق گرانش با الكترومغناطيس دور انداخته شد، كمتر فيزيكداني علاقه مند بود كه در اين زمينه كار كند. در عوض توجه دانشمندان به سمت ديگري جلب شد و آنها علاقه مند شدند كه الكترومغناطيس را با نيروي هسته اي ضعيف كه به تازگي كشف شده بود، ادغام كنند. همانگونه كه ماكسول نشان داده بود، لم كار دريافتن شرح رياضي هر دو پديده، به طوري كه شباهت هاي پنهان آنها را آشكار سازد، قرار داشت. فيزيكدانان طي دهه 1920 بر اين عقيده بودند كه راه حل آن را يافته اند.
به اعتقاد آنان راه حل اين مشكل تئوري ميدان كوانتوم (QFT) بود. مطابق تئوري ميدان كوانتوم هر نيروي بنيادي، ذره ناقل ويژه خود را دارد.
فيزيكدانان طي دهه 1950، تلاش براي كشف شباهت هاي بين حامل هاي الكترومغناطيس (فوتون ها) و نيروي هسته اي ضعيف (ذرات. W) را آغاز كردند. كشف شباهت هاي اين دو هم چندان آسان نبود و به اين نكته هم كه ذرات w. نهايت بار سنگين تر از فوتون هاي بدون جرم هستند، چندان مربوط نمي شد. با اين همه در پايان دهه 1960 سه نظريه پرداز _ استيون واينبرگ (Weinberg.S) و شلدون گلاشو (Glashow.S) از ايالات متحده و عبدالسلام (Abdus Salam) از انگلستان _ مستقل از يكديگر تئوري هايي را ابداع كردند كه نشان مي داد اين دو نيرو در حقيقت فقط جنبه هاي متفاوتي از نيروي واحد «الكترو ضعيف» هستند. مهمتر آنكه ادغام اين دو نيرو موجب پيش بيني آثار ظريف و جديدي مي شد كه با آزمايش بتوان صحت و سقم آن را تعيين كرد.
هنگامي كه در دهه 1970 و زمان انجام آزمايش براي تعيين صحت و سقم اين پيش گويي ها فرا رسيد، فيزيكدانان اولين ادغام موفق نيروها را پس از كار بزرگ ماكسول كه بيش از يك قرن پيش انجام شده بود، جشن گرفتند. پس از آن گلاشو كه در دانشگاه هاروارد مشغول كار بود، تحقيق براي يافتن راه هاي ديگر اثبات آن و تأكيد بر وحدت نيروها را آغاز كرد. در سال 1973 هووارد گئورگي (Georgi.H) كه به همراه ساير همكارانش سرگرم تحقيق بود به يك ساختار رياضي دست يافت كه الكترومغناطيس و نيروهاي هسته اي ضعيف و قوي را با يكديگر ادغام مي كرد.
اين تئوري كه به نام تئوري وحدت بزرگ (GUT) خوانده مي شود، حقيقتا بينش بسيار عميقي را در مورد نيروهاي بنيادين طبيعت به دانشمندان ارائه كرد و مشخص شد كه هر سه اين نيروها زماني بخشي از يك «ابرنيرو»ي واحد بودند كه درست پس از انفجار بزرگ (Big Bang) بر جهان سلطه داشتند. پس از آنكه جهان سرد شد، اين نيروها نيز تفكيك شدند و جهاني را كه امروز شاهد آن هستيم، به وجود آوردند. اين تئوري نيز پيش گويي هايي انجام داد، اما اين بار تأييد آنها بسيار مشكل بود. تئوري پردازان دريافتند كه نمونه اوليه تئوري وحدت بزرگ فاقد يك جزء بسيار مهم است، همان جزيي كه باعث ارائه تئوري وحدت جالب ديگري شد. ابرتقارن (Supersymmetry) كه در اوائل دهه 1970 توسط تئوري پردازان ابداع شد، يك خاصيت رياضي است كه بين ذرات- مثل الكترون و پروتون _ كه سازنده هاي ماده هستند، با آنهايي كه انرژي را منتقل مي كنند _ همانند فوتون ها _ هماهنگي ايجاد مي كند.
تئوري پردازان دريافتند كه ابرتقارن تمام تفاوت هاي ظاهري بين اين ذرات زيراتمي را از ميان برداشته و وحدت بنيادين آنها را آشكار مي سازد. در عين حال دانشمندان دريافتند كه اين تئوري سرنخ ديگر و البته مهمتري درباره تئوري همه چيز ارائه مي دهد. اين سرنخ، دانشمندان را راهنمايي كرد تا چگونه بين ابر نيروي تئوري وحدت بزرگ با گرانش كه تنها نيروي باقي مانده طبيعت بود، وحدت برقرار كنند. پيش از آن نيز بعضي از دانشمندان سعي كردند كه گرانش را نيز با استفاده از تئوري ميدان كوانتوم به حلقه نيروهاي واحد وارد سازند. در اين تئوري گرانش به صورت ذراتي كه گراويتون (Graviton) نام دارد و در بين اجسام ظاهر مي شود، تصوير شده است.
با اين همه، اميدبخش ترين موضوع همه اين شكست هاي بزرگ، ابرتقارن و يك چيز ديگر _ ابعاد اضافي _ است. اين همان ايده اي است كه نيم قرن پيش اينشتين نيز با آن مواجه شده بود. چيزي كه اين دانشمندان فاقد آن بودند، يك نكته بسيار سرنوشت ساز بود كه بتواند بدون ايجاد هيچ گونه مشكل رياضي حادي، بين گرانش و ساير نيروها وحدت ايجاد كند.
مشخص شده است كه اين جزء چنان بنيادين است كه حتي احتمال دارد اينشتين نيز با آن مواجه شده باشد: ابرتار (Super String) در سال 1984 جان شوارتز (Schwarz.J) از كلتك (Caltech) و مايكل گرين (Green.M) از دانشگاه لندن، با اعلام اينكه مي توانند بدون مواجه شدن با مشكلات معمول، بين گرانش و ساير نيروها وحدت برقرار كنند، همكاران خود را مبهوت كردند.
تنها شرط آن بود كه از اين پس ذرات فقط به عنوان نقطه در نظر گرفته نشود، بلكه آنها را به صورت يك چيز بسيار كوچك كه ابرتار ناميده مي شوند، بشناسيم. اين اشياي شبه نخ كه بسيار كوچك تر از هسته هاي اتم هستند نيز بايد داراي خاصيت ابرتقارني (كه به همين دليل، ابرتار ناميده مي شوند) و ده بعدي باشند. اين ادعا بسيار حيرت انگيز بود و نظريه پردازان بسياري را تشويق كرد تا اطلاعات بيشتري در مورد ابرتارها جمع آوري كنند. با اين همه در پايان دهه 1980 آشكار شد كه اگرچه ابداع تئوري ابرتارها يك پيشرفت اساسي محسوب مي شود، اما پايان ماجرا نيست.
اگرچه ممكن است فقط يك «تئوري همه چيز» وجود داشته باشد، اما نظريه پردازان حداقل پنج تئوري ابرتار ابداع كردند، هيچ ملاك دقيقي نداشتند كه از بين آنها دست به گزينش بزنند. به نظر مي رسيد كه ابرتارها فقط شبحي از يك تئوري كامل تر هستند.
تئوري M
در سال 1995 ادوارد ويتن (Witten.E) نظريه پرداز تا ر از مؤسسه تحقيقات پيشرفته پرينستون، به چيزي دست يافت كه بسياري از آن به عنوان اولين گام براي دستيابي به تئوري نهايي يا شايد خود تئوري همه چيز ياد مي كنند.
ويتن نشان داد كه تمام پنج تئوري ابرتار فقط توصيف تقريبي از يك ايده واحد و فراگير است كه وي آن را تئوري M ناميد. بسياري از تئوري پردازان بر اين عقيده اند كه M نشان دهنده كلمه Mother، Mysterious يا حتي Magic است، اما واقعيت آن است كه بايد M را به عنوان Membrane در نظر بگيريم تا ارتباط آن با ابرتارها به بهترين وجهي آشكار شود.
اكنون مي توان پنج تئوري ابرتار را به عنوان مرزهاي چند بعدي از غشاي يازده بعدي در نظر گرفت، كه در آن تمام ابعاد به جز چهار بعد، چنان كوچك شده است كه براي ما غيرقابل تشخيص است. امروزه تئوري M بهترين نامزد براي آن چيزي است كه اينشتين سال ها در جست وجوي آن بود، شايد هم چيزي بهتر از آن.اين تئوري نه تنها توصيف منحصر به فرد و واحدي از الكترومغناطيس و گرانش ارائه مي دهد، بلكه علاوه بر آن ساير نيروهاي بنيادين طبيعت و تمام ذراتي كه اين نيروها بر آن اثرگذار هستند را نيز در برمي گيرد.
اين تئوري واقعا يك دستاورد حيرت انگيز محسوب مي شود. بسياري از بهترين نظريه پردازان جهان سرگرم كاوش در معدن بسيار غني رياضيات تئوري M هستند و به دنبال پاسخي براي بسياري از اسرار باقي مانده طبيعت مي گردند.
مخصوصا اين نكته كه چرا و چگونه تمام 11 بعد نظريه M به جز چهارتاي آن چنان كوچك شده است كه ديگر ديده نمي شود، نظر بسياري از دانشمندان را به خود جلب كرده است. آيا مي توان آنها را به طور تجربي شناسايي كرد؟ چرا آشكار ساختن وحدت زيباي بين نيروها و ذرات چنين دشوار است؟
شايد در نهايت روزي اثبات شود كه تئوري M هم اين قابليت را ندارد كه پاسخگوي تمام اين پرسش ها باشد. اما اين تئوري حداقل مي تواند نگرشي بسيار عالي از وحدت بنيادي طبيعت و تمام اجزاي موجود در آن ارائه دهد.
نسبيت ادب
اصل ادب در بين همه اقوام و ملل مطلوب و پسنديده است. امّا كيفيت و نوع آن براساس ارزشهاى مكتبها، اقوام و ملل متفاوت است; بسا چيزى در قومى احترام و ادب محسوب شود و همان بر طبق ارزشهاى قومى ديگر، بى ادبى باشد و چه بسا كارى نزد قومى زيبا و نزد قوم ديگر زشت باشد. مانند شكل احترام و تحيّت در برخوردها كه در اسلام، سلام ادب است و در بين برخى ملتها برداشتن كلاه و بلند كردن دست يا سجده و ركوع ادب است ([6]). ولى ما تابع شرع و عقل و سيره اُسوه هاى الهى هستيم.
استاد مطهري مي گويد: جملهاي اخيرا به مولاي متقيان منسوب شده است به اين عبارت: لا تؤدبوا اولادكم باخلاقكم لانهم خلقوا لزمان غير زمانكم. معناي اين جمله اين است كه فرزندان خودتان را به اخلاق خودتان تربيت نكنيد، براي اين كه آنها براي زماني غير از زمان شما آفريده شدهاند؛ يعني شما متعلق به يك زمان هستيد و فرزندان شما متعلق به زمان آينده. اخلاقي كه شما خودتان داريد، خوب است، ولي متعلق به زمان شماست، اما اخلاقي كه آنها بايد داشته باشند، اخلاقي است كه بايد در زمان آينده خوب باشد.
اين جمله تاكنون در هيچ كتابي از كتبي كه قابل اعتماد باشد، بلكه كتبي كه قابل اعتماد نباشد، ولي اين جمله در آن به شكل حديث از علي(ع) روايت شده باشد، ديده نشده است؛ يعني در نهجالبلاغه اين جمله نيست. در كتب اربعه هم نيست، در كتابهاي حديثي كه بعد نوشته شده و در آنها حتي احاديث ضعيف را هم جمعآوري كردهاند، مانند بحارالانوار نيز نيست،اخيرا شايعه شده است؛ يعني از زماني كه معروف شده است كه اين جمله از اميرالمومنين است، بيش از 60-50 سال نميگذرد. حتي در كتابهايي كه در 100 سال قبل هم نوشتهاند، وجود ندارد و من در چند سال پيش در يكي از كتابهاي تاريخي قديمي يعني ناسخالتواريخ، آن هم بهطور تصادفي و در شرح حال افلاطون به آن برخوردم كه افلاطون گفته است: بچههايتان را با اخلاق خودتان تربيت نكنيد. براي اينكه آنها براي زمان ديگري آفريده شدهاند. آنجا فهميدم كه آن كسي كه اول بار گفته است كه اين جمله از اميرالمومنين است، يا اشتباه كرده يا از افرادي بوده كه غرض دارند؛ جملههايي را كه ميدانند از يك پيشواي ديني نيست، براي اينكه مطلب خودشان را مورد استفاده قرار بدهند، به يك پيشواي ديني منتسب ميكنند.
عليالظاهر يك چنين جملهاي از اميرالمومنين صادر نشده است. البته نميشود گفت قطعا اميرالمومنين چنين جملهاي نگفته است، چون به قول طلبهها: عدم الوجدان لايدل علي عدمالوجود. هر جملهاي كه اميرالمومنين فرموده است كه در دسترس نيست، ولي اين را ميتوانيم بگوييم كه ما هيچ مدركي براي اين جمله نداريم. پس ما از اين نظر كه اين جمله از اميرالمومنين هست يا نه، بحثي نداريم، ولي آيا اين مطلب في حد ذاته حرف درستي است يا نه؟
مسالهاي است كه از قديم الايام ميان دانشمندان و فلاسفه مطرح بوده و الان هم مطرح است، به نام نسبيت اخلاق؛ يعني اخلاق جزو امور نسبي است، بدين معني كه بهطور كلي هيچ خلقي خوب نيست و بهطور مطلق هيچ خلقي بد نيست؛ يعني هيچ صفتي را نميشود گفت مطلقا خوب است در هر جا و هر زمان و هيچ صفتي را نميشود گفت مطلقا بد است در هر جا و هر زمان، بلكه هر صفت خوبي در يك جا و يك زمان، در يك شرايط خاص خوب است و همان صفت در يك اوضاع و احوال و يك شرايط خاص ديگر بد است. اين را "نسبيت اخلاق" ميگويند و عده زيادي هم طرفدار دارد، كما اينكه يك مبحث ديگري هم در باب عدالت هست كه آن را "نسبيت عدالت" ميگويند. عدالت چيزي است كه تمام افراد بشر آن را خوب ميدانند. آيا عدالت يك مفهوم مطلق است يا يك مفهوم نسبي؟ مفهوم مطلق است، يعني يك كار را هميشه ميتوان گفت عدالت و خوب است.
ممكن است نظر گوينده در جمله"لاتؤدبوا اولادكم باخلاقكم" به همين نسبيت اخلاق باشد، يعني اخلاقي كه تو داري، ممكن است خوب باشد، ولي به درد بچه تو نميخورد. بحث نسبيت اخلاق و نسبيت عدالت را بعدا مطرح ميكنم و الان عرض ميكنم كه نسبيت اخلاق دروغ است، يعني اينطور نيست كه هرچه كه نام اخلاق روي آن باشد، نسبي است، ولي اين جمله ميتواند يك معناي ديگري داشته باشد و آن اينكه "لاتؤدبوا" يعني ادب نكنيد، اينجا بايد توضيح بدهم.
ما يك سلسله امور داريم كه به آنها آداب ميگويند و يك سلسله امور ديگر داريم كه به آنها اخلاق ميگويند. اخلاق غير از آداب است. اگر مقصود گوينده از اين جمله اين باشد كه لاتخلقوا اولادكم باخلاقكم؛ فرزندانتان را به اخلاق خودتان متخلق نكنيد، غلط است. ممكن است معناي اين جمله اين باشد: لاتؤدبوا اولادكم بادابكم؛ به فرزندانتان آداب خودتان را نياموزيد، بلكه حساب آداب آينده را بكنيد. پس ما بايد فرق بين اخلاق و آداب را بدانيم. اخلاق مربوط است به خود انسان؛ يعني مربوط است به اينكه انسان به غرايز خودش يعني به طبيعت خودش چه نظامي بدهد، خودش را چگونه بسازد. نظام دادن به غرايز را اخلاق ميگويند...
اخلاق، يك تقسيم حقوق روي غرايز انسان است. حال آيا اخلاق كه معنايش تقسيم حقوق روي غرايز است، با زمانها فرق ميكند؟ يعني آيا سهم چشم انسان، سهم شكم انسان، سهم جاهطلبي33) انسان تغيير ميكند؟ آيا اين سهمبندي و اين تقسيم كار كه بايد در بدن انجام بشود، تغييرپذير است كه بگوييم "لا تؤدبوا اولادكم باخلاقكم" يعني بايد براي بچهتان يك سهمبندي غير از سهمبندياي كه مربوط به خودتان است، بكنيد؟ نه، اين در تمام زمانها يكي است، چون انسانها كه عوض نميشوند. اگر انساني كه در 100 سال پيش بوده است، با انسان امروز از لحاظ نيروها و غرايز فرق كرده است، سهمبنديها هم فرق ميكند، ولي انسان از اين لحاظ ثابت است، در همه زمانها يكي است.
اما يك مساله ديگر در كار است و آن مساله آداب است. آداب مربوط به سهمبندي غرايز نيست، بلكه مربوط به اين است كه انسان غير از مساله اخلاق به يك امور اكتسابي - كه بايد اسم آنها را فنون گذاشت - نيز احتياج دارد، يعني به يك سلسله هنرها و صنعتها احتياج دارد و بايد آنها را ياد بگيرد. مثلا انسان احتياج دارد كه خط نوشتن را ياد بگيرد. ياد گرفتن خط نوشتن جزو آداب است،يعني بايد باسواد بشود. پيغمبر اكرم فرمود: "من حقوق الولد علي الوالد ان يحسن اسمه و يعلمه الكتابه و يزوجه اذا بلغ" يعني از حقوق پسر بر پدر است كه اسم نيكو بر او بگذارد، نوشتن را به او بياموزد و وقتي بالغ شد، براي او همسر انتخاب كند. نوشتن، فن است، هنر است و به عبارت ديگر جزو آداب است. خياطي جزو آداب است، جزو فنون است. اسبسواري جزو فنون است. شناگري جزو فنون است. اين آداب در زمانها فرق ميكند. انسان نبايد بچهاش را هميشه به آدابي كه خود دارد مودب كند در زماني كه تو بودي، ادب تو اقتضا ميكرد كه نوشتن را بياموزي، اما بعد ماشين تحرير و ماشين پليكپي پيدا شد. تو خودت خط نوشتن را بلد بودي. در زمان بعد ديگر تنها نوشتن كافي نيست، بايد ماشينكردن را هم بلد بود. در زمان جنابعالي وسيله حمل و نقل، اسب بود، شما ميبايستي اسبسواري ياد ميگرفتي، اما حالا يك مساله ديگر در كار است و آن رانندگي است. در زمان تو اين هنر وجود نداشت، ولي در زماني كه بچهات ميخواهد زندگي كند، ديگر اسبسواري معني ندارد، بايد به او رانندگي ياد بدهي. ديگر اينجا نبايد كجسليقگي به خرج داد و گفت همان كاري را كه من بلدم، بايد بچه من هم انجام بدهد، نه، "لاتؤدبوا اولادكم باخلاقكم لانهم خلقوا لزمان غير زمانكم.
مثلا كسي بر اثر جهل و جمود ميگويد: چون من خودم عطاري و زردچوبهفروشي كارم بوده است، بچه من بايد همين كار را بكند. فكر نميكند كه الان كارهايي پيدا شده است كه 100 مرتبه بيشتر، هم براي دنياي خودش و هم براي آخرتش مفيد است. اينها ديگر جمود است. اين حساب، حساب آداب است. پس آيا اخلاق يا مقتضيات زمان عوض ميشود؟ خير. آيا مقتضيات زمان آداب را عوض ميكند؟ بله.
از جمله آداب، يكي هم رسوم ميان مردم است. اينها را نه ميشود گفت خوب است و نه ميشود گفت بد است. مثلا هر مردمي براي مجالس عروسي يك رسم مخصوصي دارند، در مجالس ميهماني يك رسم بالخصوصي دارند. جمله ديگري را هم در ديواني كه منسوب به اميرالمومنين است، به ايشان نسبت دادهاند و آن اين است: بني! اذا كنت في بلده غريبه فعاشر بادابها؛ يعني بچهجان! اگر در شهري غريب بودي، به آداب آن شهر معاشرت كن. اينجا صحبت آداب است. مثلا اگر در يك جا رفتي ديدي جمعيتي ايستاده غذا ميخورند، تو هم آنجا بايست غذا بخور. اگر شما در ميان عربها برويد، ميبينيد وقتي ميخواهند چيزي را تعارف كنند، آن را پرت ميكنند. در اينجا اگر كسي بخواهد ميهماني بدهد، بايد حتما به اندازه تعداد ميهمانان جا داشته باشد، ولي آنجا اينطور نيست، ممكن است جمعيت زيادي را در خانه كوچكي دعوت كنند. فقط تا ميهمان ميآيد، فورا غذاي او را ميدهند و ميرود. ميهمان ديگر ميآيد همينطور، اما در ايران بايد حتما تمام ميهمانها جمع بشوند، آن وقت به آنها غذا بدهند. حالا ما اگر به آنجا رفتيم، بايد مطابق آداب آنها عمل كنيم. ديگر انسان نبايد تنگنظري داشته باشد و بگويد من ميخواهم فقط به آداب خودمان عمل كنم.
آداب در قرآن
در بسياري از متون و پژوهش هاي قرآني ميان ادب و اخلاق خلط شده و مباحثي که مربوط به خلق و خوي و هنجارهاي اجتماعي است به عنوان آداب مطرح شده است. در دايره المعارف قرآن کريم و فرهنگ قرآن مرکز فرهنگ بدون توجه به تفاوت هاي بيان شده بخشي از اخلاق اجتماعي و عرفيات مطرح شده در عصور گذشته را به عنوان آداب قرآني دسته بندي کرده اند. به عنوان نمونه سلام کردن به خانواده به هنگام ورود به عنوان ادب برخورد با خانواده از آيه 61 سوره نور و لزوم گفتار پسنديده با خويشان هنگام ارث بردن از آيه 8 سوره نساء استفاده شده است که به نظر مي رسد که اين ها از امور اخلاقي هستند نه از آداب اجتماعي .
اين که در اشعار فارسي آمده است که فرزند زمان خويشتن باش، به معناي تعلم آداب زمانه است؛ زيرا هر زماني آداب و هنرهاي خاص خود را مي جويد و انسان مي بايست با توجه به شرايط آموزش کودکان را آغاز کند. از اين رو، آداب در هر زماني تغيير مي کند و نسبي است در حالي که اخلاق امري ثابت و پايدار است و شرايط زماني و مکاني در آن تغيير ايجاد نمي کند.
بنابراين در قرآن به يک معنا سخن از آداب نرفته است و اگر در برخي از موارد به آدابي اشاره شده است مانند هنر و ادب زره بافي به معنا اين نيست که شخص بايد آن را بياموزد و آن را از آداب قرآني بدانيم. به نظر مي رسد آن چه را مي توان از آيات در اين باره به دست آورد همان امر کلي تعلم آداب زمانه است و به جهت تغييرات شرايط زماني و مکاني و مقتضيات زمکاني پرداختن به اين مساله از نگاه قرآني امري بيهوده است.
ادب و نسبيت آن در قرآن
ادب به معناي حسن معاشرت ، حسن محضر و طريقه اي پسنديده و صلاح باشد و روش نيکو در رفتار و گفتار آمده است. ادب مقوله اي اجتماعي است و در هنجارشناسي اجتماعي از آن بحث مي شود. به سخن ديگر، حفظ حدّ و اندازه هر چيزى و تجاوز نكردن از آن را ادب آن چيز گويند; مثلا انسان بايد چيزى را كه باعث ذلّت اوست بر زبان نياورد. بنابراين، اگر كسى ناسزا بگويد چون زبان او حدّ و مرز خود را رعايت نكرده از ادب زبان خارج شده و مى توان او را بى ادب ناميد.
مادّه «ادب» در لغت و محاورات به معانى مختلفى اطلاق شده است، همچون روش پسنديده، خوى خوش، صرف و نحو و معانى و بيان و كلمات لغويان. بعضى آن را ملكه و قوه اى دانسته اند كه صاحبش را از كارهاى ناشايست باز مى دارد. برخى از آن به عنوان رياضت ستوده اى كه به واسطه آن انسان به فضيلتى آراسته گردد، ياد كرده اند. چنانكه به معناى نگهدارى حدّ هر چيز نيز گفته اند. به همين جهت، به كسى كه حدود و قواعد زبان و دانشهاى ادبى را بداند اديب مى گويند.
بعضى نيز ادب را نيك گفتارى و نيك كردارى و بعضى نيكرفتارى در نشست و برخاست و بعضى حسن معاشرت و حسن محضر دانسته اند.
علامه طباطبائى(قدس سره) در معناى ادب گويد:
ادب هيأتى زيبا و پسنديده است كه طبع و سليقه چنين سزاوار مى داند كه هر عمل مشروعى بر طبق آن هيأت واقع شود. به عبارت ديگر: ادب عبارت است از ظرافت و زيبايى عمل; و عمل وقتى زيباست كه اوّلا مشروع و ثانياً اختيارى باشد.([1])
مولوي مي سرايد:
از خدا جوييم توفيق ادب
بى ادب محروم گشت از لطف رب
بى ادب تنها نه خود را داشت بد
بلكه آتش در همه آفاق زد([2])
فرق خلق و ادب
اخلاق و آداب يكى نيست. زيرا اخلاق عبارت است از ملكات راسخ در روح و وصفى است از اوصاف روح، ولى آداب عبارت است از هيأتهاى زيباى گوناگون كه اعمال صادر از آدمى بدان متصف مى شود.(2[3]) به عبارت ديگر، اخلاق مربوط به عالم درون، و آداب مربوط به ظرافت و زيبايى عمل است.
استاد مطهرى(قدس سره)در زمينه تفاوت اخلاق و آداب گويد:
اخلاق مربوط است به خود انسان، يعنى مربوط است به اين كه انسان به غرائز خودش چه نظامى بدهد. خودش را چگونه بسازد. نظام دادن به غرائز را اخلاق مى گويند. انسان داراى غرائز مختلفى است هم چون قوه شهوي، قوه غضبي، قوه عاقلي. قوه شهوانى كارش جلب منافع است. انسان را وادار مى كند كه منافع خودش را طلب بكند. قوه غضبي قوه دفع است. نيرويى است كه به طور خود كار انسان را وادار مى كند كه چيزهايى را كه براى خودش بد و مضرّ تشخيص مى دهد، دفع كند. يك قوه ديگر هست به نام قوه عقل كه قوه حساب گرى است. هر قوّه اى فقط كار خودش را حساب مى كند; مثلا شهوت خوردن در انسان هست. آن قوه اى كه كارش خوردن است ديگر حسابى در دستش نيست. فقط احساس لذّت مى كند، مى گويد فقط بايدبخورم، همچنين است قوّه غضب، ولى اينها بايد حسابى داشته باشند، بايد انسان به اين قوا يك نظمى بدهد، شما اگر يكى از قوا را آزاد بگذاريد كه كار خودش را انجام بدهد. اين آزادى شما را فاسد مى كند. مثلا چشم از ديدن يك امورى لذّت مى برد، ديگر حسابى در كارش نيست. زبان مى گويد: من از خوردن فلان چيز لذّت مى برم، بگذار لذتم را ببرم اما يك حساب ديگرى هست و آن اينكه تنها اين نيست كه بايد لذّت ببرى، بعد از اين لذّت بايد ببينى بر سر اين اجتماع بدنى و شخصيت انسان چه مى آيد.
بايد عقل بر اين بدن و بر اين شخصيت حكومت كند و به هر كدام سهمى بدهد. اين معناى نظام دادن به غرائز است. در اخبار و روايات نيز، به سهم بندى غرائز اشاره شده است; چشم تو حق دارد، دست تو حق دارد، شكم تو حق دارد، تمام غرائز و اعضاى بدن حق دارند. و چون عقل به تنهايى قادر نيست كه به حساب اينها برسد دين با تكاليفى كه دارد سهم بندى هاى اينها را مشخص مى كند. ما به اين مسأله اخلاق مى گوييم.
اما آداب مربوط به سهم بندى غرائز نيست بلكه مربوط به اين است كه انسان غير از مسأله اخلاق به امورى اكتسابى كه بايد اسم آنها را فنون گذاشت احتياج دارد. يعنى به يك سلسله صفت ها احتياج دارد. بايد آنها را ياد بگيرد. مثلا انسان احتياج دارد كه خط نوشتن را ياد بگيرد، ياد گرفتن خط و نوشتن جزو آداب است. نوشتن، فن است، هنر است و به عبارت ديگر آداب اسب سوارى، جزو فنون است، شناگرى، جزو فنون است. و اين آداب در زمان هاى مختلف فرق مى كند؛ اما اخلاق با مقتضيات زمان عوض نمى شود.([4])
در قبال اين نظر برخي از صاحب نظران معتقدند همه كارهاي ارزشي انسان كه متصف به خوب و بد مي شوند در قلمرو اخلاق قرار مي گيرند.([5])
بي گمان زمين با همه ظرفيت ها و توانمندي هاي ذاتي اش ، از اين که بتواند همه آن چه که مردمان در آن از زشت و بدي به جا مي آورند ، به تمام و کمال پاسخ در خوري دهد. بسياري از رفتارها و کردارهاي بشر آسيب هايي به شخص و يا گروه ها و حتي ملت ها و فراتر به زمين و آسمان و موجودات آن وارد مي آورد که بيرون از تصور است. در نظر بگيريد که شخصي ديوانه رهبر کشوري باشد که از بمب هسته اي نتروژني و يا هيدروژني برخوردار است و آن را در جنگي به کار مي برد آثار زيانبار کشتار دست جمعي مردمي بي گناه و يا آثار مخرب زيست محيطي آن که سال ها و نسل ها بر جا مي ماند ، آن اندازه فاجعه آميز است که نمي توان با کشتن و مجازات مسئول اين کشتار دست جمعي آن را جبران کرد. از اين رو زمين از اين ظرفيت برخوردار نيست تا بتواند سرزمين مجازات اعمال و رفتار زشت و مخرب بشري باشد. همين مساله درباره پاداش برخي از اعمال پسنديده و خوب نيز صدق مي کند. بنابراين لازم و ضروري است که مکان و جايي ديگر به عنوان سرزمين مجازات قرار داده شود. اين همان دنيايي است که از آن به آخرت تعبير مي شود و دوزخ سرزمين مجازات بدکاران و زشت کاران است. دراين نوشتار وضعيت بدکاران و دوزخيان را از زبان قرآن بيان مي کنيم تا باشد از آن پند گيريم و از قرار گرفتن در آن وضعيت و موقعيت رهايي يابيم.
آرزوي دوزخيان
قرآن هنگامي که وضعيت دوزخيان اشاره مي کند براي آنان آرزوها و اميالي را بيان مي کند که در حقيقت توضيح و تشريح وضعيت زيست و زندگي آنان در دوزخ و فشارها و عذاب هايي است که به آنان وارد مي شود.
از مهم ترين آرزوهايي که قرآن براي دوزخيان بيان مي کند آرزوي اين است که خدا را در دنيا اطاعت مي کردند. هنگامي که در آتش دوزخ اين رو و آن رو مي شوند و برشته و کباب مي شوند اين آرزو را به زبان مي آورند که اي کاش در دنيا به اطاعت خداوند مي پرداختند.( احزاب آيه 66) و از همان راهي مي رفتند که پيامبر(ص) پيموده و از شر عذاب و آتش دوزخ رهايي يافته اند.( فرقان آيه 27) در آن جاست که در مي يابند که راه مستقيم پيامبر و روش و سير و سلوک آن بزرگوار مي توانست آنان را از اين گونه کباب شدن رهايي بخشد. قرآن اين سخن زماني از ايشان نقل مي کند که آنان به شدت گرفتار آتش هستند و به سختي عذاب وعده داده شده را مي چشند. چشمانشان زماني به واقعيت باز شد که پرده هاي دنيايي کنار رفت و به تعبير قرآن چشمان تيز و بينا گرديد : بصرک اليوم حديد( معارج ) اين تيزي و درخشش چون آهنش به اين است که آن چه شنيده بود را مي چشد و با تمام وجود لمس مي کند. از اين رو آرزوي بازگشت به دنيا و ايمان آوري به خدا را مطرح مي سازد ( انعام آيه 27) وقتي هدف از اين آرزوي تبيين مي گردد به دو انگيزه اصلي براي بازگشت مي توان دست يافت ؛ نخست آن که ايمان به خدا آورده و به اطاعت خدا و آموزه هاي وحياني پرداخته و راه پيامبران را بپمايند و دوم آن که از رهبراني که آنان را به سوي باطل و دوزخ کشانده اند بيزاري بجويند و اعلام برائت کنند .(بقره آيه 166 و 167)
بخش نخست اين آرزو به شکل آرزوي بازگشت به دنيا براي انجام دادن کارهاي نيک و اعمال صالح ( زمر آيه 58 و 60) و پيش فرستادن کارهاي نيک در دنيا براي آخرت ( فجر آيه 23 و 24) خودنمايي مي کند و بخش دوم آن نيز به لعن و نفرين و تخاصم خود را در قيامت نشان مي دهد.
از ديگر آرزوهاي دوزخيان اين است که اي کاش از حساب و کتاب خود آگاه نمي شدند؛ زيرا به نظر ايشان عدم آگاهي موجب مي شود تا راحت تر بتوانند با مشکلات و بلايا و عذاب هاي دوزخي کنار بيايند. اين بدانند جاودان در اين آتش خواهند ماند و اين سبب اعمال دنيوي آنان بوده است ، آنان را زجر مي دهد.( حاقه آيه 25 تا 31) آنان همواره به خود اميد مي دهند که از اين تنگنا روزي رهايي يابند ( غافر آيه 11) و لو شده با پرداخت فديه از آن راحت شوند ( رعد آيه 18) به نظر آنان رهايي از اين عذاب آن چنان مهم است که حاضرند از همه کس و کار خويش بگذرند و حتي از مال و فرزند و زن و خويشان مايه مي گذارند.( معارج آيات 11 تا 15) هر دم براي رهايي به هر چيزي تمسک مي کنند و فريادخواهي و استغاثه آنان گوش فلک را پر و کر مي کند ( فرقان آيه 13 و 14 و فاطر آيه 36 و 37) به سوي ماموران عذاب مي روند و آنان کمک و ياري مي جويند تا دست کم آبي به ايشان برسانند.( کهف آيه 29)و يا از عذاب ايشان بکاهند.( غافرآيه 49) ولي استغاثه هاي آنان بي اثر بوده ( کهف آيه 29) و به آنان آب جوشان خورانده مي شود.( همان ) و وقتي در نهايت در مي يابند که نمي توانند از عذاب دوزخ رها شوند آرزوي مرگ مي کنند (حاقه آيات 25 تا 31) ولي افسوس که امکان مرگ نيز براي ايشان فراهم نيست و جاودان در آن به سر خواهند برد.
اين ها نشان مي دهد که عذاب دوزخ آن چنان سخت و شديد و طاقت فرسا که به هر شکلي دوزخيان مي کوشند تا دست کم از بخشي از آن رهايي يابند و يا به جبران مافات بپردازند. درگيري و خصومت و بگو مگوهايي که قرآن درباره آنان نقل مي کند اين دشواري را به خوبي مي نماياند. هر گاه آنان با يک ديگر مواجه مي شوند به لعن و نفرين يک ديگر مي پردازند و خواهان دو برابر شدن عذاب ديگري مي گردند که به نظر آنان موجب شده اند که گرفتار آتش دوزخ و ديگر عذاب هاي آن شوند.( اعراف آيه 38 و 39) با رهبران خود براي اثبات بي گناهي خود به مجادله بر مي خيزند و آنان را به اغواگري خود محکوم و سرزنش مي کنند.( اعراف آيه 38 و ابراهيم آيه 21)
مشکل آن است که هم عذاب جسمي مي بينند و هم عذاب روحي و رواني مي شوند و از اين رو بسيار در رنج و عذاب قرار مي گيرند. به ويژه اين که استهزاي آنان به هنگام عذاب همراه با يادآوري عزت و احترامي بوده که در دنيا داشتند.(ذاريات آيه 13 و 14 و دخان آيه 47 و 49)
با آن که خودشان به حقانيت وعده ها اعتراف داشته و به درستي آن معتقدند(اعراف آيه 44 و ملک آيه 9 تا 9) و به گناهانشان اقرار دارند(اعراف آيه 50 و 53) ولي با دست از دروغگويي بر نمي دارند و به انکار انجام اعمال زشت در دنيا مي پردازند(نحل آيه 28 و 29) و به دروغ مي گويند که به پرسش بتان نپرداخته اند (غافر آيه 70) از اين رو از اين که پاها ( يس آيه 63 و 65) و دست ها ( همان ) و پوست هاي بدن ( فصلت آيه 19 و 21) به سخن مي آيند و چشم هايشان گواهي مي دهند(همان ) و بر دهانشان مهر زده مي شود (يس آيه 63) عصباني و خشمگين مي شوند.
مشکلي که دوزخيان با آن رو به رو هستند دگرگوني پوست هايشان ( مدثر آيه 26 تا 29) و ذوب شدن آن ها ( حج آيه 19 و 20) و روييده شدن پوست جديد بر روي پوست بريان شده (نساء آيه 56) و کنده شدن پوست هاست(معارج آيه 15 و 16) از آنان در دوزخ با آب داغ ( واقعه آيه 92 و 93) و ميوه هاي بدبو و تلخ ( واقعه آيه 51 و 56) پذيرايي مي کنند. آب هاي دوزخي که تشنگي آنان را تشديد مي کند.(اعراف آيه 50 و ص 56 و صافات آيه 62)
غم و اندوه جانشان را به درد مي آورد.( هود آيه 106) و آه و حسرت و پشيماني دل هايشان را مي فشارد.( بقره آيه 167 ) و در حسرت مال و قدرت از دست رفته خود ( حاقه آيه 25) و گوش ندادن به سخنان حق ( ملک آيه 6) و کوتاهي کردن در حق ( زمر آيه 56) و تهيه نکردن توشه آخرتي خود در دنيا ( فجر آيه 23) زندگي مي کنند . زندگي اي که ميان مرگ و زندگي است و برزخي ميان آن دو مي باشد.( ابراهيم آيه 16 و 17) يک پايشان در زندگي است و پاي ديگرشان در مرگ گام بر مي دارد.( طه آيه 74)
با گرزهاي آهنين آنان را شکنجه مي کنند ( حج آيه 19) و به ذلت و خواري دچار مي شوند.(غاشيه آيه 1 تا 4) و چهره هايشان به گناه زشت مي شود و دندان هايشان از زير پوست نمايان مي شود. به چهره بر روي دوزخ کشيده مي شوند( فرقان آيه 34 و قمر آيه 47) و چهره هايشان سوخته مي شود.( کهف آيه 29) و با صورت به دوزخ افکنده مي شوند و همه نوع ذلت و خواري بر آنان تحميل مي شود.( اسراء آيه 97) آنان کر و کور مي شوند و از همه چيز محروم مي گردند و از ياري و امداد خدا دور مي شوند.( قصص آيه 38)
اين ها بخشي از عذاب دوزخ است که بر پايه آيات قرآن بيان شد تا تصوير و ترسيمي از عذاب دوزخ داشته باشيم و از آن پرهيز کنيم .
حسن عقلي ، به افعالي گفته مي شود كه عقل عملي به طور مستقل انجام دادنش را مي پسندد و انسان به طور فطري به آن گرايش دارد؛ از مصاديق حسن عقلي مي توان به عدالت اشاره كرد.( موسوعه كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم ج 1ص 667) برخي هر آن چيزي كه سازگار با طبعيت فطري بشر يا صفت كمالي باشد ، چون آگاهي و دانش را در گستره معنايي حسن عقلي مي دانند.( مصطلحات علم الكلام الاسلامي ج 1 ص 482)
قرآن مواردي را به عنوان حسن عقلي بر شمرده و در آيات چندي با مخاطب قراردادن عقل و فطرت انسان يادآور مي گردد كه اگر انسان بر فطرت و عقل سالم باشد به آساني اين حقيقت را درك كرده و متمايل به آن عمل مي كند. از مواردي كه قرآن به عنوان مصاديق حسن عقلي ياد مي كند آزادي به معناي حقوقي آن است . به اين معنا كه انسان به طور فطري و طبيعي دوست مي دارد كه برده و نوكر ديگري نباشد و از اين نظر آزاد باشد . از اين رو استقلال و آزادگي را مي پسندد و بردگي و بندگي و وابستگي را ناخوش مي دارد. در قرآن براي بيان ارزش ذاتي بعضي از چيزها به اين مثال توجه مي دهد كه انسان به طور فطري دوست ندارد كه برده ديگري باشد و نتواند خود مستقل تصميم بگيرد و به تصميمات خود عمل كند . آن گاه ادامه مي دهد كه آيا ميان برده و آزاد تفاوتي و تمايزي نيست؟ بي گمان فطرت آدمي از بردگي بيزار است و نفرت دارد. بنابراين قرآن با توجه دادن به اين گرايش فطري و ذاتي انسان از او مي خواهد كه از بردگي و بندگي ديگران خود را رها ساخته و با پذيرش ولايت الهي و بندگي او به آزادگي و استقلال واقعي دست يابيد.( نحل آيه 75)
در آيه 60 سوره الرحمان با مخاطب قرار دادن عقل بشري از او مي خواهد كه در برابر احسان و نيكي خداوند رفتار و منش درستي در پيش گيرد و مي فرمايد: هل جزاء الاحسان الا الاحسان ؛ پاداش نيكي جز نيكي نيست ؛ بنابراين با توجه دادن به حسن عقلي احسان به انسان مي فرمايد كه انسان مي بايست با توجه و عنايت به اين اصل عقلي پاسخ درستي به احسان خداوند دهند و به جاي تمرد و طغيان بندگي خداوند را پيشه خود كنند.
در موردي ديگر به حسن عقلي اداي امانت اشاره مي كند و مي فرمايد كه از آن جايي كه اداي امانت و رد آن به صاحب آن امري پسنديده در نگاه عقل و خرد انساني است ، بر همگان است كه اداي امانت كرده و امانتي كه خداوند به ايشان سپرده است بر پايه اين قانون و قاعده عقلي بر گردانند.( نساء ايه 58)
برتري معبود حقيقي و بديهي بودن آن در نزد عقل انساني نسبت به ديگر معبودان ( نمل آيه 59) و برتري نور بر ظلمت و روشنايي بر تاريكي ( انعام آيه 122 و رعد آيه 16) ارزش ذاتي حيات و زندگي در برابر مرگ و فنا( انعام آيه 122) بديهي بودن برتري خالق و آفريدگار بر غير خالق ( نحل آيه 17 و 64) نيكويي و برتري قدرت و دارايي بر ناتواني و بينوايي ( نحل آيه 75) ارزش ذاتي قضاوت و داوري عادلانه بر قضاوت ظالمانه ( نساء آيه 58) تقدم و ارزش ذاتي علم در مقابل جهل ( انعام آيه 50) بينايي بر كوري و در حقيقت دارايي هايي كمالي در برابر نقص و فقدان آن ( همان و هود آيه 24) پيروي از هدايت يافته گان و به مقصد رسيدگان ( يونس آيه 35) رهايي از چند سروري و داشتن يك صاحب اختيار به جاي چند نفر كه هر كدام دستور و فرمان جداگانه مي دهند( يوسف آيه 39 و زمر آيه 29) و برتري حركت در راه راست و هنجار و مستقيم ( نحل آيه 76 و ملك آيه 22) و دعوت و فراخوني به عدل و عدالت ( نحل آيه 76) از موارد ديگري است كه قرآن با توجه به حكم حسن عقلي بودن آن مردم را به قضاوت و داوري مي خواند و از ايشان مي خواهد كه دست كم به حكم عقل عملي كرده و آن چه عقل عملي حسن مي داند و مي پسندد عمل كرده و آن را ناپسند مي شمرد دوري و پرهيز كنند.
انسان در برزخ
برزخ فاصله ميان مرگ تا قيامت كبراست. از اين رو به اين فاصله زماني برزخ گفته اند كه حايل ميان دو نشاه و دو نوع مختلف از زندگي است. زندگي دنيايي كه ويژگي هاي آن را همه ما مي شناسيم و زندگي آخرتي كه در تبيين قرآني زندگي است كه جسم و ماده در آن معنا و مفهوم ديگري مي يابد؛ زيرا قرآن بيان مي دارد كه در قيامت زمين و آسمان به زمين و آسماني ديگر تبديل مي شود: يوم تبدلت الارض غير ها و السموات . قرآن بيان مي كند كه در آن نشاه و زندگي هوا چنان معتدل است كه از خورشيد سوزان و يا سرماي سوزناك خبري نيست. ميوه ها و خوراك هاي آن جا هر چند در برخي موارد شباهت هايي با اين دنيا دارد ولي هم مانند دنيا مي باشد و هم شباهتي ندارد. نوعي بقا و پايداري است كه در دنيا مفهومي ندارد. در سوره هاي واقعه و انسان و قيامت و تكوير و بسياري از سوره ها و آيات به مساله ويژگي ها آخرت پرداخته شده است.
اما برزخ چگونه نشاه و دنيايي است؟ به نظر مي رسد كه به خاطر حايل بودن مي بايست از ويژگي هاي دو نشاه ديگر برخوردار باشد. به اين معنا كه برخي از خصوصيات دنيايي مانند رشد و تكامل و بهره مندي از آن در اين زندگي مي بايست وجود داشته باشد ، چنان كه مي بايست از نوعي ويژگي قيامتي نيز برخوردار باشد. اين عالم برزخ از آن جايي كه خود عالم ديگري است مي بايست از خصوصيات خاص خود نيز برخوردار باشد. انسان هاي كه در برزخ هستند نه اهل دنيا هستند و نه اهل آخرت . اين عالمي است كه قرآن به صراحت به وجود آن اذعان داشته است.
در تبيين قرآني كساني به اين نشاه و عالم برزخ مي روند كه به مرگ طبيعي و يا اختياري از اين نشاه و زندگي دنيايي بيرون رفته باشند.( مومنون آيه 23) اين نشاه و عالم تا زماني باقي و برقرار است كه رستاخيز بر پا نشده باشد. با بر پايي رستاخيز و قيامت نشاه دنيا و نيز برزخ پايان مي يابد.
اين كه گفته شد كه كساني به عالم برزخ مي روند كه به مرگ طبيعي و يا اختياري دچار شده باشند ، به اين معناست كه انسان مي تواند به شكل به اين عالم وارد شود ؛ زيرا عالمي است كه در حال حاضر موجود است و انسان به آن رفت و آمد دارد ؛ در بيان قرآني آمده است كه انسان هر گاه به خواب مي رود جانش را خداوند مي ستاند؛ در اين زماني كه جانش ستانده مي شود به عالم برزخ مي رود؛ زيرا در اين حالت انسان به نوعي مرگ مي رسد كه از آن به مرگ ناپايدار مي توان تعبير كرد. توفي و يا مرگ كامل آن است كه روح از تن بيرون رفته ديگر باز نگردد. اين نوعي رفت و آمد انسان به عالم برزخ است. ولي نوعي ديگري نيز وجود دارد كه آن مرگ اختياري است. فرد عارف كامل مي تواند با اراده خويش روح را از تن بيرون برد و به عالم برزخ وارد شود و سپس با اراده خود كه در طول اراده الهي و به سخن ديگر اذني خداوند است به تن بازگرداند. اين مرگ اختياري از آن همه نيست و تنها كساني به آن دست مي يابند كه تقواي الهي پيشه كرده و مقامات انساني را به تمام و كامل طي كرده باشند. در اين حالت است كه روح اين امكان را مي يابد كه از اين نشاه به نشاه برزخ برود و بازگردد. البته رفتن انسان كامل به نشاه برزخ و يا ديگر نشاه ها امري عادي است؛ زيرا انسان كامل حافظ همه حضرات( عوالم پنج گانه ) است و در همان حال كه در عالم دنياست در عالم برزخ و يا عوالم ديگر الهي سير مي كند و تا مراتب وجودي امكاني و كاملي خود پيش مي رود.
روش ديگري كه انسان به عالم برزخ مي رود ، مرگ است . وقتي انسان بميرد ( چه به مرگ طبيعي و يا قتل و خودكشي و مانند آن ) به عالم برزخ مي رود و در آن عالم مي ماند و زندگي مي كند: و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون ؛ و پيشاپيش ايشان برزخي است تا روزي كه برانگيخته شود.( مومنون آيه 100)
در عالم برزخ هر كس بر اساس كاري كه كرده است ، از زندگي خاص آن جا بهره مند مي شود؛ شهيدان و صالحان از زندگي بهشتي واري برخوردار مي شوند كه قرآن از آن به ستايش ياد كرده است و فرموده است: و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ؛ گمان نبريد كه كساني كه در راه خدا كشته و شهيد شده اند مردگانند بلكه آنان زندگاني هستند كه از روزي خدا بهره مند مي باشند.( نساء ايه 69)
در باره مجرمان و تبهكاران و طاغيان نيز بيان مي دارد كه ايشان در عذاب برزخي گرفتار هستند و شبانه روز معذب هستند و وضعيتي سخت و دشواري را تا روز رستاخيز سر مي كنند: مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا؛ به جهت گناهانشان غرق شدند پس در درون آتش در آيد.( نوح آيه 25) اين آتش دوزخ برزخي غير از آتش دوزخ رستاخيزي است. قرآن در باره وضعيت فرعون بيان مي كند كه هم اكنون هر بامدادان و شبانگاهان آتش بر او عرضه مي شود و او را به آتش عذاب مي كنند.
به هر حال انسان پس از مرگ به جهاني مي رود كه آن را جهان برزخ گفته اند. در آن جهان تا روز رستاخيز زندگي مي كند و از نعمت هاي بهشتي وارش و يا عذاب هاي دوزخي وارش بهره مند مي شود. از آن جايي كه جهان تكامل و رشد و بالندگي است ، از فوايد باقيات صالحات و كارهاي پسنديده و اعمال نيك خود بهره مند مي گردد و از عذاب او كاسته مي شود و راه رشد و بالندگي را طي مي كند. اعمال نيك فرزندانش به او بهره مي رساند و دستگير او مي گردد و بر كمالاتش افزوده مي شود. چنان كه اگر اعمالي بد و زشت بر جا گذاشته باشد از آن نيز بهره مند مي گردد و بر عذابش افزوده مي شود. از اين روست كه گفته اند كه كارهاي و سنت هاي زشت و پسنديده براي آدمي در دنيا و برزخ و آخرت اثر دارد. باشد كه در دنيا با كارهاي پسنديده و سنت هاي نيكو و باقيات صالحات( فرزند، مدارس ، مساجد و ديگر كارهاي عام المنفعه ) براي خود در دنيا و آخرت ره توشه هاي مفيدي بگذاريم تا در عالم برزخ از بهره هاي كامل دهنده آن نيز برخوردار شويم.