تبليغاتX
سماموس
در مورد مسائل اعتقادی ، اجتماعی، سیاسی و ادبی
عيد به معناي عود و بازگشت است. به اين معنا كه امري در طول زمان هر از گاهي تجديد مي شود و دوباره به صورت پيشين خود باز مي گردد. اين بازشوندگي در باره طبيعت به خوبي روشن است و انسان به آساني با پديده نوشوندگي طبيعت ارتباط برقرار مي كند. بهار همانند ديگر فصول سال است . همان گونه كه بهار هر ساله در دوره تجديد شوندگي قرار مي گيرد ديگر فصول چون تابستان و پاييز و زمستان از چنين ويژگي نوشوندگي برخوردار مي باشند. در گذشته در ايران باستان براي هر چهار فصل عيد گرفته و شماري از روزها به پاداشت نوشوندگي آن تعطيل مي شد و جشن هاي مفصل و آب و تابي برگزار مي شد. مي توان از جشن مهرگان و جشن يلدا ياد كرد كه يكي در پاييز و ديگري در زمستان برگزار مي شود.

از جشن تابستاني در حال حاضر چيزي در انديشه ندارم ، به نظر مي رسد كه بر پايه خصلت ايرانيان كه ارتباط تنگاتنگي با طبيعت داشته و دارند ، روزهايي نيز در تابستان جشن طبيعت برقرار بوده و در آن مردم به عناوين مختلف شادي و سرور خود را بيان مي داشتند.

اما اين كه در همه اين جشن ها آن چه با ابهت تمام خود را در طول تاريخ حفظ كرد و در گذر زمانه فرو نپاشيد و حتي در مناطق بيرون جغرافياي فرهنگ ايراني رخنه كرد، خصوصيات و ويژگي ها ي منحصر به فرد عيد نوروز است.

اين عيد به جهت فطري بودن و خاستگاه معقول و مقبول مورد اهتمام همه حكومت ها قرار گرفته است و حتي فرهنگ ها و سنت هاي بيروني نه تنها آن را طرد نكرد بلكه با آن همراه و همگام شد. اين گونه است كه عيد در جايگاه بلند و رفيع خود ماند و با پذيرش سنت ها و آيين ها تازه خود را هماهنگ و سازوار گردانيد. عامل نوشوندگي ذات اين عيد و انعطاف و نيز همانند شوندگي با سنت هاي نو باعث شد كه عيد نوروز با همه تحولات فرهنگي و نظامي و سنت ها ، پا برجا بماند.

شاخصه هايي چون صله رحم و اهتمام به خانه و خانواده ، پاك شوندگي تن و روح و خانه با خانه تكاني و تجديد عهد و پيمان با خانواده عامل مهمي در بقاي عيد نوروز است كه بايد آن را حفظ و از آن پاسداري كرد. عنصر تجديد شوندگي و نوشوندگي طبيعت بهار و زيبايي هاي منحصر به فرد آن كه نشان از زندگي و نشاط و طراوت مي كند و خاك مرده بدان جان مي گيرد، همانند عيد بهار است؛ زيرا عناصر آن نيز با توجه به مقتضيات زمان و عصري و حتي مكاني تغيير مي كند.

اين عنصر است كه موجبات بقايي عيد نوروز را فراهم آورده است با آن كه در همه روزهاي سال شايد با چنين نوشوندگي رو به رو باشيم ولي براي ما آن اندازه چشم گير و مهم جلوه نمي كند. در مساله عيد مسيحيان و مساله مائده هم اين چنين چيزي را مي توان يافت. با آن كه از سوي خداوند براي حضرت مريم (س) مائده و سفره هاي رنگارنگي مي آمد ولي تنها يك مائده به عنوان عيد مورد تجليل و تكريم قرار گرفت. عنصري كه مي توان در آن يافت مساله ارزشي و ارزش هايي است كه در اين عيد به نمايش گذاشته شده است و ياد آور مساله تاريخي و عنايت الهي است. اين ها همان چيزي است كه از آن به ايام الله ياد مي شود. ايام الله روزهاي خاص با ويژگي هاي برتري است كه انسان را به ياد امور بزرگي مي اندازد.

بهار ياد آور امري بزرگي چون تجديد حيات و رستاخيز است . بنابراين بايد با اين نگرش و بينش به استقبال عيد رفت و عناصر و مولفه هاي نوشوندگي و ارزشي آن را حفظ كرد تا عيد همانند سده هاي پيشين باقي بماند.
+ نوشته شده در  85/12/26ساعت 18:18  توسط خلیل منصوری  | 

خليل منصوري
در آستانه رحلت پيامبر اعظم (ص) به طور طبيعي اين پرسش اصلي به ذهن متبادر مي شود كه آن حضرت براي آينده اسلام و دين نوپاي خود چه دغدغه و نگراني هايي دارند؟ در پاسخ به اين پرسش كليدي نگارنده مقاله حاضر مهم ترين دغدغه ها و نگراني هاي پيامبر خدا (ص) را در آستانه رحلت و پرواز به سوي معبود تبيين كرده است و در اين باره با نگاهي موشكافانه و تحليلي به بررسي آن ها پرداخته است . با هم اين مقاله را مي خوانيم .
هجوم فتنه هاي بنيان افكن
هر كسي هنگامي كه در يابد آخرين دم زندگي را مي گذارند مي كوشد تا مهم ترين آروزها و دغدغه هايش را در حد توان و ظرفيت خود به سرانجام رساند و يا با بيان وصيت و سفارش هاي موكد از ديگران بخواهد تا آن را به فرجام خوش برسانند. از اين رو سخنان و اعمال و رفتار انسان آگاه در آخرين دم حيات ، بسيار مهم و اساسي است. پيامبر (ص) به راه هاي مختلف عادي و يا غير معمولي در يافته بود كه سال دهم هجري آخرين سال زندگاني او در دنيا مادي و فاني است و به زودي از اين عالم كوچ مي كند. بانگ رحيل را جبرئيل پيش از اين نواخته بود. در اين اواخر دوبار قرآن به طور كامل از سوي جبرئيل بر او خوانده شده و درصد آيات وحياني نسبت به پيش بسيار كاسته و كاهش يافته بود . نشانه هاي گوناگون ديگري حكايت از رفتن قريب آن حضرت (ص) داشت. از اين رو از همان روزهاي آغاز سال و حتي در ماه ذي الحجه سال نهم هجري و پيش از آمدن ماه محرم سال دهم هجري، آن حضرت در حجه الوداع خطبه اي بلند و رسا خواند كه بسيار از مطالب آن بيانگر دغدغه هاي آن حضرت بود. اكنون جزيره عربستان اسلام را پذيرفته بود و حجاج آن زياد بودند كه بيش از صد هزار نفر يا بيشتر برآورد مي شد.
آن حضرت به جهات پيش گفته در اين انبوه مسلمين مي كوشد تا مهم ترين سخنان و اهداف بعثت را بيان دارد و مردم را با آروزها و دغدغه هاي خويش آشنا كند. هر چند پيامبر (ص) به جهت آن كه رحمت بر جهانيان است ، دغدغه اي جهاني داشت و در اين راه بسيار دل مي سوزاند و نگران بشريت بود به طوري كه جانش را در اين را مي گذاشت و خداوند در وصف اين جان فشاني و دلسوزي و محبت بيش از اندازه آن بزرگوار مي فرمايد: لعلك باخع نفسك ( كهف آيه 6)؛ شايد تو خود را به رنج مضاعف مي افكني و در حق ايشان دل مي سوزاني در حالي كه وظيفه و تكليف تو تنها رساندن پيام است : و ليس عليك الا البلاغ ؛ اما اين دغدغه ها و دل سوزي ها و نگراني ها در اين اواخر شدت يافته بود. در مراسم حج مي فرمايد: هان اي مردم در سخنان من دقت كنيد و بينديشيد. من در ميان شما دو چيز به يادگار مي گذارم كه اگر به آن ها چنگ بزنيد گمراه نمي شويد: يكي كتاب خدا و ديگري سنت و گفتارمن است.
هان اي مردم ! حاضران به غائبان برسانند بعد از من پيامبري نيست و پس از شما مسلمانان امتي نيست.
اي مردم بدانيد من امروزاعلام مي كنم كه كليه مراسم و عقايد دوران جاهلي را زير پاي خود نهاده بطلان آن را به اطلاع شما مي رسانم.( سيره ابن هشام ج 2 ص 605 و نيز خصال صدوق ص 84 و 290 و نيز بحار الانوار ج 21 ص 405) پيامبر در اين خطبه مراسم حج الوداع آخرين دغدغه هايش را بيان مي دارد. ترس ايشان آن است كه مردم به عصر جاهليت برگردند و اسلام و سنت هاي پيامبري را ناديده گرفته و پشت سر اندازند. در اين خطبه كه در سرزمين عرفه در روز نهم خوانده شد از مردم گواهي مي گيرد تا در مسائل مهم اجتماعي و اعتقادي به جاهليت باز نگردند و قرآن و سنت را دور نيافكنند. قرآن و سنتي كه جامعه آرماني و شاهدي را ايجاد كرده و بركات از زمين و آسمان را به سوي ايشان جلب نموده بود.
امامت و مساله از نگراني از آينده امت
اكنون كه پيامبر به صراحت بيان داشته است كه پس از وي پيامبري نيست و عصر وحي و دوران ارتباط مستقيم زمين و آسمان بريده مي شود ، سرنوشت امت چه مي شود؟ آيا به تنهايي كتاب و سنت مي تواند مردم را به سر منزل مقصود برساند؟ اسلام به عنوان كامل ترين مجموعه هدايتي آسمان به جاي رسيده است كه مفهومي جز گسست ارتباط مستقيم آسمان و انسان نيست. با رحلت پيامبر (ص) وحي آسماني به پايان خواهد رسد و ارتباط ميان خدا و انسان در اين شكل و قالب قطع مي شود . اگر اين گونه شود دست ابليس و شيطان براي گمراهي بشر باز خواهد شد و دوبار انسان در دام شيطاني مي افتد كه سوگند خورده است تا روز موعد انسان را گمراه كند و از راه دور سازد. پيامبر (ص) با دغدغه اي چنين نيز مواجه و رو به رو بود. در همان خطبه وداعي در سرزمين عرفه بيان مي دارد كه شيطان و ابليس از امت اسلام نوميد شده است ولي راه ها را براي خود باز نگه داشته است. پيامبر(ص) مي فرمايد:" اي مردم ! شيطان ازاين كه در سرزمين شما مورد پرستش قرار گيرد نوميد گشته است ولي اگر در امور كوچك از او پيروي كنيد ، از شما راضي و خرسندي مي گردد. از پيروي شيطان برهيزيد."
ابليس از راه امور كوچك وارد مي شود و دين را از ايشان مي گيرد. ديگر به طور مستقيم و از راه بت پرستي نمي آيد. بنابراين از راه ايمان و نماز مي آيد و از راه ربا و ريا بر مسلمانان يورش مي برد. اين گونه مي شود كه مسلمان خداپرستي كه حاضر نمي شود تا خرماي افتاده اي را از زير درخت بردارد و خود را سير كند و گرسنگي اش را بگيرد ، به آساني آب خوردن زن مسلماني را به جرم شيعه گيري و دوستي اهل بيت(ع) مي كشد و شكمش را مي درد و كودك درون زهدان را در مي آورد و به قتل مي رساند. اين گونه مي شود كه با نام خدا و به قصد قرب الهي شمشير بر فرق امير مومنان و ولي الله (ع) مي كوبد و به نيت خشنودي پيامبر (ص) و رضاي الهي فرزند رسول الله تشنه در بيابان كربلا سر مي برد.
دغدغه پيامبر در اين اواخر دغدغه امتي است كه پس از اين پيامبري بر ايشان بر انگيخته نمي شود و مردماني بدون رهبري و پيشوا خواهند بود. اين نگراني آن چنان شديد است كه از همان آغاز بعثت دغدغه او بود. هموار كاري كه آغاز شده هر چند كه به سرانجام خوشي مي رسد ولي پس از دست دادن مدير و مدبر صادق و صديق از دست مي رود و تمام رشته ها پنبه مي گردد. مگر نه اين است كه شخصي با تدبير زندگي خوشي را براي خود و فرزندان فراهم مي آورد ولي به علت اين كه جانشيني ندارد همه زحمات او از ميان مي رود و خانه و خوشي از پس مرگ آن شخص از ميان رخت بر مي بندد؟
اكنون اين دغدغه در اين اواخر عمر شدت يافته است و دل نگراني هايش پيامبر را معذب مي سازد. با آن كه بارها و بارها در اين باره سخن گفته و به صراحت و كنايه و تمثيل مساله جانشيني را مطرح ساخته است ولي اين مساله به صورت بيعت و پيماني در نيامده است تا همگان بر آن مهر تاييد گذارند.
از اين روست كه در همان حجه الوداع مي بايست در اين انبوه مسلمين مساله را به پايان رساند و جانشين خويش را معرفي كند تا به عنوان وصي رسول الله (ص) امت را مديريت و اداره نمايد. كس مي بايست اين جايگاه مهم را به عهده گيرد كه از عصمت برخوردار باشد تا هم مديريت عمومي جامعه را به عهده گيرد و هم بيان كننده و بازگو كننده احكام اسلام باشد و تفسير و تاويل آيات را با توجه به شرايط و مقتضيات زمانه بيان كند و حق را اجرا و جلوي باطل را بگيرد، بي آن كه خود در دام شيطان و هواي نفس افتد و در بيان و عملش كژي راه يابد. پيامبر (ص) كسي را مي جست تا هم حاكم وقت باشد و هم زمامدار اسلام گردد. قوانين اسلام را به اجرا گذارد و حافظ حقوق و نگهبان مرزهاي اسلام باشد . در مقام تبيين به روشنگري نقاط پيچيده اسلام اقدام كند و احكام و قوانين ناگفته را بيان كند. فردي مي بايست راه پيامبر معصومي را طي كند كه درتبيين حقايق آئين اسلام و پاسخ به پرسش ها و شبهات ديني ، خود دچار خطا و اشتباه نشود. به امور دين و شريعت آگاه باشد و در بيان آن به شك و ترديد نيافتد.
اكنون زمان آن رسيده بود تا در اين واپسين روزهاي عمرش مساله امامت را به يك باره حل كند. روز غدير خم چنين روز بود. پيامبر در گذشته براي جداسازي امت اسلام از يهوديت و ايجاد هويت مستقل از ايشان همواره چشم به آسمان داشت تا مساله تغيير قبله حل شود و دستورش از آسمان فرود آيد. آن زمان پيامبر دغدغه استقلال هويت داشت و اكنون دغدغه تعيين جانشين و تداوم استقلال اسلام تا قيامت به عنوان دين دارد.
وي بارها مساله جانشين را به عنوان يك امر مهم و حياتي براي اسلام و امت بيان داشته بود و در اين راه بسيار تلاش كرده بود. اما مساله نصب صريح جانشين مساله اي بود كه مي توانست بحران را در مشروعيت سياسي جامعه دامن زند. بسياري از كساني كه به اسلام مي پيوستند نخست به اين اميد بود كه شايد روزي اختيار به قول خويش از پادشاهي و ملك را در اختيار گيرند. حتي برخي از كساني كه با پيامبر پيمان و بيعت مي بستند و يا مي خواستند به اسلام بگروند اين شرط را مطرح مي ساختند و حتي فردي از روساي قبايل به اين شرط اسلام را مي پذيرفت كه رياست و مديريت و جانشيني پس از پيامبر (ص) به او واگذار شود. اما پيامبر (ص) اين شروط را نمي پذيرفت و مي فرمود: مساله جانشيني مساله من نيست بلكه وحي الهي است و او در اين باره اختيار ندارد. اكنون كه جامعه به اين جا رسيده است آناني كه به آشكار و يا پنهان به اميد حكومت و پادشاهي به دين اسلام گرويده بودند و يا اكنون وسوسه رهبري جامعه اي منسجم و بزرگي به نام امت اسلام در آنان برانگيخته شده بود، به اين اميد بودند كه پس از پيامبر زمام امور را در دست گيرند. بنابراين هر آن مترصد اين بودند كه به گونه اي رهبري را حتي در نماز و مانند آن به عهده گيرند. اين مساله بيان و تصريح جانشيني موجب مي شود تا اين امت به ظاهر منسجم تحت تحريكات گروهي قدرت طلب از هم پاشد و بحران در امت پديدار گردد و واگرايي از جمعيت مسلمانان خود را بروز دهد.
همين دغدغه موجب مي شود تا پيامبر هم بخواهد اين اقدام نصب را انجام دهد و هم مي هراسد كه مردمان و امت را دچار دو دستگي و تفرقه كند؛ زيرا با شناختي كه از برخي داشت و يا كساني خود به صراحت خواهان رهبري پس از ايشان بودند ، مي دانست كه بيان مساله و نصب صريح موجب مي شود كه جامعه گرفتار تفرقه شود. اما خداوند در نقطه اي به نام چاه غدير خم به پيامبر (ص) دستور مي دهد كه اين مهم ترين و خطرناك ترين مساله مي بايست انجام شود و ماموريت به پايان رسد . اگر اين مساله خطير انجام نشود گويي هيچ رسالتي نيامده است و تاكنون پيامبر كاري نكرده باشد. اين همه زحمات بيست و سه ساله نيست و نابود مي شد و همه آن چه به زحمت رشته بود پنبه مي شد و امت مجتمع چون هباء منثور و قاصدك هاي بي نخ در هواي جاهلي پراكنده مي شد و امت از هم فرو مي پاشيد. پس از سوي خداوند وحي شد: بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ( مائدة آيه 67) آن چه از سوي خداوند فرستاده شده به مردم ابلاغ كن وگرنه رسالت را به پايان نبرده اي و خداوند تو را از شر مردمان حفظ مي كند.
اين آيه بيانگر آن اسشت كه امر خطيري به عهده پيامبر نهاده شده است كه مي بايست بيان كند و در حقيقت مكمل رسالت پيامبر است و ترس و خوف از مردم وجود دارد به گونه اي كه مي تواند بر جان آن حضرت و يا ديگراني به خاطر اين مساله زيان رساند.
اين مساله جانشين ، مساله اي بود كه نگراني آن حضرت را در اين واپسين روزها زندگي دو چندان مي كرد. ترس از مردماني كه مدعي دين بودند و امكان داشت به خاطر مساله جانشيني به آن حضرت ضربه زنند و يا كاري كنند كه تمامي زحمات آن حضرت از ميان برود. چنان كه بعد از اين مي بينيم كه چه سان اين ترس و هراس پيامبر معنا مي يابد و طالبان حكومت نه تنها دست به ترور آن حضرت مي زنند و بلكه كاري مي كنند كه اميرمومنان (ع) مي ترسد كه امت ازميان برود و زحمات رسول (ص) بر باد رود. از اين رو سكوت بيست و پنچ ساله اي را آغاز مي كند و دم بر نمي آورد.
پامبر در خطبه غدير خود مي فرمايد: من دو چيز نفيس و گران مايه در ميان شما مي گذارم ، ببينم شما چگونه با دو يادگار من رفتار مي نمائيد:؟
در اين وقت يك نفر برخاست و با صداي بلند گفت: منظور از اين دو چيز نفيس چيست؟
پيامبر (ص) فرمود : يكي كتاب خدا كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگرش در دست شماست؛ و ديگري عترت و اهل بيت من است . خداوند به من خبر داده كه اين دو يادگار هرگز از هم جدا نخواهند شد.
هان اي مردم ! بر قرآن و عترت من پيشي نگيريد و در عمل به هردو كوتاهي نورزيد كه هلاك مي شويد.
آن گاه دست علي (ع) را گرفت و آن را آن قدر بلند كرد كه سفيدي زير بغل هر دو براي مردمان نمايان شد و او را به همگان معرفي نمود و سپس افزود:
سزاوارتر بر مومنان از خود آنان كيست؟
همگي گفتند: خدا و پيامبر او داناترند.
پيامبر فرمود: خدا مولاي من و من مولاي مومنان هستم و من بر آنان از خودشان اولي و سزاوارترم.
هان اي مردم! من كنت مولاه فهذا علي مولاه . اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خذله و ادر الحق معه حيث يدار؛ هركس را من مولايم علي مولاي اوست . خداوندا ! كساني كه علي را دوست دارند . آنان را دوست بدار و كساني كه او را دشمن مي دارند دشمن بدار . خدايا ! ياران علي را ياري كن و دشمنان علي را خوار و ذليل گردان و او را محور حق قرار ده!
مردم اكنون فرشته وحي نازل گرديد و اين آيه را آورده است: اليوم اكلمت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا ( مائدة آيه 3) ؛ امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت را بر شما تمام كردم و اسلام را يگانه آيين خود برگزيدم.( نگاه كنيد : الغدير نوشته علامه بزرگ و نويسنده گران قدر آيت الله اميني)
دشمن داخلي و خارجي
با اعلام جانشيني و ابلاغ تمام رسالت، دشمن داخلي هر چند كه در آغاز سكوت كرد و حتي همراه با مردم شد ولي از همان جا نقشه و بذر توطئه را پاشيدند تا پس از رحلت آن را درو كنند. همراهي ظاهري با مردم و اعلام وفاداري با جانشين پيامبر ، نه تنها ضروري بود بلكه چاره اي از آن نيز نبود. زمينه براي مخالفت هاي آشكار وجود نداشت. پيامبر بارها امر ولايت و خلافت خويش را امري الهي اعلام كرده بود و خداوند نيز بر اين مطلب مهرتاييد نهاده و همه سخنان آن حضرت را بر پايه امور وحياني و عقلاني دانسته و بيان داشته بود كه : لاينطق عن الهوي بل وحي يوحي ( سوره نجم آيات 8 و 9)؛ از اين رو امكان نداشت كه مساله خلافت و جانشيني اميرمومنان (ع) را به مساله هواي نفس و امور و سنت هاي جاهلي و قبيله اي نسبت داد. اتهام اين كه آن حضرت بر پايه هواي نفس و يا سنت هاي قبيله اي و جاهلي عمل كرده است همان اندازه غير ممكن و دور از باور بود كه اتهام وحي شيطاني و تاثير از آن . بنابراين مخالفان ولايت و خلافت امير (ع) مي بايست از راه هاي ديگري اقدام مي كردند. اين زمان از اين جهت آبستن حوادث و رخدادهاي مهمي است. آخرين روزهاي زندگي پيامبر (ص) شايد از اين لحاظ مهم ترين و تاثيرگذارترين روزهاي بود كه تاريخ اسلام به خود ديده است. پيامبر(ص) شاهد توطئه هاي مكرر كساني است كه خواهان به دست گيري حكومت وخلافت پس از آن حضرت (ص) هستند. برخي از زنان پيامبر (ص) كه با برخي از جناح هاي مخالفان خلافت علوي رابطه خويشي و خويشاوندي دارند مي كوشند تا جريان امور را به نفع جناح خود تغيير دهند. توطئه هاي به داخل بيت و خانواده نيز كشيده شده است. خداوند در سوره اي اين مساله را واكاوي مي كند و از پيامبر مي خواهد با شدت اين جريان را سركوب كند. دست هاي توطئه هر كجا است مي بايست قطع و بريده شود. بنابراين فرقي نداشت كه اين توطئه گران در خانه پيامبر(ص) مستقر باشند و يا در جايي ديگر توطئه كنند. از سوي دشمن بيرون و روم آماده شده بود تا اسلام را در هم كوبد و ريشه هاي آن را از روي زمين برچيند . از اين رو لشكري را فراهم آورده بود تا به سرزمين عربستان هجوم آورد. پيامبر به دو منظور مي كوشد تا سپاهي را فراهم آورد تا هم دشمن را از مرزها براند و هم مخالفان را از مركز حكومت دور نگه دارد. جيش اسامه آماده مي شود ولي مخالفان براي ماندن برنامه دارند و مي دانند كه پيامبر در بستر مرگ افتاده است و دوري ايشان به معناي از دست دادن همه آن چه اين مدت براي آن برنامه ريزي كرده بودند. بنابراين به عناوين مختلف با همراهي با اسامه خودداري ورزيدند. گاه او را جواني ناپخته ناميده و از همراهي سرباز زدند و گاه ديگر بيماري پيامبر را وسيله ساخته تا نگراني خود را ابراز كنند و نخواهند از كناره پيامبر دور شوند.
پيامبر (ص) براي دور كردن توطئه گران و مخالفان همه گونه تلاشي را انجام مي دهد ولي اين تلاش ها از سوي مخالفان بي تاثير مي ماند و اين گونه مي شود كه سپاه اسامه مدت ها در بيرون مدينه اردو مي زند ولي از جا حركت نمي كند. سران مي كوشند تا هنگامه چيدن ميوه در مدينه باشند.
پيامبر آن قدر براي حركت سپاه اسامه اصرار مي ورزند كه در همان بستر بيماري مرتب به همگان سفارش مي كند كه: انفذوا بعث اسامه ؛ سپاه اسامه را حركت دهيد.(طبقات ابن سعد ج 2 ص 190 ) و يا مي فرمود: جهزوا جيش اسامه و يا ارسلوا بعث اسامه.
با اين حال آگاهان به مسايل سياسي و تحولات و رخدادها ، با هرگونه همراهي و بيرون رفتن از متن رخدادها ابا داشتند. بازيگران صحنه سياسي مي كوشيدند نه تنها خود را در مركز حادثه قرار دهند بلكه در نزديكي و اطراف رهبري نقش خود را به عنوان يك فعال عرصه رهبري تثبيت نمايند . از اين رو هرروزه به سراغ پيامبر مي شتافتند و با آن پيامبر دستور مي دهد همگان براي جنگ و جهاد آماده و به سوي مرزها بروند ، اينان تخلف مي ورزيدند. مخالفت و تخلف به حدي بر پيامبر (ص) گران آمد به گونه اي بارها بر آشفته شد و كساني را كه مي خواستند از سپاه جدا شده و در مدينه بمانند ، لعنت فرستاد ( ملل و نحل شهرستاني ، مقدمه چهارم ص 29 و نيز شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد معتزلي ج 2 ص20)
برخي به سبب شدت اصرار و پافشاري و ترس از بدنامي و تخلف از حكم پيامبر (ص) كه حكم خدا بود و به ياد داستان تخلف سه تن در جهادهاي پيشين به سوي جرف در بيرون مدينه رفتند ولي با اين همه به علت وخامت حال پيامبر (ص) از تصميم براي حركت سپاه باز مي ايستادند و سپاه را از حركت به سوي جبهه ها باز مي داشتند. در زماني كه سپاه خواست حركت كند در سپاه مساله احتضار پيامبر (ص) پيچيد و بهانه جويان كه شانزده روز حركت سپاه را به تاخير انداخته بودند به دستاويز بودن در كنار رسول الله (ص) به مدينه بازگشتند.
بازگشت اين دسته كه خود رهبران جناح رقيب در خلافت و امامت بودند موجب شد تا همه افراد سپاه راهي مدينه شوند و به طور كلي سپاه از حالت خود خارج شد و به هم ريخت و ارتشي باقي نماند و هر كسي به سر منزل و كار خويش بازگشت.( طبقات ابن سعد ج 2 ص190)
يورش فتنه ها
پيامبر (ص) با آن همه تاكيد و اصرار نتوانست كاري از پيش برد. سپاه به هم ريخت و مخالفان و متخلفان براي به سرانجام بردن برنامه خود به مدينه بازگشتند. اين گونه است كه هجوم فتنه هاي بينان بر افكن آغاز شد. درگزارش هاي تاريخي و روايات متعدد و معتبر آمده است كه پيامبر (ص) در همان حال بيماري دست علي (ع) را گرفت و با گروهي به سوي قبرستان بقيع رفت. به همراهان خود گفت: از سوي خدا مامورم كه براي اهل بقيع طلب آمرزش نمايم .
آن گاه كه وارد بر بقيع شد بر اهل آن سلام فرستاد و سخنان خود را چنين آغاز كرد: سلام من بر شما اي كساني كه زير خاك ها قرار گرفته ايد . حالتي كه بر شماست خوش و گوارا باد.
فتنه ها مانند پاره هاي شب تاريك روي آورده و يكي به ديگري پيوسته است .( طبقات ابن سعد همان )
اين سخنان بيان مي دارد كه سخني به جز دستور خداوند را ابلاغ نكرده است. پس همان گونه كه سخن از طلب آمرزش از اهل قبور ، دستور الهي بوده است ، سخن ايشان درباره روي آوري فتنه هاي در شب تاريك نيز بيانگر سخني از خداست.
نگراني آن حضرت (ص) نگراني از بازگشت جاهليت در شكل و جامه ديگري بود كه اكنون با حذف امامت و خلافت راستين در حال تحقق بود و پيامبر جز ابلاغ مسئوليت نداشت. اگر مردم خود خواهان ضلالت و گمراهي و همراهي با شيطان هستند پيامبر كاري نمي توانست انجام دهد؛ زيرا چيزي در دين به صورت اجبار و اكراه انجام نمي شود و آزمون و فتنه همواره آدمي را مي آزمايد تا حق از باطل شناخته شود. اگر علي (ع) مدار حق است چنان كه در خطبه غدير بيان و مشخص كرده است ، كساني كه بر مدار ديگري مي چرخند برباطل خواهند بود.
ايشان در بقيع يادآور مي شود كه به جهت دوبار نزول كامل قرآن دانسته ام كه اجلم نزديك است. ( طبقات ج 2 ص 204 و نزيز بحارلانوارج 22 ص 166) اين گونه است كه مي كوشد تا در دم آخر دلواپسي ها و نگراني هاي خود را در باره امت بيان دارد.
توطئه ها و هشدارها
مخالفان با توجه به جناح بندي هاي مختلفي كه به صورت پنهاني شكل گرفته بود ، مقاصد خود را پي مي گرفتند. پيامبر با توجه به اين توطئه هاي پياپي هشدارهاي تند و صريح مي دهد . افزايش توطئه در اين دم واپسين به اندازه اي است كه پيامبر در حال احتضار را به مسجد مي كشاند. پيامبر از حركات زننده و فعاليت هاي پنهاني شماري از زنان خود كه ارتباط مستقيمي با برخي از جناح بندي هاي سياسي مدينه داشتند به ستوه مي آيد . با آن كه از شدت تب در حالت خوبي قرار نداشت از بستر بيرون مي آيد تا آخرين هشدارهايش را به طور مستقيم به گوش همگان رساند و اتمام حجت كند. وارد مسجد مي شود و در كنار منبرمي ايستد و باصدايي رسا مي فرمايد: ايها الناس سعرت النار و اقبلت الفتن كقطع الليل المظلم و اني والله ماتمسكون علي بشي اني لم احل الا ما احل القرآن و لم احرم الا ما حرم القرآن ؛ اي مردم! آتش فتنه بر افروخته شده و فتنه مانند پاره هاي شب تاريك روي آورده و شما هيچ نوع دستاويزي ضد من نداريد . من حلال نكردم مگر آْن چه را كه قرآن حلال نموده و حرام نكردم مگر آن چه را كه قرآن تحريم كرده است.( سيره ابن هشام ج 2 ص 654 و نيز طبقات ابن سعد ج 2 ص 216)
اين ها كلمات و جملاتي است كه پيامبر اعظم (ص) در آستانه رحلت بيان مي كند . بي گمان از واژگان و تركبيات اين جملات و گزاره ها مي توان عمق و ژرفاي نگراني شديد پيامبر را از آينده امت و سرنوشت سالام پس از در گذشت و رحلتش را به خوبي فهميد. مقصود پيامبر (ص) از آتشي كه مي فرمايد شعله ور شده جز آتش فتنه و توطئه نيست كه به صورت سقيفه به نمايش در مي آيد و اكنون نشانه هاي آن به شكل تمرد از سپاه اسامه و تخلف از جهاد خود را نشان مي دهد. هدف از اين فتنه ها گرفتن حكومت و جانشيني است. چه چيزي مهم تر از در اختيار گرفتن زمام امور امت و دين مي توان پيامبر را نگران سازد. فتنه هايي كه از هر سو گرد مي آيد و به شكل توده ابرهاي ضخيم به هم مي پيوندد و شب ظلماني را براي امت رقم مي زند. تفرقه براي رسيدن به قدرت و تضيعف بنياد اسلام امري است كه به وقوع مي پيوندد. اين نگراني پيامبر (ص) را به شدت در رنج و عذاب انداخته است. او ديده است كه بوزينگان بر منبر او بالا و پايين مي پرند و ديده بود كه چه سان به نام خدا و رسول ، فرزندش را در كربلا سر مي زنند و ذبيحش را بر سر نيزه و خيزران به گردش به شهرها مي برند. او ضربه بر فرق علي (ع) را در مسجد كوفه به نام خدا و اسلام مي بيند و دلش به درد مي آيد . اكنون چاره چيست. سخنش را چنين ضايع كرده اند و آن را ناديده انگاشته اند ، پس بهتر است براي آخرين بار شده چيزي بنگارد كه هرگز امت گمراه نشود و در نوشته و مضمون آن ترديد نكنند و حق را به طور واضح و روشن بيان كند و امام و خليفه را به صورت مكتوب مشخص و معين كند. پس از قلم و دوات خواست. ولي حاضران به طمع خلافت مخالفت كردند و اجازه ندادند تا مكتوبي نوشته شود و جهان اسلام وامت را از دو دستگي باز دارد.( صحيح بخاري كتاب علم ج 1 ص 22 و ج 2 ص 14 وصحيح مسلم ج 2 ص 14 و نيز مسند احمد ج 1 ص 325 و طبقات كبري ج 2 ص 244)
و اين گونه شد كه ابرهاي شوم فتنه و توطئه فضاي اسلام و امت را آكنده كرد و دين به دست مخالفان به بيراهه رفت.
+ نوشته شده در  85/12/26ساعت 18:17  توسط خلیل منصوری  | 

حسين خليلي*
تكاثر و جمع آوري بي حساب و كتاب اموال يكي از رذايل اخلاقي و موجب سقوط انسان در دام ماديگرايي است.
قرآن كريم مؤمنان را از آلوده شدن به اين خصيصه نامطلوب منع نموده و براي كساني كه با اينكار به خود و ديگران ستم مي كنند مجازات تعيين كرده است.
نويسنده اين مقاله تلاش دارد در خصوص نگاه قرآن به اين موضوع مباحثي پيرامون: تكاثر، تكاثر طلبي، علل و زمينه ها و آثار و موانع آن بپردازد. مطلب را از نظر مي گذرانيم.
¤ضرورت و اهميت بحث
آدمي در ميان موجودات هستي از ويژگي هاي انحصاري برخوردار است. خصوصياتي كه وي را در دو سوي متضاد قرار مي دهد. گاه در اوج كمال و گاه در پستي خصال دست و پا مي زند. همانند پاندولي است كه از اين سو به آن سو مي رود و آرامش و آسايش را برخود و ديگران حرام مي گرداند. نوسانات و تذبذبي كه هر دمي انسان با آن روبه رو است و گاه به الهام فجور و گاه ديگر به الهام تقوا، وي را در نهايت به جايي مي كشاند كه از آن به ثباتي شخصيتي ياد مي كنند. به نظر مي رسد كه اين ثبات هرچند كه نسبي است و تا آخر دم زندگي و حيات در اين كره خاكي از تذبذب و نوسانات باز نمي ايستد، در چهل سالگي به دست مي آيد و شاكله شخصيتي انسان چنان شكل مي گيرد كه ازآن دم، تحت تأثير آن چه در روايات به طبيعت ثانوي ياد مي شود، رفتار مي نمايد. به سخن ديگر تا زماني كه شاكله شخصيتي و وجودي انسان نقش بگيرد و شكل واقعي خود را بيابد آن چه وي را هدايت مي كند غرايز و فطرت اوست كه به دو شكل الهام فجور و تقوا از آن ياد مي شود. اموري كه در قرآن از آن به آفرينش انسان براين خصوصيات ياد مي گردد اموري هستند كه انسانيت و بشريت ابتدايي بر پايه آن پديدار شده است. در آيات بسياري از قرآن آمده است كه: ان الانسان خلق هلوعا (معارج 19)؛ و يا: خلق الانسان هلوعا؛ يا: لقد خلقناالانسان في كبد (البلد آيه 4)؛ يا: خلق الانسان في احسن تقويم (التين آيه 4)، و حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولا (احزاب آيه 72) خلق الانسان من عجل (انبياء آيه 37) يا: كلا ان الانسان ليطغي (العلق آيه 6) يا: ان الانسان لربه لكنود (العاديات آيه 6) مانند آن كه مي توان به شمار بسياري از آن دست يافت. در اين آيات به خصوصياتي چون جهل، ظلم، عجله و شتاب زدگي، طغيان گري، مانعيت و بازدارندگي از كار خير و طمع و مانند آن اشاره شده است و مي نماياند كه اين دسته از امور از خصوصيات خلقي بشر است.
اين ويژگي ها و خصوصيات خلقتي و آفرينشي انسان است كه تا پيش از انتخاب راه و هدف از سوي انسان، امر هدايت و گردش در دو سوي اوج و حضيض نوساناتي را به عهده دارد. انسان هر از گاهي تحت تأثير اين ويژگي ها و خصوصياتي كه جزو طبيعت ابتدايي اوست، رفتار مي كند، مي انديشد و كنش و واكنش نشان مي دهد.
پس از آن كه به قوه و نيروي عقل و وحي خود را در راه حق و حقيقت قرار داد و به تزكيه و تعليم خود مشغول شد و امر غريزي را در دست گرفت و به فطرت خويش بازگشت و آن را تقويت كرد و قواي غريزي را در اختيار عقل و وحي گذاشت تا تحت فرمان آن فعاليت كند، در اين هنگام است كه طبيعت ديگري در خود ايجاد مي كند كه طبيعت ثانوي اوست و كم كم و در يك فرآيند به نسبت طولاني چهل سال، شاكله وجودي و شخصيت حقيقي خود را ايجاد و انشا و بروز و ظهور مي دهد و بر پايه اين شخصيت و شاكله وجودي عمل مي كند چنان كه قرآن به اين نكته تأكيد مي ورزد كه هر انساني بر پايه شاكله و شخصيت خود عمل مي كند و رفتار مي نمايد.
¤گرايش به تكاثرطلبي
يكي از خصوصيات اخلاقي و خلق و خوي طبيعت آغازين بشري، گرايش به تكاثر است. انسان برخلاف بسياري از موجودات هستي، گرايش و علاقه بسياري به فزون خواهي دارد. اين خصلت و خوي آغازين بشر است. مي كوشد تا به بيشتر دست يابد و از هر لحاظ بر ديگران فزوني و برتري يابد. شايد خصلت و ويژگي استخدام گري بشر علت و سبب اصلي اين پديده در انسان باشد. چنان كه اين خصلت استخدام گري موجب شده است تا انسان به جامعه گرايش و از فوايد آن بهره مند گردد. هم چنين همين خوي موجب مي شود تا به برتري جويي و تكاثر و فزون خواهي روي آورد. فزون خواهي در انسان قوه مهم و تأثيرگذاري است كه انسان را به تلاش و كدح شديد وادار مي سازد (الانشقاق آيه6) و آرامش به معناي ثبوت و ثبات را از وي مي گيرد؛ زيرا هر دم مي كوشد تا خود را از آن مقام و جايگاهي كه نشسته فراتر كشد و به سخن درست از حالي به حالي برتر گرايش و تمايل داشته باشد و هرگز در مقام و جايگاهي نماند و براي خود مقامي نجويد و نطلبد. بلكه هر مقامي را لامقام دانسته و خود را در هر مرحله و مرتبه اي كه ببيند آن را دون شأن و شخصيت خود بداند و فراتري جويد. اين خوي در انسان عامل تكامل بخشي است كه انسان را از ماندن و راكدشدن و گنديدن مي رهاند. اما به شرط آن كه از آن در راستاي كمال واقعي بهره جويد.
شايد گفته شود آن كه به سوي تقويت قواي غريزي مي رود و به جاي عقل و وحي آن را تقويت مي كند نيز در راه كمال مي رود و مي كوشد تا كمال هر يك از آن قوا را به دست آورد. اين سخن از سويي درست است، زيرا اين نيز نوعي كمال طلبي انسان است كه در جهت عكس هدايت و راه مستقيم است. اما به هر حال ريشه و خاستگاه هر حركت و تلاش انساني و انگيزه آن، همين خصلت و خوي فزون خواهي و برتري جويي انسان است. چه آن كه غرايز خود را تقويت كند و آن ها را در خود به كمال رساند و يا بر پايه فطرت و در راستاي تقوا و هدايت قرار دهد.
¤ مفهوم تكاثرطلبي
در قرآن از فزون خواهي منفي و برتري جويي معكوس، به تكاثر تعبير شده است. تكاثر در اصطلاح قرآني آن به معناي مسابقه دو طرف در فزوني مال ومقام است. (مفردات راغب) چنان كه تفاخر به معناي كثرت جويي در مناقب و اموال و اولاد مي باشد. (مجمع البيان ج 9 و 10 ص 811)
در نگره قرآني، تكاثر همان فزون خواهي منفي و مبتني بر غريزه ابتدايي بشر بدون جهت مندي و هدف گرايي درست و صحيح است. به اين معنا كه هرگاه شخص، اين غريزه آغازين و ابتدايي بشري را در راستاي كمال و هدايت واقعي قرار ندهد و آن را در حوزه تمايلات و گرايش هاي حيواني قرار دهد، از قوه و نيروي خدادادي به درستي بهره نگرفته و به دام تكاثر افتاده است. اين گونه است كه دنيا در حكم لهو و لعب مي شود و تنها منجر به سرگرمي به زن و مال و فرزند و تفاخر و تكاثر مي گردد.
از اين جا دانسته مي شود كه در نگرش قرآني تكاثر به اين معنا و مفهوم امري مذموم و ناپسند است و آدمي را از راه اصلي و صراط مستقيم كمالي خود باز مي دارد.
¤ علل و زمينه هاي تكاثرطلبي
گفته شد كه علت و خاستگاه اصلي فزون خواهي و برتري جويي را بايد در غريزه استخدام گري و كمال جويي انسان جست. از اين رو بايد خاستگاه اصلي تكاثر را نيز در همين دو خوي و خصلت جست وجو كرد. با اين تفاوت كه تكاثر كمال جويي معكوس است و انسان را از دست يابي به اسماي حسناي الهي باز مي دارد و گرفتار دوزخ و خشم او مي گرداند. انسان به جاي آن كه قواي عقلاني خود را تقويت كند و به جنبه الهي خود بپردازد به جنبه مادي و غريزي خود توجه داشته و آن را تقويت و تحكيم مي كند.
قرآن براي اين گرايش معكوس انسان، زمينه هاي چندي را بر مي شمارد كه در اين جا به نمونه هاي از آن اشاره كوتاه و گذار مي شود: يكي از عوامل و زمينه هاي ايجادي تكاثر را بايد در جهل انسان دانست؛ زيرا انسان جاهل و نادان به جاي آن كه از قواي غريزي خود براي كمال واقعي بهره جويد، خود قوا را تقويت مي كند و آن را بي هدف به كار مي گيرد. فقدان هدف مندي در استفاده عامل مهمي است كه آدمي به دام تكاثر مي افتد؛ اگر فرد آگاه به هدف زندگي و آفرينش بود، مي كوشيد تا زندگي خود را در آن راستا سامان و جهت دهد. اين گونه است كه مي تواند قواي غريزي خود را نيز هدفمند به كار گيرد. بنابراين جهل و ناداني نسبت به هدف خلقت و آفرينش يكي از مهم ترين عوامل در تكاثرطلبي است. (تكاثر آيات 1 تا 7)
دومين عامل و زمينه تكاثرطلبي را بايد در فريبندگي دنيا دانست. جلوه هاي فريبنده دنيا انسان را به خود سرگرم مي كند و موجب مي شود تا نتواند از قواي خود در راستاي هدفي كه شناخته بهره جويد. انسان با آن كه هدف آفرينش را مي داند و نسبت به آن جاهل نيست، ولي به جهت فريبندگي بيش از اندازه دنيا، هدف را فراموش و يا از آن غافل مي گردد و به تكاثر روي مي آورد.(حديد آيه 20)
عامل ديگري كه قرآن براي تكاثرطلبي بشر برمي شمارد، عامل كفر است. به اين معنا كه انسان كافر به جهت جهل به خدا و قيامت و يا انكار آن با علم به وجود خدا و قيامت، حسابگري و حساب خواهي را ناديده مي گيرد و گرفتار دنيا مي شود و بدان سرگرم مي گردد.(كهف آيات 32 تا 37)
¤ آثار تكاثرطلبي
در قرآن براي تكاثر آثار و پيامدهاي چندي بيان شده است كه از مهم ترين آن ها مي توان به انكار معاد (كهف آيات 34 تا 36) غرور و خودپسندي (همان) محروميت از ياري خدا (همان) نابودي اموال و دستاوردهاي تلاش هاي مادي (همان) اشاره كرد.
يكي ديگر از آثاري كه قرآن براي تكاثرطلبي آدمي برشمرده است، پديده غرور ملي و قومي بي جا و تعصبات جاهلي قبيله گي است. به اين معنا كه تكاثرطلبي آدمي موجب مي شود تا به آثار و امكنه تاريخي گذشتگان خود به عنوان ابزاري براي برترجويي نژادي و قبيله اي و يا ملي توجه كنند. تمثيل قرآني به ديدار از گورستان ها به اين معناست كه آنان با ايجاد ابنيه تاريخي براي نياكان خود مي كوشند تا به نوعي تفاخر و تكاثر خود را بر اقوام و قبايل ديگري بنمايانند. اين گونه برخورد با تمدن و بناها و آثار تاريخي نه تنها امري مفيد نيست بلكه غيرسازنده و بازدارنده است.(سوره تكاثر)
قرآن تأكيد مي كند كه براي استفاده درست و سازنده و مفيد از آثار تاريخي بايد نگرش و بينش مردم را تغيير داد. به جاي اين كه براي تكاثر و تفاخر به اين آثار نگريسته شود و حفظ گردد بايد به آنها از ديده عبرت بين نگريست. از دستاوردهاي تمدني آنها بهره جست و از اشتباهات و خطاهاي آنان درس گرفت. (فاعتبروا يا اولي الابصار)
¤ موانع تكاثرطلبي
براي رهايي از تكاثرطلبي، قرآن پيشنهاد مي كند كه انسان به رستاخيز و حسابرسي آن روز توجه كند (تكاثر آيات 1 تا 8) توجه به عذاب اخروي (حديد آيه 20) و ناپايداري دنيا (همان) و يقين به قيامت (تكاثر) عامل مهمي براي رهايي انسان از خصلت ناپسند تكاثرطلبي است.
*خليل منصوري
http://www.kayhannews.ir/851224/6.htm
+ نوشته شده در  85/12/24ساعت 9:26  توسط خلیل منصوری  | 

محسن آقاخاني
«نوروز» عيدي ماندگار در بين ايرانيان است. تعطيلات نوروزي، مسافرت و سير و سفر، صله رحم، نو شدن و پوشيدن لباسهاي نو و زيبا، خانه تكاني، آشتي افراد قهر با يكديگر و... از سنت هاي نيكوي نوروز در بين ايرانيان است. در اين مقاله سعي شده است كه به راز ماندگاري نوروز و سنت هاي پسنديده آن در جامعه ايراني به ويژه بعد از تلاقي آن با اسلام اشاره شود.
اينك مطلب را از نظر مي گذرانيم:
¤ ويژگي اديان و شرايع قبل از اسلام
الف) منطقه خاورميانه
پيش از ظهور اسلام، اديان و شرايع چندي در خاورميانه وجود داشت. هر يك از اين اديان و مذاهب داراي مناسك آييني و سنت ها و آداب و رسوم چندي بوده اند كه بدان از آيين ديگري بازشناخته مي شدند. البته به جهت همزيستي و خاستگاه مشترك، همان گونه كه تفاوت هاي آييني و رسومي در ميان ايشان وجود داشت، برخي از مشتركات نيز وجود داشت كه مي توانست به عنوان عناصر و مؤلفه هاي همزيستي مسالمت آميز ميان پيروان اديان و شرايع مختلف عمل كند. از اين روست كه نه تنها در برخي از اشكال و رسوم و نامگذاري ها با هم مشترك بودند بلكه در برخي از داستان ها و افسانه هاي وجوه مشتركي يافت مي شد كه برگرفته از ريشه هاي مشترك فرهنگي بود.
هر شريعت و آييني كه در اين فرهنگ مشترك پديدار مي شد، مؤلفه ها و عناصري از فرهنگ ها و آيين هاي پيشين را حفظ مي كرد و برخي را كنار مي زد و برخي ديگر را در شكل جزيي و يا مفهومي آن تغيير مي داد تا هماهنگ و سازوار با اصول و مباني دين و آيين گردد.
ب) ايران
پيش از ظهور اسلام در منطقه جغرافيايي و فرهنگي ايران كه فرهنگ زرتشتي به عنوان فرهنگ غالب حضور داشت، فرهنگ مانوي، مسيحي، بودايي، برهمايي، يهودي نيز حضور جدي و موثري داشتند. اگر نگاهي به داستان ابراهيم و آتش و گذري به افسانه سياووش و آتش بيندازيم درمي يابيم كه مشتركات چندي آنان را به هم پيوند مي دهد كه نمي توان از آن به سادگي گذشت. بي گناهي هر دو و اثبات آن با عبور از آتش سوزان و سلامت هر دو و بازتاب آن در آيين هاي برهمايي و بودايي در سرزمين هند كه بخشي از جغرافياي فرهنگي آريايي، آرامي و ايراني را شكل مي بخشد، نشانه هايي از اين تبادل فرهنگي و تعامل فرهنگي سازنده است.
اين مسئله بيانگر آن است كه نمي توان از واژگان ديني موجود در تورات و اوستا و متون ديني و مذهبي سنكريت و مانوي و قرآن به سادگي گذشت. بسياري از واژگان ديني و اصطلاحات از ريشه همسان برخوردار مي باشند كه خودنمايي از تاثير و تاثرپذيري فرهنگ ها و آيين هاي ديني از يك ديگر مي كند. مگر نه اين است كه مانويت برداشتي التقاطي از مسيحيت و اوستاي زرتشتي است و يا آيين سيك تركيبي از اسلام و مسيحيت و آيين برهمايي و برخي از مناسك بودايي است. آيا نمي توان اين مشتركات را نشانه اي از تاثر و تاثير دايمي و تعامل فرهنگي و آييني در جوامع بشري به ويژه در مناطق مماس و درگير دانست؟
¤ چگونگي تعامل اسلام با فرهنگ ها
به طور كلي در تبيين تعامل اسلام با فرهنگ هاي ديگر از حيث درون و بيرون منطقه اي به اين نكته بايد توجه كرد كه اسلام با فرهنگ موجود برخوردي مثبت و سازنده داشته است. به اين معنا كه اصول عقلاني و عقلايي فرهنگ هاي پيشين را پذيرفته، تأييد و امضا كرده است و تنها برخي از اصول خرافي و مؤلفه ها و عناصر غيرعقلايي و غيرعقلاني را نپذيرفته است و يا در برخي به نوعي بازسازي مفهومي دست يازيده است. به عنوان نمونه به مناسك آييني حج اشاره شده است كه آن را در برخي از موارد پذيرفته و در برخي ديگر بازسازي كرده و در برخي ديگر وازده است. اين پذيرش و وازنش و بازسازي برگرفته از اصول توحيدي اسلام با حفظ و پذيرش تفاوت ها و تنوع فرهنگي و قومي است.
اسلام وقتي با عناصر و مولفه هاي فرهنگ ايراني روبرو شد همان رفتار و تعاملي را در پيش گرفت كه نسبت به عناصر فرهنگي عرب و تازيان بيابان هاي حجاز و نجد در پيش گرفته بود. به اين معنا كه برخي را پذيرفته و برخي را رد كرده و گروه سومي را بازسازي كرده و متناسب با اصول و مباني توحيدي سازوار و هماهنگ ساخته است.
از اين روست كه برخي از آيين ها و مناسك فرهنگ ايراني- زرتشتي را وازده و برخي ديگر را پذيرفته و در برخي به بازسازي اقدام نموده است. از آن جمله مناسك آييني كه مورد پذيرش و يا بازسازي قرار گرفته است، آيين نوروز است. اما پرسش اين است كه چرا آيين نوروز مورد پذيرش كلي قرار گرفته و عناصري از آن هم چنان باقي و پا برجا مانده و حتي به عنوان عناصر فرهنگي مثبت مورد تاييد شارع قرار گرفته است؟ راز ماندگاري نوروز چيست؟ چه عناصر و مولفه هايي در اين آيين وجود دارد كه به عنوان علل و عوامل بقاي آيين نوروزي را فراهم آورده است؟
¤ عناصر سازنده آيين نوروزي
الف) رستاخيز طبيعت
اگر بخواهيم از نگاه قرآن به آيين نوروز بنگريم نخستين چيزي كه به چشم مي آيد، مساله بهار و رويش دوباره گياهان و رستاخيز طبيعت است. شايد اين از مهم ترين علل و عوامل و نيز از عناصر اصلي جشن بهار و نوروز است. در نگاه ايرانيان فرهنگي (كه شامل گستره اي جغرافيايي از آن سوي هند و چين تا سوريه و كناره هاي مديترانه و تا روسيه و ارمنستان و گرجستان و قفقاز و آسياي ميانه است) نوروز آغاز رستاخيز طبيعت است. با ورود خورشيد به اعتدال بهاري زمستان سرد مرگ بار از دامن كوه و دشت كوچ مي كند و طبيعت دوباره زندگي جديد و نويني را آغاز مي كند. دشت و دمن به گل مي نشيند و آن چه تا پيش از اين مرده و مرده نما بود زندگي را از سر مي گيرد. اين مساله مانند رستاخيز انسان است. آدمي را نيز در سن كهولت كه به مرگ به دامن زمين بازگشته است همانند نوروز دوباره از خاك سر بر خواهد آورد و رستاخيزش آغاز مي شود. از اين روست كه ايرانيان ميان طبيعت و بهار و زندگي دوباره ارتباط تنگاتنگي را يافته اند. در آغازين روزهاي بهار به سراغ مردگان گورستان ها مي روند و با آنان پيمان دوباره مي بندند. يادشان را گرامي مي دارند و براي آنان خيرات و مبرات مي كنند. آن گاه در روزهاي پسين به دشت و دمن مي روند و جشن مي گيرند. جامگان زيبا مي پوشند و خود و زندگي خود را نو مي كنند. خانه تكاني از مولفه هاي اصلي آيين نوروزي است. اين نيز همانند زمستان تكاني است كه بهار با خود به ارمغان مي آورد.
ب) تشبيه رستاخيز انسان به احياي طبيعت
قرآن هنگامي كه مي كوشد تا براي مشركان و كافران مساله رستاخيز و چگونگي زنده شدن مردگان را تبيين كند، به مساله بهار اشاره مي كند و مي گويد: همان گونه كه در بهار طبيعت دوباره زنده مي شود و دانه هايي كه در خاك بوده و به ظاهر بي جان و مرده بودند دوباره جان مي گيرند و زندگي و حيات دوباره مي يابند، همين گونه است، رستاخيز انسان كه از آغاز بر مي آيد و دوباره جان مي گيرد و زندگي را پس از دادرسي روز رستاخيز ادامه مي دهد. آنان كه خرم دين بودند و راستي را برگزيده و دانه هاي خويش را به تباهي نداده اند آنان هنگامي كه دوباره سر از خاك بر مي آورند، به سعادت مي رسند و از بهشت برين بهره مند مي گردند و آنان كه خود را تباه ساخته اند، در آن روز سر در گريبان كرده و در آتش دوزخ فرو مي روند و از آب زقوم مي نوشند و جان ها و تن هايشان به تباهي مي رود، مي ميرند و زنده مي شوند و اين عذاب سخت دردناك است از براي كافران و مشركان.
بنابراين يكي از علل ماندگاري سنت نوروز را بايد در ارزشي دانست كه قرآن به مسئله بهار و رستاخيز طبيعت و رستاخيز انساني مي دهد. نوروز در انديشه اسلامي همانند رستاخيز است. در انديشه اسلامي رستاخيز نيز روزي نو است. اگر هستي را دو روز بدانيم روزي در دنيا و روزي در آخرت، رستاخيز همان روز نويي است كه انسان دوباره برمي خيزد. در بخشي از گفت وگوهايي كه قرآن درباره روز رستاخيز نقل و بيان مي كند به اين مسئله اشاره شده است كه مردگان در روز قيامت از بقاي روزي و يا نيم روزي در دنيا سخن مي گويند. اين خود نشان مي دهد كه دنيا در نگره اسلامي و قرآني روزي و يا نيم روزي بيش نيست. چنان كه در مسئله نوروز بر آن اشاره رفته است. در روايات اسلامي نيز آمده است كه الدهر يومان يوم لك و يوم عليك؛ روزگار و هستي دو روز است روزي به سود تو و روزي به زيان تو. به هر حال سخن از روز و دو روز است و اين همان چيزي است كه در نگره ايراني نوروز نيز ديده مي شود. يك روز كهنه كه با بهار تازه مي شود و روز ديگري آغاز مي شود. اين روز يعني عمري جديد و تازه و زندگي نوين و آغازي ديگر.
ج) صله رحم
از علل ديگر ماندگاري نوروز مي توان به مسئله ديد و بازديد آن اشاره كرد. در عيد نوروز كودك و جوان به سراغ پيران مي روند و ضمن احترام و سپاس از ايشان به آنان ارج مي نهند. اين خود نه تنها به مسئله احترام به بزرگسالان توجه مي دهد، بلكه تأكيدي است به مسئله صله ارحام كه يكي از مهم ترين احكام اسلام در حوزه همبستگي اجتماعي و ساخت امت است. صله ارحام امري است كه به عنوان پايه هاي حفظ همبستگي قومي و امت در اسلام مورد توجه بوده است. براي صله رحم آثار زيادي است كه مي توان به تبادل فرهنگي و حفظ اصول وحدت آفرين و جامعه پذيري و مانند آن اشاره كرد. از عناصر و مؤلفه هاي اصلي جشن نوروزگان، صله رحم است. همين توجه ويژه نوروز به اين مسئله موجب شد تا آيين نوروزگان در اسلام فرهنگي به عنوان سنتي مقبول مورد تأييد قرارگيرد.
د) خانه تكاني
از عناصر ديگر آيين نوروزي، خانه تكاني است كه به حفظ سلامت و پاكي خانه و خانواده و جامعه مي انجامد. اصول اسلامي بر پاكي و طهارت جسم و جان بنا نهاده شده است. در آيين نوروزي نيز به مسئله پاك كردن خانه از هر گونه خباثت ظاهري و شست و شو توجه شده است كه مورد تاييد اسلام است.
هـ) پوشيدن لباس هاي نو
از ديگر مؤلفه ها و عناصر نوروزي مسئله پوشيدن جامگان نو است كه بيانگر طهارت در پوشش و ظاهر است و اسلام به اين مسئله نيز بها و توجه داشته و دارد. در جشن قوم ابراهيم كه قرآن از آن به يوم الزينه يعني روز زينت و آرايش ياد مي كند مردمان خود را به آرايه هاي مختلف مي آراستند تا روزي را به شادي و خوشي در طبيعت بگذرانند. اين نيز يكي از مؤلفه هاي مورد تأييد اسلام است و موجب شد تا آيين نوروزي در فرهنگ اسلامي باقي و پا بر جا بماند.
و) طبيعت دوستي
ديگر راز ماندگاري آيين نوروزي را در فرهنگ اسلامي بايد در مسئله طبيعت دوستي در آيين نوروزگان جست. مردمان در اين روز به طبيعت مي روند و مي كوشند تا هر كس به سهم خود گياهي را بپروراند و پرورش دهد. هر چند در سال هاي اخير اين مسئله به شكل نمادين پرورش و كشت سبزه درآمده است در گذشته ايرانيان به كشت واقعي دست مي زدند. برخي درختي را مي كاشتند و برخي ديگر به كاشت و نشا بوته و گياه اشتغال مي ورزيدند. اكنون در شمال ايران پيش از نوروز كشاورزان دانه برنج را مي پروانند و در آغازين روزهاي بهار آن را در خزانه مي كارند تا پس از چند روز يا هفته به نشا برند و شاليزار را از بوته هاي سبز برنج پركنند. نمايشي واقعي از طبيعت دوستي. آن چه در آيين نوروزي مورد توجه است همان طبيعت دوستي و پرورش گل و گياه و درخت است كه به شكل سبزه كاري اكنون به جا مانده است. اين رازهايي است كه مي توان براي ماندگاري سنت و آيين نوروزي در سنت فرهنگي اسلام يافت. اگر بيشتر درنگ كنيد مي توانيد رازهاي ديگري نيز بيابيد و به اين مؤلفه ها بيافزاييد.
+ نوشته شده در  85/12/22ساعت 17:6  توسط خلیل منصوری  | 

فاطمه پور منصوري
انسان به طور طبيعي به سوي كمال گرايش دارد و از نقص مي گريزد. اگر مجموعه اي از حالات انساني چون شادي و گرايش به زيبايي را اموري كمالي دانسته كه آدمي به سوي آن ميل و گرايش ذاتي دارد، از اين رو طبيعي است كه آدمي به سوي اموري از اين دست گرايش يابد و خواهان آن شود. بر پايه اين گرايش ذاتي است كه عيد به عنوان نمادي از شادي و سرور مورد توجه و اهتمام بشر است. انسان در اين روزهاي خاص كه به نوعي با امور طبيعي هماهنگ است، مي كوشد تا اوج شادي و در حقيقت كمال خواهي خود را به اشكال متنوع و در قالب هاي گوناگون به نمايش بگذارد. عيد بنابراين تفسير نمايشي از گرايش انسان به كمالي خواهي و كمال گروي انسان است.

¤ هماهنگي اعياد با طبيعت
اصولا جشن ها و اعياد كه نماد و نمايشي از گرايش انسان به كمال و آشكارسازي اين ميل باطني در قالب هاي تجسمي و شكلي آن است به جهاتي با جهان بيرون ارتباط تنگاتنگي مي يابد. به اين معنا كه در ايجاد و تحقق اين شور و اوج گيري هيجانات احساسي و عاطفي بشر عامل موثر بيروني نقش كليدي و مهمي را ايفا مي كند. در زماني كه طبيعت نوعي بلوغ كمالي را نشان مي دهد تأثيرات فزاينده اي در انسان به جا مي گذارد و ميل و گرايش ذاتي انسان به كمال خواهي و كمال جويي را برمي انگيزاند. در پي اين هيجانات و متأثر از آن است كه انسان به گونه اي در خود نوعي احساس مي يابد كه مي توان از آن به همسان پنداري با طبيعت ياد كرد. در اين حالت است كه آدمي خود راچون بخشي از طبيعت همراه با كمال موجود در طبيعت مي پندارد و از رسيدن به چنين بلوغي خرسند و شادمان مي گردد و خوشحالي خود را به صورت هاي مختلف بروز مي دهد.
در همه مواردي كه به عنوان اعياد و يا جشن ها و سورها و به تعبير قرآني ايام الله از آن ياد مي شود، اين عنصر و مولفه اساسي را مي توان شناسايي و ردگيري كرد. در جشن گندم و يا جشن مهرگان عنصر كمالي به خوبي خود را نشان مي دهد. در اين جشن ها آدمي با طبيعت كمالي گندم و يا فرآورده هاي جاليزي و تابستاني خود را همراه و هماهنگ مي يابد و در سوري اين همراهي و سازواري را به نمايش مي گذارد. در بسياري از ملل از اين نوع جشن ها و اعياد ديده مي شود كه هر ساله در فصل خود برگزار مي شود.
عيد نوروز شايد يكي از مهم ترين و سازگارترين اعياد بشري باشد. نمايش طبيعت در اين فصل به اوج كمال خود مي رسد و طبيعت پس از مرگ ظاهري در زمستان، دوباره در آغاز فصل بهار زندگي را مي روياند و گل و گياه و سبزه وچمن از زمين برمي آيد. اين گونه است كه آدمي را در هيجاني از زندگي كمال فرو مي برد و جيك جيك گنجشكان بر شاخسار درختان تازه به گل و جوانه نشسته را برمي انگيزد و آن را به انسان منتقل مي سازد. اين گونه است كه آدمي متأثر از طبيعت شاد و پرنشاط به وجد مي آيد و هيجان خود را همانند پرندگان بروز مي دهد و به شادي و نشاط مي پردازد.
¤ اعياد مذهبي و كمال خواهي
در اعياد مذهبي و آييني نيز چنين هماهنگي و انسجام را مي توان يافت. در همه اين اعياد مذهبي و ديني نوعي كمال را مي توان ردگيري و شناسايي كرد. به عنوان نمونه در عيد كريسمس هم هماهنگي با طبيعت را مي توان يافت و هم بلوغ كمالي را مي توان جستجو كرد. در نظر مسيحيان اين روز، روزي است كه خداوند، انسان كاملي را به زمين هديه كرد كه خود صورت كاملي از خداست. به اين معنا كه مسيح مظهر كامل اسم الله است و تجلي خدا در انسان مي باشد. در اين صورت مي توان گفت كه انسان در زمان ظهور مسيح و تولد و ميلادش به بلوغ نهايي خود رسيد و خلافت الهي را كسب كرد و توانست جانشين خدا در زمين شود. هر چند كه ميان شب يلداي ايراني كه آغاز چهله بزرگ زمستاني و آغاز فصل سرما و روز نخست دي ماه مي باشد و مردم به جشن و سرور مي پردازند با يلداي مسيح نوعي هماهنگي و ارتباط وجود دارد و اين نشان از همبستگي فرهنگي دارد با اين همه در هر دو ديدگاه نوعي كمال و هماهنگي ميان طبيعت و كمال آن و كمال خواهي انساني را مي توان شناسايي كرد. در انديشه يلداي ايراني، شب آغاز دي شبي است كه خورشيد متولد مي شود و پس از پايان چهله بزرگ از قنداق كودكي بيرون مي آيد (اين را بنگريد با مسئله چهله شويي كودكان) و در چهله كوچك كه تا دهم اسفند ادامه مي يابد خورشيد خود را براي فعاليت آماده مي سازد، از اين رو در پس ابرها به گرم كردن زمين مشغول مي شود و مي بينيم كه زمين گرم مي شود و روح در تن درختان دميده مي شود. از اين روست كه مي توان درخت كاشت تا زمين جان خود را به گياهان منتقل كند. در آغاز بهار است كه خورشيد پس از كمال خود و زمين بر فراز مي آيد و خود را چنان كه طبيعت مي خواهد بر آن عرضه مي كند و گل و گياه به وجد و ترانه مي آيد و همان خورشيد بهاري شادان و با طراوت سر بر مي آورد.
ميان اين شب يلداي ايراني كه شب ميلاد خورشيد است؛ (زيرا كه واژه يلداي آرامي به معناي ميلاد و تولد است كه از آن واژه عربي ولد و يولد گرفته شده است و از نظر ساختار زباني يكي هستند.) و شب ميلاد مسيح كه خورشيد حقيقت انساني است نوعي تناسب كمالي را مي توان يافت.
در عيد فطر و نيز عيد قربان و ديگر اعياد مذهبي چون عيد غدير خم و شعبان نيز اين كمال خواهي و كمال جويي را مي توان يافت. در همه اين اعياد نوعي ارتباط تنگاتنگ ميان روز عيد و مسئله كمال را مي توان شناسايي و ردگيري كرد. عيدفطر روز بلوغ و رهايي انسان از دام دنيا و رسيدن به تقواست و آدمي به اين اميد كه به كمال مطلوب خود يعني تقواي الهي رسيده آن روز را جشن مي گيرد؛ زيرا قرآن درباره هدف وجوب روزه ماه رمضان مي فرمايد: «كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون» بر شما همانند گذشتگان روزه نوشته و فرض شد تا شايد تقوا پيشه گيريد. روز عيد فطر روز جشن و رسيدن به كمال روزه يعني تقواست.
روز عيد قربان نيز روز كمال ديگري است. در اين روز حاجيان پس از مناسك و آيين هاي حج به قربانگاه مي روند تا شادي و سرور خود را از هماهنگي با جهان هستي و رسيدن به توحيد صرف و محض جشن بگيرند. اين زماني است خود را در مشعر و روز حشر آدمي در قيامت يافته و در عرفات معرفت به توحيد رسيده و در مني به آرزوها و مناياي خود دست يافته و در مسلخ عشق خود را به نيابت از همه عشق ورزان به قربانگاه مي برند.
¤ گستره معنايي عيد در قرآن
در قرآن كريم به صورت صريح تنها يك بار كلمه عيد به كار رفته است ولي به صورت اشاره و ضمني آياتي از قرآن به اين مسئله اشاره دارد. خداوند درباره درخواست حواريون اين واژه را به معنايي كه ما امروز از اين واژه مي فهميم به كار برده است: «قال عيسي ابن مريم اللهم ربنا أنزل علينا مائده من السماء تكون لنا عيدا؛ خداوند ]دعاي او را مستجاب كرد و[ گفت: من آن را بر شما نازل مي كنم ولي هر كس از شما بعد از آن كافر گردد ]و راه انكار پويد[ او را چنان مجازات مي كنم كه احدي از جهانيان را مجازات نكرده باشم.»
عيد در لغت از ماده «عود» به معناي بازگشت گرفته شده است. از كاربردهاي اين واژه مي توان دريافت كه چون اصالت در آفرينش كمال و كمال خواهي و بازگشت و رجوع به آن است، مراد از عود، بازگشت به كمال است. پس هرگاه انسان و يا طبيعت به جايگاه و اصل خود بازگشت آن روز، روزي است كه مي توان از آن به عيد تعبير و ياد كرد. از اين رو است كه به روزهايي كه مشكلاتي از قوم و جمعيتي برطرف مي شود و يا پيروزي ها و راحتي هاي نخستين باز مي گردند آن روز را عيد گرفته و شادي بازگشت خود را جشن مي گيرند. چنان كه گفته شد در اعياد اسلامي به مناسبت اين كه در پرتو اطاعت يك ماه رمضان و يا انجام فريضه بزرگ حج، صفا و پاكي فطري نخستين به روح و جان انسان باز مي گردد و آلودگي ها كه برخلاف فطرت است از ميان مي رود، عيد گفته شده است و از آنجا كه روز نزول مائده بر حواريون روز بازگشت به پيروزي و پاكي و ايمان به خدا بوده است حضرت مسيح(ع) آن را «عيد» ناميده است. و چنان كه در روايات آمده نزول مائده آسماني در روز يكشنبه بوده و شايد يكي از علل احترام روز يكشنبه در نزد مسيحيان نيز همين امر باشد.
عيد به اين معنا در حقيقت بيانگر خودسازي انسان است؛ زيرا كساني كه به نوعي با خودسازي توانسته اند به كمال خود بازگردند و با اصل خود ارتباط برقرار كنند به شادي و سرور مي پردازند. به قول مولوي هر كسي چون دور ماند از اصل خويش؛ باز جويد روزگار وصل خويش. اين بازجويي روزگار وصل در شكل و قالب خودسازي خود را نشان مي دهد و كسي كه خودسازي مي كند در جستجوي بازگشت به اصل خود حركت مي كند و هرگاه اين احساس را در خود مي يابد كه به آن سو حركت كرده است، شاد و مسرور مي شود كه مي تواند به اصل خود بازگردد و كمال لايق را دريابد. در اعياد مذهبي مسئله بازگشت به اصل از طريق خودسازي بارها و بارها مورد تأكيد قرار مي گيرد تا انسان به فراموشي دچار نشود و از راه دور نگردد. در نماز عيد قربان و فطر به خواندن سوره هايي توصيه شده است كه سالم سازي درون و تزكيه روح در آن سخت مورد تأكيد و توجه قرار گرفته است. در ركعت اول نماز عيد، توصيه شده است كه سوره اعلي خوانده شود كه در آن به نكات مهمي براي سازندگي انسان اشاره شده است از جمله خداوند مي فرمايد: «قد افلح من تزكي؛ (اعلي- 14) به يقين كسي كه پاكي جست ]و درون خود را تزكيه كرد[ رستگار شد.»
تزكيه به معناي نمو و رشد دادن نفس با خيرات (1) است. و سپس اين واژه به معناي تطهير و پاك كردن نيز آمده است. شايد به اين مناسبت است كه پاك سازي از آلودگي ها و سالم سازي ريشه ها سبب رشد و نمو است. و در اين آيه ممكن است هر دو مورد نظر باشد در ركعت دوم نماز عيد توصيه شده است كه سوره «شمس» خوانده شود، كه در اين سوره تأكيد بر خودسازي و سالم سازي درون با بيشترين تأكيد ممكن مطرح شده است خداوند در اين سوره بعد از 11 قسم مي فرمايد: «قد افلح من زكها؛ به راستي هر كس نفس خويش را پاك و تزكيه كرد رستگار شده. (صدوق، من لايحضره الفقيه، بيروت، دار الاضواء، چاپ سوم 1413، ج 1، ص .436)
و در روايات علاوه بر طهارت باطني و تزكيه به طهارت ظاهري نيز توصيه شده است. امام صادق(ع) فرمود: «كسي كه روز عيد نمي تواند در جماعت مردم شركت كند، پس غسل كند و خود را خوشبو كند و به تنهايي نماز بخواند؛ همان طور كه در جماعت مي خواند.»(2)
¤ گردهم آيي و آراستگي
يكي از اشكال بازنمايي شادي و تجسم بخشي به نشاط دروني رسيدن به كمال و يا در راه قرار گرفتن و آغاز رفتن و بازگشتن، توجه و اهتمام به آراستگي و زينت ظاهري است. انسان به طور طبيعي دوست مي دارد كه شادي خود را به نمايش بگذارد و ديگران را در شادي خود همراه گرداند. از اين رو گرايش عمومي و طبيعي در اعياد و شادي ها گردهم آيي و جمع شدن است. از اين روست كه مردم در اعياد به گردهم آيي علاقه مند هستند و مي كوشند با هم به شادي و سرور بپردازند.
براي اين كه بتوانند در فضايي باز و در آرامش و آسايش و به دور از هرج و مرج به شادي و دست كوبي بپردازند به دشت و صحرا مي روند كه فضاي آزادتري را براي ايشان فراهم مي آورد. در همه اعياد مذهبي مي توان رفتن به صحرا و گردهم آيي را شناسايي و ردگيري كرد.
هم چنين انسان به طور طبيعي گرايش به زيبايي ظاهري دارد. او نيز مي خواهد همانند طبيعت خود را بيارايد و از رنگ هاي متنوع چون گل ها و برگ ها استفاده كند. آراستگي به لباس ها و گل هاي زيبا در روزهاي عيد به اوج خود مي رسد؛ چنان كه شادي و سرور نيز در اين روزها چنين است. از قرآن به كمك روايات استفاده مي شود كه جهت اظهار نشاط و شادي هر آنچه جزء زينت هاي حلال است مورد استفاده قرار گيرد از جمله لباس زيبا، قرآن كريم در اين رابطه مي فرمايد: «يا بني ءادم خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا؛ (اعراف-31) اي فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد؛ و ]از نعمت هاي الهي[ بخوريد و بياشاميد، ولي اسراف نكنيد»
امام باقر(ع) در مورد اين آيه فرمود: «يعني لباس هايي را كه به آنها خود را زينت مي كنيد در روزهاي عيد و جمعه براي نماز بپوشيد.»(3)
امام زين العابدين(ع) فرمود: «همه شما بايد در روز عيد زينت و غسل و آرايش كنيد و از دعاهاي وارد شده آن روز به قدر توان بخوانيد و مبادا كاري كنيد كه چهره ظاهري شما زيبا و عمل شما زشت باشد.»(4)
¤ نگاهي گذرا به عيد در روايات
در روايات مطالب نغز و دلكشي درباره عيد آمده كه طرح و بيان تفصيلي آن باعث طولاني شدن مقاله مي شود، آنچه مي توان گفت فقط فهرستي از برخي مطالب و آثاري مربوط به عيد است.
1-چه روزي عيد است؟ در اين بخش بيان هاي مختلفي آمده است، گاهي برخي ايام خاص را به عنوان عيد ياد نموده از جمله در روايتي مي خوانيم: «عيدها چهار تا است، فطر و قربان و غدير و روز جمعه»(5)
علي(ع) فرمود: «و هر روز كه خدا در آن نافرماني نشود عيد است» (6) چرا كه روح آلوده نشده و در نتيجه شادابي و طراوت ريشه دار است. نه تصنعي و ظاهري كه متأسفانه امروزه رسم بر اين شده كه برخي با درون آلوده و روح فاسد شده، با تبسم و لبخند ظاهري مي خواهند اظهار شادي و نشاط نمايند» در روايت پيش گفته از امام زين العابدين(ع) خوانديم كه فرمود: «مبادا كاري كنيد كه چهره ظاهري شما زيبا و عمل شما زشت باشد».
از اين روايت مي توان استفاده كرد كه انسان مي تواند به گونه اي عمل نمايد كه هر روزش عيد باشد، و گاه همين معني با صراحت در كلام معصومان آمده، چنان كه علي(ع) فرمود: «امروز براي ما عيد است و فردا براي ما عيد است و هر روزي كه خدا را در آن روز معصيت نكنيم آن روز براي ما عيد است» (7)
2-برخي وظايف روز عيد: گذشته از طهارت و زينت ظاهري و شركت در نماز عيد و دادن زكات فطره در عيد فطر، و يا انجام قرباني در عيد قربان به اموري توصيه شده است. كه به برخي از آنها اشاره مي شود:
الف) شادي و خوشحالي: چون روز عيد روز گرفتن پاداش و جايزه است جا دارد انسان خوشحال و بانشاط باشد، لذا در روايت آمده وقتي روز عيد فرا مي رسد منادي ندا مي دهد «اي مؤمنان به سوي جايزه هايتان بشتابيد»(8) در روايت ديگر مي خوانيم كه «به سوي پروردگار بخشنده بشتابيد كه ]پاداش[ زياد عطا مي كند و ]گناهان[ بزرگ را مي بخشد» اين پاداش هم در عيد قربان است و هم عيد فطر.
ب) تكبير و تهليل گفتن: در اجتماعات، و نماز جماعت صداي تكبير و تهليل به گوش برسد، لذا پيامبر اكرم(ص) فرمود: «عيدهاي خود را با تكبير زينت دهيد.» (9) در جاي ديگر فرمود: «دو عيد ]فطر و قربان[ را با تهليل ]لااله اله الله[، تكبير، ]الله اكبر[، تحميد ]الحمدلله[ و تقديس ]سبحان الله[ زينت دهيد»(10) و خود حضرت همين گونه عمل مي كرد و در روز عيد قربان و فطر در حالي از منزل خارج مي شد كه صدايش را به تكبير بلند مي كرد.»
ج) تقسيم كردن شادي ها: در اين روز به نشاط و شادي خود بسنده نكنيم سعي كنيم شادي هايمان را بين ديگران تقسيم كنيم، امامان معصوم(ع)، تلاش داشتند سرور و شادي روز عيد را به شكل هاي مختلف به ديگران انتقال دهند مثلا در شب و روز عيد برده ها را آزاد مي كردند(11) و ما مي توانيم با كمك به ديگران رفع گرفتاري هاي آنان و... دل شكسته اي را شاد كنيم و غمديده اي را بانشاط.
د) بازديد و زيارت: همان گونه كه در تمام اعياد متداول است كه مسلمانان ديد و بازديد دارند و صله ارحام انجام مي دهند در عيد قربان نيز اين سنت حسنه مراعات شود و همين طور به زيارت امامان معصوم رفتن مخصوصا زيارت امام حسين(ع) زياد سفارش شده است.(12)
از آنچه گفته شد به خوبي استفاده مي شود كه اعياد اسلامي به ويژه عيد قربان در واقع جشن خودسازي و درون سازي است و جشن قرباني كردن هوس در ابعاد مختلف و پي آمد خودسازي نيز طهارت ظاهري، ذكر زباني، تقسيم شادي ها، و زيارت و خدمت پاكان و بزرگان نمودن خواهد بود.
¤ عيد نوروز
با آن چه گذشت مي توان به مساله عيد نوروز از ديدگاه قرآن و روايت به شكل ديگري نگريست. عيد نوروز در بردارنده بسياري از نشانه هاي اعياد مذهبي و ديني است. از سويي در آن نمايشي از كمال جويي و كمال خواهي انسان و هماهنگ و سازواري با طبيعت را مي توان يافت و هم نشانه هايي از رستاخيز و تاكيد بر باورهاي اصولي و اساسي دين چون معاد و دوباره زنده شدن انسان چون طبيعت را كه خداوند در قرآن از آن ياد كرده است و بيان داشته است كه اگر در رستاخيز شك و ترديد داريد بنگريد كه چگونه ما زمين مرده را در بهار زنده مي كنيم و گياهان را مي رويانيم.
از ديگر ويژگي ها نوروز مي توان به مساله ديد و بازديد و صله رحم اشاره داشت كه امري مهم و وظيفه اسلامي و انساني و عاملي مهم براي جامعه پذيري، فرهنگ سازي و تبادل و تعاملات فرهنگي مي باشد. همبستگي اجتماعي و امت سازي را تقويت مي كند و ريشه سست شده برادري و اخوت را دوباره استوار و محكم مي سازد.
عيد نوروز نمايشي از شادي و سرور است و تجسمي از كمال خواهي و زيباجويي انسان مي باشد. كودكان را با طبيعت و انسان را با محيط زيست آشتي مي دهد و ارزش و اهميت جهان و محيط زيست و درخت و درخت كاري را باز مي شناساند.
عيد نوروز، عيدي سرشار از حركت و جوشش و كوشش و محبت و عشق و بازگشت و خودسازي و ديگرسازي و جامعه و امت سازي است. باشد كه آن را قدر بدانيم و در حفظ آيين هاي ارزشي و اصولي آن كوشا باشيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها :
1-راغب اصفهاني، المفردات، تهران، دفتر نشر الكتاب، دوم، ص .213
2-حر عاملي، وسائل الشيعه، دار احياء التراث، ج 5، ص .115
3-وسائل الشيعه، همان، ج 5، ص .15
4-ميرزا حسين نوري، مستدرك الوسائل، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، ج 6، ص 150، حديث 6670/.3
5-بحارالانوار، ج 86، ص 276؛ ج 89، ص 276و ج 98، ص .351
6-نهج البلاغه، همان، حكمت .428
7-مستدرك الوسائل، همان، ص 154، روايت 6680/.8
8-مستدرك الوسائل، همان، ص 154، روايت 6678/.7
9-كنز العمال، حديث 24094و .24095
10-بحارالانوار، همان، ج 91، ص .118
11-همان، ج 98، ص .188
12-همان، ج 101، ص .100
+ نوشته شده در  85/12/22ساعت 10:21  توسط خلیل منصوری  | 

براي نشانه هاي كاركردهاي بسياري است. به نظر مي رسد كه مساله نشانه و نشانه شناسي در همه ابعاد زندگي بشر نه تنها حضور دارد بلكه اين حضورجدي و بسيار پر رنگ است. اگر به دور و بر خود بنگريم در مي يابيم كه نقش نشانه ها در زندگي ما آن اندازه جدي است كه بدون آن زندگي معنا و مفهوم واقعي و درست خود را از دست خواهد داد. بسياري از چيزها و امور است كه به جهت فراواني و يا علل ديگري ناديده گرفته مي شوند و به شمار نمي آيند. از اين رو ست كه هرگز به طور جدي به اكسيژن نمي انديشيم و به طور كلي از آن غافليم . يكي از علل غفلت در انسان همين حضور بسيار نزديك و فراواني و در دسترس بودن آن است. بر خلاف تصور فراواني عنصري در طبيعت به معناي كم ارزش بودن آن در زندگي و حيات بشر نيست، بلكه بيانگر شدت احتياج و نياز انسان به اين عناصر است. هر چند كه انسان اين گونه عادت كرده و يا آموخته است كه در پي عناصر مهم باشد و براي آن ارزش بي اندازه اي قائل شود. عنصر زر اين گونه است كه برخي جان خويش را در اين راه مي گذارند ولي هرگز شنيده ايد و يا ديده ايد كه كسي جانش را در راه كسب سنگ و خاك بگزارد و يا در پي اكسيژن اين ماده حياتي باشد؟ آب كه هفتاد درصد از لايه و پوشش روي زمين (پوسته ) را تشكيل مي دهد و هم چنين هفتاد درصد از مواد تشكيل دهنده بدن آدمي است اين گونه است . البته در زماني كه آدمي در كوير و بياباني قرار گيرد آن گاه قدر و ارزش آب را درك مي كند و اين گونه است كه جانش را در راه آن مي گذارد. در برخي از مناطق دنيا سنگ معمولي نيز چنين حكم و ارزشي مي يابد و ارزش آن بيشتر از آن چه قابل تصور ما باشد بالا مي رود. برادرم در سفر بنگلادش خود با اين مساله رو به رو شد كه در برخي از مناطق تا چه اندازه سنگ ارزش داشت و به بهاي گزاف خريد و فروش مي شد.
اصولا هر چه كه نادر و كم شود ارزش خود را افزايش مي دهد و در نظر آدمي بهادار مي شود و از بي بهايي و بي ارزش بيرون مي آيد. اين گونه است كه فراواني و نزديكي موجب مي شود كه از بسياري از امور غافل گرديم ، چنان كه اگر چيزي بسيار دورتر از حد تصور ما باشد اين گونه است و از آن غافل مي گرديم. خورشيد را هر روز پيش ديده خود داريم ولي هرگز در ارزش و بهاي آن تفكر و انديشه نكرده ايم. چنان كه در باره ستاره هاي بسيار دور دست نيز اين گونه عمل مي كنيم . اما در شعر شاعران ستاره ناهيد و شعرا و مانند آن بسيار مورد توجه قرار مي گيرند و هرگز از آن غافل نمي شوند چون نه بسيار نزديك هستند كه دوراز دسترس باشند و نه بسيار نزديك كه ناديده گرفته شوند.
به هر حال نشانه ها در زندگي انسان نيزهمين گونه اند كه بسيار فراوان و بسيار مورد نياز و كاربرد هستند و نقش و كاركرد آن ها در همه ابعاد زندگي قابل شناسايي و ردگيري است. از اين دسته از نشانه ها مي توان به همين كلام و نوشته ها توجه داشت؛ واژگاني كه به كارمي بريم تا براي معنا و مراد بيروني و روحي و يا ذهني دلالت كنند و نقش افهام و تفهيم و تفهم را درزندگي ما بازي مي كنند اين گونه است. اگر اين نشانه هاي قراردادي ميان بشر نبود امكان ارتباط كلامي و انتقال معاني وجود نداشت. بنابراين نمي توان از نقش نشانه ها غافل بود، هر چند كه همه جا حضور دارند و همه زندگي ما را احاطه كرده اند.
نشانه ها كاركردهاي ديگري نيز دارند يكي از كاركردهاي آن اين است تا راه را گم نكنيم و به آساني و راحتي به مقصد برسيم و در ميانه راه به بيراهه نرويم. تابلوهاي راهنمايي و رانندگي چنين نقشي را ايفا مي كنند. هر كس به اين تابلوها نگاه مي كند و از آن بهره مي گيرد بدون هيچ گونه دردسري به سمت و سوي مقصد خود حركت مي كند.
اين نشانه ها اگر در جايي بلند قرار گيرند و همه جا ديده شوند براي كسي كه مي خواهد در همه حالت آن را داشته باشد و ملاك و معيار حركت خود قرار دهد بهتر است. گاه در مناطقي امكان اين نيست كه نشانه هاي بلند تهيه و نصب شود از اين رو براي هر چند كيلومتري نشانه اي قرار مي دهند. اين مساله در همه جا ديده مي شود و شايد مساله سده و هزاره ريشه در اين تفكر داشته باشد كه افرادي در هر سده و يا هزاره به عنوان نشانه ها مي آيند تا راه گم نشود.
در شهر تهران برج ميلاد يك نشانه بلند است كه آدمي در هر جاي شهر مي تواند به كمك آن وضعيت خود را نسبت به محيط و مقصد مشخص و معين كند. در كوچه و پس كوچه ها ديده مي شود (البته اگر دود و دم بگذارد) و در همه جا خودنمايي مي كند. اين نشانه بلند خيلي براي كساني كه به محيط نا آشنا هستند مفيد و سازنده است.
در سفري كه از سمت اشكور و سماموس به سوي الموت داشتم براي اين كه راه را گم نكنم كوتاه هاي بسيار بلند و مرتفع را به عنوان نشانه قرارمي دادم و به سمت مقصد خود حركت مي كردم. اين نشانه هاي بلند اين خوبي را دارد كه اگر گرفتار شديد خود را از آن بالا نشان دهند و مقصد و مقصودت را تنظيم كنند. البته باز مشكلي است كه نمي توان آن را ناديده گرفت. با اين كه اين نشانه هاي بلند وجود دارد باز امكان گم شدن و بي راه رفتن وجود دارد به ويژه اگر فضا اكنده ازمه باشد و در شهرها از دود انباشته شده باشد. ديگر اين نشانه ها نيز به كار نمي آيد و نياز به يك راهنما و بلدراه است.
قرآن ستاره ها را نشانه هايي مي داند كه مردمان به كمك آن راه خويش را مي يابند. چون در آن بلندي قرار گرفته و همه جا در جلوي چشم انسان قرار مي گيرند و هيچ دره و چاله و چوله اي موجب نمي شود كه ديده نشود. كاربرد اين ستاره ها در شب هاي ديجور به مراتب بيشتر است و از اين روست كه مردمان كويري كه در شب هنگام راه مي پيمايند از آن به خوبي بهره مي گيرند ؛ زيرا در كوير نشانه ها كم است و نمي توان اميد داشت كه به سادگي راه خود را پيدا كند و امكان و احتمال گمراهي و سرگرداني در آن جا بسيار است.( بالنجم هم يهتدون)
در آسمان هدايت بشري نيز ستارگان بلند و پر نوري است كه راهنمايي انسان در شب ديجور و ظلماني دوزخ طبيعت است. اين نشانه ها بلند در همه جا و همه حال مي درخشند. اين گونه نيست كه نتوان در مه و دود مكتب هاي التقاطي و بشري آن ها را نديد. اگر در دشت هستيد و شب هنگام بر بالاي سر شما حركت مي كنند و راه را نشان مي دهند. اگر در كوهستان مه آلود قرار گرفتي در آن تاريكي در كنار تو گام بر مي دارند و دستگير محكم و استوار تو هستند. اگر در دود و دم شهرهاي قرار گرفتي و نمي داني كه حق كدام و باطل كدام است، حق را به درخشاني تمام نشان مي دهند . اين بلدهاي راه همه جا و به همه اشكال وجود دارند و به سخني تصريف آيات وجود حق هستند كه جلوه ها و مثل هاي مختلف و متنوع اي را به نمايش مي گذارند تا هركس با توجه به وضعيت و موقعيت خود راه را بيابد.
در ميان ستاره هاي روشن و بلند و فروزان ، ستاره هاي كوچكي هم هستند كه در برخي مواقع نشان مي دهند كه آن نجوم هدايت از چه جايگاه و ارزشي برخوردارند. آدمي با تلخي شيريني را درك مي كند و ارزش آن را مي يابد. در مصيبت است كه ارزش عافيت را مي يابد و نيز دركنار امور مشابه درمي يابد كه كدام بزرگ و اصل و اصيل است و كدام اين گونه نيست. در ميان ستاره هاي كوچك است كه ستارگان اسمان هدايت همانند ماه و خورشيد مي درخشد. اين گونه است كه در كنار ابوذر و سلمان ها و مقدادها و عمارهاست كه اميرمومنان (ع) و حسنين (ع) خودنمايي كرده و مي درخشند. در كنار دسته اي ديگر است كه انسان ارزش و جايگاه شيريني امامت را مي يابد.
براي دست يابي و شناسايي حق از باطل است كه نشانه ها به كار مي آيد. يكي از اين نشانه ها ابوذر در ربذه است. اين پرسش عرض اندام مي كند كه چه شده است كه آن شجاع عرب كه در ميان سكوت مكه شهادت گويان در كعبه فرياد زد و در زير ضربات قريشيان كوفته شد چگونه شد كه اين گونه به ربذه رفته است. آن كس كه تنهاترين در شهادت و زندگي و مرگ بود چه شده است كه آن ياور صديق و راستگويي كه آسمان بر راستگوتر از او سايه نيافكنده است اكنون به سخن راستي به ربذه تبعيد شده است. اين هم نشانه اي است براي كساني كه مي خواهند راه بيابند وحق را از باطل بازشناسند.
نشانه ها بسيار است . اگر بخواهيم كه راه بيابيم در همه جا از نشانه هاي آن چنان هست كه مي توان گفت از فراواني بسيارش از آن ها غافليم.
+ نوشته شده در  85/12/17ساعت 9:55  توسط خلیل منصوری  | 

شايسته در زبان فارسي داراي بار ارزشي است. اگر در بايسته افزون بر ارزش، حضور نيرومندي براي تكليف و وظيفه شناسايي مي كنيم ، در مساله شايسته اين حضور بسيار كم رنگ است. به جاي تكليف و وظيفه، نيروي ديگري خود را تقويت مي كند كه نيروي وجدان و گرايش به نيكي و پسنديده ها و زيبايي هاست. اين بدان معنا نيست كه امور بايسته فاقد اين ويژگي هاست ؛ زيرا امور بايسته از آن رو در حوزه بايستگي و تكليف قرار گرفته اند كه اين ويژگي ها در آن به شدت تقويت شده و مصالح و منافع در آن صد در صد است ، چنان كه وجدان نيز در آن حضور قوي تر و موثرتري دارد، ولي آن چه موجب مي شود كه آدمي نسبت به آن نوعي واكنش عاطفي منفي بروز دهد ، مساله تكليف و وظيفه است. به نظر مي رسد كه آدمي از هر آن چه نوعي وجوب و تكليف غير قابل گريز همراه با مواخذه و مجازات را با خود همراه دارد كراهت داشته و آن را ناخوش مي دارد. اما در امور شايسته كه به اراده فرد واگذار شده و گرايش به آن ها به جهت ساختار زيباشناختي و پسنديدگي آن ها است ، چنين كراهت و ناخوش آمدي در انسان ظاهر نمي شود.

امور شايسته را دراسلام به معروف مي شناسيم ؛ هر چند كه دامنه و گستره معنايي آن چنان فراگير است كه حتي واجبات و بايسته را نيز شامل مي شود ، ولي تاكيد در عنوان معروف همان واژه شايسته بر روي امور بيرون از دايره تكليف و واجب است. معروف و شايسته امور عقلايي و عرفي است نه امور عقلاني ، هر چند كه گاه عقل برخي از معروف و شايسته ها را تاييد و امضا مي كند ولي تاكيد بر عقلايي بودن آن را از دايره امور محض عقلي بيرون مي برد. از آن رو به معروف ، معروف گفته اند كه در ميان عرف جامعه پسنديده و مورد گرايش و استقبال است.

در هر جامعه اي دسته اي از سنت ها و هنجارهاي اخلاقي ، تربيتي و اجتماعي وجود دارد كه نمي توان آن ها را ناديده گرفت . اموري كه حافظ همبستگي و نظم اجتماعي است. اين عناصر و امور بيشتر از آن كه مكتوب باشند ، عناصر شفاهي هستند كه از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند. برخي از آن ها خطوط قرمزي هستند كه مي توان به قانون هاي شفاهي جامعه از آن ياد كرد. تخلف و سرپيچي از آن ها موجب طرد اجتماعي و يا مجازات هاي ديگراز سوي جامعه است. اين امور از آن جايي كه عقلايي هستند و ارتباط تنگاتنگي با عاطفه و احساسات دارند در فرايند زماني تغيير مي كند و جا به جا مي شوند ، البته اين جا به جايي آن چنان آرام و كند است كه قابل درك و احساس نيستند و گاه نسل ها اين جا به جايي و تغيير را درك نمي كنند مگر آن كه اسناد و مداركي از پيش بر جا مانده باشد كه دلالت بر اين تغيير كند.

شايسته هاي هر جامعه اي همانند قانون نانوشته شفاهي و ملاك داوري و ارزش گذاري است؛ اما دربيشتر موارد به جاي پشتوانه هاي تنبيهي براي اجرا از روش هاي ديگري سود مي برد كه مهم ترين آن ها عواطف و احساسات ، جامعه پذيري و عنصر زيبايي و پسنديدگي است. به اين معنا كه بر خلاف قوانين و وظايف و تكاليف كه عنصر زيباشناختي و احساس در آن ها يا اصولا ناديده گرفته مي شود و كم رنگ است و اين به نوع ساختار قوانين كه بيشتر عقلاني است بر مي گردد ، در معروف و شايسته ها ، عناصر قوي و نيرومندي از احساس و زيبايي به جهت همان عقلايي بودن وجود و حضور دارد كه موجب مي شود كه نيازي به عناصر بازدارنده و تنبيهي چنان كه درقوانين است ، نيازي پيدا نشود.

از آن چه گفته شد، اين مطالب آشكار شد كه شايسته و معروف ، امور عقلايي ، قوانين شفاهي ، ارزشي همراه با عناصري از احساس و عاطفه و مولفه هاي زيبا شناختي است كه به سادگي در جامعه پذيرفته و عمل مي شود و عنصر وجدان جمعي حافظ و نگه دار آن مي باشد و گاه در فرايند زماني تغيير كلي و يا جزيي غير محسوس مي كند بدون آن كه جامعه آن را احساس كند.

سخن از مجازات در مساله شايسته و معروف همانند مجازات در مساله قوانين و وظايف نيست و مي توان آن را مجازات هاي بازدارنده و پيش گيرانه اي دانست كه در حكم تنبيه و بيداري و هوشيار باش از سوي جامعه اجرا مي شود. برخلاف مجازات هاي تعيين شده در بخش قوانين و وظايف كه نه تنها از نظر شدت نسبت به اين مجازات تفاوت محسوسي دارند بلكه مجازات هايي هستند كه بدون توجه به احساس و عاطفه و تنها بر پايه عقل محض اعمال مي شود.

پرسش اساسي در اين نوشتار اين است كه معروف و شايسته درنظر اسلام و قرآن از چه جايگاه و اهميتي برخوردار مي باشد؟

آن چه مي توان از آيات به دست آورد و روايات نيز آن را تاييد مي كند، اين است كه قرآن براي شايسته و معروف ارزش مهم و جايگاه والايي قايل است. مساله معروف در اسلام به عنوان يكي از اصول ده گانه در فروع دين مطرح است. اگر از مسلماني بپرسند كه اصول شريعت ( فروع اصلي دين) را نام برد بي گمان از امر به معروف و نهي از منكر به عنوان يكي از دهگانه ها نام خواهد برد. بدين صورت كه پاسخ مي دهد: نماز و روزه( صوم و صلاة) ، حج و جهاد ، خمس و زكات، امر به معروف و نهي از منكر ، تولي و تبري.

امر به معروف و نهي از منكر در حقيقت در قالب حكم به شايسته انگيزي و ناشايست ستيزي از مسايلي است كه قرآن در آيات بسياري بدان تاكيد ورزيده و ترك كنندگان را به مجازات سخت هشدار داده است.

نكته شگفت در آيات قرآني آن است كه شايسته انگيزي در آن بر ناشايست ستيزي مقدم شده است . تاكيد اسلام بر عنصر شايسته انگيزي از آن روست كه آدمي به طور طبيعي به شنيدن شايسته ها گرايش دارد و از اين كه كسي وي را به سوي شايسته ها بخواند خشنود مي گردد. همين گرايش طبيعي است كه شايسته انگيزي را اصل و اساس قرار مي دهد.

از سوي ديگرناشايسته ستيزي خود نيازمند عناصري توبيخي است كه طبعيت آدمي از آن گريزان است . در تعبير و بيان نهي از ناشايست نيازمند آنيم كه از خود ناشايست ياد كرده و نام آن را بر زبان آوريم . مثلا بگوييم دروغ نگو، غيبت مكن ! بسيار ديده شده است كه وقتي به بچه اي گفته شود كه دروغ مگو ، مي پرسد دروغ چيست ؟ بيان اين مطلب نيازمند توضيح و تشريح امري ناشايست است و نوعي تحريك و كنجكاوي را در بچه بر مي انگيزد . در حالي كه در شايسته انگيزي مساله بر عكس است و واكنش مثبت كودك را به همراه خواهد داشت. افزون بر آن كه اين مساله موجب مي شود تا با مفاهيم شايسته ارتباط برقرار كند و طبع و طبيعتش از آن همان آغاز با پسنديده ها و زبيايي ها ارتباط برقرار مي كند.

به نظر مي رسد كه به جاي آن كه بر نهي از منكر و ناشايست ستيزي در جامعه تاكيد شود ، بهتر است كه بر عنصر امر به معروف و شايسته انگيزي توجه ويژه اي معطوف گردد و مردم را به شايسته بخوانيم و شايسته را به او بنمايانيم.

از اين رو پيشنهاد مي شود كه در همه عرصه هاي آموزشي و جامعه پذيري بر عناصر شايسته انگيزي به عنوان مهم ترين عناصر پيش گيرانه از هر جرم و جنايت و بزهكاري و هنجار شكني تاكيد شود و مسئولان آموزشي و پرورشي و تربيتي به عنصر شايسته انگيزي توجه بيشتري را مبذول دارند.

در مراكز تخصصي كه به عنوان سازمان و تشكيلات شايسته انگيزي و ناشايست ستيزي ( امر به معروف و نهي از منكر ) ايجاد مي شود مردم را به شايسته ها دعوت كرده و بدان سو بخوانيم نه آن كه ماموران تنها در حوزه ناشايسته ستيزي وارد شوند.

بهره گيري از هنرها و روش هاي روان شناختي براي اين منظور مي تواند مفيد و سازنده باشد.

به نظر مي رسد كه آن چه مورد نظر و تاكيد اسلام و قرآن است شايسته انگيزي است كه به عنوان عامل پيشگيرانه از هر ناهنجاري عمل مي كند. بنابراين مي بايست اين بعد از مساله را مورد تاكيد و توجه قرار داد. به ويژه آن كه معروف خواني و شايسته انگيزي به جهت ساختار همساز و همسان با فطرت طبيعي بشر بهتر مي تواند خود را نشان دهد و تاثير گذار باشد.

نگره مثبت و سازنده قرآن و اسلام به مساله گرايش فطري انسان سالم و مومن به شايسته ها و هنجارها ست كه بعد شايسته انگيزي در ديگران ( امر به معروف و توصيه به صبر و حق ) را به عنوان نيك انديشي و بهنگري تقويت كرده است . اصل شايسته گرايي ذاتي انسان و نيز اصل شايسته انگيزي ديگران، اصول ديگري را در اسلام پديدار ساخته است كه مي توان به دو اصل اصولي مهم اصالت صحت در حوزه حكمي و عملي و نيز اصالت برائت در اين دو حوزه اشاره كرد. به اين معنا كه اسلام اصالت را به صحت و درستي گفتار و رفتار مومن و مسلمان مي دهد و او را از هر عنصر ناشايسته اي بري و پاك مي داند؛ از اين روست كه مسلمان را فردي شايسته و درستكار مي داند مگر آن كه خلاف آن ثابت شده باشد. اين در حقيقت چيزي جز تاكيد بر اين مساله نيست كه در نگره اسلام و قرآن شايسته انگيزي ديگران نيز به عنوان اصل نخستين و اساسي در هر دعوت ديگري است.

مسلمان در نگره اسلامي و قرآني انساني با گرايش ذاتي به شايسته است و اصل در رفتار و گفتارش درستي و صحت و سلامت است و او از هر ناشايست و ناهنجاري بري و پاك است ؛ از اين روست كه گفته شده است كه نگاه قرآن به انسان نگره مثبت و سازنده است و بر همين پايه است كه او را اشرف آفريده ها و خليفه و امام قرارداده است . بنابراين مي بايست در دعوت اصل را بر شايسته قرار داد و بر همين اساس حركت كرد. دعوت ديگري به شايسته نيز بر همين اساس و پايه توجيه مي شود و شايسته انگيزي اصالت مي يابد و ناشايست ستيزي به عنوان فرع آن قرار مي گيرد و در رتبه دوم جا مي گيرد.
+ نوشته شده در  85/12/16ساعت 18:20  توسط خلیل منصوری  | 

منطق قرآن و اهل بيت(ع) در پاسخ گويي به پرسشها و شبهات
قرآن در همه مواردي که از سوي مردم پرسش و شبهه اي مطرح شده ، با دقت و حفظ مباني اخلاقي و اجتماعي پاسخ داده است و حتي براي ترغيب مردم به پرسشگري و گسترش فرهنگ پرسشگري، به آنان سفارش بلکه دستور مي دهد که پرسش هاي خود را با آگاهان در ميان گذارند. تعبير فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون (انبياء آيه 7)؛ اگر نمي دانيد از اهل ذكر و آگاهان بپرسيد تا شما را به ياد آورند، به معناي اين است كه بايد پرسش در جامعه و در ميان مردمان نهادينه و به صورت فرهنگ در آيد و هم معلوم مي دارد كه از چه كساني بايد پرسيده شود و هم درباره چه چيزي پرسش انجام گيرد؛ در اين ايه نخست بيان دستوري وارد شده است كه بايد به پرسش و هم چنين پاسخگويي اهميت داده شود. در يك سو پرسش گري است كه مطلبي براي پرسش دارد و در سوي ديگر پاسخگويي است كه پاسخ را مي داند و به آن آگاه است. چنان كه لازم و بايسته است كه مورد چيزهايي كه نمي داند بپرسد بر آگاهان است كه پاسخ پرسش هاي مردم را بدهند؛ اين پرسش چه به صورت بياني باشد و يا غيربياني بر آگاهان است كه بدان پاسخ دهند. اين وظيفه و امر دو سويه تعريف شده است، به اين معنا كه از يك سو بر كساني كه نمي دانند واجب و لازم شرعي است كه بپرسند و بر آگاهان است كه بدان پاسخ دهند ؛ از اين رو ست كه اميرمومنان (ع) مي فرمايد كه اگر خداوند از عالمان و آگاهان پيمان نگرفته بود كه مردم را هدايت كنند و به نيازهاي فردي و جمعي بشر در حد توان و امكان پاسخ دهند ، من اداره امور جامعه را به خود ايشان وامي نهادم. اين پيمان همين دستوري است كه در اين آيه و آيات مشابه آمده است. به اين معنا كه هدايت جامعه به سوي خير و صلاح و سعادت ، خواسته و پرسش زباني و غيرزباني مردمان است و چون آن حضرت به عنوان عالم و آگاه اين خواسته و پرسش را مي شناسد و مي داند بر اوست كه پاسخ اين پرسش مردم را با پذيرش ولايت و خلافت بپذيرد.
نكته ديگري كه در اين آيه نهفته است اين كه آگاهان از ويژگي خاصي برخوردارند ، به اين معنا كه آنان اهل الذكر هستند . اهل ذكر بودن به چند معنا مي تواند مراد و منظور باشد. به معناي آن كه ياد خدا در دل هايشان زنده است و يا به معناي آن كه قرآن و ذكر را مي دانند و در حقيقت قرآن شناسان و دين شناسان زمانه اند و يا اين كه مطالب را به ياد مردمان مي آورند و پاسخ را از پرسش بر آورده و به ياد ايشان مي اندازند. به سخني ديگر ، در پرسش ، پاسخ آنان نهفته است و پاسخ گويان با توجه به اين ويژگي مي توانند پاسخ را به مردم بدهند ، پاسخي كه جز ياد آوري نيست. ديگر آن كه اين پرسش ها بايد به گونه اي باشد كه با كوچك ترين التفات به دست آيد و مردمان از چيزهايي بپرسند كه در حقيقت پاسخ آن در خود پرسش نهادينه شده باشد و به زبان ديگر شبهه افكني نكنند و تنها اهل پرسش باشند . مطلب ديگر آن كه درباره هر چيزي كه نمي دانند بپرسند و اين پرسش ها براي آزمون و لهو و لعب انجام نگيرد تا كسي را دست بياندازند و وقت خود و پاسخگويي را بگيرند كه اهل الذكر است.
بنابراين در اين آيه كوتاه به مسايلي چون از چه كسي ، درباره چه چيزي و چگونه بپرسيم ؟ و نيز چه كسي ، چگونه و به چه هدفي پاسخ دهد و هم چنين لزوم پرسش گري و پاسخگويي سخن به ميان آمده است. در حقيقت اين آيه كوتاه بيانگر فرهنگ پرسش و پاسخ در اسلام است.
اهميت پاسخ گويي را مي توان از اين آيه و نيز آيات ديگر قراني به دست آورد . قرآن به پرسشگري و پاسخ گويي اهميت ويژه اي مي دهد و آن را در ميان مسلمانان به شيوه هاي مختلف گسترده است. کاربرد واژگاني چون "يسالونک عن الانفال ، يسالونك عن الاهله ، يسالونك عن الروح" و پاسخ گويي به مردم خود بنياد پرسش گري و پاسخ طلبي از اهل علم و اهل ذكر را در اسلام و در ميان مسلمانان نهادينه کرده است.
در گزارش قرآن از آغاز آفرينش آدم (ع) آمده است که فرشتگان از خدا پرسش و حتي به مجادله مي پردازند و خداوند به پرسش ها و شبهات فرشتگان در ملا اعلي پاسخ مي دهد.
در قران انواع و اقسام پرسش ها و شبهات بيان شده است و گاه قرآن خود به مهم ترين آن ها پاسخ مي دهد و گاه آن را تنها طرح و معلوم مي دارد كه اين دسته از پرسش ها اصولا نبايد طرح شوند و خود خواننده با نگاهي گذارا به پرسش در مي يابد كه پرسش و يا شبهه لغاو و بيهوده اي بوده است . در قرآن درباره شخص و شخصيت پيامبر(ص) شبهاتي طرح شده و به آن ها پاسخ داده شده است. به اين معنا كه پرسش ها و شبهاتي كه در زمان ما درباره شخص و شخصيت آن حضرت مي شود ، ريشه تاريخي دارد . در همان زمان نزول قرآن پرسش ها بلکه شبهاتي در باره شخص پيامبر و شخصيت ايشان از سوي مردم و مخالفان و منافقان مطرح مي شود که قرآن با بيان آن ها ، پاسخ هاي کامل و متقني به آن ها مي دهد. مسايلي چون شعر ، سحر، جنون ، اتهام افک و افترا از اين دسته امور است . وقتي شبهه "انما يعلمه البشر " را منافقان و مخالفان طرح مي کنند ، قرآن پاسخ مي دهد : "لسان الذي يلحدونه اعجمي" ؛ زبان کسي که مي گويند او به پيامبر آموزش و تعليم مي دهد ، غير عربي است ؛ چگونه غير عربي به اين خوبي و فصاحت و شيوايي قرآني را به زبان عربي به آن حضرت آموزش مي دهد؟
در قرآن از شيوه هاي مختلف و متنوع اي براي پاسخ گويي به پرسش و شبهه استفاده شده است که از آن جمله مي توان به شيوه هاي نقضي، حلي ، تمثيلي و استدلال برهاني اشاره کرد. در همه جا نمي توان از برهان بهره گرفت ، گاه لازم است به جاي برهان از تمثيل استفاده کرد. مانند استناد به بهار براي بيان زنده کردن مردگان و فرآيند پيچيده آن . از جواب هاي حلي قرآن مي توان به آيه : "قل يحييها الذي انشاها اول مره "؛ بگو او کسي است که شما را براي نخستين بار آفريد دوباره زنده مي گرداند.
پرسش و شبهه بيان شده در قرآن را مي توان در موضوعاتي چون پرسش و شبهه درباره قرآن، کيفيت و چگونگي آن، اوصاف و اسماي الهي ، شخصيت پيامبر و مباحث معاد و رستاخيز دسته بندي کرد.
درباره تفاوت پرسش و شبهه تفاوت هاي چندي بيان شده است كه مي توان به مهم ترين آن در اين جا اشاره كرد. پرسش در حقيقت جستجوي بشر براي شناخت است و پرسشگر با بيان پرسش و سوال مي کوشد تا موضوع و مطلبي را بشناسد و آن را درک و فهم کند. در حالي که هدف از شبهه ، ايجاد ترديد و شک در دل مخاطب است و شبهه گر مي کوشد تا در بنيادهاي اعتقادي و باوري شخص ترديد افکند. در حقيقت تفاوت شبهه و پرسش را بايد در کارکرد و اهداف آن دانست. کارکرد پرسش فهم و شناخت است , در حالي که شبهه براي اين طرح مي شود تا مخاطبان خود را به چالش بکشاند. از سوي ديگر در شبهه ، باطل به طور عمدي و خواسته حضور دارد و شبهه گر با آميختن حق و باطل مي کوشد کلام باطل خود را با رنگ و لعابي از حق به ديگران منتقل کند ؛ از اين روست که حضرت اميرمومنان (ع) فرمودند : "انما سميت الشبهه شبهه لانها شبهت بالحق " ؛ از آن رو شبهه را شبهه ناميده اند که به حق شبيه و همانند است.
برخي پرسش را به دو دسته اساسي ، معرفتي و غير معرفتي تقسيم بندي کردند و گفته اند: پرسش و شبهه معرفتي، برخاسته از نياز مخاطب به فهم است و بايد با توجه به اين انگيزه پاسخ هاي تبييني و تحليلي همراه با برهان و استدلال ، ارايه شود ؛ در حالي که پرسش هاي غير معرفتي آن دسته از پرسش هايي هستند که خاستگاه آن امر ديگري مي باشد که به طور صريح در پرسش خود را نشان نمي دهد. از اين دسته مي توان به پرسش هايي اشاره کرد که پس از يک رخداد غمناک مطرح مي شود مانند پرسش هايي که پس از زلزله ها بيان مي شود و بيشتر به مساله عدالت خداوند و مانند آن باز مي گردد. پاسخگو بايد در اين نوع پرسش ها و حتي شبهات ، به جاي پاسخ گويي برهاني به همدلي و همراهي و کاهش آلالام و مصيبت ها توجه داشته باشد. چنان که در شيوه رفتار ائمه اين مساله ر ا به خوبي مي توان يافت . از آن جمله مساله برخورد تند و زننده شامي با امام حسن مجتبي (ع) است که آن حضرت (ع) مي فرمايد: اگر بي پولي تو را غني کنيم و اگر گرسنه اي بپوشانيم و اگر بي سرايي و مسافر به تو جا و سرا دهيم .
منطق اهل بيت (ع) در پاسخگويي به پرسش ها و شبهات اين گونه بوده است كه در کنار پاسخ گويي به اصل پرسشها و شبهات ، امامان (ع) به ما آموخته اند که بايد پاسخ گو به پرسش گر ارج گذارد و هيچ گاه او را از خود نراند و يا حواله به زمان و مکان ديگري نکند. چنان که اميرمومنان (ع) در حال جنگ صفين و بحبوبه درگيري و مديريت ميدان جهاد ، به پرسش پيرمردي درباره توحيد پاسخ مي دهد و در پاسخ اعتارض برخي مي فرمايد: اصولا ما در اين جا براي همين مي جنگيم تا مردمان را به توحيد بخوانيم و انان را با آن آشنا سازيم. در روايات بسياري گزارش شده است که حضرت فاطمه (س) به پرسش هاي زنان به تفصيل پاسخ مي داد . در بحار الانوار يکي از جلسات و نشست هاي پرسش و پاسخ را نقل مي کند که جالب و بسيار آموزنده است. در آن جا مي خوانيم که وقتي پرسش هاي مطر ح شده وقت طولاني را گرفته و به نظر پرسشگر آن حضرت (س) خسته شده است ، حضرت فاطمه (س) وي را ترغيب مي کند که پرسش هاي خود را ادامه دهد؛ زيرا ثوابي که به پاسخ گو داده مي شود آن اندازه زياد است که مرواريد و گوهرهاي آن ميان زمين و آسمان را پر مي کند.
در پايان بايد درباره اهميت و جايگاه پرسش و پرسشگري و فرهنگ آن در آموزهاي قرآني و نبوي و اهل بيت (ع) گفت كه اگر به روايات شيعي مراجعه کنيد در مي يابيد که بيشتر روايات در همه حوزه هاي اعتقادي ، فقهي و تاريخي بر پايه پرسش و پرسشگري بوده است. از اين رو بايد به مساله پرسش و پاسخگويي به عنوان فرهنگ اصيل اسلامي و شيعي توجه و اهتمام جدي شود و در تقويت روحيه در ميان دانش آموزان به عنوان نسل حاکم جامعه آينده کوشيد.
+ نوشته شده در  85/12/16ساعت 18:16  توسط خلیل منصوری  | 

 

در بينش شيعي ، انسان نه مختار محض است و نه مجبور صرف؛ بلكه با وجود مختار بودن گرفتار محدوديت هايي است كه در اصطلاح جبر ناميده مي شود. اختيار به انسان اين امكان را مي دهد كه بتواند در ميان چيزها دست به انتخاب بزند و از آزادي عمل برخوردار گردد. بنابراين ريشه آزادي و انتخاب را بايد در مساله مختار بودن انسان جست. چنان كه از اين مطلب دانسته شد كه انتخاب و آزادي دو مساله ديگري غير از اختيار مي باشند و نمي توان آن دو را با اختيار يكي دانست؛ زيرا گاه انسان مختار است ولي داراي حق انتخاب نيست مانند مواردي كه دو چيز وجود ندارد تا بتواند دست به انتخاب و گزينش بزند؛ از اين رو تا شرايط و مقتضيات انتخاب فراهم نباشد امكان انتخاب نيز فراهم نخواهد بود. بسيار ديده شده است كه انسان با وجود اختيار و مختار بودن به جهت فقدان شرايط و مقتضيات انتخاب نتوانسته از حق انتخاب بهره مند شود با آن كه اين محدوديت هاي پديد آمده براي انتخاب موجب نمي شود تا انسان از مختار بودن بيرون رود. مساله آزادي نيز اين گونه است ؛ زيرا با آن كه انسان مختار است و حق انتخاب دارد ولي شرايط براي آزادي انتخاب وجود ندارد؛ به اين معنا كه دو چيز و يا دو راه در برابر انسان است و انسان از امكان انتخاب برخوردار مي باشد ولي اموري موجب مي شود تا نتواند آزادانه از حق انتخاب خود بهره مند شود و ناچار مي بايست به اكراه و يا اجبار بيروني و يا دورني تنها يكي را انتخاب كند با آن كه مي تواند و مختار است كه آن ديگري را برگزيند ولي پيامدهاي نابهنجار دروني و يا بيروني موجب مي شود كه از دو فرض تنها بتواند يكي را برگزيند. در اين جا هم اختيار وجود دارد و هم دو راه پيش روي فرد است ولي شخص تنها مي تواند يكي را برگزيند. كاربرد گزينش و انتخاب شايد در اين مورد همراه با تسامح باشد ولي اين به معناي آن نيست كه حق انتخاب از او سلب شده است بلكه تنها حق آزادي از او گرفته شده است و او با تمام اختيار مي تواند انتخاب كند ولي آزاد نيست كه هر كدام را كه بخواهد برگزيند. البته به نظر مي رسد كه نتوان ميان حق آزادي و حق انتخاب تفكيك روشني را نشان داد و ردگيري كرد.

انسان مختار با اين همه از جهاتي بيروني و دروني با محدوديت هاي شديدي رو به رو است و نمي توان پذيرفت كه انسان فاعل ما يشاء است و هر چه را خواهد بتواند انجام دهد و يا هر اراده اي كه كرده است را به فعليت در آورد.

در نگرش توحيدي ، خداوند هستي هست كه همه چيز به او بر مي گردد و هيچ چيز از دايره قدرت و شاهي و حكومت او بيرون نيست. اگر بپذيريم كه انسان مختار محض است و هر چه را خواست و اراده كرد به دست مي آورد و هر چه را خواست ايجاد مي كند، موردي يافته شده است كه در آن جا اراده و خواست الهي نافذ نيست و بيرون از دايره حكومت و قدرت اوست؛ در حالي كه چنين بينشي به معناي شرك و بيرون رفتن از توحيد است. توحيد در انديشه و بينش شيعي فراگير و در برگيرنده همه مراتب از توحيد ذات گرفته تا توحيد عبادي تا توحيد افعالي مي باشد. از اين رو نمي توان به توحيد افعالي اعتقاد و باور داشت و در همان حال نيز به اختيار صرف و محض انسان باور داشت.

از سوي ديگر انسان مجبور محض نيست و نمي تواند باشد ؛ زيرا در اين صورت نتيجه جبري بودن ، چيزي جز لغويت تكليف و مساله پاداش و جزا نخواهد بود. از سوي وجود اين كنم و يا آن كنم كه مساله انتخاب و امكان آزادي در عمل و رفتار است خود مي نماياند كه انسان موجودي مختار است و دست كم ميان امور متفاوت دست به انتخاب و گزينش مي زند.

بنابراين مساله اختيار و انتخاب و آزادي در انسان از سويي و مساله توحيد در ابعاد ذات و عبادت و افعال از سوي ديگر موجب مي شود تا به اين نتيجه برسيم نظام آفرينش بر "امر بين الامرين و منزلة بين المنرلتين" يعني امري ميان جبر و اختيار قرار گرفته و نهادينه شده است. از اين رو تنها مي توان به اين باور رسيد كه مشيت و اراده و اختيار انسان در طول اراده و مشيت الهي است. به سخني ديگر خداوند در انسان قوت و نيروي قرار داده است تا با به كارگيري از آن عمل كند. اين قدرت در انسان به جهاتي محدود است و نمي تواند فراتر از ظرفيت هاي وجودي خود و دنيا باشد. اموري است كه دنيا ظرفيت آن را ندارد تا آن را برتابد و امكان وقوعي و يا تحقق آن فراهم نيست مانند بالابردن همزمان دو پا ؛ زيرا اين به معناي تاثير گذاري نيروي جاذبه و افتادن بر زمين است. بنابراين نيروي جاذبه زمين به عنوان يك محدود ساز عمل مي كند و اختيار تام و تمام را از انسان مي گيرد. قوانين طبيعي دنيا اقتضاءاتي دارد كه اين اقتضاءات به معناي محدودكننده مي باشند. اختيار انسان اين گونه محدود مي شود و حق انتخاب و آزادي در عمل نيز به تبع آن محودد مي شود.

البته از آن جايي كه هيچ چيز از دايره مشيت و اراده الهي و قدرت و حكومت او بيرون نيست ، قانون و طبيعت دنيا به عنوان بازدارنده در برابر قدرت الهي عمل نمي كند و اين گونه نيست كه خداوند گرفتارجبر قوانين شود و نتواند و يا امكان آن وجود نداشته باشد عملي را بيرون از قوانين انجام دهد، زيرا اين مطلب به معناي ناتواني خداوند و محدوديت ساز عمل خواهد كرد. اين گونه است كه مشيت و اراده الهي مي تواند بيرون از دايره قوانين دنيايي و طبيعت عمل كند هر چند كه اين مساله يا اتفاق نمي افتد و يا اگر صورت واقع به خود گيرد بسيار محدود خواهد بود.

توحيد افعالي به انسان اين را مي فهماند كه مشيت و اراده و اختيار او به گونه اي نيست كه بيرون از اراده و مشيت الهي باشد. از اين رو اگر بخواهد كار و عملي را انجام دهد بايد با تكيه و تاكيد بر مشيت و اراده الهي و در آن چارچوب باشد.

خداوند در قرآن به پيامبر و مومنان دستور مي دهد و مي آموزد كه چگونه بيانديشند و چگونه عمل و رفتار كنند؛ زيرا انديشه ، بينش و نگرش در عمل و رفتار انسان تاثير مستقيمي دارد. در سوره كهف به اين مساله توجه مي دهد كه انسان نه تنها در مراتب انديشه ، بينش ، نگرش و عمل مي بايست توحيدي افعالي را مراعات كند و به آن باور داشته باشد بلكه مي بايست به شكل قولي بر خود و ديگران بباوراند كه نظام آفرينش اين گونه است و بيرون رفتن از اين دايره چه تبعات و پيامدهاي سوئي را به دنبال خواهد داشت. در آيه 23 و 24 سوره كهف به پيامبرش (ص) خطاب كرده و مي فرمايد: و لا تقولن لشي اني فاعل غدا الا ان يشاء الله واذكر ربك اذا نيست و قل عسي ان يهدين ربي لاقرب من هذا رشدا؛ نبايد درباره كاري كه مي خواهي فردا انجام دهي بگويي كه من آن را انجام مي دهم مگر آن كه خدا بخواهد و خدا را هنگامي كه فراموش كردي ياد كن و بگو شايد ( و اميد است ) كه پروردگارم مرا به كوتاه ترين راه رشد هدايت و رهنمون سازد.

در اين آيه سخن از اين است كه هر اراده اي كه انسان مي كند مي بايست متوجه اراده و مشيت الهي باشد ، زيرا اراده و مشيت او فراتر و برتر از اراده و خواسته انسان است . اگر هم بخواهد كاري را انجام دهد به اين باور نيز رسيده باشد كه راه نزديك تر و سودمندتري نيز وجود دارد كه او بدان آگاه نيست پس از خدا بخواهد تا آن راه نزديك رشد آور و سود آور و كوتاه را به نشان دهد. اگر امري است كه گمان مي كند كه نمي توان انجام داد به اين باور رسيده باشد كه آن چيز بيرون از توان و اراده الهي نيست و خداوند مي تواند راه و مرفقي را نشان دهد تا به مقصد برسي . اين به معناي آن است كه مشيت الهي برتر از مشيت انسان و خواسته او فراتر هر خواسته اي است و ناديده گرفتن اين قدرت ماورايي و مشيت او مي تواند آثار زيانباري به دنبال داشته باشد كه كم ترين آن اين است كه نتواند كاري را انجام دهد و خوار و ذليل و سر افكنده گردد ؛ زيرا آن كار يا بيرون از چارچوب قوانين طبيعت بوده است و يا با اراده و انتخاب افراد ديگري در تضاد قرار مي گيرد و يا به هر علت ديگري امكان تحقق خارجي نمي يابد. از اين رو بهتر آن است كه در همان زمان ياد خدا باشد تا خدا راهي در پيش پا او قرار دهد و او را به مقصد از راه كوتاه و استوار و مفيد برساند.

آيه ديگري كه به اين مساله در همين سوره مي پردازد آيه 39 مي فرمايد: ولولا اذ دخلت جنتك قلت ما شاءالله لا قوه الا بالله . اين آيه بيان مي دارد كه هرگاه به نعمتي دست يافتيد سپاسگزار باشيد و به زبان اين مطلب را به دل القا كنيد كه هر چه خدا خواست همان است و همه قوت و نيرو از آن اوست و جز او كسي نيروي ندارد. به اين معنا كه مشيت الهي است كه اين نعمت را در اختيار من گذاشته است و اين كه علم و دانش و توان من نبوده است كه به آن رسيده باشم . اگر خدا خواست و اراده كرد اين نصيب من مي شود و از آن بهره مند مي گردم و گرنه همان گونه كه آمده است مي رود و هيچ سودي نمي برم. در اين جا نيز سخن از قدرت الهي است كه هيچ چيز حتي قوانين طبيعت بيرون از دايره قدرت او نيست و اين گونه نيست كه چون بايد اين عمل فلان نتيجه را بايد بدهد ، به حتم چنين خواهد بود، بلكه ممكن است كه اراده الهي طور ديگري باشد و به چيز ديگري تعلق گيرد. پس مي تواند اين نعمت را به نقمت تبديل سازد و چيز نيز بيرون از دايره قدرت او نيست.

تاكيد زباني به ماشاءالله و يا انشاء الله به معناي پذيرش انديشه مشيت فراتر و برتر الهي و قدرت او بر همه هستي است و اين كه نبايد خود را مستقل از او ببينم و جهان و قوانين آن را حاكم بر اراده و قدرت او به تصور آوريم.

+ نوشته شده در  85/12/16ساعت 9:32  توسط خلیل منصوری  | 

فرشته محيطي
آرامش؛ گمشده زندگي عصر ماشين و هياهوي صنعت و تكنولوژي است. انسان حاضر علي رغم آنكه از جهت مادي توانسته است در سايه علم و تكنولوژي دستاوردهاي فراواني كسب نمايد، اما از جهت روحي و رواني در نگراني و پريشاني غوطه ور است.
غفلت از ياد خداوند متعال و معنويت، انسان مدرن و صنعت زده اين قرن را آماج تشويش و نگراني و اضطراب قرار داده است و او مي كوشد تا به هر قيمتي به بهشت موعود و آرامش خيال و آسايش روح برسد.
در اين مقاله، نويسنده سعي كرده است كه نگاهي به عوامل و موانع آرامش با بهره گيري از آموزه هاي قرآني داشته باشد. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:
¤ زمينه هاي پيدايش نگراني و تشويش
نگراني و تشويش در زندگي بشر حضوري چشم گير دارد. زماني نيست كه بشر درحالتي از تشويش و اضطراب نباشد. به گونه اي كه برخي آن را ذاتي دنيا و بشر دانسته اند و در اشعار فرزانگان فارسي از همراهي نيش و نوش، گل و خار، تلخ و شيرين سخن به ميان آمده است. هركسي به طور طبيعي در طول زندگي اش با نگراني و تشويش بسياري روبه رو گشته است. درصد آن چنان بالاست كه به عنوان يكي از مسايل دايمي بشر درآمده است؛ از اين رو براي شناخت اين حالت و عوامل پيدايش و راه هاي برون رفت از آن سخناني بسيار گفته و نوشته شده است. از اين رو نه تنها روان شناسان بلكه دانشمندان علوم و رشته هاي ديگر همواره براي آن اهميت خاصي قايل شده اند؛ زيرا تأثيرات منفي و مخرب اين حالت در همه ابعاد فردي و اجتماعي بشر ظهور مي كند و امنيت اجتماعي و سياسي دولت ها و جوامع را به خطر مي افكند. گاه مسأله فقدان آرامش فردي در جوامع به عنوان يك پديده اجتماعي گسترده خودنمايي مي كند و بحران شديدي را مي آفريند.
¤ راهكارهاي برون رفت از نگراني
برخي بر اين باورند كه از عوامل پيدايش خانواده، عشيره، قبيله، ملت و دولت و نيز سازمان هاي پيچيده اجتماعي با قوانين و رسوم و آيين هاي شگفت و متعدد تنها در راستاي دست يابي به آرامش بوده است؛ انسان به دنبال آرامش به اختيار همسر و ايجاد بنيان خانواده و مانند آن رو آورده است.
شكي نيست كه يكي از اهداف اين مجموعه هاي يادشده و حتي برخي از اختراعات و اكتشافات بشري در راستاي رسيدن به آرامش بوده و هست. در قرآن نيز به اين مسأله در موضوع خانواده اشاره شده و يكي از اهداف همسرگزيني و تشكيل خانواده اين مهم شمرده شده است.
¤ جايگاه آرامش در زندگي فردي و اجتماعي
به نظر مي رسد كه مسأله آرامش به عنوان يك هدف تا آن اندازه مهم و مؤثر بوده است كه حتي ايمان و باورهاي ديني را مي توان در راستاي دست يابي به اين هدف برشمرد. از اين رو مي بينيم كه آرامش در جايگاه جامع ترين مفهوم ديني در اسلام و آموزه هاي قرآني نشسته است به طوري كه در اسلام، ايمان از ريشه «امن» به معناي آرامش جان و رهايي از هرگونه ترس، اضطراب، تشويش، نگراني و اندوه گرفته شده است تا به اين روش ارتباط ناگسستني ميان پذيرش آموزه هاي وحياني و توحيد را با دست يابي به آرامش روح و روان را بنماياند. (انعام آيه 82) بلكه واژه اسلام نيز بيانگر نوعي آرامش در انسان و صلح و صفا به دور از هرگونه خشونت و ترس و وحشت است. از اين رو در قرآن پيامدطبيعي اسلام را رهايي از خوف و نگراني دانسته است.(بقره آيه 112) و سلامت رواني را در سلم و تسليم در برابر خدا دانسته و بر آن تأكيد ورزيده است. (بقره آيه 208) و پاداش و بلكه برآيند تسليم و توحيد را رسيدن به آرامش و سلامتي دايمي بدون هرگونه تشويش و اضطراب شمرده است كه به عنوان آرزوي دست نيافتني انسان مطرح بوده و هست. (يونس آيه 25) و راه رسيدن به آن را نيز راهي برخوردار از آرامش و سلامت معرفي مي كند تا به بشر طالب آرامش بفهماند كه اين آرزوي ديرپاي او تنها در اين راه به دست مي آيد. (مائده آيه 16) به هرحال در نگره قرآني از آرامش به عنوان نعمت بزرگ فردي و اجتماعي ياد شده است، و حتي وجود آن به عنوان مثال جامعه نمونه و برتر مورد توجه قرار گرفته است.(سبا، آيه 18 و 19 و نيز نحل آيه 112)
¤ رفاه نسبي بسترانديشيدن به آرامش
انسان امروز شايد بيش از گذشته به آرامش مي انديشد. رفاه نسبي اكثريت، فراغت و رهايي از كار و تلاش بدني سخت و جان كاه، فرصت هاي نادر و بسياري به انسان بخشيده است تا به خود و جهان بيانديشد. انديشه و فرزانگي از اموري است كه براي انسان هايي كه در رفاه قرار گرفته اند امري طبيعي جلوه مي كند. انساني كه در برآورد نيازهاي ابتدايي خود مانده است و شبانه روز در انديشه لقمه اي براي رهايي از گرسنگي است و يا سرپناهي را براي گريز از سرما و گرماي شديد و سخت مي جويد، نمي تواند در مسايل عالي تر و كلي تر بيانديشد. خستگي كار شبانه روزي فرصت انديشه در اين حوزه ها را از او مي گيرد. البته هر ازگاهي مرگ نزديكان و يا بلاياي طبيعي و گسترده او را به سوي ديگر پرتاب مي كند و نهيبي به او مي زند تا در اصل معنا و مفهوم زندگي و اهداف آن انديشه كند و راه فرزانگي را پيش گيرد ولي اين زمان به سرعت مي گريزد و دوباره زندگي روزمره و نيازهاي آغازين وي را به سوي خود مي كشد. اما انساني كه به زباني غم نان و زن و سرا ندارد، سوداي انديشيدن او را دربر مي گيرد. فراغت ها او را به انديشيدن مي راند و زمان هاي بي كاري وي را به فراسوي زندگي معمولي سوق مي دهد. در اين زمان است كه فرازنگي پيشه مي كند. بي سبب نيست كه مي گويند فلسفه و انديشيدن در امور كلي ( به دور از هر جزيي و امور پيش پا افتاده زندگي روزمره) كار انسان هاي سير است. چنان كه بي سبب نيست كه مي گويند فلسفه در ايران و يونان زماني رونق گرفت كه اين جماعت در رفاه نسبي بوده و غم نان و سرپناه نداشته اند. در گرمابه هاي پيشرفته و گرم مي نشستند و پس از شادي و شادماني در انديشه فرو مي رفتند كه هدف از اين زندگي چيست؟ مرگ چيست؟ آيا از پس امروز بود فردايي؟ انسان چيست؟ جهان چيست؟ چه چيزي واجب و يا ممتنع است؟ چه چيزي ذاتي و چه چيزي عرضي است؟ آيا مرگ اصل است يا زندگي؟ و هزاران اما و اگري كه در پس سيري پيش مي آيد.
در زمانه ما به جهت افزايش توليد و رفاه نسبي، زمان فراغت براي همگان تا آن اندازه فراهم آمده است كه انسان كم تر غم نان دارد. انسان امروز در هنگامه فراغت خويش، در انديشه فرو مي رود و در اين اوضاع است كه به جهت سيري و ارضاي قواي شهواني (خورد و خواب و خشم و شهوت) به اين مسأله توجه مي كند كه فراي اين امور چيست؟ پس اين پرده چه رازي نهفته است؟هدف چيست؟ در اين هنگامه انديشيدن آغازين است كه به جهاتي با مفاهيم دردناكي روبه رو مي شود و چون به روش خود پاسخي شايسته نمي يابد مي كوشد تا پاسخي آني بيابد و خود را از انديشه انديشيدن برهاند و از اين رو به دامن موادي مي افتد كه از انديشيدن باز مي دارد و قوه تفكر و تعقلش را مختل مي سازد. در جستجوي پاسخي كه او را به آرامش برساند به خودبيگانگي رو مي آورد و به رقص و شب زنده داري و هرزگي مي كوشد تا خود را از انديشه و انديشيدني كه او را دمي رها نمي سازد، برهاند.
اين چرخه اي است كه هر روزه ادامه مي يابد.
از اين رو پاسخ به اين پرسش نه تنها پاسخ به رهايي است بلكه پاسخ به خود است. در جستجوي پاسخي كامل و درست به سراغ قرآن و آموزه هاي آن مي رويم تا بنگريم كه قرآن اين نسخه شفابخش به تعبير خودش، چه عواملي را به عنوان علل و عوامل تشويش و نگراني انسان و چه راهكارهايي را براي برون رفت از آن و رسيدن به آرامش نسبي در دنيا بيان مي كند و چه نسخه اي براي شفا و درمان آدمي مي پيچد؟
آن چه در اين نوشتار مهم است توجه به ابعاد فردي آرامش است؛ زيرا به نظر مي رسد كه اين بعد نه تنها مسأله بسياري از انسان ها بلكه مسأله دولت مردان و جامعه شناسان نيز مي باشد؛ چه با ايجاد افراد سالم و مطمئن مي توان اميد بيشتري به آرامش و امنيت در جامعه اميدوار بود؛ هر چند كه براي امنيت اجتماعي و فقدان آن افزون بر آرامش فردي و فقدان آن عوامل ديگري را مي توان شناسايي و ردگيري كرد.
¤ انواع آرامش
آرامش حالتي از حالت انسان است. به اين معنا كه امري مادي نيست، بلكه كيفيت نفساني است كه در انسان بروز و ظهور مي كند. البته آرامش آثاري مادي در جسم و بدن از خود به جا مي گذارد، ولي اين بدان معنا نيست كه امري مادي و يا كمي باشد. بنابراين نمي توان براي آرامش و ضد آن نگراني و تشويش عددي را تعيين كرد ولي مي توان درباره شدت و ضعف آن مانند هر امر كيفي و حالت روحي و رواني سخن گفت و بر پايه آثار و پيامدهاي بيروني بر شدت و ضعف آن حكم كرد.
از آن جايي كه آرامش و نگراني حالت هايي رواني براي انسان به شمار مي روند، نمي توان براي آن انواع و اقسامي برشمرد ولي به جهت عوامل پديد آورنده و يا موانع ايجادي آن مي توان آن را به اقسام و انواع اعتقادي، رواني و طبيعي دسته بندي كرد.
الف) آرامش اعتقادي
گاه انسان درحالتي از باور و اعتقاد است كه به گونه اي مي توان آن را حالت شكننده دانست. بر باوري است كه به علل مختلف در او پديد آمده است ولي هنوز رگه هايي از شك و ترديد در او وجود دارد. اين حالت از آن رو دست مي دهد كه نوعي دانش مفهومي و نظري در او وجود دارد و آن را به تجربه نيازموده است. براي رسيدن به آرامش نيازمند آن است كه آن را خود به تجربه بيازمايد. در اين زمان است كه مي گوييم تجربه و آزمون هاي مكرر براي فرد آرامشي در باور و اعتقادش پديد آورده است. البته براي اين گونه از آرامش مراتبي را مي توان تصور و ترسيم كرد. قرآن آن را به سه مرتبه دسته بندي مي كند و بيان مي دارد كه آرامش در باور و اعتقادي مي تواند سه مرتبه و مرحله داشته باشد. علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين مراتبي است كه براي آرامش اعتقادي و نظري بيان مي شود. در تمثيلي گفته شده است كه اگر درباره سوزاندن آتش علم داشته باشيم و بدانيم كه آتش مثلاً پوست آدمي را مي سوزاند و آب آن را تبخير و به سلول هايش آسيب جدي مي رساند به گونه اي كه ممكن است موجب مرگ انسان شود، اين را يقين و قطع علمي و نظري مي گوييم كه نوعي آرامش در انسان پديد مي آورد كه اين علم او صادق و درست و راست است. اگر افزون بر اين دانش نظري، خود به تجربه ببيند كه كسي با آتش سوخته و به سلول هايش آسيب رسيده و يا مرده است. اين را دانش عيني و تجربه مي گوييم كه مرتبه فراتر از دانش نظري است. مرتبه نهايي و عالي آن است كه خود سوختن را تجربه كند و دستش بسوزد، در اين صورت آن را به تجربه حقي آزموده و شناخته است و به درستي و راستي آن نه تنها باور بلكه جزو جانش است. در قرآن درخواستي از حضرت ابراهيم(ع) براي رسيدن به مراتب عالي آرامش اعتقادي بيان شده است. آن حضرت(ع) براي اين كه به مقام آرامش در مسأله رستاخيز مردگان برسد از خداوند مي خواهد كه چگونگي رستاخيز را در دنيا به او بنماياند كه داستان پرندگان و ريزريز كردن آنها و خواندنشان و دوباره زنده شدنشان به اين موضوع اشاره دارد. (بقره آيه260) البته نوع عالي تر و بدتر آن داستان مرگ عزير و زنده شدن خود او و حمارش است. (بقره آيه259) و داستان اصحاب كهف كه به صورت حق اليقيني اتفاق افتاده است تا باور به رستاخيز درحد عالي آن نشان داده شود. (سوره كهف آيه14) نياز به آرامش اعتقادي به وجود باورهاي يقيني به آن از آن روست كه به طور طبيعي انسان باورهاي غيرمحسوس و غيرتجربه شده را هرچند باور دارد، ولي به طوري نيست كه آرامش مطلق براي او ايجاد نمايد و ذهن همواره با ترديد و تشكيك رو به روست و پندارهايي براي ماهيت و كيفيت آن برمي انگيزد. در داستان مائده با آن كه حواريون به آن حضرت و گفته هايش ايمان داشته اند ولي خواستار مائده آسماني براي ايجاد آرامش اعتقادي مي شوند كه اين درخواست مورد اجابت قرار مي گيرد و آنان با مائده آسماني پذيرايي مي شوند. (مائده آيه112تا 114)
ب) آرامش طبيعي
آرامش طبيعي، آرامشي است كه برخي از پديده هاي طبيعت در انسان ايجاد مي كنند. شكي نيست كه خواب شب، در انسان آرامشي پديد مي آورد كه در خواب روز نيست. بسيار ديده شده است كه برخي از اين كه شب را به خوبي نگذرانده اند شكايت مي كنند. گلايه ايشان بر اين محور است كه چون شب خوبي نداشته و استراحت نكرده اند، اكنون با نوعي اضطراب و نگراني روز را به سر مي برند. ازنظر علمي ثابت شده است كه، خواب شب بر نظام عصبي انسان تأثير مي گذارد. قرآن به اين مسأله اشاره كرده و يكي از عوامل طبيعي آرامش را شب برشمرده است. به اين معنا كه نه تنها خواب شب بلكه خود شب عاملي براي ايجاد آرامش در انسان است. (يونس آيه67 و نمل آيه86 و قصص آيه73 و غافر آيه61 و نبا آيه10و 11 و فرقان آيه47) انسان هايي كه در مناطق شمالي زمين زندگي مي كنند و از شب برخوردار نيستند به آرامشي كه در انسان هاي مناطق ديگر وجود دارد، دست نمي يابند. از ديگر عوامل طبيعي آرامش مي توان به خانه و مسكن اشاره كرد. انسان در خانه خود آرامشي را احساس مي كند كه در جاهايي ديگر به آن دست نمي يابد. (نحل آيه80) چنان كه همسرگزيني نيز به عنوان عاملي طبيعي از چنين اقتدار و قدرتي برخوردار مي باشد و انسان در كنار همسر به آرامش خاصي دست مي يابد كه در جايگاه ديگر و با عوامل ديگري فراهم نمي آيد. (روم آيه21 و اعراف آيه 189).
ج) آرامش رواني
از ديگر انواع و اقسام آرامش مي توان به آرامش رواني اشاره كرد. به معناي اين كه عامل رسيدن به نوعي آرامش در انسان را بايد آرامش رواني دانست. انسان به طور طبيعي خواستار رهايي از نقص و رسيدن به كمال است. مي كوشد تا توانايي ها و استعدادهاي خويش را آشكار سازد و همه را به كمال برساند. از اين رو هرگز از تلاش دست برنمي دارد و حالات خود را متحول و دگرگون مي سازد. هرگاه به مرتبه اي مي رسد باز دست از تلاش برنمي دارد؛ زيرا آن را كامل نمي بيند و مرتبه و مرحله فراتر آن را چشم مي دارد. اين گونه است كه حالتي از تشويش در او پديدار مي گردد و آرامش را نمي يابد. هرگاه به مرتبه اي كه آن را كامل مي دانست مي رسد درمي يابد كه مرتبه و مرحله اي فراتر از آن نيز هست و اين گونه است كه حالت آرامش از او سلب مي گردد. به سخني چون در پي كمال منطق است و به آن دست نمي يابد، به آرامش مطلق نمي رسد. قرآن اين مساله را امري طبيعي مي داند و براي رهايي از آن پيشنهاد مي دهد كه ياد خدا را در خود تقويت كند تا از نگراني رهايي يافته و به نوعي از آرامش و اطمينان دست يابد.(رعد آيه 28)
علامه طباطبايي(ره) آرامش رواني را از حالات انسان حكيم و صاحب اراده و از ويژگي هاي مراتب والاي ايمان شمرده است. وي بر اين باور است كه انسان بر پايه غريزه فطري تعقل در كار و استدلال عقلي و در نظر گرفتن مصالح و مفاسد عمل مي كند، اين حالت تا زماني كه خواسته هاي نفساني در آن خللي ايجاد نكند، نفس انساني را در حال آرامش نگه مي دارد ولي گرايش هاي نفساني موجب مي شود تا آرامش از او سلب شود. بنابراين مانع آرامش و يا عامل مهم اضطراب و نگراني را بايد در خواسته هاي نفساني جست. خواسته هاي نفساني است كه آدمي را از راه عدالت و تعادل دور مي سازد و به تجاوز و فسق و فجور و عبور از حدود الهي مي كشاند. بنابراين براي بقاي آرامش و جلوگيري از ايجاد عامل نگراني مي بايست همواره عدالت و تعادل را مراعات كرد و به تعبير قرآني گرفتار گناه نشد. گناه به عنوان ابزار نفس موجب مي شود تا عدالت و تعادل از ميان برود و آرامش از انسان سلب گردد. از اين روست كه قرآن گناه را عاملي براي ايجاد نگراني و شك و ترديد در انسان شمرده است.(توبه آيه 45)
به نظر مي رسد كه آرامش رواني در آرامش اعتقادي تأثير گذار است (رعد آيه 27 تا 29) چنان كه در بحران هاي روحي و اجتماعي جامعه بايد به سراغ اين مهم نيز رفت. (قصص آيه 10 و شعراء آيه 61 و 62 و نيز كهف آيه 14).
¤ عوامل آرامش
قرآن براي ايجاد آرامش رواني و سلامت روحي انسان، عوامل متعددي را برشمرده است. در وراي همه اين عوامل، خداوند به عنوان منشاي ايجادي آن مورد توجه و تأكيد است. به اين معنا كه هر يك از عوامل ياد شده در صورتي موثر و تأثيرگذار خواهد بود كه خداوند به عنوان منشأ و سرچشمه آرامش مورد نظر قرار گيرد. در حقيقت اين عوامل به صورت اعدادي و بستر و يا علت ناقص و يا علت طولي عمل مي كنند و در فرا و وراي همه اين عوامل آن چه در حقيقت تأثير مي گذارد خداوند است.
در قرآن از همسر، خانه، شب و يادكرد خدا به عنوان علل و عوامل ايجادي آرامش ياد شده است. حتي در برخي از آيات به چيزهايي مانند تابوت براي بني اسرائيل به عنوان علت سكون و آرامش سخن به ميان آمده است. البته علامه طبرسي(ره) در تفسير خود آرامش ايجاد شده را به تابوت نسبت نمي دهد، بلكه مي نويسد كه اين آرامش به جهت حضور خداوند در پس بازگشت تابوت پديدار شده، به وجود آمده است؛ زيرا بني اسرائيل با ديدن و بازگشت تابوت به ميان قوم دريافتند كه اراده خداوندي در پس اين بازگشت تابوت است و خداوند به طور مستقيم آنان را مورد توجه و عنايت خاص خود قرار داده است. اين اطمينان، از عنايت خدا نسبت به قوم موجب شده است كه بني اسرائيل آن را نشانه هايي از حمايت و رحمت خاص خدا بدانند و به آرامش دست يابند.
علامه طباطبايي(ره) پس از نقل برخي از اقوال، آن ها را قابل تاويل دانسته و مي نويسد: منظور از سكينه و آرامش در آيه 248 سوره بقره، روح الهي است كه به قلب انسان، آرامش و به جان آدمي نوعي ثبات و استقرار مي بخشد. اين روح الهي، مرتبه اي از كمالات نفس و جلوه اي از روح ايمان است. دليل علامه بر اين تاويل اين است كه خداوند در آيات ديگري از سكينه به روح تعبير مي كند. (مجادله آيه 22) اين معنا در تفسير روايي منقول از اهل بيت(ع) نيز آمده است. البته علامه در تفسير آيه 4 سوره فتح درباره سكينه و آرامشي كه خداوند در دل هاي مومنان مي افكند مي نويسد كه هر انساني در زندگي به نيرويي روحي و رواني براي حركت و فعاليت خود نيازمند است كه خداوند آن را در دل ها قرار مي دهد. اين آرامش و سكينه به ويژه در هنگام سختي ها و دشواري بيش تر خود را مي نماياند.
علامه باتوجه به انتساب اين نوع آرامش به خدا در آيات متعدد قرآني و پيوند استوار آن با مساله ايمان و تقوا نشان مي دهد كه معناي خاصي از آرامش در اين آيات مورد نظر است كه ويژه مومنان و اهل تقوا و اصطلاح خاص قرآني است. از اين رو سكينه را آرامش و حالتي الهي و نوع ويژه اي از آرامش مي شمارد كه تنها بر دل هاي پاك و جان هاي پرهيزگار فرود مي آيد و همواره موجب تثبيت ايمان مومنان و افزايش روح تقوا در ايشان مي شود. از اين رو بايد گفت كه سكينه آرامشي خاص ويژه مومنان در مراحل عالي است و ديگران از آن بهره اي نمي برند. (الميزان ج 9 ص 222)
¤ اطمينان آرامش مستقر
اما اطمينان، نوعي آرامش مستقر است؛ زيرا به زميني كه در آن آب مستقر مي شود و به صورت بركه اي در مي آيد، زمين مطمئن گفته مي شود. اطمينان مرحله و مرتبه اي فراتر از سكينه است و از سوي ديگر دامنه گسترده تري از آن را در برمي گيرد. اطمينان به جهت استقراري كه در آن نهفته است مورد توجه است و حتي حضرت ابراهيم(ع) براي ايجاد آن از خداوند درخواست مي كند كه مساله رستاخيز را به گونه اي بنماياند كه آرامش مستقر و مطمئني در دلش پديد آيد. (بقره آيه 260) چنان كه چنين درخواستي از سوي حواريون نيز مطرح شده و خداوند به هر دوي آن ها پاسخ مثبت داده است. (مائده آيات 112 و 113)
نزول فرشتگان در جنگ بدر نيز چنين آرامش مستقري را دل هاي مومنان پديد آورد. (آل عمران آيه 123 تا 126) هر چند كه به عواملي چون ريزش باران به عنوان عامل (انفال آيه 11) اشاره مي شود ولي مي بايست اين نكته را در نظر داشت كه مراد و منظور در همه اين ها عامل طولي است و منشأ در همه آن ها خداوند تبارك و تعالي است. به اين معنا كه نزول فرشتگان (انفال آيه 10) هر چند عاملي مهم در ايجاد آن شمرده شده است ولي آرامش حقيقي برخاسته از خدا و ياد او است. (رعد آيه 28)؛ زيرا هر گاه انساني خداوند را سرچشمه و منشأ همه صفات كمال و منزه از هرگونه نقصان بيابد، ناگزير باتوجه به او و اعتماد به رحمت و قدرتش، نوعي آرامش را در خود احساس مي كند كه وي را از نگراني و اضطراب دور و باز مي دارد. (زمر آيه 23) اطمينان نوعي آرامش است كه پيامبران در هنگام تلقي وحي از آن برخوردار مي گردند. اين گونه از آرامش به پيامبر اين امكان را مي بخشد تا در ارتباط خود با خدا و يا خدا با او دچار شك در هيچ يك از مراحل تلقي و بيان نگردد.
در كتاب فرهنگ قرآن؛ كليد راهيابي به موضوعات و مفاهيم قرآن، تأليف آيت الله هاشمي و جمعي از محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن، در بخش عوامل آرامش در قيامت به 9 مورد و در بخش عوامل آرامش به 28مورد اشاره شده است. ازجمله در بخش نخست آن، به عواملي چون احترام به نيازمندان و رعايت شخصيت ايشان هنگام كمك و دستگيري به آنان (بقره آيه 262) استقامت و پايداري در ايمان (فصلت آيه 30 و احقاف آيه 13)، اصلاح خود و ديگران (انعام آيه 48 و اعراف آيه 35) انفاق پنهان و آشكار و خالصانه (بقره آيه 274 و 262) ايمان به ربوبيت خدا و پايداري در نقش و حضور جدي خدا و ايمان به آخرت، قيامت، و آيات او و انجام عمل صالح (فصلت آيه 30 و احقاف آيه 13 و زخرف آيه 68 و 69 و بقره آيه 62 و 277) تسليم محض در برابر خدا (زخرف آيه 68و 69) و تقوا و اصلاح خود و ديگران (اعراف آيه 35) اشاره شده است، كه به نظر مي رسد كه نمي توان از برخي از اين امور به عنوان عوامل آرامش ياد كرد؛ زيرا برخي از آن ها برطرف كننده موانع تحقق و ظهور آرامش هستند. به اين معنا كه آيات وارد شده در بيان چگونگي رفع حزن و اندوه و خوف و نگراني، به عنوان بيان موانع تحقق و بقاي آرامش مطرح هستند و فرد با عمل به موارد مطرح شده مي تواند موانع بقا و يا ظهور آرامش را بزدايد، نه آن كه با آن آرامشي را پديد آورد. به سخني ديگر، آرامش امري طبيعي و برپايه فطرت انساني و شخصيت سالم او در انسان ها تحقق دارد و انسان براي حفظ و بقاي آن ناچار است با موانع ظهور و يا عوامل بازدارنده بقاي آن بجنگد. از سوي ديگر اين موارد هرچند كه در قيامت ظهور و بروز و اثر كامل خود را نشان مي دهند ولي اختصاص به قيامت و در روز رستاخيز ندارد و انسان در طول زندگي از آثار بقاي آرامش با عمل و يا توجه به هريك از موارد پيش گفته، بهره مند خواهد شد. انسان اگر به انفاق و تقوا و ايمان و مانند آن عمل كند، شخصيت سالم و فطرت خدايي را حفظ كرده و بر صبغه و رنگ الهي خود باقي مي ماند و نتيجه آن اين خواهد بود كه در دنيا و آخرت آرامش را به عنوان امري طبيعي حفظ كند و از آن برخوردار گردد.
¤ عوامل نگراني و موانع آرامش
از آن جايي كه آرامش را به عنوان حالت طبيعي انسان دانسته ايم بر اين باور پافشاري مي شود كه آن چه در كتاب ها به عنوان موانع آرامش شناخته مي شود به معناي موانع تحققي آرامش است و نمي توان آن را عاملي براي نگراني برشمرد. به سخني ديگر، آرامش به اقتضاي طبيعي در انسان وجود دارد، زيرابه طور فطري انسان به خدا گرايش و با ياد او برخوردار از آرامش است ولي در راستاي بقاي آن عواملي به عنوان موانع بقاي آرامش ظهور وبروز مي كند و نمي گذارد تا آرامش در انسان باقي و برقرار بماند. درحقيقت، موانعي چون شرك و كفر و ابليس و ديگر امور، از بقاي آرامش در انسان جلوگيري به عمل مي آورند انسان را گرفتار نگراني و اضطراب مي گردانند. ازاين رو بايسته است كه با شناخت اين موانع در ايجاد و تحقق آن جلوگيري كرد تا آرامش ابتدايي و فطري هم چنان باقي و برقرار بماند. آرامشي كه كودكان از آن برخوردارند از آن روست كه به فطرت ارتباطي خود با مبداً و حضور قوي آن هم چنان عامل درآنان مانع از تحقق موانع مي گردد. به تعبير استاد حسن زاده آملي، كودكان به علت قرب انقطاع از مبدأ، هنوز تحت تأثير عامل الهي هستند و از مواهب آن ازجمله آرامش خاص برخوردار مي باشند. با افزايش بعد زماني و تحت تأثير القائات شيطاني اندك اندك عامل الهي كاهش يافته و موانع خود را تقويت مي كنند و به عنوان عامل ايجادي آرامش عمل مي كنند. از اين رو با مسئله اي به نام عامل نگراني روبه رو مي شويم كه چيزي جز مانع بقاي آرامش نيست. بنابراين بر همگان است كه با تقويت ارتباط با مبدأ آرامش و منشأ آن، موانع را تضعيف كنند تا گرفتار نگراني و پيامدهاي آن نگردد. دوري از مبدأ و گرايش به شرك زندگي آدمي را با گونه اي شكل مي بخشد كه باطل در او تقويت مي شود. در اين هنگام مانند آدمي است كه از فراز آسمان به زمين مي افتد و يا تندبادي اورا بلند كرده و به مكاني دور پرتاب مي كند. چنين حالتي به معناي عدم استقرار است. (حج آيه 31) كسي كه در چنين حالتي قرار گيرد، پاي خود را د رمكاني محكم و استوار نمي بيند و چون پركاهي به اين سو و آن سو مي رود و درحقيقت برده مي شود. اين فقدان استقرار مكاني به معناي استقرار واقعي روحي و رواني است از اين رو نگراني و اضطراب همنشين اوست. براي رهايي از چنين وضعيت است كه خداوند به انسان پيشنهاد مي كند كه دوباره به ذكر و يادكرد خداوند روي آورد؛ زيرا يادكرد به معناي بازگشت به عامل استقرار و اطمينان است كه منبع اصلي آرامش انساني است.
¤ آثار و فوايد آرامش
اگر براي سلامت رواني و شخصيت انسان سالم آثاري بيان شود، درحقيقت بيان آثار طبيعي انساني است. به اين معنا كه انسان سالم، داراي شخصيتي مي باشد كه به طور طبيعي در زندگي فردي اجتماعي او در دنيا و آخرت خود را نشان مي دهد. اگر انساني از نظر شخصيتي از سلامت كامل برخوردار نباشد، به طور طبيعي رفتاري بيرون از عرف طبيعت انساني از خود بروز مي دهد. بنابراين آن چه در اين جا به عنوان آثار آرامش بيان مي شود، درحقيقت آثار انسان سالم ازنظر شخصيتي و شاكله وجودي به تعبير قرآني است. در قرآن براي آرامش، شماري از آثار بيان شده است كه مي توان از آن به آثاري ياد كرد كه به طور مستقيم به اين مسئله ارتباط پيدا مي كند. از آن جمله مسئله ازدياد ايمان (فتح آيه 4) مي باشد كه به عنوان آثار مستقيم انزال سكينه در قرآن از آن ياد شده است. اما آثاري چون اقرار به توحيد (كهف آيه 14)، حفظ اسرار (قصص آيه 10)، رضايت از خدا (فجر آيه 27 تا 30)، رضايت خدا از انسان (همان)، عنايت خدا (همان) و مصونيت از خشم خدا (نحل آيه 106) در حقيقت آثار مستقيم آرامش به شمار نمي آيند؛ زيرا به طور طبيعي كسي كه از شخصيت سالم به تعبير واصطلاح قرآني برخوردار است، بايد از اين ويژگي ها و امتيازات برخوردار باشد. به سخني ديگر، همان گونه كه آرامش، نشانه طبيعي انسان سالم به طور طبيعي و فطري است و حضور نگراني در هر مرتبه اي از شدت و ضعف آن، امري غيرطبيعي قلمداد مي شود، همچنين بايد گفت كه آرامش و آثاري كه برخي براي آن بيان كرده اند، آثار انسان طبيعي و پابرجا بر فطرت است. هر انساني طبيعي و باقيمانده بر فطرت خود از آرامش برخوردار بوده و از مواهبي چون اقرار به توحيد، حفظ اسرار و رضايت از خدا و خدا از او و مانند آن بهره مند مي شود.

http://www.kayhannews.ir/851208/6.htm#other602
+ نوشته شده در  85/12/15ساعت 17:19  توسط خلیل منصوری  | 

يكي از مباحث مهم فقها در عصر غيبت كبري، چگونگي استمرار حكومت اسلامي و اجراي احكام و مقررات مربوطه مي باشد. در اين راستا ديدگاه هاي گوناگوني مطرح شده كه هركدام مبتني بر ادله خاص خود بوده و طرفداراني را نيز به همراه داشته است. به طور كلي غالب فقها و علماي شيعه مخالفتي با استمرار حكومت اسلامي عصر غيبت كبري نداشته ولي در خصوص حاكم اسلامي و حدود اختيارات وي ديدگاه هاي متفاوت و اختلافي وجود دارد. اينكه حاكم اسلامي لزوماً بايد معصوم باشد و يا اينكه غيرمعصوم هم مي تواند حكومت اسلامي تشكيل دهد و در حدود اختيارات امام معصوم عمل نمايد و يا گزينه هاي ديگر موضوع اين مقاله است كه نگارنده در مقام تبيين آن برآمده و با توجه به منابع عقلي و نقلي به سنجش و ارزش گذاري هر يك از آنها پرداخته است. با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
گزينه هاي انتخابي
شيعيان در عصر غيبت امام عصر(عج) به طور طبيعي مي توانند يكي از گمانه هاي زير را درباره حكومت اختيار كنند. در اين نوشتار تلاش بر آن است تا گذرا گمانه ها را بررسي كرده و با توجه به منابع عقلي و نقلي به سنجش و ارزش گذاري هريك از آنها بپردازيم.
به نظر مي رسد كه شيعيان مي توانند يكي از گزينه هاي زير را انتخاب كنند:
الف) آنارشيسم
آنارشيسم به معناي فقدان حكومت و دولت نه به معناي هرج و مرج و شورش مي تواند نخستين گزينه براي شيعيان در عصر غيبت امام حقي باشد كه به جهاتي در حاكميت قرار ندارد. دلايلي كه مي توان براي اين نظريه آورد آن است كه در زماني كه امام و حاكم واقعي در جاي خود مستقر نيست، حكومت هر كسي به عنوان غصب حاكميت و حكومت تلقي مي شود و از مشروعيت ديني و قانوني (سياسي) برخوردار نمي باشد. روايات بسياري هر حكومت غيرمعصوم و امام به حق را حكومت غاصب و باطل دانسته و همراهي و همدلي و همسويي و پيروي از آن را گناه و جرم برشمرده است. در اين نظريه ملاك مشروعيت ديني و قانوني حكومت ها حقانيت دانسته شده است و از آن جايي كه تنها حكومت معصوم و امام(ع) از حقانيت برخوردار است، ديگر حكومت ها باطل، نامشروع و غيرقانوني تلقي مي شود. هر چند به نظر مي رسد كه اين نظريه با مسأله حكومت برخورد انفعالي دارد ولي به جهت واكنش منفي نسبت به آن مي توان گفت در شمار نظرياتي است كه برخوردي فعال نسبت به حكومت و حاكميت در پيش گرفته است؛ زيرا پيروان اين نظريه نه تنها نسبت به حكومت غير امام واكنشي منفعلانه نشان نمي دهند، بلكه به شدت به مقابله با آن مي پردازند و مي كوشند به روش هاي مختلفي آن را اسقاط كنند.
از اين رو در عصر غيبت به اسقاط تكليف ايجاد حكومت قايل نيستند بلكه به تكليف اسقاط حكومت باطل معتقدند و مي كوشند تا هيچ حكومتي شكل نگيرد. پيروان اين نظريه باتوجه به ادله امر به معروف و نهي از منكر مي پذيرند كه نمي توان در برابر حكومت باطل سكوت كرد از آن كناره گرفت، بلكه وظيفه شرعي خود مي دانند تا اسقاط حكومت پيش روند و اين را شيوه و روشي مي دانند كه امام حسين(ع) به آنان آموخته است. به اين معنا كه حوزه امر به معروف و نهي از منكر تا عمل سياسي دامن گستر است و نمي توان به گفتار و ارشاد بياني و پند و اندرز زباني بسنده كرد.
اما اين كه پس از اسقاط حكومت باطل، وظيفه شيعيان چيست؟ و آيا موظف به برپايي حكومت هستند؟ پاسخي كه مي توان به طور طبيعي از پيروان اين نظريه داشت اين است كه نيازي به حكومت نيست و مردم خود بايد به طور مشترك امور را كنترل واداره كنند و كسي را بركسي ولايت حكومت و اطاعت نيست. در اين زمان شوراي شيعيان است كه به طور دست جمعي اداره امور حكومتي را به عهده مي گيرد و در مسايل مربوطه دخالت مي كند و براي هركسي رأي است بدون ترجيحي براي شخص و صنف و يا گروهي. اين نظريه را مي توان به جهاتي بسيار همان نظريه خوارج دانست.
ب) اسقاط تكليف ايجاد حكومت ديني
نظريه اسقاط تكليف ايجاد حكومت ديني مي تواند گزينه ديگر شيعيان در عصر غيبت باشد. به اين معنا كه در عصر غيبت، شيعيان هيچ تكليفي نسبت به ايجاد حكومت و اسقاط حكومت باطل ندارند؛ زيرا اصولاً زمان غيبت زمانه تقيه است و حتي اگر مورد تقيه نباشد به جهت حاكميت قاعده زمانه تقيه بايد آن را اصل قرارداد و از تلاش در ايجاد و تأسيس هر نظام سياسي و اجراي احكام اجتماعي اسلام پرهيز كرد و به فقه و احكام فردي بسنده كرد. شيعيان در اين دوره بايد به زندگي تقيه آميز در حكومت باطل بسنده كنند. (نجفي، شيخ محمد حسن، جواهر الكلام، تهران، دارالكتب الاسلاميه ، 1367، ج22، 165) منظور از حكومت باطل نيز همه حكومت هايي است كه بي اجازه امام معصوم و با تكيه بر قدرت نظامي به قدرت رسيده اند. گاه از حكومت باطل به حكومت جابر نيز ياد مي كنند كه اين گونه بيان در حقيقت تنها براي اظهار بطلان حكومت و عدم حقانيت و مشروعيت ديني آن است؛ زيرا در يك تعبير هر حكومت غيرمعصومي طاغوت و رجوع به آن جور دانسته شده است؛ بنابراين جور در اين جا در برابر عدل وحق نهاده شده است و چنين حكومت هايي فاقد مشروعيت و حقانيت و درنتيجه جاير و ظالم و طاغوت دانسته شده اند.
در اين صورت حكومت شيعي عادل نيز جابر دانسته مي شود و حكومت وي حكومت جاير مؤمن ناميده مي شود. مانند تعبير شيخ انصاري.
پاسخ آنان به اين پرسش كه در برابر حكومت باطل غيرحق چه واكنشي بايد داشته باشند؟ اين است كه از آن جايي كه فقدان حكومت موجب عسر و حرج است و به هرحال نياز به حكومت باطل و يا حق است، در برابر حكومت باطل بر شيعيان است كه همدلي و همراهي نكنند و پيروي از باب ضرورت و درحد آن جايز و در فراتر از آن گناه است. در برابر اين پرسش كه وظيفه امر به معروف و نهي از منكر چه مي شود؟ پاسخ مي دهند كه اين وظيفه درحد بيان با حفظ شرايط به ويژه عرض و مال و جان واجب است. به نظر اين گروه از آن جايي اسقاط تكليف را در ايجاد مي دانند و از سويي وجود حكومت حتي باطل و ظالم و جابر را لازم مي دانند بايد با حكومت عادل ديني پديد آمده كنار بيايند و در شرايطي چون عمل به عدالت با آن همراهي و از دستورهاي آن پيروي كنند ولي به جهت اعتقاد به بطلان هر حكومت غيرمعصومي حقانيت آن را نپذيرفته و با آن همدلي نكنند. در اين صورت به نظر ايشان حكومت عادل ديني نامشروع ديني است. اما پرسش اين است كه آيا از مشروعيت قانوني نيز برخوردار نيست؟ هر دو گزينه و واكنش را مي توان در پيروان اين نظريه يافت. برخي حكومت ديني عادل موجود را نامشروع ازجهت ديني و سياسي وقانوني مي دانند و برخي ديگر تنها ازنظر ديني نامشروع دانسته و حقانيت آن رانمي پذيرند. بنابراين با آن همدل نخواهند شد.
به سخن ديگر اين نظريه بر اين باور است كه هر حكومت غيرمعصومي باطل است و از حقانيت برخوردار نمي شود. بنابراين حكومت هاي موجود يا باطل عادل هستند و يا باطل جاير. با حكومت باطل جاير كه از هيچ يك از مشروعيت هاي ديني، سياسي و قانوني برخوردار نيست، كنار مي آيند ولي نه با آن همدلند و نه همراه بلكه تنها در حد ضرورت و جلوگيري از
هرج و مرج از قوانين آن اطاعت مي كنند كه از باب تقيه و اضطرار مي باشد.
اما با حكومت باطل عادل تنها همراهي در مواردي كه عدالت را به كار مي بندد همراهي و از قوانين آن پيروي مي كنند و امر به معروف و نهي از منكر زباني و گفتاري را از باب معذره الي ربكم (اعراف، 164) و عذر داشتن انجام مي دهند. با اين همه با چنين حكومتي همدل نيستند و آن را ناحق و نامشروع ديني مي دانند.
ج) وجوب اسقاط حكومت باطل جائر
نظريه وجوب اسقاط حكومت باطل جائر از ديگر گزينه هاي پيش رو شيعيان در عصر غيبت است. به اين معنا كه بر شيعيان است تا بنابراين وظيفه ديني امر به معروف و نهي از منكر حكومت ها باطل و جائر را سرنگون سازند؛ زيرا به سنت امامان(ع) به ويژه امام حسين(ع) اسقاط حكومت باطل جائر به حكم امر به معروف و نهي از منكر در حوزه عمل سياسي و اجتماعي لازم و ضروري است. بنابراين بر شيعيان است تا چنين حكومت هايي را اسقاط كنند. اما اين نظريه درباره پس از اسقاط حكومت باطل جائر ساكت است. از سوي اسقاط حكومت باطل جائر را وظيفه خود مي داند و از سوي ديگر ايجاد حكومت در عصر غيبت را باطل مي شمارد؛ زيرا هر حكومتي در عصر غيبت از صفت بطلان رنج مي برد و نمي توان آن را حكومتي مشروع ديني و برخوردار از صفت حقانيت دانست. در حقيقت اين نظريه به جايگزين اعتقادي ندارد. از اين رو، پس از اسقاط حكومت جائر، خود اقدام برپايي حكومت نمي كند و اجازه مي دهد تا هر كسي حكومت باطل عادلي را ايجاد كند و در ادامه بر پايه امر به معروف و نهي از منكر با آن برخورد مي كند؛ زيرا به نظر پيروان اين نظريه، همه اقشار مختلف مردم به طور مساوي حق دارند و حكومت ارث كسي نيست.
اين نظريه فقدان مشروعيت ديني (عدم حقانيت حكومت) را از اين رو برمي تابد كه در هر حال، جامعه به حكومت نياز دارد و پذيرش وجود حكومت از باب اضطرار است و اين اضطرار حقانيتي براي حكومت پديد نمي آورد. بنابراين هرچند بر پايه قاعده فقهي الضرورات تبيح المحذورات است ولي قاعده فقهي ديگري مي گويد: الضرورات تقدر بقدرها؛ در ضرورات نيز بايد به اندازه ضرورت بسنده و از آن تجاوز و گذر نكرد. از اين رو، ضرورت وجوب وجود حكومت موجب نمي شود تا حكومت حقانيت پيدا كند و خود به دنبال آن باشيم. پس بايد با اين واقعيت كه نياز به حكومت است كنار آمد و در همين حد آن را پذيرفت.
اين نظريه در حقيقت مي گويد امر به معروف و نهي از منكر موجب نمي شود تا حكومت عادل را هرچند باطل است اسقاط كرد. عمل امام حسين(ع) كه به حكم امر به معروف و نهي از منكر انجام شده است نيز نمي تواند دليل و شاهدي بر جواز اسقاط حكومت باطل باشد، زيرا نخست آن كه حضرت امام حسين(ع) امامي معصوم بود و اين از اختيارات اختصاصي امامان(ع) است كه اقدام عملي براي اسقاط حكومت ها كنند و از سوي ديگر حكومتي كه آن حضرت با آن درگير شد حكومتي جائر بوده است؛ در حالي كه فرض آن است كه حكومت باطل عادل است.
شيعياني كه به اين نظريه گرايش يافته اند، از اين رو با حكومت باطل عادل كنار مي آيند كه اين دولت باطل دست كم فارغ از ظلم به حق الله و حق مردم است، ولي در همان حال كه اغتصاب مقام مقدس امامت است، هم چنان دولت باطل و نامشروع ديني و ناحق است. پس اگر دولت عادلي در عصر غيبت ايجاد شود تنها آلودگي ظاهري آن به عدالت شسته مي شود ولي سياهي باطني و غصبيت آن هم چنان باقي و برقرار است. پذيرش حكومت عادل ناحق از باب ضرورت و اكل ميته و خوردن مردار است. (ناييني، محمدحسين، تنبيه الامه و تنزيه المله ، تهران، شركت سهامي انتشار، 1378، صص75 و 76)
د) وجوب اسقاط حكومت باطل جائر و ايجاد جايگزين
نظريه وجوب اسقاط حكومت باطل جاير و ايجاد جايگزين، به اين معنا كه به حكم امر به معروف و نهي از منكر حكومت باطل جائر بايد اسقاط شود و از آن جايي كه جامعه بدون حكومت برقرار نمي باشد بر شيعيان است تا حكومتي عادل را ايجاد كنند ولي اين حكومت تنها از مشروعيت سياسي و قانوني برخوردار خواهدبود. از اين رو چنين حكومتي هنوز هم از فقدان حقانيت و مشروعيت ديني رنج مي برد؛ زيرا هر حكومت غيرمعصومي فاقد حقانيت و مشروعيت ديني است.
هـ) نظريه وجوب اسقاط حكومت باطل جاير و ايجاد حكومتي عادل كه برخوردار از حقانيت و مشروعيت ديني است
نظريات پيش گفته در يك مسئله با مشكل جدي روبه رو بوده اند؛ يعني تا اين جا همه حكومت ها در عصر غيبت از فقدان مشروعيت ديني و حقانيت رنج مي بردند؛ هرچند كه برخي از نظريه ها، حقانيت قانوني و مشروعيت سياسي را پذيرفته بودند و اطاعت از حكومت عادل در عصر غيبت را لازم و واجب قانوني برمي شمردند، ولي به جهت فقدان مشروعيت ديني و حقانيت، از اطاعت مشروعي برخوردار نبوده و از همدلي شيعيان بهره اي نمي جستند. اما برپايه اين نظريه، حكومت از ويژگي هاي لازم و حمايت هاي موردنياز يك حكومت و حاكميت كامل و بي نقص برخوردار است. اين نظريه براين باور است كه حكومت هاي جاير باطل به حكم امر به معروف و نهي از منكر بايد اسقاط شوند و از سوي ديگر براين باور پاي مي فشارد كه امامان معصوم(ع) نه تنها در عصر غيبت حكومت گروهي از شيعيان را مشروع و اطاعت از آنان را واجب و لازم و همدلي با آن را فرض دانسته اند بلكه در عصر حضور نيز آن را پذيرفته و بدان عمل كرده بودند. به نظر اين گروه انتخاب واليان از سوي امامان(ع) به دو شكل نصب خاص و عام انجام مي گيرد. آنان در عصر حضوردر هنگامي كه قدرت در اختيار بوده است به نصب خاص والياني را نصب مي كردند كه از همه انواع مشروعيت و قدرت و اطاعت برخوردار بودند و در زماني نيز كه قدرت نداشتند به نصب عام برخي از اشخاص داراي ويژگي هايي را به عنوان واليان نصب و اطاعت از ايشان را لازم دانسته اند. اين افراد در زمان حضور در شهرهاي دور به داوري و قضاوت و اجراي احكام درباره شيعيان مي پرداختند و از مشروعيت همه جانبه برخوردار بودند. در زمان غيبت نيز آنان به نصب عام دارندگان ويژگي هايي را نصب و آنان را به حكومت و داوري و حكم محق دانسته اند. بنابراين نه تنها اسقاط حكومت باطل جاير در عصر غيبت واجب و فرض است بلكه ايجاد حكومت باطل عادل كه از مشروعيت همه جانبه برخوردار است لازم و ضروري است. نظريه ولايت فقيه بر پايه اين نظريه شكل گرفته و به مورد اجرا گذاشته شده است.
نسبت دين و دولت
در پايان تذكر اين نكته لازم و ضروري است كه همه اين گزينه ها بر پايه اين نظريه مقبول عامه در ميان شيعيان است كه از اختيارات پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) ايجاد حكومت است. ما بنابر قول كساني كه حكومت را بيرون از اختيارات پيامبر(ص) يا امامان(ع) دانسته اند، مي توان گزينه هاي ديگري داشت.
1- در اين حالت از آن جايي كه همه حكومت ها از حقانيت و مشروعيت ديني برخوردارند، تنها نياز به مشروعيت و مقبوليت سياسي از سوي مردم دارند.
البته اين در صورتي است كه دخالت دين درامور دنيا به ويژه حكومت را بپذيريم وگرنه بنابر اين كه دين درباره حكومت و نحوه استقرار و جريان قدرت ساكت است، ديگر سخني از مشروعيت ديني و حقانيت نخواهد بود؛ در اين صورت گزينه هاي حكومت، عقلاني و مشروعيت آن نيز قانوني و سياسي خواهد بود و هم چنين اطاعت از حاكم و حكومت نيز از لزوم عقلي و نه ديني برخوردار خواهد بود. بايد گفت ديدگاه سكولار و عرفي كردن حوزه هاي ويژه حاكميت و نفوذ عقل و عقلانيت، اين ديدگاه را تقويت و تأييد مي كنند. آنان براين باورند كه حوزه نفوذ دين مواردي است كه عقل دسترسي ندارد و بيرون از دايره نفوذ و درك و فهم اوست. اما در حوزه هايي كه عقل به آن موارد دسترسي دارد هم دخالت دين نامعقول و نادرست است و هم انتظار ورود دين به اين عرصه ها انتظاري بيهوده است. از آن جايي كه حوزه سياست و دولت از امور عقلاني و يا عقلايي است نبايد از دين انتظار دخالت را داشت، چنان كه ورود دين در اين عرصه ها نيز خطرزا و آسيب زننده است و نبايد دين نيز در اين حوزه ها وارد شود و يا دخالت كند. در حقيقت مرجعيت دين در زندگي سياسي انكار مي شود بدون اين كه چنين نگرشي ملازم با دين ستيزي و يا نفي دين در حوزه هاي ديگر باشد. هر پديده اي چون پديده دين يك كار ويژه اختصاصي دارد كه بايد در آن بخش حضور و نقش و كاركرد خود را به خوبي نشان دهد. كار ويژه دين بيان چگونگي ارتباط انسان و خداست و نقش و كاركردي بيش از آن را نبايد از دين انتظار داشت. پاي بندي به اين اصل، استقلال بخشيدن به عقل آدمي در شناخت مصالح سياسي بشر است، بدون آن كه نيازي به وحي و قوانين و آموزه هاي فرابشري داشته باشد.
ديدگاه عرفي كردن دولت به طور طبيعي نمي تواند مورد پذيرش شيعيان قرار گيرد؛ زيرا انديشه مهدويت و حكومت جهاني مبتني بر اين باور پايه است كه حكومت و دولت براساس داده هاي وحياني شكل مي گيرد. از اين رو، باور به وجود چنين مباحث و مسايلي در وحي و تبيين ديدگاه دين درامور چگونگي استقرار و جريان قدرت و دولت، دور از انتظار نخواهد بود. شيعيان نمي توانند به حكومت ديني مهدوي و استقرار آن ايمان داشته باشند و در همان حال براين باور باشند كه دين درباره حكومت و مسايل آن ساكت بوده و بيان آن را به عقل واگذار كرده باشد.
2- نسبت دين و دولت مي تواند به اشكال ديگري نيز مورد بررسي قرار گيرد و در نتيجه بازتاب آن در گرايش شيعيان نيز متفاوت خواهد شد. مهم ترين ديدگاه درباره نسبت دين و دولت آن است كه نظريه سكولاريسم بيان كرده است. در اين ديدگاه دين نه در محتوا و نه در شكل و نه ويژگي هاي حاكمان و نه چگونگي جريان قدرت و استقرار دولت طرح، برنامه و آموزه اي ندارد.
ديدگاه ديگر آن است كه دين در محتوا و اهداف آموزه هايي را طرح كرده است كه بايد از آن پيروي كرد. در اين ديدگاه شكل حكومت و مباحث ديگر درباره مرزها، دامنه، عناصر، شبكه، جريان و مركز قدرت به عقل و عقلاء واگذار شده است و دين با دولت جز درباره اهداف و غايات حكومت نظري ندارد. بنابراين حكومت و دولت بايد در اهداف به نظريات ديني توجه كند و آن را مد نظر قرار دهد.
3- سومين ديدگاه و نگرش معتقد است كه دين درباره شكل حكومت و ويژگي ها حاكمان نظر و طرح دارد ولي به چگونگي استقرار آن كاري ندارد.
4- و آخرين نظريه در اين باره آن است كه حكومت حتي به شكل استقرار و جريان حكومت نيز نظر داشته و طرح و برنامه و آموزه هايي را بيان داشته است.
بنابر هريك از اين ديدگاه نحوه و شيوه برخورد شيعيان با مسئله دولت متفاوت خواهد بود. هريك از ديدگاه پيروان و باورمنداني دارند. پذيرش و وازنش هريك از آن نحوه و شيوه برخورد شيعيان با دولت و حتي استقرار و جريان قدرت را تحت شعاع خود قرار خواهد داد.
به نظر مي رسد كه نمي توان از ديد شيعيان ديدگاه هاي نخست و دوم را مورد تأييد قرار داد.
نكته آخر آن كه مي توان بلكه بايد تحليلي مقايسه اي ميان نسبت هايي چون تقيه و حكومت، وجوب نماز جمعه و حكومت و حكومت مهدوي و حكومت در عصر غيبت و نيز دين و دولت انجام شود تا مشخص شود كه بينش و نگرش فقيهان ما درباره آن چگونه است؛ زيرا ميان هريك از آنها با چگونگي پذيرش و يا وازنش حكومت در عصر غيبت يك رابطه معناداري وجود دارد. به طور طبيعي بايد فقيهاني كه وجوب نماز جمعه را پذيرفته اند و يا معتقد به حرمت تقيه در جايي هستند كه قدرت در اختيار شيعيان است و يا قايل به حكومت جهاني مهدوي بر پايه دين و آموزه هاي وحياني اند و يا از حضور اكثري دين در همه حوزه ها حتي حوزه هاي نفوذ و حكومت عقل قايل هستند، بايد ديدگاه خود را درباره حكومت و مسايل آن بيان كنند، زيرا ميان مسائل اسلامي رابطه اي چون رابطه شبكه اي و پازلي وجود دارد كه تنها مسائل و مباحث دين در آن حالت معنا و مفهوم حقيقي و واقعي خود را مي يابد. هرچند كه برخي از فقيهان در بيان فتاوا به روابط و پيامدهاي آن توجه ندارند ولي بايد هر مجتهد صاحب فتوايي به اين نكته توجه داشته باشد كه نمي توان فتوايي را بدون در نظر گرفتن پيامدهاي قابل پيش بيني و آثار و بسامدهاي آن در حوزه هاي ديگر ارائه داد.
http://www.kayhannews.ir/851208/12.htm
+ نوشته شده در  85/12/15ساعت 17:17  توسط خلیل منصوری  | 

برخي عادت كرده اند كه در همه چيز دست به انتخاب بزنند و برايشان فرق نمي كند كه اين چيز اصلا قابليت گزينش دارد يا ندارد. برخورد انتخابي و گزينشي اگر در بسياري از چيزها امري عادي و معمولي و حتي مورد پسند عقلا و خردمندان است ، اما در برخي از چيزها و امور يا امكان ندارد و يا اگر داشته باشد امري دور از انصاف است و خردمندان را ناخوش و اهل عرف را ناپسند آيد. يكي از چيزهايي كه نبايد( ارزشي اخلاقي و حكم هنجاري و حتي حكمي ديني ) و نشايد( حكمي عرفي و ناپسند عقلايي ) است كه آن را به طور گزينشي اختيار كنيم مساله دين است. دين مجموعه اي از گزاره هاي شناختي و آموزه هاي دستوري است كه از طرف خداوند فرستاده شده و پيامبري آن را به مردم ابلاغ نموده تا به عنوان راهنماي عمل و دستور هدايتي بشر به سوي كمال به كار گرفته شود.

در قرآن آمده است كه برخي از مرد مان با دين برخورد گزينشي دارند از اين رو به برخي از احكام ديني باور داشته و برخي ديگر را نپذيرفته و از در انكار با آن وارد مي شوند و مي گويند : نومن ببعض و نكفرببعض. اين عمل درباره اموري كه يا بايد همه را پذيرفت و يا همه را انكار كرد نمي تواند كنش و يا واكنش درستي باشد.

بارها ديده شده است كه برخي رفتار تحريف گزينشي را در پيش مي گيرند و مي گويند كه به طور مثال من اعتقادي به احكام اسلام درباره برتري مرد بر زن در مساله ارث ندارم و يا به قيوميت مرد و اين كه طلاق در دست مرد باشد اعتقادي ندارم و آن را نمي پذيرم هر چند كه به ديگر احكام آن اعتقاد كامل دارم.

به نظر مي رسد كه ريشه تحريف را مي بايست در امور چندي جست كه قرآن به چند مورد آن اشاره مي كند كه از آن جمله سنگدلي ، بولهوسي ، دنيا طلبي ، فريب شيطان و مانند آن مي باشد. يكي از علل و انگيزه هاي تحريف گزينيشي به غير از هوا و هوس و امور ياد شده ، فقدان نگرش كلي به دين است. دين و مجموعه احكام آن شبكه اي از احكام و آموزه هاي مي باشد كه در كنار هم معنا و مفهوم مي يابد. من در نوشتاري آن را به پازل همانند كرده ام كه در صورت درست كنار هم چيدن معنا و مفهوم درست مي يابد. بنابراين براي رهايي از افتادن در دام تحريف گزينشي مي بايست احكام و آموزه هاي اسلام و قرآن را در يك مجموعه و شبكه درست و قاعده مند ديد و با آن اين گونه رفتار كرد.
+ نوشته شده در  85/12/15ساعت 17:16  توسط خلیل منصوری  | 

 

وقتی از تصریف سخن می گوییم به یاد صرف کردن غذا و یا صرف افعال در زبان عربی می افتیم که به معنای گرداندن و چرخاندن است. ضرب که مصدر است را در ماضی به چهارده صیغه آن صرف می کنیم و در مضارع و امر هم این گونه عمل می کنیم و بعد از آن به باب های مزید و مشتقات می بریم و صدها کلمه با معنای مختلف و گاه متضاد می سازیم و این گونه است که یک اصل واحد به تصریف ما به صدها کلمه تبدیل می شود و معانی مختلف از آن می فهمیم و به دیگران منتقل می کنیم .

سخن این است که تصریف آیات که در قرآن آمده است چیست؟

گفته اند که حقیقت یگانه است و این جوهر و گوهر یگانه به اشکال مختلف ظهور و تجلی می کند. در روایتی آمده است که همه قرآن در سوره فاتحه الکتاب و همه فاتحه در آیه بسم الله الرحمن الرحیم و همه آن در بسم الله (بسمله ) و  همه آن در بای بسمله و بای آن هم در نقطه آن خلاصه شده است که چیزی جز نقطه توحید نیست که محور پرگار وجود است و هر چه نام و نشان از وجود برد از آن وجود بی مثال و یگانه برد.

آیات که به معنای نشانه است به این معناست که همه هستی نشانه ای از همان یگانه نقطه وجود دارد حال چه این آیات و نشانه ها تکوینی باشد و یا غیر آن . مانند نشانه ها و آیات قرآنی که خود وجود کتبی حقیقت خارجی موجودات و وجودات است و آن وجود خارجی هم نشانه ای از حقیقت برتر می باشد.

در قرآن آمده است که ما از آبی که از آسمان فرو می فرستیم این همه گیاه و غذا رنگارنگ و متنوع به عمل می آوریم . از یک خاک آن چنان گیاهان و جانوران متنوع آفریده ایم که در آمار و  احصا نمی گنجد. از یک درخت میوه های متنوع با طعم ها  و مزه های گوناگون به عمل آورد.

این بدان معناست که یک وجود است و این همه تنوع و اختلاف از آن نمایان می شود. این یعنی بیان یک حقیقت به اشکال مختلف تا حق آن گونه که توان درک بشر است نمایان و آشکار شود.

انسان دارای سلایق مختلف و متنوع ای است از این رو برای هر یک از سلایق و روحیات می بایست که یک آیه ای باشد تا او را به حق برساند . هستند کسانی که با نگاه به پشه ای به همه اهداف خداوند از بیان می رسند. چنان که برخی دیر باور تر و از نظر بصیرت دارای چشمانی نافذ نیستند و باید با تنوع آیات به حق برسند. این جاست که لازم شد تا تصریف آیات در قرآن شود چنان که تصریف آیات در خلقت بیرونی شده است. هر آیه ای برای هر کسی در هر زمان و حالی از احوال مفهومی دارد که پیش از آن نداشته و بعد از آن نیز نخواهد داشت مانند مزه میوه ها و غذاها ست که در شرایط متنوع و مختلف مزاجی مزه هایش فرق دارد و متفاوت است. در هر خواندن هر آیه ای در هر زمانی ما مزه و طعمی را احساس می کنیم که شاید در عمرمان تکرار نشود چون شرایط روحی و روانی ما متغیر است.

این گونه است که همه این آیات و نشانه ها یک چیز را به انسان می خواهد بفهماند که حق یکی است و یگانه است و این تنوع و اختلاف برای شرایط و مقتضیات است. این گونه است که برای یک کسی آیه بسم الله الرحمن الرحیم اسم اعظم است که تا قاب قوسین او ادنی با آن بالا می رود و یکی دیگر با همه آیات و نشانه های تکوینی و کتبی به جای نمی رسد جز گم شدن در نشانه ها . این گونه است که هر آیه ای برای مومن می شود ترقی و کمال و برای هر کافری می شود عامل گمراهی و ضلالت چنان که قرآن در سوره بقره به آن تصریج دارد.  

+ نوشته شده در  85/12/06ساعت 9:21  توسط خلیل منصوری  |