برخي از رخدادهاي تاريخي ، بيش از يك رخدادي خبري از ارزش و اهميت برخودار مي شود . گاه به اندازه اي ارزش مي يابد كه به عنوان پديده از آن سخن مي گويند كه بر جنبه هاي ديگر زندگي بشري تاثير ژرفي از خود به جا مي گذارند. برخي نيز از اين مرتبه فراتر رفته و از پديده بودن به جرياني انديشه اي و هويت تاريخي قومي و مذهب و مكتبي در مي آيد.
يكي از رخدادهاي تاريخي كه قرآن نه تنها به گزارش آن پرداخته است، بلكه با تحليل و تبيين آن عمق مساله و خاستگاه و ريشه ها و نيز آثار و پيامدهاي آن را به دقت بيان مي كند ، رخداد آتش سوزي مسيحيان نجراني به دست يهوديان يمني بوده است.
گزارش رخداد شگفت هلوكاست يهودي كه از آن به رخداد اخدود ياد مي شود ، در آيات 4 تا 8 سوره بروج آمده است و قرآن به جاي پرداختن به جزئياتي چون هويت شخصيت ها و زمان و مكان داستان ، به مباحثي توجه مي دهد كه به صورت انديشه در برخي از جوامع فرهنگي و ديني رخنه پيدا كرده و آثار مخرب ضد توحيدي و انساني را در پي داشته است.
گزارش قرآن از رخداد به گونه اي است كه با نفرين و لعن عاملان اين رخداد و حادثه تلخ آغاز مي شود. قرآن پيش از آن كه به اصل مساله و گزارش داستان بپردازد از همان آغاز زبان به لعن و نفرين پرداخته و تنفر و انزجار خود را اعلام مي دارد. جمله آغازين آن بسيار كوبنده و كوتاه و استوار است: كشته باد ياران اخدود! به اين معنا كه عاملان اين رخداد فجيع و دردناك ، انسان هايي هستند كه نمي توانند ، جايگاهي در حوزه رحمت الهي داشته باشند و هر گونه محبت و مهرورزي نسبت به ايشان امري دور از اصول عقلايي و انساني است؛ زيرا آنان ياران گودالي بودند كه در آن آتش افروخته بودند.
به نظر مي رسد كه قرآن از همان آغاز مي كوشد تا به هر نحو ممكني، برائت و زشتي اين عمل و اعمال مشابهي از اين دست را بنماياند و به عنوان هنجاري زشت و مردود به مومنان گوشزد كند تا در آينده نه تنها خود از آن دوري و پرهيز كنند بلكه از هر كسي كه چنين اقدامي را مرتكب شود برائت بجويند.
اما پرسش اين است كه برافروختن آتش در گودالي چگونه مي تواند براي ياران آن لعن و نفرين ابدي به همراه داشته باشد؟ آيا درست كردن گودال آتش و دور آن نشستن و يا ايستادن جرم و گناهي نابخشودني است؟ به نظر مي رسد كه قرآن به رخدادي اشاره مي كند كه همگان از آن آگاه هستند و اطلاعاتي درباره آن دارند و حتي اين رخداد تاريخي به نام اصحاب اخدود و ياران گودال آتش معروف و مشهور بوده است . بنابراين مي بايست امر و رخدادي تاثير گذار بوده باشد كه جامعه حجاز را تحت تاثيرخود قرار داده و واكنش هاي متعددي را نسبت به آن از سوي گروه هاي قومي و ديني بر انگيخته باشد.
در حقيقت قرآن مي كوشد تا در همان آغاز بيان مساله، موضع گيري و ايستار خود را نسبت به مساله مشخص كند. اين كار قرآن در گزارش نويسي صرف خلاصه نمي شود بلكه گزارشي از رخداد است تا موضع گيري و ايستار قرآن و مومنان را بيان كند. از اين رو همانند عنوان هاي روزنامه ها و يا اطلاعيه مهم دولتي، در همان آغاز اقدام به محكوميت عاملان اين حادثه و رخداد مي كند تا خوانندگان و يا شنوندگان از همان آغاز با ايستار قرآن و خداوند آشنا گردند.
آن چه قرآن را واداشت تا در همان آغاز واكنش انزجاري خود را بيان دارد، اين مساله است كه قرآن نمي خواهد تا گزارش خبري محض از رخدادي تاريخي ارايه دهد ، بلكه بيان قرآن ، همانند اطلاعيه و اعلاميه هاي دولتي است كه براي بيان موضع گيري و ايستار دولت ها نسبت به يك رخداد صورت مي گيرد. در اين آيات آن چه مورد نظر است تبيين موضع گيري خدا و مومنان است نه گزارش صرف و يا همراه با تحليل از يك رخدادي كه تحقق يافته و پايان پذيرفته است. اگر اين گونه است بنابراين نمي توان عبارت آغازين را گزاره خبري دانست بلكه گزاره اي انشايي است چنان كه گفته شد. قرآن مي كوشد تا با بيان ايستار خود نسبت به اين رخداد موضع گيري مومنان را نيز بيان كند. علت اين مساله چيست؟ چرا قرآن مي كوشد تا نسبت به رخدادي از همان آغاز چنين واكنش تند و روشني را ابراز كند؟ مگر رخدادها و حوادث اين چنين در جامعه و تاريخ انساني كم است؟ بسيار ديده شده است كه افرادي چون نرون اقدام به شهر سوزي و آدم سوزي كرده باشند ؟ مگر قتل و كشتارهايي كه به نام دين و خدا و مذهب در طول تاريخ صورت گرفته است ، كم است؟
پاسخ همه اين پرسش ها را مي توان اين گونه داد كه قرآن با بيان اين رخداد كه جنگ و قتلي بر پايه اختلاف ديني و به نام خداست مي كوشد تا زشتي اين گونه اعمال را به مومنان گوشزد كند. به نظر مي رسد كه در جامعه حجاز دست كم دو دسته بودند كه نسبت به اين حادثه موضع گيري هاي متفاوت و متضادي را از خود بروز داده بودند. دسته اي كه آن را تاييد مي كردند و امري درست و پسنديده مي يافتند و اگر شرايط براي اقدام و اجراي دوباره آن فراهم مي شد دست به اين گونه اعمال و رفتار مي زدند ؛ و گروه ديگري كه در جهت مخالف آن قرار گرفته از آن برائت مي جستند و اين گونه اعمال را يا به خاطر تعلق قومي و يا مذهبي و يا به خاطر جنبه هاي غير انساني آن محكوم و مردود مي شمردند. به نظر مي رسد كه گروه هاي يهودي حجاز كه عامل اين جنايت هولناك بودند از دسته نخست و مسيحيان از دسته دوم به شمار مي آمدند و گروه هاي ديگربه علت هوا خواهي و يا تعلقات قومي و قبيله اي به يكي از اين دو گروه مي پيوستند.
قرآن با بيان موضع گيري خود مي كوشد اين گونه اعمال را به شدت مردود شمارد و برائت خود و مومنان را اعلام نمايد. البته مي توان گفت كه قرآن به علت عدم ذكر جهات مذهبي و ديني و بسنده كردن به واژه مومنان مي كوشد تا اصل رخداد و شيوه و نوع عمل و يا اعمالي كه دراين رخداد به وقوع پيوسته را محكوم كند. به اين معنا كه بدون توجه به گرايش ديني و مذهبي عاملان اين عمل مردود و محكوم است. يعني فرقي نمي كند كه عاملان اين رخداد از چه دين و مذهب و شريعتي باشند آن چه مهم است محكوميت نفس عمل است ، از هر كه باشد. چنان كه احتمال داده مي شود كه به جهت معروفيت و مشهوربودن رخداد و عاملان آن اين محكوميت خاص گروهي مذهبي باشد . به اين معنا كه خداوند به عمد مي كوشد تا يهوديان را به عنوان عاملان اين حادثه تخريب كند و آنان را به جرم اين رخداد و اعمال مشابه اي كه مي توانند به جهات بينادهاي فكري و انديشه اي خود انجام دهند محكوم مي كند. به سخني ديگر، يهوديان به جهت نوع انديشه و نگرش و بينش برترجويي نژادي و ديني ممكن است اعمال مشابه اي را نسبت به مومنان مسلمان انجام دهند چنان كه پيش از اين نسبت به مومنان مسيحي انجام داده بودند. به هرحال هردو احتمال را مي توان از گزارش قرآن داد.
در گزارش قرآن ، پس از اعلام انزجار و برائت شديد از عاملان رخدادي كه به رخداد ياران اخدود ياد شده است به علت اين برائت جويي پرداخته و مي فرمايد: اينان آتشي را برافروختند و آن گاه بر كنار آتش نشسته و آن چه بر سر مومنان مي آوردند را شاهد بودند .
قرآن به چگونگي شكنجه مومناني اشاره مي كند كه تنها به جهت آن كه به خداي يگانه ايمان آورده بودند مورد شكنجه قرار گرفتند . شكنجه گران كافر خوانده نشده اند ، زيرا پس از آن سخن از توبه كردن و نكردن ايشان اشاره مي كند كه بيانگر آن است كه دو گروه مدعي ايمان با يك ديگر به تنازع پرداخته اند و گروهي كه از ايشان ديگران را تنها به جهت ستايش خداوند عزيز و حميد چنين همراه شكنجه به آتش سوختند.( آيه 8)
بنابراين ، آيات بيانگر يك جنگ تمام عيار مذهبي و كشتن مومنان به اين شكل فجيع تنها به جرم ايمان بوده است. از اين رو قرآن با محكوم كردن اين گونه اعمال كه منسوب به دين است مي كوشد تا از تداوم و تجديد اين گونه اعمال جلوگيري به عمل آورد.
از آيات 6 و 7 سوره بروج بر مي آيد كه گروهي از عاملان به كارهايي چون برافروختن و شعله ور نگه داشتن آتش و آوردن مومنان به كنار گودال آتش و واداشتن آنان به ارتداد و افكندن سرباز زنندگان در آتش ، پرداخته اند و گروهي ديگري از جمله سران آنان ، با نشستن پيرامون آتش كار سوزاندن را نظاره مي كردند و فريادهاي جانسوز آنان را مي شنيده اند. به نظر مي رسد كه آنان با اين كار به نوعي سرگرمي و تشفي خاطر را مي جستند ؛ زيرا افزون بر اين كه مومنان به اين شيوه دلخراش مي سوزاندند گروهي به عنوان تماشاگر اين اعمال را نظارت مي كردند .
به هر حال قرآن مي كوشد تا با بيان صريح و موضع گيري شديد خود، هر گونه اعمالي از اين دست را محكوم كند و از تكرار مجدد آن جلوگيري كند. اگر در گذشته هلوكاست اخدودي از سوي يهوديان اجرا شد و يا به شكل ديگري نسبت به يهود (البته به شرط اين كه اعمال هيتلر را بر پايه جنگ مذهبي و كشتار او را با اين انگيزه بدانيم ؛ زيرا به نظر مي رسد كه جنگ او جنگ نژادي بود نه ايماني ، به اين معنا كه او هر گروهي چه مسيحي و چه يهودي و چه مسلمان را تنها به جرم اين كه از نژاد برتر آريايي نبود مي كشت) اكنون در جوامع اسلامي نيز هلوكاست هاي ديگري در حال شكل گيري به دست يهوديان و مسيحيان و حتي مسلمانان با نام القاعده و گروه هاي تكفيري هستيم .
بنابراين بر همه ماست كه در همان آغاز بدون توجه به دين و مذهب و نژاد هر گونه كشتار اخدودي را محكوم كنيم و همانند خدا و قرآن اعلام انزجار و برائت نماييم .
+
نوشته شده در
85/10/20ساعت 8:18  توسط خلیل منصوری
|
اشاره: شايد خوي و منش استكباري ، يكي از زشت ترين خصلت هايي است كه آدمي را از هم گرايي و جامعه پذيري باز مي دارد. به اين معنا كه اين منش به عنوان عامل بازدارنده اي عمل مي كند كه بحران جامعه پذيري را پديد مي آورد و نمي گذارد تا زمينه هاي هم گرايي در انسان تقويت شود و رشد كند. جامعه پذيري ، مساله و نيازدولت ها و جوامع بشري است. اگر در فرآيند جامعه پذيري افراد اختلال پديد آيد ، واگرايي ، تضادها ، درگيري ها و جنگ هاي فردي و اجتماعي جامعه انساني را از هم مي پاشاند و دچار اختلال و بحران هاي نابودساز مي سازد. از اين رو شناخت نشانه هاي مستكبران و آثار و پيامدهاي آن براي مقابله و مبارزه با اين خوي و خصلت نابودگر از منابع معرفتي مقتن مفيد و سازنده است. نوشتار حاضر تلاشي است تا با گزارشي هر چند كوتاه ، نشانه ها و آثار آن را از قرآن اين مهم ترين منبع وحياني و شناختي به دست داده شود.
مفهوم شناسي
استكبار به معناي برتري خواهي ، امتناع از پذيرش حق از روي عناد، بزرگ بيني و خود بزرگ بيني دروغين ( نك : معاجم و فرهنگ نامه هاي چون التحقيق ، لسان العرب ، مجمع البحرين ) خويي را مي گويند كه موجب مي شود تا شخص خود را بزرگ شمارد و از اين رو، از قانون و يا هر امر معقول و عرفي ، گردن كشي و سرپيچي مي كند. اين خصلت فردي و شخصي مي تواند به يك پديده اجتماعي نيز تبديل گردد و جامعه اي به بيماري و خوي زشت استكباري دچار و مبتلا گردد. به نظر مي رسد كه استكبار به عنوان يك پديده اجتماعي هم از نظر تاريخي و هم مصداقي ديده و گزارش شده است ؛ چنان كه بر پايه همين مستندات گزارش ها ي تاريخي ، آثار و پيامدهاي آن زيانبارتر ارزيابي شده است. قرآن از اين خصلت هم به عنوان يك خصلت شخصي و هم پديده اجتماعي ياد كرده و به تحليل و تبيين آن از جهات مختلف و متعدد پرداخته است.
واژه استكبار و مشتقات آن در قرآن 48 بار به كار رفته است ؛ افزون بر اين واژگاني ديگري به همين معنا با تاكيد بربيان ويژگي هاي ديگري ازخصلت استكباري چون "عتو" در قرآن آمده است . در همه موارد كاربرد اين واژه و ديگر واژگان مشابه ، اين نكته قابل استنباط است كه استكبارورزي، خوي و منش غير اخلاقي ، ناهنجاري اجتماعي و امري ناپسند و زشت به شمار مي آيد.
عوامل ايجادي منش و پديده استكباري
پيدايش اين منش شخصي و فردي و يا پديده اجتماعي به عوامل چندي ارتباط داده شده است. به اين معنا كه استكبارورزي ، چه از سوي فرد يا جامعه بازتاب و برآيند ، عواملي چند است كه زمينه پيدايش و بروز آن را در انسان و جامعه فراهم مي آورد. قرآن عواملي چند را براي پيدايش و يا زمينه هاي پيدايش استكباربيان كرده است . از آن ميان مي توان به مال و ثروت( زخرف آيه 51 و يونس آيه 88) قدرت نظامي و موقعيت سياسي (زخرف آيه 51، فصلت آيه 15) فقر فرهنگي و عدم استقلال فكري( زخرف آيه 54 ، غافر آيه 47) توهم برتري در خلقت و آفرينش ( ص آيه 75 و نيز اعراف آيه 7)كفر (بقره آيه 34) هواي نفس و خود پرستي ( بقره آيه 87) گناه و جرم پيشگي ( جاثيه آيه 31 و نيز يونس آيه 75) و غفلت از قدرت خداوند( فصلت آيه 15 و نيز قصص آيه 78) است.
هر يك از عواملي كه قرآن به عنوان زمينه ها و عوامل پيدايش استكبار در انسان و جامعه ياد كرده است ، عواملي است كه مي توان در جوامع امروز استكباري به آساني ردگيري و شناسايي كرد و در خوي و رفتار آنان يافت. در برخي از نوشته ها و فيلم هاي مستند و حتي تخيلي كه در برخي از جوامع استكباري پديد مي آيد مي توان عاملي چون قدرت نظامي ، برتري در آفرينش مانند رنگ پوست و حجم جمجمه و يا كفر و گناه را ردگيري كرد. كوكلوس كلان ها در آمريكا در گذشته (تا دهه شصت ميلادي ) سياهان را تنها به جرم پستي رنگ از شمار انسان ها بيرون دانسته و به فيجع ترين وضع شكنجه كرده و مي سوزاندند. در حال حاضر نيز با نوعي تبعيض نژادي نسبت به ديگر رنگين پوستان اين رفتار استكباري ادامه دارد. اين ها برخي از آثار خوي و پديده استكباري است كه جوامع انساني را رنج مي دهد . از همين رو مي بينيم كه چه سان استكبارورزي موجب مي شود كه انسان ها از هم دور شده و پديده واگرايي در يك جامعه رشد كند و افراد انساني به حاشيه رانده و از همه حقوق ابتدايي بشري خود ( خوراك و پوشاك و سرا) محروم گردند، به گونه اي كه حاشيه نشيني به مفهوم خاصي در جوامع استكباري پديدار گردد و بحران هاي انساني و اجتماعي و نيز سياسي را در پي داشته باشد.
آثار و پيامدهاي استكبارورزي
اين خوي و يا پديده در انسان و جامعه آثار و پيامدهاي مخرب و زيانباري را در دو سطح فردي و جمعي به جا مي گذارد . برخي از اين آثار كه قرآن بدان اشاره كرده است در اين جا گزارش مي شود تا با شناخت اين آثار بتوانيم اشخاص و يا جوامع استكباري را بشناسيم و نسبت به آن ها واكنش درست و برخورد صحيحي بروز داده و از افتادن به دام آنان پرهيز كنيم . شناخت آثار و نشانه ها مي تواند ما را به شناخت اشخاص و افرادي كه از اين بيماري فردي و يا اجتماعي رنج مي برند كمك و ياري رساند. در حقيقت شناخت اين آثار ، شناخت مستكبر و يا جامعه استكباري است . از آن جايي كه بدون شناخت اين خوي و ناهنجار نمي توان به مبارزه با آن پرداخت گزارش كامل قرآن از نشانه ها، آثار و پيامدهاي خوي و ناهنجاري استكباري را پي مي گيريم. قرآن نشانه ها و آثار آن را چنين گزارش مي كند:
- پيمان شكني : انسان ها و جوامع استكباري به هيچ عهد و پيماني پاي بند نيستند و به جهت خود برتر بيني حاضر نمي شوند كه با ديگران برخورد مشابه داشته باشند. در آياتي از قرآن ، به خوي و خصلت يهوديان اشاره مي شود. گفته شده است كه يكي از عوامل پيدايش استكبار، خود برتربيني است. يهوديان از آن جايي كه به گزارش قرآن خود را ابناءالله () و فرزندان خدا مي شمارند بر اين باورند كه از ديگر نژادها و اقوام بشري ،برتري دارند . در برخي از گزارش هاي توراتي آمده است كه آنان از فرزندان آدم و حوا و فرشتگاني هستند كه به عقد زناشويي فرزندان آدم در آمده اند و ديگر انسان ها از فرزندان افراد پستي بودند كه فرزندان آدم با آنان زناشويي كرده و نسل را افزايش داده اند. به هر حال ، چه به اين دليل و يا هردليلي كه تورات گزارش كرده باشد آنان به نوعي خودبزرگ و برتربيني دچار شده اند كه قرآن ازآن به (فرزندان خدا بودن) ياد مي كند. اين نوع نگرش در آفرينش خود ، چنان كه ابليس دچار شد و خود را برتر از آدم گلي يافت و گفت كه من از او برترم چون از آتش پديدار شده ام () عاملي است كه ديگران را از خود دور مي سازد و با هم گرايي و جامعه پذيري در تضاد مي باشد. برآيند اين تفكر و بينش و گرايش و حتي منش آن است كه نسبت به پيمان هايي كه با (ديگران) مي بندند وفادار و پاي بند نباشند. در قرآن گزارش مي شود كه يهود به جهت خوي استكباري خودبرتربيني اگر ديناري را به وام و امانت از (ديگري ) به دست داشته باشند آن را پس نمي دهند.() اين عدم وفا به قوانين و اصول ابتدايي و پيمان شكني از آن روست كه خوي و منش استكباري دارند. بنابراين يكي از نشانه ها و نيز آثار استكبارورزي ، عدم وفا به پيمان ها و عهد و قانون است. چنان كه قرآن به پيامبران نسبت به مستكبران هشدار مي دهد كه : به خدا سوگندهاي سخت خوردند كه اگر بيم دهنده اي بيايد بهتر از هر امتي هدايت يابند، ولي چون بيم دهنده اي آمد جز نفرت و بيزاريشان نيفزود؛ زيرا آنان قصد و نيت سركشي و استكبارورزي در زمين و نيرنگ هاي بد و زشت را دارند، هر چند كه اين نيرنگشان جز نيرنگبازان و اهل آن را در بر نمي گيرد.(فاطر آيات 42 و 43). در اين آيه به صراحت و روشني بيان شده است كه علت پيمان شكني با آن همه سوگند جز خوي و خصلت استكباري و نيرنگ ورزي ايشان نبوده است.
- اتهام دروغ به ديگران بستن: از ديگر نشانه ها و آثار خصلت استكبارورزي آن است كه خود را تنها راستگويان و درستكاران مي دانند و ديگران را دروغگو قلمداد مي كنند. از اين رو اگر از زبان ديگري مطالب حق و درستي را بشنوند و با آن كه آن را حق و درست و راست مي يابند ولي چون جز به خود باور نداشته و ديگران را كس نمي شمارند آنان را متهم به دروغگوي مي كنند و به تكذيب ايشان مي پردازند. قرآن گزارش مي كند كه اين خصلت مستكبران موجب شد كه نه تنها زمينه براي پذيرش حق در ايشان فراهم نشود بلكه به دروغگويي اهل حق اقدام كنند و آنان را به عنوان دروغگويان از خود برانند. قرآن مي فرمايد: هنگامي كه آيات ما بر ايشان خوانده شود ، با خودبرتر بيني و خودپسندي روي بر مي گردانند.( لقمان آيه 7) قرآن اين روش ايشان را برخاسته پيروي از هوا و هوس دانسته مي فرمايد: هرگاه رسولي مي آيد كه با خواسته هاي نفساني ايشان همراه نيست استكبار مي ورزند و در پي همين بزرگ بيني گروهي از پيامبران را تكذيب و گروهي را مي كشند.( بقره ايه 87)
- كشتن مخالفان و دعوت گران به حق: در آيه پيشين گزارش شده است كه خوي استكباري انسان موجب مي شود تا اهل حق و دعوت كنندگان آن را تنها به جهت آن كه مخالف هواي و هوس ايشان مي روند ، مي كشند ( بقره آيه 87) اين خصلتي است كه در جهان امروز مستكبران در پيش گرفته اند و هر آن كس كه مخالف هواي وهوس هاي ايشان رفتار نمايند به اشكال مختلف از صحنه اجتماع مي زدايند. تخريب شخصيت يا ترور شخص (فيزيكي ) در پي ترورشخصيت و يا ناكارآمدي آن از روش هايي است كه مستكبران بدان تمسك مي جويند. تكذيب و اتهام دروغ گويي و خلاف گويي روشي است كه در راستاي كنار نهادن اجتماعي و از ميان بردن وجه اجتماعي دعوتگران حق و حقيقت انجام مي شود. اگر اين روش ناكارآمد بود و نتيجه مطلوب را نداشته باشد، اقدام به ترور شخص و از ميان بردن فيزيكي آن مي كنند.
- مخالفت با حق: از ديگر آثار و پيامدهاي فردي و اجتماعي خصلت استكباري آن است كه با حق و حقيقت به مخالفت مي پردازند. هر چيزي كه برخاسته و يا نمادي از حق باشد ، در نظر ايشان امري باطل است كه مي بايست به شدت با آن مبارزه كرد و اجازه فعاليت و رشد و بالندگي را به آن نداد. اگر با توحيد به عنوان يك امر معقول و حق ثابت عقلاني مبارزه مي كنند و يا با نمادهاي عبادتي و مناسك مرتبط به آن به مخالفت مي پردازند در اين راستاست . قرآن تاكيد مي كند كه مستكبران به جهت همين خصلت استكباري از توحيد و عبادت خداي يگانه سر باز مي زنند؛ زيرا آن را مخالف هواي و هوس خود مي بينند.( صافات آيات 35 و 36 و نيز نساء آيه 172 و غافر آيه60)
- درخواست هاي نامعقول: از ديگر پيامدهاي روحيه استكبارورزي ، درخواست هاي نامعقول از ديگران است. آنان از آن جايي كه خود را در مقام برتر در آفرينش و خلقت مي يابند ، باور ندارند كه ديگران مي توانند حق باشند ، به حق بگويند و يا امري معقول را بيان و يا ارايه دهند. نگرش جامعه غربي در مساله افكار و انديشه ها در جامعه معاصر بيانگر اين خصلت استكباري ايشان است. آنان بر اين باورند كه انديشه و عقل غربي كامل ترين انديشه و تمدن و عقلي است كه انسان به رسيده است. نظريه پايان تاريخ فوكوياما كه تاكيد مي كند انديشه ليبرال دمكراسي غربي بهترين و برترين انديشه اي است كه انسان بدان رسيده است و مي بايست با اين انديشه پايان تاريخ انديشه اي انسان را در اين زمينه اعلام كرد ، برآيندي از همين تفكر و خصلت استكباري انسان و جامعه غربي است. آنان بر اين باورند كه خود برترين فكر و انديشه معقول را به جامعه انساني ارايه داده اند و مي بايست ديگران ( همه تمدن ها و انديشه هاي ديگر) اين انديشه برتر را بپيذيرند. در حقيقت اين خوي استكباري است كه موجب مي شود تا درخواست غيرمعقولي را ( نابودي همه فرهنگ و تمدن ها يعني آن رو سكه كه هانتينگتون درجنگ تمدن ها اعلام مي كند) از جوامع ديگر داشته باشند. بنابراين از خصايص روحيه استكباري اين است كه همواره خود را درجايگاه برتر ببينند و ازديگران درخواست نامعقول و نابخردانه اي داشته باشند. قرآن در اين باره با اشاره به مثالي مي فرمايد: آنان كه اميدي به ديدار و لقاي ما ندارند مي گويند كه چرا بر ما فرشتگان نازل نمي شوند و يا چرا ما خدايي كه پروردگارماست را نمي بينيم ؛ اين درخواست از آن روست كه آنان خودشان را بزرگ و برتر مي بينند و استكبار مي ورزند و برترجويي شگفتي در خود مي جويند.( فرقان آيه 21)
- لجاجت و حق ناپذيري: نيتجه طبيعي خود برتر بيني اين است كه انسان از جاده حق و حقيقت دور شود و دربرابر حق به لجاجت پردازد. كسي كه براي ديگري ارزش انساني و يا اجتماعي قايل نيست و ديگري را در حد و اندازه هاي خود نمي يابد ، چنين شخصي هر گز سخن ديگري را نمي پذيرد و با او از سر گفت و گو وارد نمي شود . اصل لجاجت و يك دنده گي امري طبيعي براي مستكبران است. مستكبر چه شخص و چه جامعه وقتي خود را قوي تر و برتر و دانا و توانا تر از ديگري يافت و يا بر اين باور بود نمي تواند از ديگري چيزي به نام حق را بپذيرد ؛ زيرا باور ندارد كه ديگري بر عقل و روش معقولي باشد و يا بهتر از او بفهمد و درك كند . بنابراين يافته هاي ديگري هر چه باشد امري غير مقعول و نادرست و باطل است و مي بايست با آن مبارزه و مخالفت ورزيد . همين روحيه مستكبري و زمينه هاي آن موجب مي شود تا با حقي كه در نزد ديگري است به لجاجت بپردازد و آن را نپذيرد( فصلت آيه 15 و جاثيه آيه 6 تا 8)
- احساس غرور و قدرت: اين گونه است كه در خود احساس غرور و قدرت مي كند و كسي را در جهان بنده نيست . روحيه خودبرتربيني در آفرينش و عقل و هوش و خرد موجب مي شود كه خود را چنان پندارد كه بر همه موجودات و يا هم نوعان سر آمد است و مي بايست ديگران به جهت فقدان عقل و خرد و كاهش آن ، سر به آستان ايشان بمالند. اين احساس غرور و قدرت است كه وي را از پذيرش ديگري و هم رديف بودن باز مي دارد و جامعه پذيري و هم گرايي را با بحران مواجه و روبه رو مي سازد. كسي كه از چنين روحيه و خويي برخوردار است هر گز با ديگري خود را در يك سطح نمي بيند و خواهان اطاعت ديگري از خود است.( فصلت آيه 15 و جاثيه آيات 6 تا 8).
- استبداد و خودكامگي : برآيند طبيعي چنين بينش (جهان بنيي ) و نگرش ( نظريه عملي) و گرايش ( رويكرد عملي ) رفتاري استكباري در جامعه است. افراد و يا جوامع استكباري كه به اين چنين نگرش و رويكردي رسيده اند در نهايت آن را به شكل استبداد و خود كامگي نشان مي دهند. اجبار ديگران به پذيرش ديدگاه ها و رفتار از نتايج طبيعي چنين تفكر و رويكردي است. مستكبر در اين هنگام ديگري را نمي پذيرد و مي كوشد تا ديگري را به هر شكلي تحت سلطه خود در آورد. اين خوي اختصاص به حوزه عمل نداشته و حتي ديگري حوزه هاي انساني را در مي گيرد. مستكبران و يا جوامع استكباري خواهان تسلط بر افكار و انديشه و عقايد ديگران هستند. با هر فكر و عقيده مخالف به شدت مبارزه مي كنند و مي كوشند تا در حوزه افكار و انديشه نيز تحت سلطه و سيادت آنان قرار گيرند. قرآن از اين خوي استكباري در آيات چندي چون اعراف آيه 88 گزارش مي دهد. بنابراين مي بايست خودكامكي و استكبار را به عنوان نشانه اي از خوي استكباري ردگيري و شناسايي و در اين حوزه تحليل و تبيين كرد.
آن چه بيان شد برخي از مهم ترين آثار و پيامدهاي روحيه استكباري در اشخاص و يا جوامع است. اما تحليل و تبيين هر يك از اين خصلت ها با توجه به مصاديق امروزي آن وقتي و مجالي ديگري را مي طلبد كه از حوصله اين نوشتار كوتاه بيرون است.
+
نوشته شده در
85/10/19ساعت 9:19  توسط خلیل منصوری
|
دنيا در نگره قرآني ، مكان استقرار و تختگاه خلافت انساني است . انسان در اين دنيا كه در اصطلاح و نگره فقهي اسلام از آن به سرا و خانه تكليف ياد مي كنند مي بايست با تلاش و مجاهدت بسيار، ظرفيت ها و توانمندي هايي را كه در او سرشته شده ، به فعليت رساند و در يك فرآيند خود را بسازد. به اين معنا دنيا سراي انسان سازي است و اين ماده خام خاكي در فرآيندي جانكاه و سخت و دشوار قوا و توانمندي هايي كه در اصطلاح قرآني از آن به اسماي الهي ياد مي كنند به شكل و قالبي درخور يا زشت و پليد در مي آورد. از اين رو مي تواند از فرشتگان و هر آفريده ديگري كه در آفرينش است برتر گردد و يا از همه آنان فروتر شود و چون چارپايان و كم تر از ايشان در آيد.
در نگره قرآني انسان به جهات وجود عوامل و قواي متضاد و متناقض مي تواند از غريزه و يا غرايزي بهره برد كه او را در مقام فجور مي نشاند ويا بهره برداري از فطرت و غرايزي ديگر كه در او سرشته شده مي تواند به مقام متقين وارد و بر هستي فخر فروشد. دنيا از چنين جايگاه مهم و بلند و بزرگي برخوردار است . از آن رو آزمون (فتنه) و بلا و ابتلا امري طبيعي است تا انسان در چالش با خود و پيرامون بتواند آن ظرفيت ها و توانمندي هايش را به فعليت در آورد.
دنيا از ويژگي و خصايص ديگري نيز برخوردار است كه يكي از آن ها كه مورد نظر ما در اين نوشتار است خصلت كنش و واكنش است. به اين معنا كه هر فعل و كنش ما در اين دنيا از خود آثار مثبت و يا منفي به جا مي گذارد و واكنش و عكس عملي از خود بروز مي دهد. سنت كنش و واكنش به تعبير قرآني به معناي قانون هاي طبيعي است كه بر جهان و جامعه و تاريخ حاكم است.
سنت در اين اصطلاح ، اصول كلي حاكم بر نظام هستي است كه در تشريع و تكوين جاري مي شود. بنابراين قانون و سنت الهي مانند قانون جاذبه و يا ديگر قوانين طبيعي امري است كه نمي توان از آن گريخت. انسان وقتي به اختيار و يا به اجبار زهري را مي خورد به طور طبيعي بدن نسبت به آن واكنش نشان مي دهد و اگر از پادزهر بهره نبرد، مي ميرد. اين قانون و سنت الهي است كه بر هستي جاري است. قوانين و سنت هاي ديگري نيز وجود دارد كه بر جامعه به عنوان يك پديده و تاريخ انساني جاري است.
سنت هاي الهي در پاداش و كيفر هر چند كه در تبيين قرآني به گونه اي است كه پاداش و كيفر به جهاتي در آخرت و جهان و سراي ديگري تحقق خواهد يافت و اين سرا ظرفيت اجراي مكافات و پاداش اعمال آن را ندارد و يا خدا نمي خواهد كه امر مكافات و پاداش و كيفرها به اين سرا آورده شود، ولي با آن كه چنين است و ادله فراواني را قرآن و يا پيامبر براي اين تاخير مكافات بيان مي كند ، با اين همه بخشي از پاداش ها و كيفرها ( مكافات ) در همين دنيا انجام خواهد شد. البته تعبير به مكافات به جهت آن كه بيانگر همساني ميان عمل و عكس العمل و كنش و واكنش است ، واژه اي نارساست ؛ زيرا بسياري از اعمال و كنش ها به گونه اي است كه دنيا ظرفيت و امكان تكافو و همساني را ندارد. كسي كه جنايات بسياري را مرتكب مي شود و اعمال خلاف و بزه هاي زيادي را انجام مي دهد با كشتنش نمي توان مدعي مكافات او شد.
قرآن تصريح دارد كه رحمت و مهرباني خداوند بر خشم و غضب او پيشي گرفته است و اين كه نمي خواهد و اراده نكرده است تا در اين دنيا كه دنيا تكليف است به مجازات بدكاران و پاداش دهي به نيكان بپردازد. در بياني ديگر مي فرمايد: اگر بخواهيم مردمان را بر گناهانشان مجازات كنيم جنبده اي بر زمين نمي ماند. از سوي كافران و مشركان را سرزنش مي كند كه چرا به عذاب خواهي و تعجيل آن روي آورده اند و از خدا و پيامبرش درخواست عذاب استعجالي در دنيا را دارند.
قرآن بيان مي كند كه هدف از تاخير در عذاب اين است تا رحمت بر ايشان تمام گردد( كهف آيه 58). با اين همه برخي از پاداش ها و كيفرها در اين دنيا انجام مي گيرد تا از سويي عاملي براي دلگرمي نيكوكاران باشد و از سوي از گسترش دامنه فساد و تباهي به همه جامعه و اهل زمين جلوگيري نمايد. به سخني پيشي گرفتن كيفر از آن روست تا غده سرطاني و بدخيمي را بگيرد كه دامنه آن روز به روز گسترش مي بابد و ديگر اعضاي سالم را نيز بيمار مي سازد .
اين كيفرها و پاداش ها كه در دنيا صورت مي گيرد به دو دسته تشريعي و تكويني دسته بندي مي شود. پاداش ها و كيفرهاي تشريعي آن دسته از پاداش و كيفرهايي هستند كه در قالب قانون تنظيم و تدوين شده است و به صورت حدود و تعزيرات به آن عمل مي شود. مانند حد قصاص و سرقت .
كيفرها و پاداش هاي تكويني همان چيزي است كه به عنوان سنت و قانون الهي كنش و واكنش از آن ياد شده است. در اين نوشتار بيشترين تلاش آن است تا اين بخش اخير شناسايي و تبيين گردد.
پاداش ها و كيفرهاي تكويني به صورت تسبيي و ايجاد اسباب و لوازم انجام مي شود. اين ها به صورت ها و سازوكارهايي متفاوت و مختلف پديد مي آيند و تاثير مي گذارند. از آن جايي كه دنيا مكان كشت و داشت است نه برداشت نهايي و كامل نمي توان اميد داشت كه همه آن چه رخ داده است در آن بازتاب نمايد ولي بخشي از آن به جهاتي بروز و ظهور مي كند. به عنوان نمونه سنت الهي در پاداش اين است كه اجر و مزد كسي را كه ايمان به خدا نداشته و يا به آخرتي باور ندارد ، در همين دنيا بدهد: هر كس پاداش دنيا را بخواهد چيزي از آن به او خواهيم داد و هر كس پاداش آخرتي بخواهد از آن به او در همين دنيا مي دهيم و به زودي سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد.( آل عمران ، آيه 145)
و نيز مي فرمايد: كسي كه كاشته آخرت را خواهان باشد به او بركت مي دهيم ( در دنيا) و بر فرآورده اش مي افزاييم و آن ها كه تانها كشت دنيا را مي خواهند بخشي از آن چه را خواهانند به آنان مي دهيم ولي در آخرت هيچ بهره اي ندارند.(شورا آيه 20) زيرا اين دسته اخير باوري به آخرت نداشته و كسي كه ايماني به رستاخيز ندارد خواهان آخرت نخواهد بود و انتظاري از او نمي رود پس خدا نيز تنها در همين دنيا به او پاداش اعمال خوبش را مي دهد.
در جاي ديگر مي فرمايد: كساني كه تنها زندگي زودگذر دنيا را مي خواهند آن اندازه را كه بخواهيم و براي هركس اراده كنيم فوري در اين دنيا به او مي دهيم و سپس دوزخ را براي او قرار مي دهيم ... ( سوره اسراء آيه 18 تا 30)
به هر حال به اشكال مختلف پاداش و كيفر، افزون بر نوع تشريعي آن به صورت تكويني در دنيا پديد مي آيد و برآيند آن اين است كه سنت و قانون الهي بر تحقق چنين سنت هايي است. اين پاداش ها و كيفرها كه به عنوان سنت در جامعه و تاريخ و هستي جريان مي يابد، به صورت فردي و اجتماعي يا فردي و جمعي و نيز به صورت مادي و معنوي خواهد بود. به عنوان نمونه پاداش هاي چون راهيابي براي حل مشكلات (يجعل لكم فرقانا) افزايش محبوبيت اجتماعي ، افزايش طول عمر و تاخير در اجل مسمي و معلق ، وجاهت اجتماعي و افزايش بركات و خيرات ( مريم آيه 96 و نيز يوسف آيه 54 و نيز كهف ، 84 و نيز طلاق آيات 2 و 3) از جمله پاداش هاي تكويني است كه در اين دنيا تحقق مي يابد.
اما كيفرهاي دنيوي كه به صورت تكويني تحقق مي يابد و بخشي از كيفرهاي الهي است مي توان به عذاب هلاكت، سختي ، فساد ظاهري ، نكال ، تنگي در روزي ، استدراج و امهال اشاره كرد.
هدف از اين گونه پاداش و كيفرها مي تواند بيداري خود و يا ديگري و تشويق و ترغيب و تربيت انسان ها باشد. قرآن درباره كيفرها به مساله بيداري ديگري در مساله فرعون و غرق و هلاكت او و لشكريانش اشاره مي كند .
در آيه ديگري درباره عذاب دنيوي مي فرمايد: ما آنان را به عذاب نزديك دنيوي پيش از عذاب بزرگ تر اخروي مي چشانيم شايد باز گردند.( سجده آيه 21)
علامه طباطبايي در باره اين مساله مي نويسد: چون كه هدف از چشاندن عذاب ، برگشت آنان به سوي خدا به وسيله توبه و انابه مي باشد ، پس مراد از عذاب نزديك همان عذاب هاي دنيوي است كه به منظور ترساندن و انذار بر آنان فرو فرستاده مي شود تا به سوي خدا توبه كنند و بازگردند و منظور از آن عذاب استيصالي و عذاب هايي نيست كه پس از مرگ محقق مي شود. در اين صورت مراد از عذاب اكبر روز قيامت است . ( تفسير الميزان ، ج 16 ص 264)
آيات ديگري چون آيه 41 سوره روم و آيه 94 سوره اعراف نيز چنين اهدافي را براي پديده و سنت كيفر دنيوي بيان مي دارد.
بلاهاي آسماني و زميني هم چون زلزله ، صاعقه ، توفان ، سيل هاي بينان كن و خشك سالي ها نمونه اي از اين كيفرهاي تكويني است.
كيفرهاي تكويني هويتي حقيقي دارد و آثار وضعي همان گناهان است ؛ يعني رابطه علت و معلولي با گناهان دارد ؛ هر چند كه فهم انسان از درك آن رابطه علي و معلولي عاجز و ناتوان است.
فرعون و صدام نمونه هايي هستند كه خداوند مرگ ايشان را عبرت و پند ديگران قرار داده است. به نظر مي رسد كه صدام نمونه امروزي فرعون است كه همه خصوصيات استكباري فرعون تجسم و تجسد بخشيده است. صدام همانند الگوي خود مردان را مي كشت و زنان را به هرزگي مي فرستاد و كودكان را در شكم مادرهايشان به قتل مي رساند. جامعه طاغوت صدام چنان بود كه كسي را ياراي مخالفت نبود. مومن آل صدام را به بهانه اي بر سر دار برد و شهيد صدر را به فجيع ترين وضعي كشت. در يك حركت وحشيانه فرعوني مردمان حلبچه را با بمب هايي شيميايي از هستي ساقط كرد. شهرها و آبادي ها بسوخت و دل هاي مردمان خون كرد. دعوي باطل كرد و خود را خدايگان عراق فرض كرد. امنيت و آسايش را از مردمانش و ديگران سلب كرد. اگر به خصلت هاي فرعوني صدام با توجه به مستندات و روايات و فيلم ها بنگريد به خوبي مي توانيد دريابيد كه چرا اين مرد را اين گونه خدا بر دار كرد تا عبرت آيندگان گردد و بوش ها و هتلرها و يزيدها و فرعونيان زمان به خود آيند و ديگر همان راه رفته را نروند و آزموده را نيازمايند.
ا
+
نوشته شده در
85/10/13ساعت 18:48  توسط خلیل منصوری
|
در نگره اسلامي برخلاف ديدگاه غربيان ، نسبت ميان حق و تكليف، عموم و خصوص مطلق است. به اين معنا كه هر جا حقي ثابت است ، تكليفي نيز ثابت است. چنان عكس اين قضيه نيز ثابت مي باشد ؛ به اين معنا كه هر جا تكليفي وارد شده است ، حقي نيز ثابت گرديده است. از اين زاويه مي توان در هرجايي كه در آموزه هاي قرآني و گزاره هاي اسلامي تكليفي را ثابت يافت ، در همان جا حقي را شناسايي و ردگيري كرد.
بسياري از تكاليف كه در اسلام و قرآن به عنوان وظيفه شخصي و فردي و يا اجتماعي بيان شده است دربردارنده و متضمن حقي است كه در درون تكليف براي فرد و اجتماع ثابت شده است. از اين رو در تحليل و تبيين آموزه هاي دستوري اسلام مي بايست اين اصل و قاعده كلي همواره در نظر گرفته شود و بدون آن به تحليل و تبيين و يا داوري نپرداخت.
سخن در اين جا از حقوق بشر اسلامي است. به اين معنا كه اسلام براي فرد و جامعه چه حقوقي را ثابت دانسته است و براي فرد و يا جامعه به عنوان يك موجود و پديده چه حقوقي ثابت و بر هردو چه وظايفي واجب و لازم است كه به جا آورند؟ تا به نقش فردي و اجتماعي خود عمل كرده و در حقيقت شخصيت سالم خود را به نمايش گذاشته و فرد سالم و اجتماع سالم را به منصه ظهور رسانده و نمونه عيني از امت اسلام را به جهانيان معرفي كرده باشند؟
با نگاهي كوتاه به آموزه ها و دستورهاي قرآني و اسلامي مي توان حقوق بسياري را براي بشر و انسان به عنوان بشر استخراج كرد. حقوقي كه خاص گروه و يا جامعه و يا جوامع خاص عقيدتي و ملي و قومي و يا فرهنگي نيست. حقوقي كه همه بشر به عنوان اين كه بشر و انسان هستند از آن برخوردار مي باشند.
در اين نوشتار به جاي آن كه به منابع اختصاصي مراجعه شود از همان منابع اي بهره گرفته مي شود كه در اختيار همگان است و يك مسلمان به عنوان مسلمان هر روز آن را مي خواند و يا ذكر و ورد زبانش است. بسياري از ادعيه و اوراد و اذكاري كه در ميان توده مردم مسلمان رايج و داير است ، اوراد و اذكاري هستند كه از نظر محتوا در مقام رفيع و والايي نشسته اند و از نظر سادگي و رواني به گونه اي هستند كه به سادگي و آساني قابل حفظ و از بر كردن و فهميدن است. در حقيقت جوامع كلمات هستند. يعني سخنان كوتاه و گويايي هستند كه بار معنايي بسياري را با خود حمل مي كنند.
در دعاي توده مردم كه ورد زبان و دل ايشان است بسيار مي شنويم گزاره هايي كه از آموزه هاي اصيل اسلامي و بيانگر حقوق انسان به عنوان انسان و نه مسلمان و يا مومن است. در اين جا از دعاهايي كه همگان به كار مي برند سخن نمي رود ؛ زيرا هدف بيان دسته اي از حقوق بشر است كه در يك دعا و يا دو دعا به صورت جمعي بيان شده است.
يكي از اين ادعيه مشهور، دعايي است كه مسلمانان به ويژه در ماه مبارك رمضان پس هر نمازي آن را به صورت فردي و بيشتر جمعي مي خوانند. در اين دعا با شماري از حقوقي آشنا مي شويم كه براي هر انساني به عنوان انسان ثابت است.
مجموع اين حقوق را مي توان اين گونه برشمرد: 1. حق لباس ، 2. حق درمان، 3. حق تغذيه سالم، 4. حق آزادي و رهايي ،5. حق دارايي متعارف، 6. حق اصلاحات امور اجتماعي و سياسي جامعه 7. حق گذشت 8. حق و حق زندگي سالم است كه درعبارت هايي دعايي چون اللهم اشف كل مريض ؛ اللهم اكس كل عريان ؛ اللهم اشبع كل جائع ؛ اللهم فك كل اسير؛ اللهم اغن كل فقير؛ اللهم و مانند آن بيان شده است. هر چند در اين ادعيه مخاطب خطاب و طرف درخواست خداوند است؛ ولي مي دانيم كه بسياري از ادعيه در قرآن و اسلام جنبه آموزشي دارد. بر پايه همين اصول است كه امام سجاد (ع) در شرايط دشوار اختناقي عصر اموي و فشارهايي كه براي دوري مردم از دين حقيقي انجام مي گرفت ، با استفاده از شيوه بيان ادعيه كوشيد به مقابله فرهنگي با اين توطئه ها بپردازد و فرهنگ اصيل اسلامي را به صورت دعا به مردم برساند و تبليغ نمايد. هريك از ادعيه ايشان (ع) بيان گر يك فرهنگ و آموزه اصيل اسلامي است كه مي بايست يك مسلمان به آن عمل نمايد.
در اين ادعيه آن چه به عنوان يك خواسته از خدا خواسته مي شود ، در حقيقت مجموعه اي از آموزه هاي دستوري است كه به اين شكل آموزش داده شده است.
آن چه به عنوان يك تحليل و تبيين درست از اين ادعيه و موارد مشابه مورد نظر است ، توجه به جهات عام و فراگير در آن هاست. در هيچ يك از اين خواسته ها و به زباني حقوق ، گروه خاص قومي ويا فرهنگي و يا ديني و مذهبي مد نظر قرار نگرفته اند، بلكه همه انسانيت به عنوان انسان اصل قرار گرفته و براي آنان اين حقوق ثابت دانسته شده است.
يك مسلمان مي آموزد كه حق تغذيه سالم و درمان و آزادي و دارندگي متعارف و حق لباس از حقوق انساني است كه مي بايست هر انساني به عنوان انسان از آن برخوردار گردد.
در دعايي كه منسوب به مولانا صاحب العصر و الزمان (عج) مي باشد ، با دسته ديگري از حقوق انساني مواجه مي شويم كه قابل توجه است. البته در اين دعا به پنجاه اصل اسلامي آشنا مي شويم كه به عنوان خواسته از خدا خواسته مي شود و در حقيقت دستوري است كه بندگان صالح خدا بايد در زندگي خود آن را سرمشق قرار داده و به آن عمل نمايند.
در اين دعا با دو دسته از حقوق فردي و اجتماعي رو به رو مي شويم. از آن جايي كه اسلام به فرد و جامعه توجه و اهتمام ويژه اي دارد دستورها و آموزه هايش را به گونه اي بيان مي دارد كه هر دو جنبه فردي و اجتماعي را تحت پوشش قرار دهد. در اين جا ما با دو دسته از حقوق بشر به صورت فردي و اجتماعي رو به رو مي شويم.
آن حضرت در بخش حقوق فردي اين موارد را به عنوان حقوق شخصي و فردي انسان بر مي شمارد:
1 و 2. شناخت و دانش به چگونگي عمل به قوانين و دوري از بزهكاري و خلاف،3. درستي در نيات و قصدها تا به خود و ديگري ضرر و زياني نرسانيم، 4. شناخت امور درست و قوانين بازدارنده و ناهنجاري هاي فردي و اجتماعي ، 5. شناخت راه هاي تكريم انسانيت و بها دادن به انسان وانسانيت در بعد فردي و اجتماعي، 6. پايداري و مقاومت در راه تكريم انسانيت ، 7. ازادي بيان در راستاي تكامل بخشي فردي و اجتماعي ، 8. حق صيانت بيان و عدم تجاوز به حقوق آن، 9. حق قلب و عقل در شناخت و دانش (حق آموزش و پرورش صحيح) ، 10 . حق تغذيه حلال و پاك ،11. امنيت اجتماعي و سياسي (حق عدالت خواهي وجلوگيري از ظلم و ستم )، 12. امنيت اقتصادي ؛13. حق امنيت عرضي و جاني ( سلامت رواني و اجتماعي جامعه)14. حق امنيت روحي و رواني در همه حوزه هاي ديداري و شنيداري ( حيا و عفت اجتماعي) 15. امنيت و آرامش در همه حوزه ها و رهايي از توطئه و دشنام و تهمت و غيبت( امنيت قضايي )16. حق پرورش گران درست و سالم از نظر علم و عمل 17. حق راهنمايي و مشاوران پاك و دانا و درستكار18. حق جامعه پذيري با آموزش درست و بهره گيري از تجربيات گذشتگان و انتقال تجربيات علمي وعملي از ايشان به جامعه و نسل بعد( حقوق نسل ها) 19. حق درمان (البته اين بخش در مواردي اختصاصي است و در مواردي عمومي است . به نظر مي رسد كه درمان برخي از بيماري ها مي بايست به عموم مردمان و بشرباشد مانند درمان رايگان در حوزه بهداشت و بهداري و در برخي حوزه ها درمان خاص كه هزينه بسياري مي برد به عنوان حقوق شهروندي و امت است. ) 20. ايجاد آسايشگاه و بيمارستان براي آسايش بيماران و درمان آنان 21. حق گذشت 22. حق احترام به سالمندان ، 23. حق آسايشگاه براي سالمندان و از كار افتادگان 24. حق بازپروري و تربيت اجتماعي و فرهنگي جوانان بزهكار25. حق آموزش و پرورش ويژه جوانان 26. حق عفت و شان و مقام شخصي زنان در اجتماع 27. حق حفظ حقوق زنان در حوزه هاي اجتماعي (حيا در حوزه اجتماع و عفت در حوزه حقوق فردي است) 28. حق سلامت و امنيت اقتصادي سرمايه داران 29. حق توجه به فقيران از سوي سرمايه داران ( يعني همان گونه كه بايد سرمايه داران در سايه امنيت اقتصادي به فعاليت هاي اقتصادي و سالم بپردازند بر آنان است كه از حق مردم نيز حمايت كنند و با تواضع و فروتني توجه ويژه به ديگر اقشار اجتماعي نمايند كه در حد و اندازه آنان از دارايي برخوردار نمي باشند.) 30. حق تغذيه فقيران و بينوايان(قناعت در جايي صادق است كه شخص از اقل متاع زندگي برخوردار باشد در آن صورت است كه به او توصيه و سفارش قناعت مي شود . بنابراين لازم است كه دست كم اقل لوازم از سوي دارندگان كه پيش از اين از آنان سخن رفته است در اختيار فقيران قرار گيرد تا افزون بر زندگي سالم ومعمولي توقع بيش خواهي از آنان و نيز طغيان سلب شود.) 32و 31. حقوق شهروندي چون حق عدالت و مهروزي از سوي حاكمان و حكومت( يعني قوانين مي بايست چنان باشد كه عدالت در آن اصل باشد و حاكم نيز از خصيصه عدالت خواهي برخوردار باشد. ديگر آن كه مي بايست قوانين به صورتي تنظيم و تدوين گردد كه بر توده سخت نيايد و موجبات تكلف را فراهم نياورد و از سوي ديگر با اعتراضات مردمي ، دولت قوانين و عمل كرد خود را سخت و دشوارانه قرار ندهد بلكه اصالت را به مهروزي و نرمي در برابر مردم و امت قرار دهد. 33. حق انصاف از سوي مردم در باره عمل كرد دولت 34. حق رفتار درست واطاعت پذيري و حسن رفتار از سوي مردم نسبت به قوانين و عمل كرد دولت 35. حق مسافران و جهانگردان 36. حق ويژه زائران و مانند آن است.
به نگاهي گذرا به آن چه گفته شد به خوبي مي توان دريافت كه بسياري از حقوق انساني كه در حوزه هاي فردي و اجتماعي به عنوان حقوق شهروندي بيان شده است در پيشرفته ترين حقوق انساني بشر كه تاكنون نوشته شده است ، نيست . از سوي اگر اين حقوق در اعلاميه جهاني حقوق بشر راه يافته است از تاثيرات فرهنگ آموزه هاي اسلامي است. به هرحال اسلام در حقوق انسان آن چنان پيشرفته و پيشتاز است كه هنوز خرد انساني به آن مقام نرسيده است. اگر همه اين حقوق انساني كه در آموزه هاي قرآني و اسلامي آمده است گردآوري و تبيين شود و در عمل به عنوان امت نمونه اجرايي شود مي توان به آساني نظريه جهاني دولت اسلامي را به مورد اجرا گذاشت.
+
نوشته شده در
85/10/07ساعت 8:42  توسط خلیل منصوری
|
كلمه عيسوي
در فرهنگ معنايي قرآن براي "كلمه " معاني چندي گفته شده است. آن چه مراد ما در اين جاست كلمه وجودي است. به سخن ديگر ، يكي از معاني قرآني براي كلمه ، پديده وجودي است كه در يكي از مراتب وجودي تحقق خارجي يافته است . قرآن به پديده هاي خارجي اطلاق كلمه مي كند. به عنوان نمونه درباره موجودات جهان هستي و بيرون از شمار بودن آنان مي گويد: قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا( كهف، آيه 109) يعني به آنان بگو كه اگر دريا و آب ، جوهري براي نگارش كلمات وجودي و موجوداتي كه آفريده شود، آب دريا به پايان مي رسد، پيش از آن كه اين كلمات وجودي پروردگارمن پايان يابد، حتي اگر مانند اين دريا را به كمك آوريم . و در جايي ديگر در سوره لقمان آيه 27 مي گويد: اگر هفت دريا مانند اين درياهاي موجود در كره زمين به مدد و ياري آيد، كلمات وجودي الهي را پاياني نيست.
در روايات آمده است كه كلماتي كه آدم از خداوند تلقي كرد و گرفت و بدان ها توبه كرد و توبه اش پذيرفته شد، همان كلمات وجودي و نوري ائمه اطهار(ع) بوده است.(بقره آيه 37)
از مواردي كه قرآن به صراحت اين واژه را در معناي امر وجودي به كار برده است ، كلمه وجودي عيسوي است. قرآن درباره وجود مقدس و نوري حضرت عيسي (ع) مي فرمايد: ان الله يبشرك بيحيي مصدقا بكلمه من الله (آل عمران آيه 39)؛ خداوند به تو يحيي را مژده مي دهد كه او تصديق كننده كلمه اي از خداست .
در اين آيه خدا به حضرت زكريا فرزندي را مژده مي دهد كه او از اين ويژگي برخوردار است كه تصديق كننده كلمه وجودي خدا به نام عيسي است.
در آيه 171 سوره نساء نيز مي فرمايد: انما المسيح عيسي بن مريم رسول الله و كلمته ؛ مسيح عيسي پسر مريم رسول الله و كلمه اوست.
در آيه ديگري مي فرمايد: اذ قالت الملائكه يا مريم ان الله يبشرك بكلمه منه اسمه المسيح عيسي بن مريم( آل عمران آيه 45) ؛هنگامي كه فرشتگان گفتند: اي مريم! خداوند به تو بشارت و مژده به كلمه اي از خود را مي دهد كه نامش مسيح عيسي بن مريم است.
در اين جا به مريم مژده فرزندي داده شده است كه خداوند از آن وجود مقدس نوري تعبير به سه ويژگي انحصاري مي كند: 1. كلمه است؛ 2. نامش مسيح است ؛ 3. فرزند مريم است.
هر يك از تعابير بيان گر خصوصيتي است كه محل و بحث جدل فكري و انديشه اي ميان مومنان به اديان الهي است. در حقيقت قرآن مي كوشد تا با بيان اين نكات و ويژگي هاي انحصاري آن حضرت، وجود عيسوي را تحليل و تبيين كند و بنماياند كه او هر چند از مقام بسيار ويژه و برجسته اي برخوردار است، ولي با همه اين ها مخلوق و آفريده اي از آفريده هاي پروردگار است. در اين آيه ، خداوند درآغاز به دو ويژگي و خصوصيت برجسته عيسي اشاره مي كند كه مقام ومنزلت وي را در نزد خداوند نشان مي دهد. آن حضرت (ع) تنها كسي است كه به صراحت به عنوان " كلمه" خوانده شده است. اگر همه موجودات به عنوان كلمات وجودي پروردگار مطرح هستند ، حضرت عيسي "كلمه وجودي" اي است كه منسوب به الله مي باشد. به اين معنا كه وي كلمه اي است كه "تجلي كلمه جامع الله" است. و مي دانيم الله در ميان اسماي الهي تنها اسمي است كه دربردارنده همه صفات و اسماي الهي و بازگو كننده آن است. خداوند در قرآن با نسبت دادن روح الله به خود وي را در جايگاهي بس رفيع و بلند مي نشاند. اگر ائمه اطهار بر پايه تفسير روايي آيه 37 سوره بقره كلمات خاص وجودي هستند كه آدم به كمك و شفاعت ايشان از عذاب الهي رهايي يافت و توبه او پذيرفته شد، حضرت عيسي كلمه وجودي ديگري است كه مي تواند در اين جايگاه قرار گيرد و انسان هاي عصر خود را كه به دامن او پناه آورده و از او ياري جسته اند، از عذاب الهي برهاند و شفاعت كند. از اين رو، از نظر جايگاه و منزلت وجودي در مقام رفيع شفاعت مي نشيند و پيروان و هم عصرانش را تا ظهور پيامبر اكرم اسلام (ص) شفاعت مي كند. توضيح اين كه ، چنان كه حضرت مريم (س) بر مردمان زمان خود برتري و فضليت داشته است و اين فضليت بر جهانيان به معناي برتري وي تا زماني است كه حضرت فاطمه دخت گرامي پيامبر پا به عرصه جهان مادي نگذاشته است؛ حضرت عيسي (ع) نيز از جايگاه شفاعت نسبت به مردمان زمان خود تا پيش از آمدن حضرت محمد (ص) برخوردار است ؛ اما پس از ظهور كلمه تامه وجودي پيامبر (ص) برتري و شفاعت از آن او و خاندان طاهرش تا قيامت خواهد بود. به سخني ديگرهمه اين فضليت ها نسبي است و تنها براي وجود حضرت پيامبراكرم (ص) است كه فضيلتي مطلق است. نسبي بودن فضليت مريم (س) و كلمه وجودي روح الله همانند برتري قوم موسي است كه قرآن آن را اثبات كرده و مي فرمايد كه قوم بني اسرائيل را به جهانيان برتري داده است. بنابراين كلمه وجودي عيسوي از كلمات وجودي خداوند است كه از مقام شفاعت مومنان برخوردار است چنان كه كلمات تامات اهل بيت (ع) از چنين مقامي برخوردار مي باشند . با اين تفاوت كه شفاعت كلمات تامات و انوار قدسي اهل بيت(ع) از آغاز تا پايان آفرينش از چنين مقامي برخوردار مي باشند ، در حالي كه اين شفاعت براي كلمه وجودي عيسوي تا زماني خاص و محدودي است كه گفته شد. البته درقرآن براي آن حضرت شفعات در آخرت نيز گفته شده است. قرآن از مقام شفاعت اين كلمه وجودي در دنيا و آخرت به وجاهت تعبير مي كند و مي فرمايد: وجيها في الدنيا و الاخرة( آل عمران آيه 45) همين وجاهت و مقام او پايه برتري دين عيسوي بر موسوي مي گردد و خداوند به او وعده مي دهد كه اگر پيروانت دستورها و آموزهايت را عمل كنند بر همه كافران( يهوديان) برتري مي دهد . قرآن از اين برتري به عنوان يك حكم تكويني و سنت الهي ياد مي كند نه حكم تشريعي ؛ از اين رو به واژه جعل كه بيانگر حكم تكويني است از اين برتري نصارا بر يهوديان و كافران ياد مي كند.( آل عمران، آيه 55)
نكته ديگري كه در اين آيه بدان توجه داده شده و به عنوان ويژگي انحصاري عيسوي از آن ياد شده است مسيح بودن اوست. مسيح يعني كسي كه با كشيدن دست خود بر تن و جان ، بيماري ها را شفا مي دهد. در آيات چندي به اين مساله پرداخته شده است كه از معجزات آن حضرت شفاي بيماري گسترده آن دوره و زمانه به نام هاي پييسي و جزام بوده است. (آل عمران َآيه 49) آن حضرت افزون بر آن كه دم ايجادي داشت و با دميدن بر گل جامد بر آن روح مي دميد و زنده مي كرد چنان كه پرنده اي از گل ساخته و بر آن از دم مسيحايي خود دميد و آن را زنده ساخت،( همان آيه پيشين) از اين توان نيز برخوردار بود كه بيماري هاي درمان ناپذير را درمان مي كرد و دوا بر آن ها بود. اين ويژگي انحصاري ديگر آن حضرت بود ؛ زيرا وي كلمه وجودي و برخاسته از الله و مظهر روح اللهي بود، عنواني كه خداوند بر او اطلاق كرده است.(سوره نساء آيه 171) از آن جايي كه آن كلمه وجودي ، روح الله بود، مظهر آن در ميان مردم بود و با دميدن خود مي توانست وجودي را ايجاد كند و به اذن و اراده الهي بيافريند و بيماري را درمان نمايد. مقام روح الله بودن مقام شامخ و بلندي است؛ زيرا مقامي است كه اميد را در دل ها و جان ها زنده مي كند وآخرين روزنه هر موجودي است هر چند كه بسيار گنهكار باشد. خداوند درقرآن براي اين ويژگي آيات چندي را مطرح مي سازد كه در همه آن ها مساله رهايي از نوميدي و گناه و پاكي و رهايي نهفته است. آياتي كه مردمان را سرزنش مي كند كه چرا با وجود بود روح الله انسان نوميد مي شود و اين كه جز كافران كسي از روح الله نبايد نوميد شود. ( يوسف آيه 87 )اين روح الله نمي تواند جز مصاديق تجلي رحمت و لطف و عنايت و گذشت الهي باشد. اين خصلت در حضرت عيسي و كلمه وجودي و نوري او ظهور كرده است و خداوند آن را تاييد نموده است. (انبيا آيه 91) همين خصيصه موجب شده بود كه برخي در حق او ادعاي الوهيت كنند و برخي ديگر به خاطر آن كه مادرش مريم نيز از اين خصوصيت برخوردار بود كه فرزندي بدون پدر آورد ، در حق هردو ايشان چنين دعواي نموده اند كه قرآن از آن در آيه اي ياد مي كند : اتخذوني و امي الهين .(مائده آيه 116 )
از ديگر ويژگي هاي و خصوصيات آن حضرت كه در اين آيه بدان تصريح و تاكيد شده و در آيات مكرر قرآن به آن خوانده شده است "بن مريم" بودن آن حضرت و كلمه وجودي است. قرآن در ياد كرد خود از آن بزرگوار بر خلاف ديگر پيامبران تنها از او اين گونه ياد مي كند؛ زيرا هرگزقران در معرفي و بيان احوال پيامبران ديگر به خصوصيات شناسنامه هيچ پيامبري توجهي ندارد. اين گونه نيست كه از پدر و مادر كسي ياد كند و يا آنان را اين گونه بنامد و مثلا بگويد: سليمان بن داود ، يا يحيي بن زكريا. تنها در حق اوست كه وي را به عنوان فرزندبودن ياد مي كند و نام مادرش را آورد و بدان تصريح مي كند تا به اين طريق بيان دارد كه آن حضرت با همه جايگاه و مقامي كه درنزد خداوند دارا مي باشد، فرزند انساني بيش نيست و مادرش "مريم بنت عمران" و آفريده اي از آفريده هاي خداوند تعالي است. تاكيد بر اين جنبه براي دفع الوهيت وي و مادرش است؛ زيرا كسي كه از مادري زاده شده است هر چند كه پدري ندارد نمي تواند خدا باشد. تاكيد بر اين جنبه موجب شده است تا در آيه ديگربه خورد و خوراك ايشان توجه دهد و يا به مساله بازخواست آنان اشاره كرده و به مسايلي از اين دست بپردازد. كسي كه خداست، هر گز از اين نواقص وجودي و ذاتي برخوردار نيست. اين كه جز خدا همه بايد پاسخگو رفتار خود باشند بيانگر آن است كه آن دو نمي توانند در مقام خدايي بنشينند و يا چنين دعوايي را داشته باشند( كه ندارند). قرآن در باره اين مساله در موارد چندي به بحث و بررسي پرداخته و بينش توحيدي خود را ترسيم و تبيين كرده است . به عنوان نمونه در آيات چندي مي گويد كه عيسي و مادرش در قيامت بازخواست مي شوند وبايد پاسخگو اعمال و عقايد خود در برابرخداوند باشند.(مائده آيه 116)
به هرحال تاكيد بر فرزند "مريم بودن" دفع توهم است كه برخي از پيروان آن حضرت در حق او به ناروا روا مي دارند و او را خدا و يا يكي از دو خدايان( مائده آيه 116) و يا سه خدايان ( مائده آيه 73) يا فرزند خدا (توبه آيه 31) بر مي شمارند ، چنان كه قرآن اين ديدگاه هاي نسطوري و يعقوبي را بيان و آن را نقد مي كند.
تاكيد بر رسول الله بودن به معناي آن است كه او هرگز نمي تواند خدا باشد ؛ زيرا فرستاده خدا غير از خداست و ميان آن دو بينونيت و جدايي است. اين ويژگي اي كه در آيه نساء آمده است نيز نوعي دفع اين معناست كه اولوهيت را از عيسي بن مريم بزاديد.
آن حضرت مويد به روح القدس بود به گونه اي كه در خردسالي و طفوليت در گهواره به سخن پرداخت و براي مردم به حكمت و علم سخن گفت( آل عمران آيه 46)
ازديگر ويژگي هاي انحصاري آن حضرت سخن گفتن در كهولت است . چنان كه روايت و منابع روايي اسلامي آمده است آن حضرت در پس ظهور مهدي موعود(عج) ظهور كرده وبراي مردمان سخن مي گويد و خواهان پيروي از آيين رهايي بخش اسلامي مي شود(همان)
با اين مطالب دانسته شده است كه آن حضرت از چه جايگاه والايي نزد پروردگار به عنوان انساني كامل برخوردار است.
+
نوشته شده در
85/10/05ساعت 18:58  توسط خلیل منصوری
|
ماهيت وحي چنان كه گفته شد، جز به شناخت ويژگي ها ، مولفه ها و آثارآن امكان پذير نيست. قرآن به عنوان كتاب وحياني خود به ويژگي ها آن در آيات مختلف و متعددي اشاره دارد. يكي از ويژگي هاي كه قرآن براي وحي بر مي شمرد، امكان تحقق و القاي وحي براي ابليس و شياطين است. به اين معنا كه جنيان نيز مي توانند وحي را القا كنند . البته تعابير قرآن درباره وحي و ماهيت آن گوناگون است . يكي از تعبيرات قرآن در باره وحي مساله القا است كه آن را در آيات متعددي هم به خدا و هم به ديگران و حتي شيطان نيز نسبت مي دهد. از سوي ديگر القا هم به القاي كلمات كتبي ( اذهب بكتابي هذا فالقه اليهم ؛سوره نمل آيه 28) و هم لفظي( فتلقي آدم من ربه كلمات؛ سوره بقره آيه 37 يا ملقيات ذكر در سوره مرسلات آيه 5) و هم امور وجودي نسبت داده شده است.درباره امر وجودي وحي قرآن مي گويد: يلقي الروح من امره علي من يشاء من عباده لينذر يوم التلاق(غافر 15)؛ به نظر مي رسد كه مراد از آن جبرئيل و فرشته وحي باشد ، هر چند كه احتمال آن نيز مي رود كه مراد از آن نور و يا روحي خاص باشد كه در باطن پيامبران تحقق مي يابد. به هرحال امري وجودي است نه كتبي (نوشتاري) و يا لفظي و گفتاري.
در اين نوشتار كوشش مي شود تا به چند پرسش و مساله درباره ويژگي هاي وحي و نيز خصوصيات وحي شيطاني ؛ هم چنين وحي و القاي شيطاني به پيامبران و مساله مناسخت؛ و نيزاهداف وحي شيطاني چون مجادله و زخرف القول و آزمون كه در آياني چون انعام 121 و 112 و سوره حج 53 آمده است، مطرح و تبيين و تحليل شود. به سخني ديگر، قران درباره وحي شياطين و ويژگي هاي آن و نيز بازشناسايي آن از وحي و القاءات الهي، مطالبي را بيان مي دارد كه در اين نوشتار كوشش مي شود تا در حد ظرفيت هاي فردي و نوشتاري، اين ويژگي ها شناسايي و تبيين و تحليل گردد.
قرآن يكي از ويژگي هاي وحي را وجود مناسب ميان دو سوي (فرستنده و گيرنده) آن مي داند. به اين معنا كه تا ميان دو سوي وحي تناسب و سخنيتي وجود نداشته باشد، وحي امكان تحقق نمي يابد. از اين رو، گفته شد كه براي ايجاد و تحقق نوعي سنخيت و تناسب ميان پيامبران بشري و خداوند، نيازمند نوعي معراج خاص و نزول ويژه اي از دو سوي فرستنده و گيرنده وحي است. به يك معنا دو سوي وحي ، همانند دستگاه فرستنده راديويي و تلويزيوني است كه امري گفتاري و شنيداري و يا ديداري را از طريق امواج به اين سو و آن سو مي فرستد . براي گرفتن اين امواج به دستگاهي ويژه به عنوان گيرنده نياز است كه گونه اي از مشابهت و مناسخت را با فرستنده داشته باشد. البته نياز نيست كه اين مشابهت و مناسخت كلي و همه جانبه و در همه ابعاد باشد، بلكه در ابعاد و جوانبي نياز است كه بتواند آن امواج را دريافت و تبديل به شنيدار و يا ديدار كند. گونه اي مشابهت و مناسخت ميان گيرنده و فرستنده وحي نيز همانند آن چه در باره امواج گفته شده نياز است. اين مناسخت ميان فرستنده وحي و گيرنده آن و نيز ظرفيت و توانمندي آن در بشر نهاده شده است و پيامبران با مدد و عنايت الهي و تلاش خود مي توانند آن را به فعليت در آورده و آن را ايجاد كنند.
بنابراين شكي نيست كه ميان دو سويه وحي ، مناسخت و مشابهت و يا نوعي از آن لازم و ضروري است . از اين رو در وحي شياطيني و القاءات آن نيز ميان دو سويه وحي چنين حالتي وجود دارد. قرآن درباره تحقق اين ويژگي در وحي شياطيني ( البته به عنوان تحقق اصل ويژگي و نه ويژگي خاص و انحصاري ) چنين مي گويد: و ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم( انعام ، 121) ؛ شيطان ها به دوستان و اولياي خود وحي مي كنند تا با شما مجادله كنند.
در اين آيه مناسخت و مشابهت دو سوي وحي حتي اگر شياطيني باشد بيان شده است. به اين معنا كه اگر چنين مناسختي وجود نداشته باشد وحي انجام نمي شود. از آن جايي كه يك سوي وحي در اين جا شيطان ها به عنوان فرستنده هستند در آن سوي ديگر دوستان و اولياي ايشان قرار مي گيرند كه با شياطين نوعي مناسخت دارند. در حقيقت واژه اوليا و دوستان در اين جا بيانگر و اثبات كننده مناسخت ميان دو سوي وحي شيطاني است. همان گونه كه ميان خدا و پيامبرانش نوعي مناسخت وجود دارد ، ميان شيطان و اولياي اش نيز چنين مناسختي پديد مي آيد و براي ابليس و ديگر شياطين اين امكان فراهم مي آيد تا بر آنان وحي القا كنند.
هدف از القاي وحي شياطيني چيست؟
قرآن براي وحي شياطيني چند هدف بر شمرده است كه يكي از مهم ترين آن ها توانايي براي مجادله است. به اين معنا كه دوستان شيطان هر گاه در گمراهي و فساد و تباهي تا آن اندازه پيشرفت كنند كه ديگر همانند ابليس و شياطين شوند و اين صيرورت و دگرگوني در آنان كامل گردد در اين صورت به جهت مناسخت و مشابهتي كه با شياطين پيدا مي كنند در راستاي اهداف شياطيني به آنان وحي مي شود. شيطان در وحي خود به آنان مي آموزد كه چگونه در حق مجادله كنند و آن را تضعيف نمايند. اذهان انسان هاي ساده را مشوش كرده و آنان را به سخنان خود بفريبند. در حقيقت شياطين از طريق اوليا و دوستان انساني خود در جامعه انساني نفوذ كرده و از طريق آنان اهداف خود را پيش مي برند. مجادله در حق و با اهل حق ، شياطين را براي گمراهي انسان قوي تر مي كند. آن چه را كه خدا به حق براي راهنمايي انسان مي فرستد ، شياطين با القاءات خود به دوستان و اولياي خود به گونه اي مي نمايانند كه باطل و نادرست است. اين گونه فرصت سعادت را از نوع بشر مي گيرند. بنابراين مجادله با حق به عنوان يكي از اهداف از سوي خداوند براي وحي شيطاني بيان شده است. از اين رو كساني كه د رحق مجادله مي كنند بايد هوشيار و بيدار باشند كه اين مجادله وحي و القاي شياطين است و بايد از آن بپرهيزند تا رنگ رستگاي و سعادت را ببينند.
هدف ديگري كه قرآن براي وحي شيطاني بر مي شمرد، زخرف القول است، به معناي گفتاري كه زيبا و موجه شده باشد.(انعام 112) در حقيقت شياطين به دوستان و اولياي خود گفتار و كلماتي را وحي مي كنند كه در ظاهر زيبا و زراندود است ولي در باطن از محتواي باطل برخوردار مي باشد و هيچ آثار وجودي بر آن بار نمي شود. اين مساله نشان مي دهد كه شياطين براي رسيدن به هدف خود كه گمراهي بشر است (سوره نساء آيه 19) به بازسازي سازوكارهايش مي پردازد بدون آن كه هيچ گونه تغيير و دگرگوني اي در راهبردهاي خود ايجاد كند. اگر مجادله بارو ثمري نداشته باشد، مي توان با ظاهري پسنديده و واژگاني نرم و زيبا آدمي را فريفت. در اين راستا دوستان و اولياي شيطان وارد عمل مي شوند و با عبارات و وحي شيطاني كه در قالب زيبا و فريبنده القا مي شود مردمان را گمراه مي كنند.
هدف سومي نيز در قرآن براي القاءات شيطاني بيان شده است، ولي به نظر مي رسد كه اين هدف را نتوان از اهداف شيطان از القاءات دانست. ويژگي اين دسته از القاءات آن است كه به اولياي خود ، وحي و القا نمي كند بلكه به پيامبران القا مي كند. از آن جايي كه شيطان از توانايي بسياري در القائات برخوردار است و از نظر وجودي در مقامي است كه توانايي گرفتن امر را دارا مي باشد و براي اين منظور خود و گاه شياطين ديگر را به ملا اعلي و مراتب عالي مي فرستد( جاسوسي و رانده شدن به شهاب ثاقب ) آگاهي و اطلاعاتي را در اختيار دارد كه مي تواند با ياري آن ها به القاءات خود حتي در پيامبران اقدام كند. به اين معنا كه از نظر وجودي چنان كه ما را مي بيند و ما او را نمي بينم( يرونه هو و قبيلته و لاترونهم ) در آن جايگاهي نشسته است كه توانايي القا به سوي پيامبران را نيز دارا مي باشد. خداوند در قرآن درباره اين ويژگي و توانايي شيطان مي گويد: و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي الا اذا تمني القي الشيطان في امنيته فيسنخ الله ما يلقي الشيطان ثم يحكم الله آياته ليجعل ما يلقي الشيطان فتنه للذين في قلوبهم مرض و القاسية قلوبهم و ان الظالمين لفي شقاق بعيد؛ ما پيش از تو هيچ رسول و نبي اي را نفرستاديم مگر آن كه چون به خواندن آيات مشغول شد ( يا آروزي كرد) شيطان در سخن او ( آرزوي او) چيزي افكند، و خدا آن چه را شيطان افكنده بود نسخ كرد . سپس آيات خويش را استواري بخشيد و خدا دانا و حكيم است. چنين شود تا آن چه شيطان در سخن او افكنده براي كساني كه در دل هايشان بيماري است و نيز سخت دلان ، آزمايشي باشد و ستمكاران در اختلافي بزرگ گرفتارند.( حج آيات 52 و 53)
از اين آيات به دست مي آيد كه چه پيامبر( كساني كه پاسدار شريعت پيشين هستند) و چه رسول( كساني كه صاحب شريعت هستند) با القاءات و وحي شيطاني رو به رو بوده اند. اين القاءات در امنيه آنان جا مي گرفت و به صورت و شكل حكم و سخن و آرزو آشكار مي شد. ولي خداوند آن بخش باطل را كه قول و القاي شياطين بود، نسخ مي كرد و بر مي داشت حق را استوار و محكم مي ساخت.
قرآن هدف از اين مساله را آزمودن بيمار دلان و سخت دلان بيان مي كند . به اين معنا كه چنين امكاني براي شياطين فراهم آمده است تا مومن راستين از بيمار دل و سخت دل باز شناخته شود. از اين رو نمي توان اين هدف را هدف اصلي براي القاءات شيطاني و قصد و مراد جدي شيطان دانست بلكه هدفي الهي است تا مردمان از هم بازشناخته شوند. قرآن در آيات ديگري به مساله آزمون و آزمايش مردمان اشاره مي كند .(سوره عنكبوت آيه 2 و نيز نگاه كنيد آيات مرتبط به واژه بلا و ابتلا و فتنه و افتنان و...)
نكته اي كه درباره اين آيه بايد گفته شود آن است كه مراد از امنيه چيست ؟ آيا القاءات در سخن وحي اي است كه پيامبران و رسولان در هنگام خواندن آيات الهي با آن رو به رو مي گردند و يا آن كه مراد آروزهاست كه شياطين با توجه به آگاهي از آرزوهاي ايشان مي كوشد تا دخل و تصرفي كرده و آن را به سوي اهداف خود تغيير جهت داده و دگرگون سازد؟
آرزو خواست قلبي براي وقوع امري در گذشته و يا آينده است كه تحقق آن سخت ويا ناشدني است . آرزو با اميد و طمع و حسرت تفاوت دارد. اميد در امور ممكن و حسرت در چيزهاي قريب الوقوع به كار مي رود (التحقيق في كلمات القرآن ، بجنوردي) و حسرت ، افسوس بر گذشته است به گونه اي كه قابل جبران نيست. يكي از كاربردهاي واژه امنيه، آروز است.( نگاه كنيد : ترجمه تفسير الميزان ج 14 ص 552 چاپ مدرسين 1367) بنابراين ممكن است گفته شود كه شياطين مي كوشيدند در آرزوهايي هدايتي ايشان نسبت به مردم تصرف كنند و با ايجاد نوعي القا، پيامبران و در نتيجه مردمان را از زبان آنان را گمراه كنند. چنان كه شيطان در وعده نخست خود پس از سرباز زدن از سجده و رانده شدن از درگاه الهي گفت: و لامنينهم و لامرنهم ...( سوره نساء آيه 119) اين ايجاد امنيه و القاي آرزوها از سوي شيطان خاص برخي نيست بلكه شامل همگان مي شود ولي خداوند در همان جا مي فرمايد كه اين امكان از تو نسبت به پيامبران سلب مي شود كه آنان را گمراه كني و شيطان نيز تصديق مي كند كه: الا عبادك المخلصون، اما اين بدان معنا نيست كه القائاتي نداشته باشد ولي اين القائات نسبت به آنان كار ساز نيست و درباره ديگران به ويژه اوليا و دوستان وي تاثير گذار خواهد بود( همان پيشين) . بنابراين هدف شياطين از القاي وحي شيطاني در امنيه پيامبران ، ايجاد زمينه هاي شك و ترديد در ديگران است. اين گونه مي شود كه دو دسته از انسان ها يعني بيماردلان و سخت دلان در پي اين القائات رفته و گمراهي را در پيش مي گيرند. البته اين ويژگي آزمون و فتنه تنها از راه القائات شيطاني انجام نمي گيرد. روش هاي متنوع و متفاوتي را خدا براي آزموني بشر و ابتلا او براي ساختن انسان كامل در پيش مي گيرد. حتي گاه در گزارش هاي قرآني ديده شده است كه آيات الهي خود از اين خصوصيت آزموني برخوردارند. قرآن در آيات بسيار حكايت مي كند كه هر آيه وحياني الهي ، براي مومنان هدايت و براي گمراهان وكافران دامن زدن به گمراهي است.(سوره اسراء آيه 82) اين شامل همه آيات محكم و متشابه مي شود و خاص متشابهات نيست كه از خصلت دوگانگي برخوردار مي باشد و موجبات فتنه و آزمون را فراهم مي آورد.(سوره آل عمران آيه 7 ) بنابراين خصلت آزموني ويژگي القائات شيطاني نيست و نمي توان آن را هدف شيطان بر شمرد. در حقيقت آن چه شيطان مي جويد گمراهي انسان است ولي خداوند همين هدف شيطان را به صورت آزموني براي انسان در مي آورد .
معناي ديگري كه براي امنيه گفته اند، فرض و تقدير است. برخي ديگر آن را به معناي تلاوت و قرائت دانسته اند.( ترجمه الميزان ، همان جا)
نويسندگان تفسير نمونه درباره اين واژه چنين مي نويسند: ريشه اصلي اين واژه ماده مني است . در اصل به معناي تقدير و فرض است و اگر به نطفه انسان و جانور مني مي گويند به خاطر اين است كه صورت بندي از طريق آن انجام مي گيرد. و اگر به مرگ "منيه" مي گويند به خاطر آن است كه اجل مقدر انسان در آن فرا مي رسد. آرزوها را از اين رو تمني مي گويند كه انسان تقدير و تصوير آن را در ذهن خود مي گيرد . نتيجه آن كه ريشه اصلي اين كلمه در همه جا به معناي تقدير و فرض و تصوير باز مي گردد. (تفسير نمونه ذيل آيات مورد بحث سوره حج)
در ادامه تفسير نمونه تاكيد مي كند كه معناي تلاوت براي اين واژه نادرست و بعيد از كاربردهاي عربي است و نمي توان آن را به معناي تلاوت و قرائت دانست؛ هر چند كه با افسانه غرانيق هماهنگ داشته باشد. ( همان جا)
القاي در امنيه بر پايه معناي نخست اين است كه ما هيچ پيامبري را نفرستاده ايم مگر آن كه هر گاه آرزويي كرد و رسيدن به مقصد و هدف ديني خود را خواست شيطان در امنيه او القا و وحي كرد و در آرزويش دست انداخت و مردم را در دين او وسوسه كرد و ستمكاران را بر انگيخت تا پيامبري را از هدفش دور سازد. ولي خدا دخل و تصرف شيطاني را زايل نمود و آيات خودش را استوار و حاكم ساخت.
معناي دوم آن است كه ما هر پيامبري را كه فرستاديم وقتي او آيات الهي را مي خواند شيطان شبهه هايي را در دل هاي مردمان مي افكند و ايشان را وسوسه مي كرد تا با آن آيات به مجادله بر خيزند و ايمان مومنان را سست و فاسد سازند ولي خداوند آن چه از شبهات كه شيطان به كار مي برد باطل كرد و پيامبرش را موفق به رد آن شبهات نمود و يا آيه اي نازل كرد تا آن را رد كند.
اين القائات در دو دسته تاثير گذار است كساني كه بيمار دل هستند و حالت تعقل در آنان از ميان رفته است و به چيزهايي كه بايد به طور طبيعي معتقد مي شدند نمي تواند معتقد شوند و شك مي كنند. دسته دوم سنگ دلان هستند و آنان كساني هستند كه عنصر عاطفه در ايشان مرده است و عواطف رقيقي را كه قلب ادارك مي كند و واكنش عاطفي از خود نشان مي دهد را بروز نمي دهد. تواضع و خشوع ندارد و از رحمت و لطف و مهرباني در او خبري نيست.
علامه طباطبايي در باره بيماردلان و سنگ دلان مي نويسد: آن قلبي است كه حقي را زود تصور مي كند ولي دير تصديق و باور مي كند و سنگ دلان كساني هستند كه هم ديرتصور و هم دير تصديق مي كند.(ترجمه تفسير الميزان ص 554)
وي بر اين باور است كه القائات شيطاني كه زمينه را عليه حق و اهل آن تباه مي سازد، هر چند مستند به شيطان است ولي از آن جايي كه همه در ملك اويند بدون اذن او تاثيري نخواهد داشت . اگر تاثير مي گذارد به جهت مصلحتي است كه در آن است كه همان آزمون بشر است.( اسراء آيه 20)
مطبي كه بايد بر آن تاكيد كرد عصمت پيامبران در تلقي و حفظ و بيان است. به اين معنا كه هم در گرفتن وحي و هم حفظ آن و هم در بيان و ارايه آن برخوردار از عصمت هستند. اين مساله با توجه به آيات ديگر به خوبي اثبات شده و مي شود . حتي اين آيه نيز مثبت عصمت است به اين معنا كه حتي القائات شيطاني اگر به صورت سخن باشد نسخ مي شود و تنها آيات الهي استوار و پا برجاست . به اين معنا كه اگر تصرفي براي شيطان باشد اين تصرف در حوزه هاي سه گانه نيست و شيطان نمي تواند در زبان رسول تصرف كند و آياتي را به عنوان قرآن جا بزند ؛ زيرا اين مخالف عصمت و هدف ارسال پيامبران از سوي خداست. به اين معنا كه تصرف در بخش هاي سه گانه موجب سلب اعتماد به آن چه پيامبر آورده مي شود و افزون بر لغويت وحي موجبات دوري از هدف فراهم مي آيد كه بيان هدايت است.
+
نوشته شده در
85/10/03ساعت 15:25  توسط خلیل منصوری
|