در روایت است که یکی از جوانان انصاری به جهت تزکیه نفس و عمل به تقوا یعنی عمل به شریعت و ترک محرمات و مکروهات به مقام اهل بصیرت می رسد و از چشم بصیرت برخوردار می گردد. مولوی بلخی رومی در مثنوی این حکایت را به زید بن حارثه نسبت می دهد، چنان که در منابع اهل سنت است . در روایات شیعی چون خصال صدوق ج 1 ص 47 و وسایل شیعه ج 11 ص 227 چاپ اسلامی و ج 15 ص 281 چاپ آل البیت (ع) این حدیث به نحوی که در اصول کافی ثقه الاسلام کلینی رازی آمده است به حارثه بن نعمان انصاری نسبت داده شده است.
مولوی در مثنوی این داستان را چنین حکایت می کند:
گفت پيغمبر صباحي زيد را
كيف اصبحت اي رفيق باصفا
گفت عبداً موقناً، باز اوش گفت
كو نشان از باغ ايمان گر شكفت
گفت تشنه بوده ام من روزها
شب نخفتستم ز عشق و سوزها
گفت از اين ره كو رهاوردي بيار
در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان
من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنت، هفت دوزخ پيش من
هست پيدا همچو بت پيش شمن
جمله را چون روز رستاخيز من
فاش مي بينم عيان از مرد و زن
هين بگويم يا فرو بندم نفس
لب گزيدش مصطفي يعني كه بس
ما متن این حدیث را به همان گونه که در اصول کافی آمده است می آوریم تا معلوم گردد که این یافتن نه تنها حکایت معصومان (ع) بلکه جوانان پاک و پاکیزه ای است که به مقام یقین رسیده و از چشم بصیرت برخوردار گردیده اند و این که این نه حکایت فسانه بلکه مطابق عیان و حق و حقیقت است و افرادی عادی بدان نیز دست یافته اند. از نظر سندی نیز حدیث مورد تایید اهل فن و کارشناسان علم رجال و داریه قرار گرفته است.
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْوَابِشِيِّ وَ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مِهْزَمٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص صَلَّى بِالنَّاسِ الصُّبْحَ فَنَظَرَ إِلَى شَابٍّ فِي الْمَسْجِدِ وَ هُوَ يَخْفِقُ وَ يَهْوِي بِرَأْسِهِ مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ وَ غَارَتْ عَيْنَاهُ فِي رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا فُلَانُ قَالَ أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً فَعَجِبَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ قَوْلِهِ وَ قَالَ إِنَّ لِكُلِّ يَقِينٍ حَقِيقَةً فَمَا حَقِيقَةُ يَقِينِكَ فَقَالَ إِنَّ يَقِينِي يَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الَّذِي أَحْزَنَنِي وَ أَسْهَرَ لَيْلِي وَ أَظْمَأَ هَوَاجِرِي فَعَزَفَتْ نَفْسِي عَنِ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى عَرْشِ رَبِّي وَ قَدْ نُصِبَ لِلْحِسَابِ وَ حُشِرَ الْخَلَائِقُ لِذَلِكَ وَ أَنَا فِيهِمْ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ الْجَنَّةِ يَتَنَعَّمُونَ فِي الْجَنَّةِ وَ يَتَعَارَفُونَ وَ عَلَى الْأَرَائِكِ مُتَّكِئُونَ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ النَّارِ وَ هُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَ كَأَنِّي الْآنَ أَسْمَعُ زَفِيرَ النَّارِ يَدُورُ فِي مَسَامِعِي فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِأَصْحَابِهِ هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمَانِ ثُمَّ قَالَ لَهُ الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَيْهِ فَقَالَ الشَّابُّ ادْعُ اللَّهَ لِي يَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَةَ مَعَكَ فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ فِي بَعْضِ غَزَوَاتِ النَّبِيِّ ص فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَةِ نَفَرٍ وَ كَانَ هُوَ الْعَاشِرَ
الكافي ج : 2 ص : 354- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ اسْتَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص حَارِثَةَ بْنَ مَالِكِ بْنِ النُّعْمَانِ الْأَنْصَارِيَّ فَقَالَ لَهُ كَيْفَ أَنْتَ يَا حَارِثَةَ بْنَ مَالِكٍ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُؤْمِنٌ حَقّاً فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص لِكُلِّ شَيْءٍ حَقِيقَةٌ فَمَا حَقِيقَةُ قَوْلِكَ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَزَفَتْ نَفْسِي عَنِ الُّنْيَا فَأَسْهَرَتْ لَيْلِي وَ أَظْمَأَتْ هَوَاجِرِي وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى عَرْشِ رَبِّي ]وَ[ قَدْ وُضِعَ لِلْحِسَابِ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ الْجَنَّةِ يَتَزَاوَرُونَ فِي الْجَنَّةِ وَ كَأَنِّي أَسْمَعُ عُوَاءَ أَهْلِ النَّارِ فِي النَّارِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ أَبْصَرْتَ فَاثْبُتْ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ ادْعُ اللَّهَ لِي أَنْ يَرْزُقَنِي الشَّهَادَةَ مَعَكَ فَقَالَ اللَّهُمَّ ارْزُقْ حَارِثَةَ الشَّهَادَةَ فَلَمْ يَلْبَثْ إِلَّا أَيَّاماً حَتَّى بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ ص سَرِيَّةً فَبَعَثَهُ فِيهَا فَقَاتَلَ فَقُتِلَ تِسْعَةٌ أَوْ ثَمَانِيَةٌ ثُمَّ قُتِلَ
وَ فِي رِوَايَةِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَيْدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ اسْتُشْهِدَ مَعَ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ بَعْدَ تِسْعَةِ نَفَرٍ وَ كَانَ هُوَ الْعَاشِرَ
از كتاب «كافي» از إسحق بن عمّار روايت است كه گفت: از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم كه مي گفت: رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم در مسجد نماز را با مردم بجاي آورد. و نظرش افتاد به جواني كه نشسته بود، و چرت و پينكي وي را گرفته، سرش را به پائين ميآورد؛ رنگش زرد و جسمش نحيف و لاغر و چشمانش در سرش فرو رفته بود.
رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم به او گفت:
كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا فُلا َ نُ؟! «اي فلان! حالت چطور است؟!»
قَالَ: أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَهِ مُوقِنًا!
«پاسخ داد: حالم اينطور است اي رسول خدا، كه در حال يقين ميباشم!»
فَعَجِبَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ ] وَ سَلَّمَ [ مِنْ قَوْلِهِ، وَ قَالَ لَهُ: إنَّ لِكُلِّ يَقِينٍ حَقِيقَةً؛ فَمَا حَقِيقَةُ يَقِينِكَ؟!
«رسول خدا از جوابش به شگفت آمد، و به او گفت: هر يقيني حقيقتي دارد؛ حقيقت يقين تو چيست؟!»
فَقَالَ: إنَّ يَقِينِي ـ يَا رَسُولَ اللَهِ ـ هُوَ الَّذِي أَحْزَنَنِي وَ أَسْهَرَ لَيْلِي وَ أَظْمَأَ هَوَاجِرِي، فَعَزَفَتْ نَفْسِي عَنِ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا. كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَي عَرْشِ رَبِّي وَ قَدْ نُصِبَ لِلْحِسَابِ وَ حُشِرَ الْخَلا َ ´ئِقُ لِذَلِكَ وَ أَنَا فِيهِمْ!
وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَي أَهْلِ الْجَنَّةِ يَتَنَعَّمُونَ فِي الْجَنَّةِ وَ يَتَعَارَفُونَ عَلَي الاْرَآئِكِ مُتَّكِئُونَ. وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَي أَهْلِ النَّارِ وَ هُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ. وَ كَأَنِّي الآنَ أَسْمَعُ زَفِيرَ النَّارِ يَدُورُ فِي مَسَامِعِي.
«جوان گفت: يقين من است ـ اي رسول خدا ـ كه مرا به حزن و اندوه فكنده است، و خواب شب را از چشمم ربوده، و روزهاي گرم را در حال روزه و عبادت بر من آورده است، بطوريكه نفس من از دنيا و آنچه در دنياست، بيرون رفته و پهلو تهي نموده و بركنار نشسته است. و گويا من نگاهم به عرش پروردگارم افتاده است كه براي حساب خلائق برپا شده و خلائق براي حساب محشور گرديدهاند، و من هم در ميان آنها هستم!
و گويا ميبينم اهل بهشت را كه در آن متنعّم ميباشند، و با يكدگر به رفت و آمد و سخن مشغولند، و بر روي نيمكتها تكيه دادهاند. و گويا من ميبينم اهل آتش را كه در ميان آن معذّب ميباشند، و صيحه و فرياد ميزنند. و گويا من ميشنوم صداي شعلهور شدن و بالاگرفتن آتش را كه در گوشهاي من دوران دارد!»
فَقَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ ] وَ سَلَّمَ [: هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَهُ قَلْبَهُ بِالاْءيمَانِ. ثُمَّ قَالَ لَهُ: الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَيْهِ!
«رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم گفت: اين بندهاي است كه خدا دل او را به نور ايمان روشن گردانيده است. و سپس به آن جوان گفت: بر اين حالي كه داري پايدار باش!»
فَقَالَ الشَّآبُّ: ادْعُ اللَهَ لِي يَا رَسُولَ اللَهِ: أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَةَ مَعَكَ. فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ ] وَ سَلَّمَ [؛ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ فِي بَعْضِ غَزَوَاتِ النَّبِيِّ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَةِ نَفَرٍ، وَ كَانَ هُوَ الْعَاشِرَ.
«جوان گفت: اي رسول خدا! از خدا براي من بخواه كه شهادت همراه تو را روزي من كند!
رسول خدا براي او دعا كرد. خيلي طول نكشيد كه با رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم در بعضي از غزواتش، براي جنگ بيرون رفت، و بعد از نُه نفر كه به شهادت رسيدند، او شربت شهادت نوشيد؛ و او دهمين نفر از ايشان بود.»
+
نوشته شده در
85/07/29ساعت 12:37  توسط خلیل منصوری
|
تخریب آثار باستانی ، تخریب هویت
آثار باستانی به عنوان اشیایی که متعلق به نیاکان ما هستند و تفاخر به آن از نظر اسلام امری نادرست است. قبایل قریش برای تفاخر بر یک دیگر و یا دیگر قبایل به اموری از این دست تفاخر میجستند. گاه به شمار مردمانشان و گاهی دیگر به شمار دارایی و اموالشان و گاه سوم به حوزه مسئولیتشان در پرده داری و کلید داری کعبه و یا سقایت حجاج بیت الله الحرام. شگفت این که این تفاخر به شمار مردمان حتی بدان جا گستره مییافت که به شمار مردگان خویش در گورستانها نیز تفاخر میجستند. درباره همه اینها آیات و حتی سوره ای به نام تکاثر آمده است.
اما همین اشیای و آثار باستانی از نظر قرآن میتواند از جهاتی دیگر مفید باشد. از آن میان قرآن به مساله پند و اندرزگیری از آثار باستانی اشاره میکند و حتی مردمان را ترغیب و تشویق میکند تا برای پند گرفتن گردشگری را مورد اهتمام قرار دهند و برای دیدن آثار باستانی به سفر و سیر و سیاحت در زمین بپردازند.
آثار باستانی به حق امری مفید برای ماست. هم برای کسانی که بازماندگان آنان به صورت خاص هستند و هم برای عموم بشر که بازماندگان این نوع هستند. این میراث بشری از آن رو اهمیت دارد که هویت فرهنگی بخشی از جوامع بشری را تشکیل میدهد و هم از آن رو که هویت تمدنی جوامع بشری را مینمایاند. مجموعه دست ساختههای بشر که در شکل فرهنگ تجسمیخودنمایی میکند هم کلاس ثابت و دایم آموزش و کارگاه عملی آن است و هم نشانه ای از توانایی و توانمندیهای بشری و قابلیتهای رشد و تعالی آن در آبادانی زمین که به عنوان مسئولیت ابتدایی بشر از سکونت در زمین از سوی خداوند به او واگذار شده است تا به عنوان خلافت الهی در عمران و آبادانی آن بکوشد و از اشتباهات پیشین درس گیرد.
از آن جایی که این آثار باستانی بخشی از هویت فرهنگی ما در شکل تجسم یافته آن است، در حقیقت هر گونه تخریب آن به دست ما به معنا و مفهوم تخریب هویت جمعی و هویت فرهنگی به عنوان یک تمدن است.
مشکل و معضلی که امروزیها با آن مواجه و رو به رو هستند جمع میان تجدد و نوآوری و نو خواهی و سنت و فرهنگ است. فرهنگ هر چند به جهاتی نیاز به نوآوری و تجدد دارد تا بتواند با توجه به تغییرات و مقتضیات زمانی و مکانی با انسان بماند؛ به ویژه که فرهنگ دارای دو بعد مثبت و منفی است که باید بعد منفی آن شناخته و از سوی جامعه وازنش شود. چنان که ما با خرافات و رسوم نادرست فرهنگی خود چنین کرده و میکنیم ولی حفظ جنبههای مثبت آن برای حفظ هویت جمعی و حتی هویت بشری لازم و ضروری است. برای آن که بتوانیم نوآوری و تجدد را به عنوان یک گرایش و اصل اصیل در انسان داشته باشیم نیازی نیست که دست رد به همه گذشته از خوب و بد آن بزنیم . اصل عقلایی بر آن حکم میکند که تا میتوانیم در جمع معقول آن بکوشیم . بنابراین اصل را باید یافتن راه جمع میان تجدد و سنت قرار دهیم نه نفی آن دیگری . به عنوان مثال برای آن که سرزمینی در پارس از آب بهره برد و از دست بی آبی راهی یابد میباید با ساختن بندها آب گریزان را نگه داشت و برای مردمان امروز فراهم آورد. امروزیها نیازهای دارند که میبایست تامین شود. آب به عنوان عامل اصلی آبادانی و زندگانی نیازی نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت. نمیتوان به مردمان یک شهر و یا آبادی گفت برای حفظ سنت نمیتواند به بنیان زندگی دست یابد. از سوی دیگر ساخت بند در تنگه بلاغی عاملی برای نابودی آثار باستانی و فرهنگ و تمدن همین مردمان امروزی است که از آن نیز نمیتوان دست شست. خردورزان و هنرمندان میبایست میان این دو وجه جمعی را بیابند تا هم گذشته بماند و هم امروزیان و آیندگان از نعمت زندگی برخوردار گردند.
این تخریب فرهنگ تجسمیبا شعار تجدد مشکل همه ملتهاست . در عربستان بسیاری از آثار باستانی که هویت دینی مسلمانان را شکل میبخشد از میان رفته و میرود. خانه پیامبر (ص) در مکه دچار همین نامعقولی شده است. خودم در لاهیجان دیدم که چگونه گورهای زیدیها را صاف کردند. در حالی که این گورها که مانند محتضران پا به قبله دفن شده بودند و در همه جا به ویژه در مسجد جامع و حوزه علمیه آن قرار داشت یادگار چگونگی تحول مذهبی این مردمان داشت. در مسجد چهار پادشاه میتوان به خوبی این تحول را یافت. اگر پادشاهان پیشین به شیوه زیدیان دفن شده بودند برخی از آن سادات کیایی که به تشیع گرویده بودند چون شیعیان دفن شده اند . این خود تجسم عینی یک تحول مذهبی در میان یک فرهنگ و یک سلسله از پادشاهان را دارا میباشد. چرا ما به عنوان تجدد آن گذشته و سیر تحول عینی و تجسمیرا از میان میبریم؟ در رامسر قبر بزرگواری از همین خاندان بود که به نام تجدد دگرگونه شد. سید خرم کیا به عنوان یک زیدی تا چند سال پیش هم چنان پایش رو به قبله بود ولی به عنوان تجدد برخی نا اهلان صورت قبر را تغییر دادند تا به فکر ناقصشان سیرت صاحب قبر را نیز متحول سازند. مگر میشود با این تغییرات مذهب فردی مرده را تغییر داد؟ شگفت آن که رامسر تا پیش از نام گذاری جدیدش به عنوان آخوند محله نامیده میشد که گویای آن است که در این جا رهبران مذهبی و محاکم شرعی قرار داشت. همگان اذعان دارند که به جهت زیدی بودند منطقه و حکومت گیلان کیامحله در منطقه تنکابن و گرجیان به آخوند محله تغییر نام یافت تا تحت حکومت شاهان صفوی قرار گیرد. زیرا این محله مرز گیلان و مازندران بود و حکومت کیاییان زیدی گیلان تا بدان جا بود. شاه تهماسب صفوی آخوندی به همراه سرداری و بیگی به منطقه مرزی میفرستد. آخوند صاحب محکمه در آخوندمحله ساکن میشود و نام کیا محله از میان میرود و سردار نظامیبه شهسوار اجلال نزول میکند تا مرزبان حکومت شیعی صفوی باشد. این گونه است که نشان داده میشود چرا این صاحب قبر پا به سوی قبله داشت ولی دیگر امامزادگان شیوه دیگری دفن شده اند. به این معنا که او پیش از حکومت شیعی از بزرگان منطقه و از سادات زیدی کیایی بوده است که به احترام شرف و حکومت پس از دفن مزار میشود. این زیارتگاه هم چنان در میان شیعیان عزیز گرامی است و مردمان از وی حاجت میگیرند بی آن که به مذهبش توجهی داشته باشند. اما با بیخردی برخی این بخش از تاریخ و فرهنگ مردم منطقه گم و نابود شد. آخوند محله تا زمان پهلوی اول مرکز علم و دانش بود و علمای بزرگی را تربیت کرد و همواره مرکز شیخ الاسلام و حکومت شرعی بوده، چنان که شهسوار بخش دیگر منطقه تنکابن مرکز مرزبانی بوده است و سپهسالاران بر آن حکومت میکردند. هر چند که در دوره شاه عباس با هجوم شیعیان به حکومت زیدی گیلان از سوی فومن و تنکابن جنگی سخت میان صفویان و کیاییان در گرفت و حکومت زیدی گیلان ور افتاد و در آن جا نیز حکومت در اختیار کیاییها شیعه شده قرار گرفت. ما اکنون میتوانیم حکومت چند تن از کیاییان شیعی را به شکل تجسم قبور شاهان کیایی در مسجد چهار پادشاه ببینیم که هنوز به جاست به شکرانه و سپاس ایزدی دست تخریب بدان نرسیده است.
پس بیاییم و نیاییم به عنوان تجدد و نوآوری و یا هر چیز دیگر بخشی از هویت خود را که به شکل هویت و فرهنگ تجسمی در آمده از میان ببریم. البته از این دست بسیار است که یک نمونه دیگر آن گیشه سنگ در جواهرده که خود حکایتی دارد.
+
نوشته شده در
85/07/10ساعت 14:30  توسط خلیل منصوری
|
هدف از روزه گرفتن، رسیدن به مقام متقین است. خداوند، قرآن را هدایت برای متقین قرار داده است. کسانی میتوانند از قرآن بهره کامل برند و از نور آن استفاده کنند که به این مقام رسیده باشند. روزه، راه رسیدن به این مقام و زمینهساز بهرهگیری از انوار قرآنی است تا به مقصد و مقصود نهایی دسترسی یابی که مقام خلافت اللهی است.
اما این متقین چه کسانی هستند که هدف و مقصد و مقصود من روزه دار است؟
در آیات و روایات بسیاری وصف تقوا و اهل تقوا و نیز متقین گفته شده است، ولی به نظر میرسد با نگاهی به همین آغاز سوره مبارکه بقره بتوانیم به کلیاتی برسیم و شناختی از معنا و مفهوم آن به دست آوریم. مقدار شناختی که کفایت میکند تا مقصد و مقصود خود را از روزه دانسته باشیم.
قرآن پس از بیان این مطلب که کتاب الهی، هدایت متقین است، میفرماید: متقین کسانی هستند که به جهان غیب ایمان میآورند و نماز به پا میدارند و از آن چه روزیشان کردیم انفاق میکنند. کسانی که به آن چه خدا به تو و بر پیامبران پیش از تو فرو فرستاده ایمان میآورند و به عالم آخرت یقین میآورند. این متقین بر هدایتی از سوی پروردگارشان هستند و هم آنان رستگارانند.(آیات 2 تا 5)
در این آیات تمام توجه به مقام اسمی متقین است. اول آن که متقی بودن، مقام است و نه حال و امری گذرا و مقطعی؛ این را از آن رو میگویم که در آیه از متقین استفاده شده است که اسم فاعل باب ثلاثی مزید است. این نکته را باید یادآور شوم که کلمات و واژگان در قرآن چون از سوی خداوند انتخاب شده، همه دارای بار معنایی خاص است و انتخاب هر واژه از سوی آن حکیم فرزانه و قادر و توانا به دقت و به هدف بیان معنایی خاص برگزیده شده است. وقتی اسم به کار میرود، به معنای پایداری آن معنا و صفت در فرد است. وقتی میگوییم او عالم و داناست، به این معناست که از چنین صفتی به صورت دایمی(ولو در مقطع زمانی) برخوردار است. بنابراین به کسی که چیزی را میداند و از هزاران تنها در مقطعی کوتاه و یا درباره چند موضوع آگاهی و دانایی دارد، نمیگوییم او عالم و داناست. پس فرق است میان کسی که متقی و تقواپیشه است با کسی که میخواهد تقوا ورزد. در این آیات، متقین را کسانی دانسته است که میکوشند اموری را در خود به صورت اسمی تحقق بخشند از این رو، همواره از فعل مضارع استفاده شده است. به این معنا که در تلاش هستند تا ایمان به غیب را ادامه دهند و استمرار بخشند و به مراحل کمالی آن دست یابند و نماز را همواره به پا میدارند( به پا داشتن غیر از خواندن و گزاردن است) از روزی خود میبخشند. به هر حال در یک حالت استمراری در مسایلی هستند که به عنوان قید متقین آورده شده است؛ یعنی با آن که به مقام اسمی متقین رسیده اند، ولی این گام نهایی نیست و تا به کمال راهی بس دراز است. از این رو، مقتین نیز باید از قرآن بهره گیرند تا به مقاماتی که قرآن برای آنها فراهم میآورد دست یابند.
اکنون که دانستهایم که قرآن هدایت متقین است؛ و این متقین هنوز در راهند تا به مقصد عالی تری برسند، این پرسش مطرح میشود که در آیه روزه سخن از این است که "لعلکم تتقون" به این معنا که "تا شاید تقوا ورزید". در این جا نیز فعل است نه اسم. بنابراین اگر فرد روزه بگیرد، شاید به گروهی وارد شود که تقوا میورزند. میان تقواورزی (تتقون)و متقین(تقواپیشگان) فرق است؛ یعنی تقواورز مثل کسی است که میکوشد خود را به شکل کسانی در آورد که متقین هستند؛ یعنی در راه است، نه در مقام. بنابراین باید هماره تلاش کند و تقوا ورزد تا به مقام تقواپیشگان در آید.
از آیه روزه چنین به نظر میرسد، همه کسانی که روزه میگیرند، نباید متوقع باشند که تقواورز باشند. از این رو، واژه شاید و لعل به کار رفته است، چه رسد که متوقع باشند که به مقام متقین و تقواپیشگان رسند که مقام اسمی است. پس نباید روزهدارانی که میکوشند تقوا ورزند، متوقع باشند که بتوانند از انوار قرآنی و هدایت ویژه آن بهره گیرند. به این معنا که قرآن، در صورتی برای آنان به عنوان یک نور تجلی میکند که به مقام متقین و تقواپیشگان در آمده باشند. از آن جایگاه است که میتوانند امید داشته باشند تا از انوار هدایتی ویژه قرآن بهره گیرند.
اما اگر این گونه است که با این همه تلاش و روزه گرفتن و خودداری ورزیدن هنوز به مقامینرسیم که بتوانیم از انوار هدایتی قرآن بهره گیریم، چه فایدهای در پس این روزه گرفتن ماست؟
پاسخ این پرسش آن است که روزه زمینهساز تقواست. به این معنا که اخلاص را در آدمی افزایش میدهد؛ چون روزه از اعمالی است که فقط روزهدار و خدا از آن اطلاع دارند و امری کاملا درونی است. از این رو امری نیست که دیگری از آن اطلاع یابد. به این معنا که میتوان در یک لحظه پنهانی روزه را خورد و افطار کرد و تنها خدا از واقعیت تحقق روزه فردی آگاه است.
به هرحال، روزه، اخلاص را در آدمیتقویت میکند که این خود آغاز رسیدن به تقواورزی است. از این جاست که آدمی کم کم با بهرهگیری از همین امر خود را به "حال اهل تقوا"و سپس به مقام متقین و تقوا پیشگان بالا میکشد و پس از میتواند آن چنان که باید و شاید از انوار هدایتی قرآن بهره گیرد.
به یک معنا، برای امور معنوی مراتب تشکیکی است. فرد برای رسیدن به مراتب بالا باید مراتب پایین را بگذراند. طفره در امور راه ندارد و این گونه نیست که فردی بدون طی کردن مرحله و مرتبهای به مرتبه بالاتر در آید. از این رو، برای این که فرد بتواند از انوار قرآن استفاده کند، باید به مقام متقین و تقواپیشگان برسد. برای رسیدن به این مقام نیز باید اول اهل تقوا شود و تقوا ورزد. برای این که بتواند تقوا ورزد و به عنوان تقواورز شناخته شود، باید روزه بگیرد. بنابراین گام نخست از اخلاص و رسیدن به مقام تقواورزی روزه گرفتن است. از این رو بر آدمیاست که به روزه اهتمام ورزد تا شاید بتواند خود را در جرگه تقواورزان(نه تقواپیشگان) در آورد. پس از آن میتوان امید داشت تا در یک فرآیندی (که تتقون و فعل بر این فرآیند بودن دلالت میکند) به مقام متقین در آید و تقواورزی به شکل مقام و اسم کامل تجلی یابد و در شمار متقین در آید.
امید آن است که پس از آن قرآن را چنان دریابد که صاحب آن دریافت و نور آن بر وجودش تجلی و راهش را روشن کند.
+
نوشته شده در
85/07/09ساعت 11:33  توسط خلیل منصوری
|
اندیشه جهانیسازی هر چند ریشه تاریخی آن را میتوان در اندیشه مهدویت و حکومت واحد جهانی آن ردگیری کرد، بلکه به عنوان یک فرایند طبیعی اندیشه اسلام گرایش شدیدی به جهانیشدن دارد. اصولا دین اسلام بر این باور پا گرفته است تا به عنوان دینی جهان سالار تمام اندیشههای دینی را سر و سامان دهد و با شعار و "ان الدین عندالله الاسلام" (آل عمران آیه 19) و: "و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه" (آل عمران آیه 85) همه دینهای دیگر را مردود شمارد. البته این دیدگاه بر این پایه شکل گرفته است که دین اسلام در هر دو نوع تفسیر و معنا دین جهانی است و همه جهان را به طور طبیعی در بر میگیرد؛ حال چه به معنای حقیقی آن که دین تسلیم در برابر پیامها و آموزههای آسمانی و الهی است و همه پیامبران با شرایع و منهاج مختلف در حقیقت در این صراط مستقیم تسلیم در برابر خدا حرکت میکردند و چه به معنای تاریخی آن که دین اسلام و شریعت محمدی (ص) و به عنوان آخرین و کامل و جامعترین شریعت الهی است؛ زیرا قرآن این مژده را به همگان دادهاست که خداوند کاری میکند که به طور طبیعی دین اسلام بر همه ادیان و شرایع و مذاهب چیره شود: " لیظهره علی الدین کله."( التوبه آیه 33 و الفتح آیه 28 و الصف آیه 9)
اما جهان گرایی به عنوان یک طرح و پروژه نه یک فرایند طبیعی و گرایش خواسته الهی و اراده وی نسبت به جهان و جهانیان، از سوی غربیان در سدههای اخیر نیز شکل گرفته است. از زمان جهان گیری پرتغالیها و سپس اسپانیها و در این اواخر فرانسه و انگلیس و آمریکا جهان گیری و نیز جهانیسازی اندیشه ای بود که در دهههای به شکل دهکده جهانی خود را نشان داده است. همان طور که اسلام برای جهانی شدن طرح دارد و زرح جهانیسازی را در کنار جهانیشدن پی میگیرد، اندیشههای غربی برای هماهنگ سازی فرهنگی و تمدنی فعالیتهای جدی و استواری را شروع کرده است. شاید نظریه جنگ تمدنها، نظریهای خشونتزا جلوه کند ولی این طرح از گذشته از زمان شناخت جدید جهان در نهضت جدید اروپاییان با اشغال و تغییر فرهنگی و تمدنی جهان به ویژه در آمریکا و آفریقا و شرق آسیا شروع شده است. تنها مرکز درگیری نه تمدن کنفوسیوسی و یا بودایی و برهمنی بلکه تمدن اسلامیاست که رقیب جدی تمدن لیبرال مسیحی غربی است که بر پایه سرمایهداریآزاد شکل گرفته است و پشتیبانی فکری و معنوی آن را پروتستانیزم به عهده دارد.
نظریه پایان تاریخ فوکویاما نیز بیان دیگری از همین جهانیسازی است. به این معنا که سرمایهداری لیبرال با دکترین دمکراسی از نظر سیاسی به عنوان کامل و جامع ترین دین دست ساخت بشر با چهره عقلانی و معقول گفتمان غالب امروز و آینده جهان است. بشر هر چه بیشتر بکوشد از این مرز فراتر نخواهد رفت. پس این شیوه از زندگی و اداره جهان باید به عنوان کامل ترین دستاورد تمام بشریت از نظر فلسفی و فنی بر همه جهان چیره و سیطره یابد و به عنوان دین بشری بر شعار "لیظهره علی الدین کله" را سر دهد.
در حقیقت جنگ تمدن همان حرفی را میزند که نظریه پایان تاریخ میگوید. هر دو به این باور رسیده اند که سرمایهداری لیبرال با روش دمکراسی بلوغ نهایی بشر است و باید بر جهان چیره و سیطره یابد. هر چند که "فوکویاما" سخن از جنگ نمیکند ولی نمیتوان از آن فرار کند؛ زیرا برای غلبه این شیوه و روش زیست بر جهان باید اندیشه و یا اندیشههای رقیب از سر راه کنار روند و یا کنار گذاشته شوند و این امکان جنگ تمدنها و یا اندیشهها و نظریههای رقیب است."هانتینگتون" نشان میدهد که این جنگ میان دو تمدن غرب سرمایهداری لیبرال با اسلام سیاسی است که در خاورمیانه با انقلاب اسلامیشکل گرفته است.
غرب برای جهانیسازی طرحهای دارد که ما در برخی از مقالات بدان پرداختهایم. در این جا به این نکته تنها اشاره میکنم که کنترل فرهنگی مهمترین شاخصه این جنگ تمدنها و جهانیسازی غربی است. غرب میکوشد تا دانش را با تعریف خود از مفهوم آن و اهدافش به جهانیان بقبولاند. برای این بسیار بر حوزه فرهنگی و آموزشی سرمایه گذاری میکند. دانشی که در یک جامعه پذیرفته میشود، بخش مهمی از سرمایه فکری و فرهنگی آن جامعه را تشکیل میدهد. این دانش هم چنین هنجارهای فکری جامعه را نیز معین میکند. تصمیم گیریهای رهبران سیاسی کشور نیز آگاهانه و یا ناخود آگاه بر پایه این هنجارها انجام میشود. غرب روی محققان و پژوهشگرانی سرمایه گذاری میکند تا به بررسی ساز و کارهایی بپردازند که تولید این سرمایه فرهنگی را تسهیل کنند و نیز محملهایی که به واسطه آن این سرمایه فرهنگی در سطح ملی و بینالمللی انتقال یابد. محققان و روشنفکرانی که کنترل تولید و اشاعه سرمایه فرهنگی یک جامعه وابسته توسط نیروهای غربی و تاثیر آن بر استقلال فرهنگی آن جامعه را مورد توجه قرار دهند. جهانیسازی برخی از روشنفکران با اعطای جواز بینالمللی و طرح آنان در رسانه ملی و جهانی و کسب افتخارات دروغین برای آنان به این منظور انجام میشود تا هدایت جامعه ملی به کمک افراد بومی و جهانی شده انجام و پذیرش آنان از سوی افراد جامعه آسان تر شود. با سرمایه گذاری و تکرار یک واژه در چندین رسانه زنجیره ای و به طور مسلسل با انبوه سرمایههای کمک میکند تا یک طبقه فکری حاکم پدید آید. این طبقه به ظاهر نخبگان و روشنفکران ملی و میهنی با در دست داشتن رسانهها به عنوان واسطه سرمایهداری لیبرال نقش خود را به خوبی ایفا میکنند. آنان به عنوان طبقه حاکم فکری گفتمانی را در جامعه پدید میآورند که مردم ناخودآگاه به دنبال آنان خواهند رفت. این گونه است که جهانیسازی به صورت یک جنگ تمام عیار دانشی و فرهنگی آغاز میشود و تنها در صورتی به جنگ فیزیکی و اشغال روی میآورد که تهاجم فرهنگی و جنگ نرم تاثیر نداشته باشد. در این صورت سرمایهداری لیبرال آن هم با اکراه شدید به جنگ و اشغال روی میآورد.
+
نوشته شده در
85/07/04ساعت 18:6  توسط خلیل منصوری
|
سرمایهداری لیبرال برای تداوم چپاول و غارت منابع و مواد خام جهان سوم نیاز به شیوههای نوین دارد. پس از جنگ جهانی دوم و افزایش روز افزون گرایش ملیگرایی و استقلال خواهی از سوی جوامع مستعمره، شیوه سلطه مستقیم کارآیی خود را از دست داد. از این رو، نظام سرمایهداری آمریکایی به دنبال شیوههای نوین استعمار ، تمام توجه خود را به استعمار نرم معطوف داشته است. به کارگیری آموزش فن سالاری و تاکید بر دانشهای خاص چون علوم اجتماعی برای تداوم استعمار در قالب نوین آن در دستور کار نظام سرمایهای آمریکایی قرار گرفت.
تاکید بر توسعه علوم اجتماعی ناشی از این اعتقاد بود که علوم اجتماعی می تواند به تحقق دگرگونی ها اجتماعی یاری رساند. اگر بتوان ملل جهان سوم را با مجموعه استنباطات متعارف و متداول در علوم اجتماعی غرب سرمایهداری آشنا ساخت، آن گاه این امکان وجود خواهد داشت تا این ملل از ارتکاب اشتباهدر سیاستهای اجتماعی خود خودداری ورزند و سازمانهای اداری کارآمدی را به سرعت و به گونهای وسیع ایجاد و احساس تعلق شهروندی را در مردم خود تقویت کند. نظر رایج در آمریکا پیرامون توسعه و دمکراسی هدایت شده در کشورهای جهان سوم این بود که کلید حل مشکلات در پرورش نخبگان فن سالاری نهفته است که می توانند تواناییهای خود را در زمینه علوم اجتماعی جهت حل مشکلات توسعه نیافتگی به کار گیرند.
علاقه شدید بنیادهای آموزشی و فرهنگی آمریکایی به پژوهشهای اجتماعی و آموزش و تقویت آن در جهان سوم عموما شامل حمایت از آن قبیل از اقتصادانان بوده است که برداشت کمی آنان از توسعه بی خطر و مطلوب تلقی میشد. در همه جهان سوم بر اهمیت برنامهریزی نیروی انسانی به عنوان کلید توسعه تاکید میشد. از این رو تاکید اصلی بر توسعه دانشکدههای اقتصاد و علوم سیاسی و جامعه شناسی قرار گرفت.
راهبرد توسعه مبتنی بر این بود که مواد خام به کمک مردم بومی آماده و در راستای نظام سرمایهداری لیبرال آمریکای بازپروری شود. نیروی فنی و متخصص و مدیریت وفادار به نظام سرمایهداری باعث تسریع توسعه در مسیری قابل قبول نظام سرمایهداری خواهد بود. اولویت توسعه ملل جهان سوم نه برای کاهش نابرابری بلکه برای سلطه نرم نظام سرمایهداری لیبرال انجام میشد. در این جا رهبران تربیت شده زیر نظر دانشگاهها و موسسات آموزشی عالی، به عنوان نیروی ملی در خدمت سرمایهداری و منافع آن فعالیت میکردند بی آن که احساس حضور بیگانه و چپاول ثروت خود را به شکل لخت و آشکار نمایان سازد.
حساسیت بینادها برای سلطه نرم و پنهان تا آن اندازه بود که گاه به سیا سازمان جاسوسی ایالات متحده اعتراض میشد که چرا از محققان تربیتشده در راستای جاسوسی بهره میگیرد. بارها گردانندگان بینادهای آمریکایی به واشینگتن رفته و جنجال زیادی را به راه انداختند. مقامات سیا نیز قول دادند که دیگر به این روش متوسل نشوند و شیوهای عاقلانه را در پیش گیرند. اما مقامات سیا باز از محققان و تربیتشدگان برای مقاصد جاسوسی بهره میگرفتند. از این رو یک مدیر ارشد بنیاد فورد به واشینگتن رفته و گفت: یا مسیح مقدس! اگر پوشش یکی از این مامورین سیا کشف شود تمام زحمات ما هدر رفته است. وی ادامه داد: وظیفه ما صرفا این بود که به کارمندان سیا بقبولانیم که دست از سر محققان ما بردارند... و بدانند اگر ما عده زیادی را تربیت کنیم که بعدها خودشان عملا خدمتگزار سیا باشند به مراتب بیشتر در جهت منافع ملی است تا این که یک نفر به عنوان منبع اطلاعاتی آنها انجام وظیفه کند.
همین محققان علوم اجتماعی هستند که هدایت جامعه را به سوی توسعه مورد نظر سرمایهداری لیبرال جهانی به عهده گرفتهاند.
+
نوشته شده در
85/07/01ساعت 4:33  توسط خلیل منصوری
|