جدا از توطئه و توهم توطئه نسبت به حركت پنج تن از طلاب حوزه علميه قم در روز پانزدهم خرداد ماه در شبستان امام خميني حرم حضرت معصومه(س)،بايد گفت كه حركت و واكنشي طبيعي بوده است. از اين رو بايد از هر گونه واكنش تند نسبت به آن خودداري شود. اگر در آموزههاي ديني به انصاف و حسن سيره و رفتار امت و رعاياي دولت نسبت به امرا و صاحبان امور سياسي و اجتماعي سفارش شده است از سوي ديگر در همان جا در آموزه ديگري كه بيش از آن كه اخلاقي بنمايد يك دستور و آموزه تكليفي براي امرا و صاحبان امور است، آمده است كه بر آنان است كه نسبت به مردم و امت عدالت و شفقت را در نظر بگيرند و به عنوان يك اصل اساسي و بنيادين مورد توجه قرار دهند. شفقت چيزي جز محبت و مهر برادرانه و دوستانه نيست. از اين رو به روابط و دوستي محكم همراه با دلسوزي و نگراني، "دوستي مشفقانه" و برادر دلسوز را "اخ شفيق" ميگويند. بر همه مسئولان و صاحبان امور اجتماعي و سياسي است كه رفتاري مبتني بر اصول عدالت و شفقت را نسبت به "نه زير دستان" بلكه صاحبان اصلي قدرت و حكومت يعني مردم در پيش بگيرند.
از سوي ديگر در آموزههاي دستوري و گزارههاي فلسفي_ كلامي اسلام به اين مهم توجه داده شده است كه صاحبان امور به عنوان مسئول، پاسخگوي اعمال و رفتار خود در برابر خدا و مردم هستند. پاسخگويي در برابر خدا در اين دنيا به شكل تقواي فردي، اجتماعي و سياسي بروز و ظهور ميكند، چنان كه پاسخگويي در برابر مردم نيز به پاسخگويي نسبت به همه انتقادات و واكنشهاي رفتاري است كه مردم به اشكال مختلف از خود بروز ميدهند. در اسلام كسي جز خداوند تبارك و تعالي از دايره پاسخگويي بيرون نيست. هيچ كس حتي كاملترين انسان و دارنده ولايت كامله و خلافت مطلقه الهي يعني حضرت ختميمرتبت رسول مكرم و معظم اسلام نيز از شمول اين قانون بيرون و مستثنا نيست. جز خداوند هيچ كس نميتواند مدعي آن شود كه پاسخگو انديشه و اعمال و رفتارش نيست. تنها اوست كه «يسال و لا يسئل» است. تنها اوست كه از كرده اش بازخواست نميشود و هيچ كس ديگري نميتواند خود را در دايره ذات احديت و خداوند قهار و واحد ببيند.
در مورد خاص نيز شخص "معترض عليه" به عنوان يك مسئول مملكتي ميبايست پاسخگو رفتار و كردارش باشد و مقام و عظمت شخصي و حقوقي وي مصونيتي براي وي پديد نميآورد. اصولا اين قانون مصونيت قانوني نيست كه با روح اسلام سازوار باشد. به ويژه اگر كسي بخواهد در پس آن به ارتكاب رفتاري اقدام كند كه حتي بخش كوجكي از امت و جامعه اسلامي آن را نميپسندد.
مشكلي كه همواره با آن مواجه هستيم امنيتي كردن مسايل است. اگر دايره اين مساله مشخص و سازو كارهاي آن معلوم نشود، با اين چماق ميتوان هر فرياد اعتراض و سخن حقي را در كام خفه كرد و هر حركت و اميد اصلاحي را در نطفه كشت.
بازداشت معترضين و به قول خودشان پرسشگراني كه بي موقع برخاستند و به عنوان يك حق طبيعي انتقاد و اعتراض خود را نسبت به علمكرد يك مسئول حكومتي ابراز كردند بسيار نادرست است. اگر اين حق داده شود كه هر كسي را به جرم اختلال در سخنراني و نظم بازداشت كنند به نظر ميرسد كه حكومت معاويه اسلاميتر بوده است چون معاويه اين اجازه را ميداد تا در ميان انبوه جمعيت از وي انتقاد شود و يا حكومت وي با حكومت علوي مقايسه گردد و به نادرستي رفتاري و عملكرد وي به صراحت و شفافيت اعتراض و انتقاد و تاكيد شود. در كشور هاي غربي افراد معترض را به بيرون از جلسه هدايت مي كنند، و در بدترين حالت بازداشت چند ساعته. دادگاه ويژه سياسي و امنيتي و نظامي و ... اگر بخواهد هر روحاني و نظامي و عادي معترضي را بازداشت كند بايد اين را بپذيرد كه اصول انتقاد و اعتراض كه نوعي سازوكار عملي براي نظارت از عملكرد مسئولان است از جامعه اسلامي حذف گردد.
اين يك امر طبيعي است كه هر گاه مسئوليت افراد در دولت و حكومت افزايش يابد انتقادات جديتر و تندتر باشد؛ زيرا حركت و كردار اين دسته از افراد كه در بالاترين مقامات تصميم گيري و تصميم سازي هستند تاثيرات مثبتتر و يا زيانبارتري را از خود به جا خواهد گذاشت.
برخي ميگويند كه اين گروهي از فلان موسسه بوده است. سخن اين جاست كه آيا فلان موسسه به عنوان بخشي از امت ميتواند و اين حق را دارد تا نسبت به عملكرد يكي از مسئولان عالي رتبه كشوري انتقاد و اعتراض كند و نقش نظارتي و امر به معروف و نهي از منكرش را انجام دهد؟ دوم اين كه اين افراد خود مگر به عنوان بخشي از امت اسلامي (ولو به عنوان يك فرد نه يك گروه) از اين حق اسلامي نظارت و انتقاد و در نهايت اعتراض و شورش برخودار هستند يا نيستند؟
به نظر ميرسد كه واكنش تند مسئولان نسبت به اين حركت نشان دهنده چند چيز است: نخست اين كه مساله تحمل ديگري هنوز در اين كشور و نظام جا نيافتاده است. دوم اين كه برخي خود را به هر عنوان از دايره بازخواست بيرون ميدانند. سوم اين كه اين حق نظارت و انتقاد را تنها با سازوكاري رسمي و در چارچوب قوانين تعريف شده ميبينند در حالي كه اين حق هر چند اگر با سازوكاري خوب و قانوني اجرايي شود مفيد و سازنده است ولي هرگز تعبيه سازوكاري قانوني محدودساز نيست به ويژه اگر قانون و سازوكارهاي قانوني ناتوان از تحقق اين حق اولي نظارت مردمي از عملكرد دولتمردان باشد، زيرا افراد خود ميتوانند از اين حق فردي به عنوان امت استفاده كنند. چهارم اين كه اعتراض و انتقاد اگر به زبان آورده نشود به اشكال ديگر چون شورش و... خودش را نشان ميدهد ( و گويا مسئولان اين را نپذيرفته اند). پنجم اين كه حتما نميبايست يك نظارت و انتقاد و اعتراض همگاني و عمومي باشد تا حكم به درستي آن شود. مگر حق با اكثريت اثبات ميشود تا با اقليت نفي شود؟ مگر اميرمومنان(ع) تنها فرد معترض در جريان خلافت نبود ؟
ميگويند انتقاد از اشخاصي چون فلاني و بهماني در حكم انتقاد از كل نظام و انقلاب اسلامي و عملكرد بيست و هفت ساله دولتمردان است؛ پرسش اين است كه چه كسي گفته است كه همه عملكرد همه كسان درست بوده است؟ مگر آيتالله فلاني كه زنداني سياسي شاهنشاهي بوده و مدتي هم از جايگاه رفيع برخودار بوده است چنين حكمي نداشت؟! اصولا امت با كسي پيمان برداري امضا نكردهاست كه هر عمل و كار ايشان را تاييد كند و تا آخر بر هر كار و ناكار ايشان مهر تاييد زند. انقلاب يك حركت اصلاحي بوده و هست و اين اصلاحات ادامه خواهد داشت و به طور طبيعي حتي گاه فرزندان خود را نيز خواهد خورد. فرزنداني كه خود را با اصلاحات و حركتهاي آن هماهنگ نسازند. چون هر روز سطح مطالبات اجتماعي و اسلامي مردم و امت بالاتر ميرود و اگر مسئولان خود را با اين سطح هماهنگ نكنند به طور طبيعي با اصلاحات دايمي انقلاب كنار گذاشته ميشوند. مردم با هيچ كس شوخي ندارند. نمونهاش دوم خرداد و سوم تير است. براي مردم امت، اسلام و خداوند اصل است نه مسئول و آيت الله و ...
برخي ميگويند: اينان ميتوانستند انتقادات خود را پس از جلسه سخنراني مطرح كنند. بايد گفت: شايد و به يقين چنين فرصتي به آنان داده نميشد به ويژه كه دسترسي مسئولان به اين افراد شاخص غير ممكن و گاه محال مينمايد چه برسد به مردم عادي و چند جوان كه هنوز جايگاهي اجتماعي ندارند. از سوي مگر انتقاد در ميان سخنراني گناه است. چه كسي گفته اين غلط است. اصول اخلاقي اهم و مهم دارد وقتي انتقاد به مسايل حساس حكومتي و رفتاري اشخاص و مسئولان عالي رتبه مطرح است اين اهم آن مهم را بر كناري مينهد، چون اصل حاكم در هر حال اصل نظارت، انتقاد و اعتراض است.
در جامعه نخستين اسلامي، امت با توجه به تربيت پيامبر (ص) خطاب به اولياي امور و مسئولان كشوري خود ميگفتند: اگر به راه كج رفتي با همين شمشير راستت ميكنيم. چه شد كه به اعتراض كلامي و نه شمشيري برخي از امت اين گونه واكنش تند نشان ميدهند. البته من خود ملاحظاتي به اين افراد و موسسات وابستهاي دارم كه نوعي تندروي و اقتدار گرايي در ايشان بروز و ظهور دارد ولي اين اقتدار گرايي موجب تماميت خواهي عدهاي ديگر نميشود. از نظر اسلام و قرآن هر گونه اقتدار و تماميتخواهي نادرست است. به نظر ميرسد كه هر دو جناح تاب تحمل ديگري را ندارند و در اين وسط به گمان خود مردم را بازي گرفتهاند ولي مردم هر چند گاه به سرعت واكنش احساسي ( به جهت مظلوم نمايي اين افراد گريزان از انتقاد) از خود نشان نميدهند و نوعي واكنش غير عقلاني و نه عقلايي از خود بروز ميدهند ولي در نهايت پس از تفكر فردي و خردورزي، حكم واقعي را خواهند كرد. آن گاه است كه مظوم نمايي و بازي گرفتن احساسات و عواطف مردم ثمري نخواهد داشت و بايد گفت: از هر گونه واكنش اين ملت فهيم و خردورز بترسيد.
ديگر....
اگر بخواهم تنها حرفهاي خودم را بزنم مثنوي هفتاد من كاغذ شود چه برسد بخواهم حرفهاي مردم و اسلام و قرآن را بزنم. اميد است دايره امنيت و شخصيت و مقام و مصونيت را آن اندازه گشاد نگيريم و دايره انتقاد و اعتراض و نظارت را هم اين اندازه تنگ كه مردم را خفه و يا بتركانيم.
گفت: چرا ما رشد نميكنيم. در علوم انساني كه با اين غناي فرهنگي ايراني اسلاميدو سه بلكه پنج هزار ساله بايد در هيچ حوزه اي نظريه نداشته باشيم در اين حوزه انساني كه بايد نظريات خوب و مفيد و كاربردي داشته باشيم.
گفتم: چرا؟
گفت: آخر اني همه سال اين همه اقوام و اديان رنگارنگ در اين كشور و مرز و بوم زيست و اگر توطئه دشمنان و دو به هم زني برخي نبود هرگز آن وقايع و رخدادهاي كوچك هم پديد نميآمد. اين نشان ميدهد كه چطور اين جماعت ايراني توانست يك همبستگي را پديد آورد و با يك هويت ايراني اين اندازه در تاريخ موثر و در ايجاد تمدن شكوفايي انساني تاثيرگذار باشد. با اين غناي فرهنگي بايد براي دوره كنوني بشر در علوم انساني و روابط انساني و هرگونه ديگر از فرهنگ انساني داراي نظريه كاربردي باشد. چرا اين گونه نيست؟
گفتم: چون ديگر حوصله پرسش و پرسيدن مكرر را نداريم. از پرسش و پرسيدن كراهت داريم. اگر به آثار گذشتگان مراجعه و به باز توليد و بازخواني آن ميپرداختيم و بر پايه روش شناسي جديد و قديم و با توجه به نيازها و پرسشها و مقتضيات روز از متن آنها ميپرسيدم حتم دارم كه پاسخهاي در خور توجهي به ما ميداد و نظريه پردازي سامان ميگرفت و ما هم به دنيا نظريه مفيد و كاربردي صادر ميكرديم و آن قدر نمينشستيم تا غربيها بيايند براي مسايل و مشكلات انساني ما فكر و چاره اي بكنند و نظريه بدهند.
گفت: خوب ! چرا اين كار را نميكنند و منتظرند؟
گفتم: هماني كه گفته شد. البته اين همه درد نيست ولي كم دردي نيست. نميدانم چرا بر پايه همان روش و ضوابط شناخته شده خودشان هم پرسش نميكنند؟ همين امام خميني با ضوابط پيشنيان رفت و نظريه كاربردي ولي فقيه را استخراج كرد و موفق هم شد تا نظريه جهاني بدهد و در حوزه علم سياست و علوم سياسي طرح نو در اندازد.
گفت: خوب چرا نميكنند؟
گفتم: ترس دارند و حق هم دارند. همين امام خميني را حوزه پوستش را كند. مگر به اين سادگي بود. هر حرف جديد حتي بر پايه اصول و ضوابط روشمند خودش شجاعت ميخواهد تا مطرح شود. امام خميني را كه اين نظريه را داد اول وهابي خواندند و هزار انگ و ننگ بر او بار كردند. الان را نبين كه همه همسو شدند ولي در سال 42 تا 55 اكثرا با او مخالف بودند. ميشود گفت هفتاد درصدشان او را منحرف ميديدند.
امام دو كار كرد. اول پرسيد و دنبال پرسش پژوهش كرد و وقتي به پاسخ رسيد شجاعت طرح آن را داشت و پيه همه چيز را به خود ماليد. اصولا نظريه پردازي يعني خلاف جريان رفتن. خيليها اين نظريه را به جهت ادله و روش درست و صحيح ميپذيرند ولي به جهت اين كه يك جهش و دگرگوني بنيادين در شخص ايجاد ميكند و جهان را از اين دريچه ديگر ديدن يعني طرد دريچه پيشين؛ و اين دشوار و سخت است. با اين همه يقيين و ادله اثباتي پا رويايمان و عقيده پيشيني ميگذارند كه بدان خو كرده اند. چون باور وايمان امري اختياري است. تا آدمي نخواهد ايمان به چيزي نميآورد. از اين رو با آن كه حقانيت آن را ميدانند ولي انكار ميكنند.(جحدوها واستيقنت بها انفسهم) با آن كه خودشان به آن يقين دارند انكارش ميكنند.
گفت: پس غير از پرسش و پرسيدن مهم ترين مساله شجاعت است. به نظر ميرسد كه ما ملتي عافيت طلب شدهايم كه خيلي چيزها را فهميدهايم ولي شجاعت طرح آن را نداريم چون ميترسيم خيلي چيزهايي را كه به آنها دلبستهايم از دست بدهيم.
قرآن براي خانواده جايگاه و اهميت ويژهاي قايل است. اين توجه به جهت كاركردها و نقش بنيادين خانواده در تكامل و تعلي فردي و اجتماعي بشر است. بي گمان عناصر چندي چون وراثت، اجتماع و زمان در ساخت شاكله و شخصيت فرد دخالت مستقيم و غير مستقيميدارد ولي جامعه شناسان و روان شناسان نقش خانواده را فراتر از سه عنصر ياد شده پيشين ميدانند. به نظر بسياري از ايشان، خانواده به عنوان نخستين كانون پرورش روحيات فردي و آموزشگاه اطلاعات و معلومات موثر در ساخت شخصيت علمياو، بزرگترين عامل و عنصر در ميان عناصر ياد شده است. در گذشته نقش خانواده بيش از كاركردهاي كنوني آن بوده است. در حال حاضر برخي از مسايل چون آموزش و پرورش كودكان به مراكز ديگري چون مهد كودكها، كودكستانها و مدارس واگذار شده است و از نقش خانواده تا حدودي و يا بيشتر كاسته شده است. شايد مشكل بسياري از جوامع از فروكاهي همين نقش پديدار و پرسش ريشه يابي آسيبهاي خانواده پيش رو همگان به ويژه خانوادهها و مسئولان امور اجتماعي مطرج شده باشد. به ويژه كه خانواده مهمترين عامل جامعه پذيري كودك نيز ميباشد.
از عوامل موثر در ايجاد كانوني گرم به نام خانواده ميتوان به مساله عشق و محبت زن مرد اشاره كرد. سردي اين روابط نه تنها در فرزندان خودنمايي ميكند بلكه در ايجاد ناهنجارهاي اجتماعي ديگري كه توسط زن و مرد نيز شكل ميگيرد موثر است. رفتارهاي نامناسب و تند و خشن با اطرافيان و وازدگي اجتماعي، ايجاد ارتباطهاي نامشروع و تماسهاي جنسي بيرون از خانواده ميتواند نمونههاي از اين دست آثار و پيامدها باشد. شكل و شمايل مرد و زن و نوع پوشش و مانند آن را نبايد در ايجاد محبت و عشق و دلدادگي نايده گرفت و سبك شمارد. اين همه اشعار عاشقانه و تعابير ظريف و لطيف در وصف چهره و اندام و پوشش و لباس و مو نميتواند بي معنا باشد. اينها بيانگر و نشان دهنده ژرفاي تاثير گذاري و تاثير پذيري انسان چه مرد و چه زن از عواملي از اين دست باشد. اصولا انسان به زيبايي توجه دارد و متاثر از آن حركت و واكنش نشان ميدهد. اشعار و تعابير ستايشگر اندام و رخسار تنها بخشي از بازتاب عنصر زيباگرايي انسان است. در روايات نيز به عامل زيبايي در انتخاب همسر توجه داده شده است. با يك جستجو در مجموعهاي روايي نرم افزاري ميتوان به شماري قابل توجهي از اين دست از روايات دست يافت. آرايش و زيبا نمايي و زيباپوشي و رعنايي و طنازي يكي از عوامل موثر در ايجاد محبت و عشق است. انسان پيش از آن كه عاشق اخلاق و علم و فضل فردي شود عاشق چشم و ابرو و اندام كامل ميشود. در قرآن آمده است كه جبريل در هنگام تمثل بر حضرت مريم دوشيزه به صورت انسان كامل و مستوي ظاهر شده است. جواني زيبا و خوش اندام كه تناسب در همه شكل و شمايل ظاهري وي رعايت شده است. اين سوايت و استواي براي اين است تا مريم دوشيزه از ديدنش گريزان نشود. از اين رو در تمثل جبريل اين قانون مهم در جذب و جلب و عشق و گرايش و ميل جنسي مراعات شده است. اگر حضرت مريم از زيبايي وي متاثر نميشد تن به خواسته جبريل نميداد تا به عنوان عامل ديگري در ايجاد مسيح(ع) به صورت معجزه و لو به دميدن روح مشاركت جويد.انسان به طبيعت فطري و غريزي خود از هر پديده زشت ميگريزد و اين زشتي در جسم بيشتر به چشم ميآيد. چنان كه زشتي باطني دير دسترس و ديرياب است زيبايي باطني و سيرتي نيز چنين است. افزون بر اين كه انسان هر چند پس از مدتي به يك ديگر خوي ميگيرد و ارزشها و زيباييها باطني همسر را به دست ميآورد ولي دوست ميدارد كه همسري داشته باشد كه از هر دو زيبايي برخودار باشد، زيرا جمع دو زيبايي امكان پذير است. ديگر آن كه فردي كه پس از ديدن كسي وي را به همسري برگزيده، او را مناسب و زيبا يافته بود ولي اكنون به جهاتي اين زيبايي نهان شده و فرد با پوشش نامناسب و يا دوري از آرايش و سرگرم شدن به چيزهاي ديگر آن زيبايي مورد پذيرش همسر را از ميان برده است. نبايد بر اين باور پوچ پافشرد كه خر ما از پل گذشته است، بلكه از قديم گفته شده است كه نگهداشت چيزي از به دست آوردن آن دشوارتر است.
از ديگر عوامل ايجاد بحران در روابط خانوادگي ميتوان به خاموش شدن اجاق اشاره كرد. خانواده در گذشته به اجاق و آتش متكي بود. به اين معنا كه آشپزي و همسفره شدن عاملي موثر در ايجاد كانون گرم خانواده و پايداري آن بوده است. خانه بدون آشپزخانه معنا نداشت. خانواده نيز بر سر سفره گرد ميآمدند و ضمن خوردن به تبادل آراي و نظرات خود ميپرداختند. درباره نقش و كاركرد مثبت سفره روايات زيادي ميتوان يافت. در روايت است كه اگر ميخواهيد كسي را بشناسيد با او يا همسفر يا همسفره و يا همخانه شويد. انسان تا زماني ميتواند نقشي غير از آن چه هست را بازي كند و از عوامل به هم زدن نقش دروغين هم غذا و سفره شدن است كه نوع رفتار و شخصيت فرد در هنگام غذا خوردن به خوبي لو ميرود و خود واقعي وي شناخته ميشود. در قرآن آمده است هنگاميكه بر حضرت ابراهيم(ع) مهمانهايي وارد شدند آن حضرت به شتاب رفت و گوساله اي چاق را سر بريد و پخت و به خدمت مهمانان گذاشت. آنان چون از فرشتگان بودند دست پيش نبردند و همين مساله باعث ترس و هراس آن حضرت شد. فرشتگان چون ترس و هراس آن حضرت را ديدند ماهيت خود را آشكار كردند و بيان داشتند كه از فرشتگان هستند از اين رو نيازي به خوراك ندارند. در حقيقت ترس آن حضرت برخاسته از رفتار مهمانان در سر سفره بوده است، چون مدتي دراز آنان در نزدش بودند و آن حضرت گوساله اي را سر ميبرد و ميپزد و به خدمت ايشان ميآورد و در همه اين مدت رفتار مهمان به گونه اي بود كه ترسي پديد نياورده بود ولي در سر سفره اين ترس ايجاد شد و به آشكار سازي نيت و ماهيت مهمانان بر طرف شد.
در زمانه ما نقش آشپزخانه و سفره كاهش يافته است و خانواده در سر سفره گرد نميآيند، در حالي كه سفره و آداب غذا خوردن و گفتارهاي رو در رو ميتواند به عنوان مهمترين عامل در جامعه پذيري و ايجاد شخصيت متعادل همسر و فرزندان نقش سازنده و مفيدي را بازي كند.
استقلال مالي اعضاي خانواده نيز به عنوان عامل آسيب زا شناسايي شده است.در گذشته مرد به عنوان صاحب ثروت و عامل نفقه خانواده شناخته ميشد و همگان از نظر اقتصادي به وي وابسته بودند. زن هر چند خود داراي استقلال اقتصادي بود و اسلام آن را تاييد كرد ولي نفقه و خرج خانواده حتي زن متمكن بر عهده مرد بود. گاه ميشد كه زن چند برابر مرد داراي ثروت و مكنت بوده است ولي خرج و نفقه بر عهده مرد با داراي متوسط و يا به پايين بوده است. اگر زن خرجي ميداد از باب وظيفه و تكليف نبود و ميتوانست به عنوان وام به شوهر داده و پس از تمكن و ايسار باز پس گيرد.
در زمانه ما استقلال مالي حتي فزرندان موجب شده است كه پيوندهاي خانوادگي كاهش يابد.
سستي بنياد خانواده آثار و پيامدهاي شوميدارد كه بر جسم و جان تك تك اعضاي خانواده و در نهايت جامعه به جا ميگذارد. كمبود نوازش و محبت و عدم ارضاي نيازهاي طبيعي مرد، زن و فرزند كه بايد در خانه و خانواده سيراب شود، آثار شوم رواني و عقلاني در پي خواهد داشت. هر خلايي در خانواده و محروميت از هر چيزي كه بايد در خانواده از آن بهره ميگرفت در جايي ديگر پر ميگردد كه گاه به اشكال خطرناكي بروز و ظهور ميكند.
مرد و زن بسياري از نيازهاي خود را با مصاحبت و همكلاميو معاشقه بر طرف ميسازند كه نميتوان آنها را از طريق نيازهاي جنسي بر طرف ساخت. در حالي كه نياز جنسي عامل مهم و موثري است ولي نيازهاي ديگري نيز وجود دارد كه بايد در خانه و در ميان خانواده بر آورده گردد. اگر اين در خانه بر آورده نشود در خارج از خانه و خانواده به اشكال زشت و زننده اي بر آورده ميشود. بسياري از مردان و زنان كمبودهاي دوستي، همفكري، هم ذوقي و كلاميو... خود را در بيرون از خانه و خانواده به صورت تماس با هم جنس و يا غير هم جنس اشباع ميكنند. آمار انحرافات و ناهنجاريها و ريشه يابي آن نشان ميدهد كه كمبود اين نيازها و بر آورد نشدن آن در خانواده عامل عمده همه آنها بوده است.
دوستي تا مرا ديد به تلخندي گفت: عدالتتان را هم ديديم. فصلي كه نيكوست از بهارش پيداست.
گفتم: چه شده كه اين قدر جلز و ولز ميكني. اسپند روي آتش شدهاي و هي بالا و پايين ميپري و ميتركي؟
گفت: چرا نه؟ اين رييس اداره ما آمده به بعضيها مبلغي را همين طوري دلبخواهي داده است و به بعضي ديگر محل سگ هم نكذاشته است.
گفتم: شايد آنها كاري كارستان كرده باشند كه نيازي به تشويق داشته است؟
گفت: نه جانم! همه ما در توليد يك محصول كار ميكنيم بدون هيچ تفاوتي در اين ميان. بعدش هم تشويق و تنبيه در ادارات براي بهبود بهروهوري و افزايش راندمان كار است. اين روش مدير ما كه همه را بيانگيزه كرده است و بهرهوري را كاهش داده و ميدهد. چون همه يك جوري احساس ميكنند كه در حقشان ظلم شده و حقشان ادا نشده است. همهشان داد از تبعيض دارند. چون اين دادههاي آقاي رييس يك طوري بوده كه به يكي سه برابر و يا دو برابر رسيده و به ديگري خيلي كمتر و يا هيچ. آن كسي هم كه كمتر گيرش آمده است غرولند ميكند كه من با فلاني چه فرقي داشتم. در يك رده و در يك مسئوليت و از نظر كاري مثل هم ولي چطوري شد كه آن بغل دستيام دو برابر و يا سه برابر من گيرش آمده است؟
گفتم: خوب! همين نشان ميدهد كه تبعيض نبوده و عين عدالت بوده است. عدالت آن نيست كه به همه برابر داده شود. عدالت به اين است كه حق هركسي آن چنان كه در خور و لايق و شان و حقش است داده شود. اين مسئول شما آدم مسئول و منصفي بوده و به عدالت رفتار كرده كه يكي دو برابر و يا سه برابر و حتي بيشتر گيرش آمده و به ديگري چيزي نرسيده است.
گفت: نه جانم! اين مسئول (كه نه بلكه اين آقاي رييس آن طور كه خودش مينويسد و ميخواهد) بر پايه قرب و بعد منزلت افراد پرداخت داشته است نه از روي انصاف و عدالت.
گفتم: خوب! اعتراض ميكرديد؟
گفت: اعتراض هم كرديم ولي نتيجهاي نداد.
گفتم: چرا؟
گفت: ميگويد از اختيارات مطلقه من است.
گفتم: خوب! اختيارات درست ولي اين مطلقهاش يعني چه؟
گفت: اتفاقا همين را ازش پرسيديم.
گفتم: خوب! جوابش چه بود؟
گفت: ميگويد: من از طرف رييسم و آن هم از طرف رييسش و آن هم از طرف مديركل و آن هم از طرف وزير و وزير هم از طرف رييس جمهور و آن هم از طرف وليفقيه اين اختيارات مطلقه را دارد. از آن جايي كه اختيارات وليفقيه مطلقه است من هم كه نماينده ايشان هستم داراي همان اختيارات مطلقه در حوزه مسئوليتم هستم.
گفتم: به قول خودت به اين رييست ميگفتي. اين حديث عنعنهاش را سلسله الذهب ميكرد.
گفت: يعني چه؟
گفتم: يعني همين طوري ادامه ميداد و ميگفت: وليفقيه هم از امام معصوم(ع) و امام هم از پيامبر(ص) و او هم از خدا اين اختيارات مطلقه را دارد. پس به عنوان خليفه الله و ولايت الهي اين اختيارات را دارد. اگر اين طوري بگويد اين ولايتش مطلقه و شرعي و به نصب الهي بوده و در همه چيز و همه جا ثابت ميشود و ديگر چوب لاي درزش نميرود. اعتراض هم بي اعتراض.
گفت: خوب گفتي و در سفتي.
گفتم: خوب بافتم.
اين حكايت اختيارات وليفقيه چه مقيده و چه مطلقهاش از قديم بوده است. اين ربطي به امروز و ديروز ما ندارد. از زمان خود پيامبر(ص) اين دعوا و گفتمان بوده كه وضعيت اختيارات ولايت خود را مشخص و معين كن. پيامبر هم كه چشم به آسمان بود تا خدا چه حكم كند. خدا هم حكم كرد كه پيامبر اولي از خود مردمان است. اين اولويت ولوي هم براي حضرت نبوي تثبيت شد و جو آرام گرفت و بگو مگوها خوابيد. ولي از فرداي رفتن پيامبر آش همان آش و كاسه همان كاسه شد. بعضيها هم پا را از گليم خودشان درازتر كرده و اين بحث را درباره خود پيامبر هم كش دادند كه اين اختياراتش تا كجا بوده است؟ آيا در حوزه امور سياسي و اجتماعي اولويت ولوي دارد يا حتي در حوزه خصوصي افراد اين ولايتش ادامه دارد؟ يعني ميتواند مردي و زني را به ازدواج يا طلاق وادارد و يا حكم به به طلاق و يا ازدواج كند و رضايت مرد و زنا ديگر شرط نباشد يا آن كه اين ولايت محدود است و حدود و مرزهاي مشخصي براي اين قدرت و ولايت است؟ اين حكايت در گذشته در حوزه اختيارات خلقا و امامان بوده است و ميان خود شيعيان و يا حتي سنيها يك توافق و اجماع نبوده است. مثلا همين شيعيان به خاطر اختلاف در ولايت معصوم به غالي و غير غالي تبديل شدهاند و يكي آن ديگري را به خاطر همين چيزها از شهر تبعيد ميكرده و يا خونش را مباح. اينها كه گفته شد بحث كلامياش بود. در كتابهاي فقهي هم اين بحث ادامه يافت و درباره اختبارات حاكم شرع در عصر غيبت و اين اواخر درباره همان حاكم شرع به عنوان ولي فقيه بحث شد. اين اختلاف خيلي زيادتر از آن است كه فكرش را هم بكنيد. حالا اگر فرض را بر اين بگذاريم كه حاكم شرع همين اختيارات وليفقيه را دارد و در حوزه سياست هم ميتواند افزون بر امور اجتماعي و قضايي دخالت كند چنان كه حق مطلب هم همين است آن طور كه از اصول دين و روح حاكم بر آن فهميده ميشود ولي درباره نفوذ اين اختيارات در حوزههاي خصوصي افراد و حريم خصوصي اختلاف جدي است. در اين زمينه دو دست فتواي متخالف و متضاد داريم كه به نحوي به اختلاف روش شناختي و معرفت شناختي بر ميگردد. آن دسته از فقهيان كه روش معرفتي عارفان را پي گرفته اند مثل امام خميني و ابن عربي، از آن جايي كه ولايت را به معناي عرفاني آن ميگيرند و آن تفسير را به حوزه فقهي هم ميكشانند، اين دسته از فقهيان ميگويند كه ولايت ايشان در حوزه حريم خصوصي هم ادامه دارد و محدوديتي براي آن تصور نميشود. بلكه ولايت ايشان از حوزه انسان خارج و به حوزههاي بيروني نيز تعميم و گسترش مييابد. در اين صورت از آن جايي كه ولايت ولي فقيه ادامه همان ولايت معصوم است در همه حوزهها جاري و ساري است و تنها محدوديت اين ولايت، موارد اختصاصي ولايت پيامبر و معصوم است كه يقين به اختصاصي بودن آن داريم وگرنه در موارد مشكوك فقدان دليل اثبات ميكند كه در موارد مشكوك همه ولايت دارد.
ولي آن دسته ديگر چون شيخ انصاري و صاحب كفايه و ناييني كه در حوزه معرفت شناختي و روشي از روش عرفاني بهره نميگيرند هيچ گونه ولايتي را براي پيامبرش هم در حوزه و حريم خصوصي قايل نيستند چه برسد به ولي فقيه. در نتيجه اينان در حوزه اختيارات حاكم شرع و ولي فقيه به محدوديتهاي زيادي افزون بر محدوديتهاي شرعي قايل هستند و نميپذيرند كه حاكم شرع در حوزههاي غير از امور اجتماعي و قضايي و با نوعي كراهت در حوزه سياسي از اختياراتي بيشتر و فراقانون شرعي برخوردار باشد.
اين اختيارات ولي فقيه است حالا نميدانم اين مسئولان رده صدم چگونه اين همه اختيارات مطلقه و تام و تمام دارند كه هر روزي بيت المال را اين گونه بذل و بخشش ميكنند و آن هم به شكلي بسيار....
در جامعه امروز ايران ما با دو طيف نخبگان مواجه هستيم. آناني كه عمل گرايان ناميده ميشوند و اصل را به خدمت ميدهند و آناني كه آرمان گرايانند و بيش از آن كه به خدمت اصالت بخشند به آرمان و اهداف اصلي اهميت ميدهند. اين گروه دوم اين گونه نيستند كه به خدمت و عمل اعتقادي ندارند بلكه آينان هم به خدمت و هم به عمل ميانديشند ولي ميان اعمال و خدمات دست به گزينش ميزنند و تنها به خدمات و اعمال ميانديشند كه در راستاي اهداف و آرمانهايشان باشد. به نظر اين گروه از نخبگان، مطلق عمل و خدمت براي جامعه نه تنها مفيد و سازنده نيست بلكه آسيبزننده و مخرب و نابودكننده آثار تمدني جامعه است.
در اين دستهبندي ما از دستهبنديهاي كنوني و جاري بيرون رفته ايم و در دو طيف چپ و راست قرار نميدهيم. چنان كه نميخواهيم آنان را در دو دسته ليبراليسم و سوسياليسم جا دهيم.
پرسش اين است كه معيار اين دستهبندي و خروج از دستهبنديهاي جاري چيست؟
در پاسخ به اين پرسش نخست به اين مطلب اشاره ميشود كه خدمت به معناي كمك به انسان ديگر و يا انسانهاي ديگر (جامعه) است و ميخواهيم با اين كار نيازي از نيازهاي او و يا جمع را بر آورده كنيم. خدمت به اين معنايي كه منظور ماست، جز امر اخلاقي و نوعي فطري بشر چيز ديگري نيست. از اين رو ممكن است به يك قاتل و يا دزديي كمك كنيم و اين خدمت به يك خيانت تبديل شود. كسي كه قاتل است هر گونه خدمتي به او خيانت به بشريت و جامعه است. دفاع از يك قاتل و جا به جايي او از نقطه اي به نقطه ديگر اين گونه است. در فقه شيعي در مكاسب و معاملات حرام بحثي به اين عنوان مطرح شده است. در روايات از پيامبر اكرم (ص) نقل شده است وي فروشنده انگور و سازنده شراب و خورندهاش را لعنت كرده است. گفته اند آن كس كه ميداند انگوري را كه ميفروشد شراب ميشود گرفتن چنين پولي حرام است. با آن كه فروشنده جنس حلالي را فروخته است، ولي به جهت همان غايات و مقاصدي كه پشت اين خريد و فروش است، معامله اشكال پيدا ميكند. اين همان چيزي است كه ما از واژه «خدمت» اراده كردهايم. بنابراين از آن جايي كه در خدمت آرمان متعالي نهفته نيست و براي خدمتگزاران و خدمتكاران فرقي نميكند كه اين كاري كه انجام ميدهند، چه غايات و مقاصدي در آن منظور شده است، چنين خدمتي نميتواند به عنوان يك ارزش مطرح شود. يعني يك خدمت به آساني به خيانت به فرد و يا جامعه تبديل ميشود.
عملگرايان چنين هستند. آنان در خدمت و عمل خويش به غايات و مقاصد عمل توجه ندارند و آن را در كار و برنامه خود منظور نميكنند. از اين رو، به تنها چيزي كه فكر ميكنند خدمت و عمل است. براي ايشان فرقي نميكند كه اين عمل و خدمت براي اين فرد مانند دادن اسلحه و تيغ به دست زنگي مست است. مانند گاوي را مهجز به شاخ كردن و اجازه تهاجم به او دادن است.
اما آرمانگرايان به آن چه توجه دارند همان آرمان و اهداف و مقاصد عالي است. از اين رو تنها خدمتي را اصالت ميدهند كه در راستاي آن اهداف و آرمانهاي متعالي باشد و هر گونه خدمت و عملي را بر نميتابند، چه ممكن است اين خدمت چيزي جز خيانت نباشد.
از ويژگيهاي آرمان خواهان داراي بودن ايدئولوژي است. بر خلاف عملگرايان و خدمتگزاران كه داراي هيچ گونه ايدئولوژي به معناي خاص آن نيستند، هر چند كه ممكن است براي اهداف كوتاه و يا ميان مدتي برنامه ريزي و تصميم سازي كنند.
از ديگر ويژگيهاي آرمانگرايان آن است كه به وضعيت موجود رضايت نميدهند و نسبت به آن اعتراض داشته و در انتظار وضعيت بهتري هستند و براي آن تلاش ميكنند و همه برنامهها و طرحها و خدمتها را با توجه به آن وضعيت متعالي ساماندهي ميكنند.
از همين جاست كه از ويژگي اصلاح طلبي برخودار هستند و به عنوان مصلحان در جامعه شناخته ميشوند.
از ديگر ويژگيهاي آن اين است كه به اعمالي كه به ظاهر غير منطقي و غير عقلاني است معنا و مفهوم ميبخشد. مثلا تغيير حكومتي با زور و قوه قهري براي رسيدن به حكومتي آرماني توجيه پذير است. در حالي كه بر پايه منطق و عقل عمل گرايان اين خلاف است و آن را به شدت محكوم ميكنند كه چرا اعمال قدرت و زور شده است؟
جامعه را نميتوان با انديشه خدمت به سوي پيشرفت و تعالي برد. بلكه آن چه جامعه را به سوي پيشرفت سوق ميدهد همان آرمان خواهي است. در پيشرفت يك هدف فرضي در نظر گرفته ميشود و كوشش ميشود تا جامعه را به آن سمت و سو هدايت كنيم. از اين رو، پيشرفت بر اساس بدبيني به حال و وضعيت موجود و ايمان و تقدس به آينده مطلوب شكل ميگيرد.
به نظر ميرسد كه ليبراليسم و دمكراسي نيز به جهت شكل و شمايل ايدئولوژيك خود خواهان، داراي بار اصلاحي باشند، ولي اين گونه نيست، زيرا ليبراليسم به معناي آزادي همه حقوق و خواستههاي فردي و اجتماعي است و آزادي فردي را با چيزي محدود و مقيد نسازيم.
دمكراسي هم به معناي حكومت مردم است البته به جهاتي مراد واقعي همان اكثريت يعني 50+1 است. اين ليبراليسم كه خود آرماني است با اصل پيشرفت و اصلاح متناقض است؛ زيرا اكثريت مردم در حال عادي معتقدند كه وضعيت موجود خوب است و از آن راضي و خشنود هستند و تمايلي به تغيير در سنت و فرهنگ و مذهب و ارزشهاي اخلاقي خود ندارند. اگر بخواهيم مردميكه به زباني و فرهنگي عادت كرده اند تغيير دهيم و آنان را سمت فرهنگ و آداب برتري سوق دهيم بايد اعمال زور كنيم تا مثلا دست از بيانگردي و چادر نشيني بكشند و شهر نشين شوند. اين هم خلاف دمكراسي و هم خلاف ليبراليسم و آزاديهاي فردي است. در حالي كه پيشرفت جامعه منوط به همين تغيير است. در اين جاست كه آرمانگرايان و اصلاح گران به زور متوسل ميشوند و اين تغييرات را براي بهبود و پيشرفت جامعه تجويز ميكنند ولي عمل گرايان و ديگر همسو انديشان آنان با آن مخالفت ميورزند.
در حال حاضر از جناح راست و چپ جامعه ما با گروهي از عمل گرايان و خدمتگزاران مواجه هستيم كه آرمان انديش و اصلاح گر نيستند و از سوي ديگر در همان دو جناح كنوني افرادي را ميبينيم كه اصلاح طلب و آرمان خواهان هستند و عمل و خدمت را تنها در راستاي اهداف ايدئولوژيك ارزشي ميشمارند. از اين رو، بايد در دسته بندي فعالان جامعه چه از نخبگان علميو چه سياسي تجديد نظر شود و بر پايه اين معيار دسته بندي جديدي از فعالان جامعه به دست داد. در اين صورت اين ناهماهنگي كنوني و ناساگاري جناحي به هماهنگي و سازواري تبديل ميشود. بايد اهلي آرمان گراي از دو جناح در اين دسته بندي جديد قرار گيرند و به قولي خودي را از غير خودي بازشناسند و اين جنگ و برخورد درون گروهي به يك وفاق و همدلي و همبستگي تبديل گردد. در غير اين صورت هر دو گروه با شكست رو به رو خواهند شد. چه در ميان عمل گرايان افرادي يافت خواهند شد كه آرمان گرا هستند و تنها خدمتي را بر ميتابند كه با آرمانها و اهداف ايدئولوژبك ايشان سازواري و همخواني دارد. چنان كه آرمان خواهان با افرادي در جناح و طيف خود رو به رو هستند كه تنها به خدمت و عمل مينگرند و بر حفظ وضعيت موجود تاكيد دارند و توجهي به آرمانها و مقاصد ايدئولوژيك ندارند. از اين رو هر دو جناح در زمان حضور در حوزه قدرت و دولت با دشواري و نوعي سنگ اندازي ناخواسته مواجه ميشوند.

نام چكادي در مرز مازندران و گيلان است. درباره معناي آن اختلاف است اما در اين كه واژه اي تركيبي است به ظاهر هيچ اختلافي نيست. برخي آن را تركيبي از دو واژه سمام (با زبر و فتحه سين) و موس ميدانند. سمام نام عموميمنطقه اي در سمت شمال غربي چكاد است كه چند پارچه آبادي در آن قرار دارد و در صورت نسبت به سماميناميده ميشوند از آن جمله شيخ مكتب تفكيكي معروف شيخ علي اكبر الهيان سماميرامسري است. اين منطقه جزو پايين اشكور (جير اشكور) است. البته در خود معناي واژه سمام نيز اختلاف است كه به سبك خواندن اين واژه بر ميگردد و اين اختلاف سبك تلفظ و معنايي آن به زودي بيان ميشود. موس نيز به معناي قله و تپه و بلندي است. از اين رو به باسن، موس و در صورت نسبت و دشنام و ناسزا موسي گفته ميشود. در اين صورت معناي سماموس، قله و چكاد سمام است.
برخي سوما را به معناي ماده اي دانسته اند كه از آن شربتي مقدس ساخته و در آيينهاي مذهبي زرتشتي مصرف ميشده است. بر پايه اين تفسير و معنا از واژه سوما (كه مردم با پيش و ضمه سين اين واژه را نيز تلفظ ميكنند) سوماموس به معناي چكادي است كه در منطقه پرورش سوما قرار دارد. اين نوع نامگذاري در منطقه بسيار ديده ميشود مانند توبن به معناي منطقه اي كه در آن درخت تو (با زبر تاء و اشباع واو ) ميرويد و بن به معناي زير و بنه است. يعني در زير و بنه منطقه رويش درخت تو.
برخي سماموس را تركيبي از واژه سه و ماموس دانسته اند و ماموس را نام منطقه و آبادي سه گانه اي دانسته اند كه در زير اين قله وجود دارد. بنابر اين نام چكاد از نام آباديهاي سه گانه گرفته شده است.
برخي نيز سو را به معناي نور و روشنايي گرفته اند چنان كه ميگويند سوي چشمانم كم شد، به معناي كم شدن ديد شخص. بنابراين سوماموس به معناي روشناي ماموس كه نام منطقه است، زيرا اين چكاد بزرگ برف نشين در هنگام برخورد تابش آفتاب بسيار خودنمايي ميكند و روشنايي و بازتاب نور خورشيد واقعا ديدني و جذاب است، به ويژه كه اين چكاد را ميتوان از لنگرود تا نزديكي تنكابن به وضوح ديد.
برخي آن را تركيبي از سوما و موز و يا مازو دانسته است كه مازو و موز به معناي رشنه كوهها، كوهستان و قله آمده است چنان كه در معناي مازندران گفته اند درون كوهستان و يا قلهها و يا دررون رشته كوهها. البته مازو نام درختي نيز ميباشد كه در پارسي آن را بلوط گويند. البته در جنگلهاي شمالي چند گونه از بلوط يافت ميشود كه از معروفترين آنها مازو و پلوت است.
برخي از اهالي سما را مخفف آسمان (نگاه کنید به لغت نامه دهخدا) و موس را به معناي کون (لغت نامه هخدا) و چكاد و قله گرفته اند بنابراين سماموس به معناي کون آسمان و یا چكاد آسمان است.
البته براي آن دو معناي ديگري ميتوان يافت كه اين سه معناي اخير شايد به حق نزديكتر باشد. گروهي واژه سوم (به پيش سين) را به معناي گياه چريد چهارپا و چرا كردن و وزيدن باد دانسته اند. پس سوماموس به معناي قله چراگاه و يا قله اي است كه گياه مخصوص چريدن چهارپايان وجود دارد. اين معنا از آن رو درست مينمايد كه در اين منطقه از گذشته چراگاه چارپايان بوده است و هنوز هم گلههاي بزرگ است در دامنه آن رها و در حال چريدن است . افزون بر آن كه در زمانه ما نيز چراگاه رمههاي گالشها در تابستان و بهار است. چنان كه ار اسناد تاريخي نيز به عنوان چراگاه خاندانهاي معروف جورده رامسر مانند شل شريف و سطان رستم معروف بوده است.
گروهي ديگر سمام را به معناي باز و شاهين شكاري دانستهاند. پس سماموس تركيبي از سمام و موس است كه در حالت ادغام تخفيف داده ميشود و سماموس خوانده ميشود. در اين صورت سماموس به معناي آشيانه شاهين و عقاب معنا ميدهد كه اين دور از ذهن نيست.
چكاد سوماموس و يا سماموس داراي چهار قله است كه بلندترين آن در غربی ترین آن قرار دارد . قلههاي شرقي آن شامل سرخ تله و قله زلزلان دشت و سه برار رژه (رجه) است. به نظر ميرسد كه نام اين شرقيترين بخش آن نام خاص و ويژه برای قله آن نباشد، بلكه اشاره مردم جورده (جواهرده كنوني، چون جور ده در برابر جيرده به معناي بالا ده است) رامسر به سه قله شرقی سماموس است، زيرا رژه و يا رجه در زبان محلي به معناي قله و رديف و يا ايستاده به نظم آمده است . بنابراین سه برار رژه به معناي سه برادري است كه رديف و در كنار هم به رژه ايستادهاند. از این روُ كاري كه برخي انجام ميدهند و بر سر يكي از قله ّهای سه گانه َ سه نماد سنگي و رديف ميسازند مفهوم درستي ندارد. برای همین برخي بر اين باورند كه مردم با اشاره به سه قله و چكاد شرقي سماموس كه از جورده به چشم ميآيد از نام سه برار رژه اين سه چكاد سماموس را اراده ميكنند.
براي رسيدن به اين كه امام خميني واقعا در حوزه جايگاه و نقش اكثريت مردم سياسي چه ديدگاهي داشته نيازمند استقراي كامل نوشتهها و تبيين آن بر پايه روشهاي معتبر علميبه ويژه روش اصولي است. بي گمان تقطيع كلمات و عبارات و برخورد گزينشي نميتواند به تبيين درست انديشه سياسي امام در اين حوزه كمك كند بلكه بر ابهام و اتهام ميافزايد و از سوي ديگر ما را در فهم و درك يكي از تفاسير معتبر علميبراي شناخت ديدگاه اسلام شيعي و يا اسلام مطلق باز ميدارد. براي اين كه به اين پرسش به درستي پاسخ داده شود ميبايست به مجموعه گفتارها و نوشتههاي پيش و پس از انقلاب ايشان رجوع شود. ابزارهاي استقرايي در حال حاضر آن چنان فراوان است كه به سادگي ميتوان به اين مقصود رسيد. سادگي است كه گمان شود امام به جهات شرايط زماني ديدگاه خويش را چنان كه بايسته و شايسته است بيان نكرده و به توريه و تقيه گذرانده است. نظري كه برخي درباره ديدگاه امام خميني درباره جمهوريت و اسلاميت و جايگاه و نقش هر يك بيان كرده اند تا بنمايند كه امام خميني در بيان ديدگاهايشان صادق نبوده و به تقيه بياناتي را براي حفظ وحدت و مصالح عالي ديگر گفته اند كه مقصد و مقصود واقعي ايشان نبوده است. چنين نگرشي به مجموعه گفتارها و ديدگاههاي اين فقيه اصولي و شجاع اتهامينارواست كه به جهت «قياس كار پاكان» به خود پديدار شده است. امامي كه خود در اوج خفقان و اختناق شجاعانه مواضع خود را بيان ميكند، چگونه ميتوان در حقش اين را روا دانست كه در اوج قدرت ناتوان از بيان ديدگاه خويش باشد؟
در اين جا تنها به بخشي از مهم ترين بيانات ايشان اشاره ميشود تا نظر وي را در باره نقش و جايگاه اكثريت بدانيم.
وي ميفرمايد: دمكراسي اين است كه آراي اكثريت و آن هم اين طور اكثريت معتبر است. اكثريت هر چه گفتند آراي ايشان معتبر است ولو به خلاف، به ضرر خودشان باشد. شما ولي آنها نيستيد كه بگوييد كه اين به ضرر شما است ما نميخواهيم بكنيم. شما وكيل آنها هستيد، ولي آنها نيستيد. بر طبق آن طوري كه خود ملت مسيرش هست.
... طرح هر مطلبي لازم نيست. لازم نيست هر مطلب صحيحي را اين جا گفتن. شما آن مسايلي كه مربوط به وكالتتان هست و آن مسيري كه ملت ما دارد، روي آن مسير راه برويد، ولو عقيدهتان اين است كه آن مسيري كه ملت رفته خلاف صلاحش است. خوب ! باشد. ملت ميخواهد اين طور بكند، به ما و شما چه كار دارد؟ خلاف صلاحش را ميخواهد. ملت راي داده، رايي كه متبع است.(صحيفه نور، ج 9 ص 304 )
و در جايي ديگر ميفرمايد: مخالف با راي اكثريت، آن هم چنين اكثريتي كه ملت ما مصيبهاي زيادي را در راه اين مقصد كشيده اند، هرگز انصاف نيست، و اگر كسي هم بخواهد بر خلاف مسير ملت، مطلبي بگويد هرگز پيش نميرود، براي اين كه اولا مخالف با وضع وكالت شما استو شما وكيل نيستيد از طرف ملت براي هر چيزي؛ و ثانيا بر خلاف مصلحت مملكت است. برخلاف مصلحت ملت است. برخلاف مصلحت خود آقايان است.( صحيفه نور، ج 9 ص 304)
وي ميفرمايد: اگر ميزان آراي مردم است.( صحيفه نور، ج 14 ص 439)... همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد ولو بر خلاف راي شما باشد. بايد بپذيريد. براي اين كه ميزان اكثريت است؛ و با تشخيص شوراي نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست، ميزان است كه همه بايد بپذيريم.( صحيفه نور، ج 9 ص 377)
در تمام اين بيانات امام به صراحت ديدگاه خود را در باره جايگاه و كاركرد اكثريت در نظام اسلامي بيان ميدارد و نشان ميدهد كه در نگرش ايشان اكثريت از جايگاه شرعي معتبري برخوردار بوده و كاركرد موثري در تعيين جهت گري و تصميمات نظام اسلامي دارد.
در بينش قرآن انسان خليفه و جانشين خدا در زمين است. قدرت و حاكميت الهي به انسان داده شده است تا در زمين براي اهداف غايي و مياني چون آباداني تصرف كند. در اين آيات نسبت انسان به خدا و نسبت انسان به ديگر موجودات زميني و خود زمين تبيين شده است. اما دلالتي بر چگونگي رابطه انسان با انسان در آن يافت نميشود. تبيين اين بخش به آيات ديگري از قرآن واگذار شده است. از مجموعه آن آيات ميتوان به اين گزاره ديني و برداشت دست يافت كه رابطه انسان با انسان ديگر ميبايست در يك شبكه پيچيده و در لايههاي متعدد و مختلفي ديده شود. از سوي همگان در برخي اصول بينادين و اساسي كه همان حقوق انسان است مساوي هستند به جهت وحدت و يگانگي كه در اصل و ريشه انسان است و همگان از يك نفس انساني پديد آمده اند و از سوي ديگر به جهات عارضي و نه ذاتي اين برابري و تساوي به سوي تقدم و نابرابري متمايل ميشود. اين جهات عرضي را ميتوان به دو دسته فردي و اجتماعي تقسيم و دسته بندي كرد. از مهمترين عوامل عارضي براي تقدم و برتري فردي تقواي الهي است. تاثير و نقش مثبت و سازنده در جامعه نيز عامل عارضي ديگري براي برتري و تقدم افراد انساني نسبت به هم نوع شناخته و دانسته ميشود. بنابر اين الگو، بايد گفت اصل عارضي در حوزه برتري انساني بر انسان ديگر و تعيين نوع و چگونگي روابط ميان انساني را بايد در اين عوامل جست. البته همه اختلافات از همين جا آغاز ميشود. چه نوع بينش و نگرش انسان و هستي شناسي و انسان شناسي هر كسي با توجه به فرهنگها و معيارهاي ارزشي و اخلاقي موجب ميشود كه اتحاد و اشتراكي درباره عوامل موثر وجود نداشته باشد. عوامل چون تقوا و يا سازنده و مفيد بودن براي جامعه شايد در نظر يك فرد مسلمانان عامل مهم و اصلي باشد ولي در نظر يك ماديگرا نه تنها عامل نيست بلكه عامل منفي است. به نظر وي عامل ثروت و هوش و استغنا و توانمنديهاي فردي و اجتماعي ميتواند عامل موثر در اين تفاوتها و برتريها باشد.
اما آن چه براي ما مهم است، شناخت بينش قرآن درباره عوامل موثر است. تقوا مهمترين عامل برتري است. هركس در مراتب تقواي الهي بالاتر قرار گيرد به جهت شناخت بيشتر و درك درستتر از واقعيتهاي هستي و خود، نگاهي مسئولانهتري به زمين و زمينيان و انسانها داشته و از ارزش و جايگاهي فردي و اجتماعي بالاتري برخوردار خواهد بود. قدرت فردي و اجتماعي او هر چه بيشتر شود مسئوليت او نيز افزايش پيدا ميكند. من با اين راي دكتر يحيي يثربي موافق نبستم كه ميگويد: قدرت از منظر اسلام و قرآن در آسمان مانده و هرگر به زمين نيامده است. وي با استناد به برخي از شواهد تاريخي و سيره پيامبر نتيجه ميگيرد كه قدرت همواره در آسمان مانده و هرگز به انسان تفويض و يا واگذار نشده است تا در ميان انسانها برخي اعمال قدرت و زور كنند. اين را هم به تمامه نميپذيرم كه سياست تدبير امور است نه قدرت. چون تدبير امور بدون وجود عامل موثر و مهميمانند قدرت و قوت و زور امكانپذير نيست. اين خيالي خام است كه بگوييم تنها با محبت و مهرورزي ميتوان تدبير امور اجتماعي و سياسي كرد. گاه نياز به اعمال قدرت و زور است تا نابكاران و تجاوزكاران در سر جايشان نشانده شوند.
قرآن به صراحت بيان ميكند كه قدرت و ملك به انسانها داده شده است. البته به اين معنا كه انسان در طول قدرت و اراده و مشيت الهي اعمال قدرت ميكند و خداوند منشا قدرت و قوت و ملك است. به هركس كه بخواهد ملك و قدرت و قوت اعمال قدرت ميدهد و به هركس كه نخواهد چنين تواني را نميبخشد. از سوي ديگر خداوند در پاسخ بني اسراييل كه از پيامبرشان خواستار شاه و ملك شدند فرمود كه طالوت را بر شما شاه و ملك قرار داده است. در جايي ديگر ميفرمايد: خدا در ميان بني اسراييل پيامبران قرار داده و هم چنين شما را شاهان و ملوك قرار داده است. البته همه ايشان را شاه نگردانيده است بلكه اين قدرت و توان را براي اعمال تصرف در ايشان نهاده است. ملك كسي است كه ميتواند در امور فردي و جمعي تصرف كند و مالك و متصرف كس يا چيزي باشد. بنابراين رابط ميان شاه (ملك) و ديگر انسانها به عنوان مملوك جواز تصرف مالكانه است. بنابراين اين گونه نيست كه رابط ميان انسانها يك رابطه برابر باشد. برخي بر برخي ديگر برترند و مالك و داراي حق تصرف ميباشند.
از اين جا هم دانسته ميشود كه ملك و شاه (حاكم و سلطان) پادشاه (ظل الله) نيست بلكه شاه و ملك است. تصرف وي به اعتبار پادشاه و ظل الله بودن نيست بلكه به عنوان شاه بودن وي است. البته اين نكته نيز بايد مورد توجه قرار گيرد كه در بينش و فلسفه سياسي قرآن هر كس كه در مقام بالاتري قرار گرفت از مسئوليت بيشتري برخودار بوده و بايد پاسخگو خدا و خلق باشد. مسئوليت وي دو چندان ميگردد. بنابراين حاكم و شاه نه تنها داراي قدرت بيشتري است در همان اندازه داراي مسئوليت بيشتري بوده و در مقام پاسخگويي نيز با دشواري بيشتري مواجه ميشود.