تبليغاتX
سماموس
در مورد مسائل اعتقادی ، اجتماعی، سیاسی و ادبی

در آموزه‌هاي دستوري و اخلاقي قرآن ، روش‌هايي براي گردش كامل پول در ميان همه مردم در نظر گرفته شده است تا اين امكان فراهم آيد پول گردش سالمي‌يافته و تنها در دستان ثروتمندان نگردد. از اين ميان مي‌توان به وجوب انفاق و صدقات و انواع ماليات‌هاي اسلامي‌اشاره كرد. بيت المال هم به معناي اموال عمومي‌و خزانه امت مطرح بود تا پول و ثروت پس از گردآوري به درستي در چارچوب دقيق و معيارهاي رسمي‌ توزيع گردد.

قرآن با اشاره به داستان حضرت يوسف(ع) مي‌نماياند كه توزيع ثروت مي‌بايست به صورت كامل انجام شود و هر كسي به عنوان سرانه از اموال عمومي‌بهره‌مند گردد. سرانه به معناي برخورداري هر فرد از ثروت عمومي ‌است كه در زمان مشخصي ميان همگان به طور مساوي و برابر توزيع مي‌گردد و ميان طبقات اجتماعي و قشرهاي مردمي‌ت تفاوت و تمايزي گذاشته نمي‌شود. در آن جا مي‌بينيم كه چه سان حضرت يوسف(ع) به برداران مي‌گويد كه اگر بردار ديگر را نيز در سفر پسين با خود همراه آوريد يك بار شتر بيشتر برخوردار مي‌گرديد. به اين معنا كه هر كس خود راسا براي گرفتن سرانه خود مي‌آيد و در صورت حضور مي‌تواند از سرانه خود برخوردار گردد. در آن جا اين مساله نيز روشن مي‌شود كه هيچ كس ديگري نمي‌تواند با استفاده از مدارك ديگري كه قابل جعل و تزوير باشد مدعي سري ديگر و در نتيجه خواستار سرانه ديگري باشد. البته براي افراد ناتوان روش‌هاي ديگري انديشيده مي‌شود كه در داستان يوسف به آن اشاره‌اي نرفته است.

در سيره و رفتار عملي اميرمومنان (ع) مي‌بينيم كه مساله سرانه به دقت تمام مورد توجه بوده است. آن حضرت به طور هفتگي به توزيع اموال گردآمده در خزانه عمومي ‌ اقدام مي‌كرد و نمي‌گذاشت تا اين توزيع  هفتگي به تاخير افتد و اموال در حزانه مانده و به دست مردمش نرسد. در اين توزيع هيچ گاه از روش عادلانه و معيارهاي عمومي‌پذيرفته شده ديني تجاوز نمي‌كرد. داستان‌هاي زيادي در باره توقعات و زياده‌طلبي برخي چون برادرش عقيل و يا مجاهدان و همرزمان قديمي‌اش طلحه و زيبر و يا حضرت زينب و اسقراض گردنبد از بيت المال و خزانه عمومي ‌شنيده و يا خوانده‌ايد. همه اين‌ها بر اين مساله تاكيد دارند كه ايشان در تقسيم و توزيع اموال عمومي‌ و خزانه هيچ گونه كوتاهي ، تساهل و تسامح و بيدادي را نمي‌پسنديد. انتخاب توزيع هفتگي از آن رو بوده است تا هر چه سريع‌تر اموال عمومي ‌در اختيار صاحبان حقيقي و واقعي‌اش قرار گيرد، چون ماندن آن را در صندوق ذخيره ارزي و يا خزانه عمومي ستم و بيداد در حق صاحبان اموال بر مي‌شمرد.

اكنون اين پرسش مطرح است كه دولت اسلامي ‌و نمايندگان قدرت در جمهوري اسلامي ‌چه راهكاري را براي توزيع به موقع و درست ثروت و اموال عمومي‌ برگزيده اند؟ آيا توزيع هفتگي يا ماهانه و يا حتي سالانه درآمدهاي عمومي ‌از منابع عمومي ‌انجام مي‌شود؟ آيا پول نفت كه از انفال و اموال عمومي‌ است بر سر سفره‌هاي مردم رفته است؟ تا چه زماني اين اموال مردم مي‌بايست در صندوق ذخيره ارزي و مانند آن بماند و از خزانه عمومي ‌به جيب مردم نرود؟

آيا به اين عنوان كه بيست درصد ثروتمند نيز ممكن است از اين حق و سرانه بهره ببرد موجب مي‌شود تا در توزيع بيت‌المال و خزانه درنگ و تاخير چندين و چند ساله صورت گيرد؟ آيا اين سرانه نيست و اين كه هيچ فرقي در توزيع آن ميان ثروتمند و غني نمي‌باشد؟

و ده‌ها پرسش ديگري كه از دولت علوي مسلك و شيعه در زمان حاضر بايد پرسيده شود و آنان نيز بايد به جهت وظيفه شرعي خود،  هم بايد پاسخگوي خدا و هم امت باشند.

+ نوشته شده در  85/02/25ساعت 11:31  توسط خلیل منصوری  | 

قانون براي هر اجتماعي از نان شب هم ضروري‌تر است. از اين روست كه پيامبر (ص) فرمودند كه اگر سه نفر شديد براي خودتان رهبري انتخاب كنيد. وقتي در يك اجتماع به اين كوچكي و سه نفره فرض بر انتخاب رهبر براي راهنمايي و هدايتگري و قانون است، در اجتماعات بزرگ‌تر چون شهر و كشور و جهان اين واجب تشديد مي‌شود. جامعه بي‌قانون، به معنا و مفهوم بي هدفي است. بنابراين نمي‌توان آن را مصداق جامعه دانست چون جامعه بي‌هدف معنايي ندارد. چنين جامعه‌اي در حقيقت افراد پراكنده و بي‌هدف هستند كه مانند كرم در هم مي‌لولند. هدف مشترك است كه افراد را به صورت تشكلي به نام جامعه و اجتماع در مي‌آورد. پس مولفه اساسي و مقوم بنيادين تحقق مفهوم جامعه هدف مشترك و در نتيجه قانون است.

از قديم گفته‌اند هر اجتماعي نيازمند قانون است، حتي اگر آن قانون بد باشد، چون از بي‌قانوني و هرج و مرج جلوگيري مي‌كند و به امور سامان مي‌بخشد.

قرآن كتاب قانون است و براي تنظيم روابط سه گانه انسان و خدا، انسان و انسان، و انسان با خودش از سوي خدا فرو فرستاده شده است. تاثيرات قرَآن همه جانبه است و اين نظم و قانون را در همه ابعاد زندگي حتي در قواعد زبان عربي به جا گذاشته است، چون اگر قرآن نبود، قواعد زبان عربي نيز از هم مي‌پاشيد و چيزي از ادبيات عربي باقي نمي‌ماند. اين قرآن بود كه ادبيات عربي را حفظ كرد.

پيامبر بزرگوار اسلام (ص) از همان روز اول آغاز به قانونگذاري كرد. نظم و انضباط از اصول اساسي اسلام شد. همه چيز قانونمند شد. از دستشويي رفتن تا لقاءالله. همه چيز بر پايه قوانين محكم و استوار تنظيم و سامان داده شد.

غير از اصول اخلاقي، فقه و شريعت به عنوان قانون و مسايل حقوقي همه جزئيات را تبيين و تصريح كرده است. همين مجموعه قوانين و حقوقي كه در كتاب توضيح المسايل آمده است بخشي از مجموعه فراگير و جامع قوانين اسلامي‌است. بنابراين همگان به مساله اهميت، جايگاه و كاركرد قانون ايمان دارند. امير مومنان (ع) در سفارش اكيدي به امام حسن(ع) و ديگران مي‌فرمايد: اوصيكم بتقوي الله و نظم امركم؛ شما را به تقواي الهي و نظم در كارهايتان سفارش مي‌كنم.

قرآن براي قانونمند كردن عرب‌هاي بي قانون و بيابانگرد از روش گام به گام بهره برد و از يك گروه افراد بي فرهنگ و بي قانون كه جز زن و شراب و جنگ نمي‌شناختند، جامعه و دولتي با نظم و قانون و فرهنگ ساخت كه هنوز آثارش در همه جهان پابر جاست.

آن چنان پيامبر روي آنان با استفاده از قانون و آموزه‌هاي اخلاقي كار كرد و بايد و نبايد برايشان ساخت كه وقتي ناچار بودند پيامبر را بخوانند به آرامي‌و صوت كوتاه وي را مي‌خواندند. صداهاي انكر الاصواتشان را پايين آوردند و به جاي جيغ و فرياد نجواگر شدند و به آرامي‌سخن گفتند و به نرمي ‌و آهستگي راه رفتند و در همه امور قانونمندانه رفتار كردند. با آن كه بي‌سواد بودند، خط آموختند و همه قراردادهايشان را نوشتند و با اسناد و... زندگي جمعي را سامان بخشيدند. اين هنر قرآن و پيامبر بود كه مردم بي‌قانوني را آن چنان مودب به آداب و قانون كرد كه اگر كسي از قانون پا كج مي‌گذاشت با شمشير راستش مي‌كردند.

شگفت اين كه در زمانه ما ملتي كه خود را پيرو همان قرآن و پيامبر مي‌داند هيچ به قانون و مقررات احترام نمي‌گذارد و در حوزه‌هاي علميه سخني باطل را ضرب المثل ساخته اند كه نظم در بي نظمي‌است.

آخر اگر اين اصل بود كه پيامبر آن قدر جان نمي‌كند تا مردم را قانونمند كند و آن اندازه در قرآن حد و حدود نمي‌بود تا اگر كسي گامي‌فراتر از آن بردارد به دنيا مودب و تنبيه و در آخرت معذب و موبد گردد. آخر مگر همين توضيح المسايل چيزي جز نظم و قانون و انضباط و اين حرف‌ها ست. نمي‌دانم اين مساله فاسد و مفسد چگونه در جامعه آمده و رشد كرده كه نظم در بي نظمي‌ است. خداوند بينانگذار اين سنت سئيه را به آتش دوزخ بسوزاند كه بد سنت و رسمي‌از خود به يادگار گذاشت.

 

+ نوشته شده در  85/02/24ساعت 13:0  توسط خلیل منصوری  | 

يكي از روش‌‌‌‌‌هاي جلب مشاركت مردمي‌شوراست. شورا در نظام اسلامي ‌هم ارزش است و هم روش. به اين معنا هم خودش به عنوان يك هدف مطرح است و هم ابزاري براي رسيدن به اهداف و ارزش‌‌‌‌هاي ديگر مورد توجه است.

از اين رو ارزش و هدف شمرده مي‌شود كه يكي از مقوم‌‌‌‌‌هاي اجتماع سالم است. اجتماع كوچك و يا بزرگ بدون همبستگي و اهداف مشترك تحقق نمي‌يابد و مشورت مقوم ماهيت همبستگي است. انسان‌‌‌ها با مشورت افزون بر برآورد ميل و گرايش عاطفي و احساسي خود به حضور و نشاندن استعداد خود مي‌توانند از افكار و عقايد يك ديگر آگاه شوند. اين آگاهي موجبات تقارب احساس و افكار را پديد مي‌آورد و اهداف مشترك را نمايان مي‌سازد.

قرآن شورا را به عنوان يك سيره و رفتار عملي بر پيامبر و پيروانش فرض و واجب دانسته است. پيامبر نيز كه خلق و خويش قرآن بود، هماره بر اين اصل حركت مي‌كرد و اعمال و رفتارش را بر پايه آن قرار مي‌داد. اين گونه بود كه در باره سبك و روش پيامبر گفته‌اند كه وي مردي بود كه در امور مهم سياسي و اجتماعي اصل را بر مشورت نهاده بود. از اين رو، در تصميم‌سازي‌‌ها همگان را به شورا مي‌خواند و از فكر جمعي بهره مي‌برد، در حالي در مقام رهبري بود كه در زبان امروزي به آن رهبر فرهمند و كاريزما مي‌گويند. به اين معنا كه پيروان و امتش وي را آن چنان قبول داشتند كه اگر مي‌خواست در آتش بروند بي‌هيچ پرسش و چرايي به درون آتش مي‌پريدند. با اين حال، در همه امور با امتش مشورت مي‌كرد و آن را به مشاركت محسوس و ملموس در امور سياسي و اجتماعي مي‌خواند. هر چند كه بنا بر اصل قويم و استوار سياسي در ‌‌‌نهايت فردي مي‌بايست اين تصميم را نهايي و به صورت فرمان صادر نمايد و همگان را ملكف و موظف به عمل كند. به اين معنا كه پس از تصميم سازي از سوي شورا در نهايت اين رهبري است كه بايد آن را به صورت حكم و فرمان ابلاغ و همگان را موظف به اطاعت و عمل به مفاد فرمان نمايد. چنان كه قرآن به اين اصل توجه داده و مي‌فرمايد: و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله؛ با امت در مسايل سياسي و اجتماعي مهم مشورت كن. پس هرگاه خودت عزم به امري كردي و قصد آن نمودي (به عنوان حكم و فرمان) در آن زمان بر خدا توكل نما و او را وكيل خود قرار ده.

چنين شخص با اقتداري هرگز با تبختر راه نمي‌رفت. بلكه مانند بردگان هروله مي‌كرد. بر سر سفره نمي‌نشست و غذا را چون بندگان مي‌خورد. وقتي فردي از بيگانگان بر وي وارد مي‌شد، در ميان جمعيت، وي را نمي‌توانست از يارانش بازشناسد. چون شا‌‌هان نمي‌نشست و چون ايشان نمي‌خوابيد و چون ايشان نمي‌خورد. خود را بنده‌اي از بندگان مي‌دانست و به مردم فرمان داده بود كه در  شبانه روز چندين مرتبه وي را به عنوان بنده ياد كنند و گواهي دهند كه او بنده است نه مولا. او كسي بود كه قدرت را از  آسمان ببه زمين  نياورد و آن را در همان جايگاه آسماني‌اش نگه داشت. اقتدار و قدرت سياسي را از آن خدا مي‌دانست و خود را بنده  آن صاحب قدرت و اقتدار. به مردم آموخت كه بايد با حاكمان و ا‌‌هالي قدرت به عنوان موظفان و مكلفان برخورد كنند و از آنان مسئوليت بخواهند. گفته بود كه بايد دولتمردان افزون بر خدا، پاسخگو به مردم باشند. از اين رو مشاركت سياسي را نه تنها براي تقويت قدرت و اقتدار حاكم بلكه براي تقويت امت و حضور موثر و تاثير گذار مي‌خواست. با مشورت‌گيري از ايشان هم به آْنان آموخت كه قدرت حاكم اسلامي‌(هر چند در طول قدرت و اقتدار خدايي است) خاص حاكم نيست، بلكه از آن همه امت است، و هم به ايشان ارج ن‌‌هاد تا فكر كنند و در امور مهم امت بيانديشند. با آن كه از منبع وحياني برخودار بود به افكار و انديشه‌‌‌ها و آراي مردمان تكيه مي‌كرد تا هم به ايشان شخصيت دهد و هم ايشان را براي پذيرش مسئوليت‌‌‌‌‌هاي مهم‌تر آماده سازد. پس هم توانمندي‌‌‌‌‌هاي ايشان را شناخت و به مقدار استعداد و توانشان به ايشان مسئوليت بخشيد و هم نگفت كه شما فهم و شعور نداريد و تنها بايد ابزار كار من باشيد. امت ابزار  بي اراده در دست پيامبر نبود. بلكه در همه امور مشاركت جدي و حضوري موثر داشت.     

+ نوشته شده در  85/02/23ساعت 11:13  توسط خلیل منصوری  | 

دوستي دارم كه مي‌گفت: روزي در جاده اي منتظر ماشين شدم. آن اندازه ماندم كه مي‌خواست در زير پايم چمن سبز شود. در اين مدت مشغول ذكر صلوات شدم تا هم انتظار خسته كننده نشود و هم به ثوابي ببرم كه مي‌گويند ذكر صلوات خيلي اجر و پاداش دنيوي و اخروي دارد. واقعا انتظار كشنده و سخت است و آن هم در بيابان و دشت و جاده كه آدم پر نمي‌زند. مدتي گذشت و ماشيني نماند تا نزديك‌هاغروب خورشيد يك تريلي آمد و جلوي پايم ايستاد. سوار شدم. جايگاه خوبي و بلندي است. وقتي آن جا مي‌نشيني توگويي شاه جاده اي و حاكم بي چون و چرا. همه جاده و ماشين هاي ديگر چون مورچه در برابر فيل.

راننده آدم معمولي بود. كم گويي و بسيار ماهر در رانندگي. عجيب حواسش جمع جاده و عجيب كم حرف  و تو نگهدار. دو كلمه‌اي حرف زد و ساكت شد. نه نامم را پرسيد و نه نشانم را كه تو كه هستي و چه كاره‌‌اي..

مدتي كه رفتيم. ايستاد. پياده شد و رفتي چرخي دور ماشين زد و به پيش رو و پس جاده نگاهي كرد. تا چشم كار مي‌كرد بيابان بود و جاده و خط سپيد ميانه. ديديم معطل كرده، پايين رفتم و سراغش را گرفتم. گفتم: خوب! خير است! گفت: خداوند از دهانت بشنود. ان شاءالله خير است. گفتم: هان! ماندي؟ گفت: طبيعي است. هر چندي كه مي‌روم دمي‌ مي‌مانم و نگاه مي‌كنم. گفتم: به چي؟ گفت: به اين كه وضع ماشينم چظور است و كجاييم و كجا مي‌روم. گفتم: خوب! اين را از توي ماشين هم مي‌توانستي با كيلومترشمار جاده بفهمي. گفت: هم آري و هم نه. مي‌توانستم ولي نه آني را كه مي‌خواهم بفهمم. توي جاده و پشت فرمان هميشه توي اين خط سفيد را نگاه مي‌كنم و حركت كه خداي ناكرده به چپ و راست متمايل نشوم. آن جا نمي‌توانم فكر كنم. بايد بايستم و در آرامش و بي خيال فرمان و جاده وضعيتم را ببينم . هم وضع خودم را بفهمم و هم اوضاع و احوال ماشين را. بعد دوباره سوار شديم و رفتيم و من با او رفتم و در خود ماندم و اين راننده بي بيابان كه كجاست. ساده ولي ناشناخته چون بيابان چون آسمان بي‌پايان.

آري ما چقدر از اين ماشين زندگي‌مان پايين مي‌آييم و مي‌نشنيم و در فراغت در وضعيت خود و راه رفته و راه مانده تامل مي‌كنيم؟ نگوييد ما هميشه و در همه حال در حال تفكر هستيم. بله اين گونه است ولي ما به خاطر آن كه  در سراشيب تند زندگي قرار گرفته‌ايم و با شتاب به سوي اهداف درست و نادرست مي‌رويم، آن چنان فرمان را محكم در دستانمان نگه داشته‌ايم كه تنها مي‌توانيم فكر ‌كنيم ولي از تامل خبري نيست كه نيست. چون رانندگي و زندگي زماني براي تامل نمي گذارد. بايد از ماشين زندگي كردن پياده شويم و در گوشه اي بنشينيم و در وضعيت مان تامل كنيم. تامل غير از تفكر است. تامل آن حالت در خود رفتن خودآگاهانه است كه انسان گسسته از هر پيوندي در حالت بي‌وزني مطلق و بدون وابستگي، پيدا مي‌كند. در آن حالتي كه تنها و تنها بدون هيچ ضرورت و مصلحتي به حقيقت مي‌انديشد. تامل نگاه انسان به مطلق است، بدون آن كه گرفتار مصلحت و مقيد به چيري باشد. تامل، دور از توجه كردن به گرفتاري‌هاي روز مره و براي اهداف مطلق انساني است. در حالي كه تفكر يعني حركت ذهني از معلومي‌ براي حل يك مجهولي؟ مثل اين كه چگونه خانه‌اي بخرم ؟ اين انديشه همان امروز و فرداي ماست. در حالي كه تامل انديشه ابديت ماست. يعني از كجا آمده‌ام، به كجا مي‌روم و آمدنم بهر چه بود؟

آيا از ماشين پرشتاب زندگي پايين مي‌آييم و آن را كنار حوادث روزمره جاده زندگي نگه مي‌داريم تا ببنيم و تامل كنيم كه كجا كار هستيم؟

+ نوشته شده در  85/02/20ساعت 7:58  توسط خلیل منصوری  | 

روزی شیر ارباب جمعی اش را بخواند و گفت: مدتی است که جهان به صلح است و آرامش و ما را از این اوضاع خوش نیاید که حکومت و صنعت و تجارت ما به جنگ است و آشوب. اینک شما را به موتمر و همایش بخواندمی تا رای زنید و هم اندیشی کنید تا بدانیم چه باید کردمی که این اوضاع  چیزی جز رکود و تورم و فروپاشی ارکان ممکت و قدرت نیست اگر بپاییدی و صلح و آرامش و آسایش بر قرار بودی.

روباه دیانت فروش پیش آمد و آداب ادب و احترام بگذارد گفت: سر شاه به سلامت باشد و دولت پاینده و پایدار و عمر جاویدان. از آن جای که به همه ممالک به استبشار مردمان رفتی تا به جاده حق و صلاح در آوردمی چندی پیش به مرغزار در آمدی که در پس هفت کوه و هفت دریای بودی و از ممالک به غایت دور. اگر حدود جغرافیایی و بر قواعد بطلیموسی بگفتیمی قرب دریای پارسه بودی که آن جا از دیر باز مردمانی برفتی و باز آمدی و گاه شکاری به چنگ آوردی. اکنون که همه ممالک جانوران از وحوش و غیر به تسخیر آوردی می بایست در این  فکرت کردی و به جنگ ایشان رفتی که با این جنگ همگان به نان و نام و نوایی رسند و چرخ صنعت از رکود باز ماند و پیشرفت و رفاه و آسایش برای ما پدید آید.

شیر گفت: خود در این اندیشه بودی و چند وقتی است که خواب و آرام از من بگریختی تا این ممکت به چنگ آوردی و بر ممالک زمینی و آسمانی بیفزودی.

خوک گفت: روباه وزیر خوب به حق گفتی و در گرانمایه سفتی. خود که به تجارت دخترکان و کودکان مشغول و همه ممالک از غرب و شرق به تراست جنسیکای من بودی خود به تجربت این بدانستی. چندی به حیلت و چاره به این ممکلت به نام تجارت برفتمی و ایشان به دیدار بهشت فرنگ خواندمی و جماعتی از دخترکان و پسرکان بفریفتمی و به امارات جنوبکان و ممالک محروسه داغستان و یاغستان و فرنگستان و خرستان بفرستادمی تا هم کام ایشان برآمدی و هم و نام و نان ما سرآمدی و نام ننگ بر ایشان بنهادمی. اکنون از این جماعت گوسفندان شماری چند در این جا در انجمن هم جنسیان به سر بردمی و همگان از ایشان کام بر اوردمی از موش و بوش و کرکس گرفته تا دارویچ و چن تاتونگ و شغالویچ.

شیر گفت: اکنون چه حیلت باید کرد تا به این ممکلت در آیم و از همه نعمت برخوردار گردیم. گوییا در این ممکلت گوسفند، می توان بهره چندین و چند گانه برد که فایدت ایشان از همه ممالک بیش تر است.

گرگ زبان به متری برون آورد و خود را از کنار سگ کمی آن سوی تر کشید که از دیر باز میان این دو بردار جنگ بودی و اختلاف فراوان.  هر چند ایشان را در سیاست دوگانه بودی ولی در هدف یگانه که سگ زرد برادر شغال بودی و برداری میان گرگ و سگ هم چنان برقرار. پس رو به شیرشاه کردی و گفتی: من که به شغل تجارت مشغول بودمی و اسباب و صناعت این حرفت خوب بدانستمی به دور از چشم مبارک با ایشان داد و ستد داشتمی. و این خود به زبان اقرار کردمی که از قدیم گفته اند: «النجاه فی الصدق؛ رهایی در راستی است.» مگر نه این است که در ممالک ما به سنت حسنه منسوب به حضرت خدایی بر آیین ترسایی هر کس هر... خورد و هر غلط و بی جا  به جا آورد اقرار به خلاف کند و از روز زادن پاک تر شود. من اکنون این توبه و اقرار بگفتمی تا شاه از کرده من در گذری که در تجارت هیچ معیار و ملاک اخلاقی نی و همه به حکم هدف «سود بیشتر و منفعت عالی تر» زیر پا له شود.

شیر از جا بجست که این خیانت در دل عظیم داشتی ولی در این جا چاره جز عفو فرو نگذاشتی چون به سنت و آیین ترسایی هر که عفو خواستی اجابت بایستی و حد و حدود و تعزیرات از وی برداشتی. پس شیرچون دمی بگذشتی و گوشتی ببلعیدی آرام گرفتی و گفتی: رای تو بر چیستی؟

گرگ گفت: ما به سیاست هویچ و چماق می بایستی خرگوش گریز پای را دام آوریم. تجارت سیگار و لباس و پشم و کشک با ایشان بکردمی و چون به دام در امدی چوب چماق بر سر ایشان کوفتمی و مملکت به اسارت آوردمی.

سگ که در برادری از گرگ و شغال کم نداشت پیش آمد و دم جنبانید و احترامات فائقه و چاپلوسی بسیار به جا گذاشت و در نهایت لب به سخن و عوعو گوشاد و گفت: من سال هاستی خدمت شیر گزاردمی و همه آداب بندگی نمازیدی. پس شیر شاه خوب این حقیر سر پا تقصیر را بنشاسیدی.

شیر به خنده و مزاح گفت: اری اگر روباه و گرگ را نشناختمی تو را به یقین شناختمی که تو هم چون روباه حیله گری و چون گرگ دریده ای و  هزاران لایه لایه ای.مگر نه این است که به جاسوسی مشغولی و به نام خبرنگار و نهادهای امنیتی به میان همگان روی و با گوسفندان عهد نامه و پیمان نامه دفاعی بندی و هر وقت برادر شغالت و این گرگ بی چشم و رو به سراغ گله می آید رمه بگذاری تا گرگ و شغال هر چه خواستندی بخورندی و ببرندی؟ پس  اینک رای خود باز گوی که چه باید کردمی؟

سگ بادی به تبختر انداختی که این همه مدحت وی را تنها سزاوار بودی. پس رو به اهالی انجمن کرد و گفت: من به توپ رسانه به جنگ ایشان رفتمی. سیاست این باشد که گرگ زوزویی بر اوردی و من در میان گوسفندان رفتمی و ایشان را از حمله و شبیخون گرگان بترساندمی تا خود به تسلیم امارت و مملکت به شما دهند از ترس. که از قدیم گفته اند یکی باید بزدی و یکی دیگر باید پناه دادی. پس ایشان به جهت فرار از گرگان خود به دامن شیر پناه آوردی و هدف بر اورد گردندی بدون هیچ زحمتی.

شیر گفت: هیچ کس از شر زبان تو در امان نیستی. من خود از ترس زبانت گاه هیچ نگفتمی چه رسد دشمن.

انجمن به تایید شیر شاه گفتند : امان از شر زبان تو که دوست و دشمن از تو بهراسیدی.

سگ گفت: این اقتضای رسانه است که هیچ کس از آن در امان نی. من اگر این نکنم هیچ کس به مقصد و مقصود نرسدی که تنها در آب گل آلود می توان ماهی گرفتی و در جنگ و بلواستی که می توان جامه دریدی و خانمان سوختی و گوسفند کشتی و خوردی و بردی.

شیر گفت: این خود به خوبی بدانستمی از این رو این همه در اختیارت بگذاشتمی از مال و اموال بی هیچ منتی.

 پس رای بر آن شد تا سگ به رسانه و به نام دوستی در میان گوسفندان رفتی، خوک به فساد و مخنثی، گرگ به تجارت و بازرگانی و روباه به دیانت فروشی.

پس این چهار بی درنگ عزم ممالک آن سوی پارسه کردندی تا زمینه و بستر آشوب فراهم ساختی و از ممکلت گوسفندان ندای قومیت و آشوب دیانت و فقدان صناعت و آزادی بر آورندی.

گویند در میان گوسفندان خری بودی که پالان دیانت بر دوش داشتی و همگان وی را به اهل کتابت بشناختی. روباه قصد وی کردی که هم پیشه وی بودی و از این جماعت چیزها بدانستی به دانش شرق شناسی و مردم شناسی. و این خرک مامن قومی از گوسفندان بودی و به پیشوایی ایشان به وراثت مامور. پس این قوم را به هرجا بردی و هر جا کشاندی. این قوم هر چند کوچک بودی ولی در نهایت نافهمی بودی و حیله دشمن ندانستی و نخواستی که بدانستی. بزی در گله بودی که به فهم و دیانت و هوش و زکاوت سر امدی بودی و وی را گوسفندان به پیشوایی برداشتی تا ایشان را به مراتع سر سبز هدایت کردی و از آبشخوری نیکو بهره بردی. بز با این خرک بسیار مدارا کردی ولی بانگ و قامت خرک بسیار بزرگ بودی که در قران به وصف این بانگ خرک خداوند ضرب المثل ساختی و پرداختی که «ان انکر الاصوات لصوت الحمیر». این خر چون بار کتاب داشتی و خود را از احبار زمانه پنداشتی جماعتی دور خود از گوسفندان گرد آوردی و این گوسفندان به گمان آن که این الاغ چون بزرگ تر است خرتر و هر که به کتاب بیشتر پس داناتر، وی را اطاعت کردی و ندانستی که این از همه نافهم تر و در رفتن به سوی «شفاحفره من النار» جنگ پر شتاب تر است.

روباه دیانت فروش نزد این حمار بشتافتی و از فضل و علم وی بسی بسیار ببافتی. خر را علم و دیانت باور آمدی و برای شرکت در مجالس و موتمرات ممالک روبهان بشتافتی. پس گرگ بر خرک سوار شدی و سگ در بوق و کرنا کردی و خوک جوایز بسیار دادی و وی را به مجالس مخنثان بردی تا آزادی... و آزادی دینداری در کنار هم بدیدی.

خرک چون به میان گوسفندان باز آمدی حکایت پیشرفت و توسعه علم و دین و دیانت ممالک شیر گفتی و قایل به جدایی دین از سیاست شدی که این مقوله همه بدعت است و از زمانه این بزان بر دین تحمیل شدی که در هیچ آیین پیشین چنین نبودی. قیصر باید کاری قیصری کردی و پاپ باید به فکر دیانت و آخرت مردمان بودی. این خود به تجربت و چشم سر و به عیان دیدمی که شیر چه سان ممالک به سوی رفاه و آسایش بردی و خلق به آرامش بودی و روباه چه سان مردمان به سوی خدا خواندی بی هیچ معاندت و مخالفتی بل در ان ممالک محروسه همگان در معاضدت همنند و معاونت هم.

جماعتی از گوسفندان به دام شدند و بع بع مستانه داده و مخالفت بز پیشه کردند و این جماعت را اکنون در رسانه جهانی سگان، به چپ خوانندی که روباه دیانت فروش و خر متحجر و مقدس پرور ایشان را از راه راست به چپ میانه بردندی تا در نهایت در چاه ویلی چپه نمایند. من ندانستم آخر و عاقب این ممکلت گوسفندان چه شده است، چون آخر این کتاب یا افتاده بودی یا مولف ننگاشه بودی. پس ما این حکایت تا همین جا فرو گذارمی تا شاید آن که باید فهم کند کرده باشد و آن که نه که نه؛ و ما را بیشتر از این نتوان نگاشتن که انگشتان به این دستگاه حروف نگار خسته شدی و چشمان از رایانه بسته.

+ نوشته شده در  85/02/15ساعت 21:20  توسط خلیل منصوری  | 

دو چيز همواره تغيير مي كند:

1. جامه‌هاي احكام و احكام ثانوي در دين، اما روح احكام و احكام اولي ثابت است و هرگز تغيير نمي‌كند.

2. وسيله در زندگي، اما راه و هدف بشريت هرگز تغيير نمي‌كند و ثابت مي‌ماند.

از اين رو براي فرار از جمود و جهالت در دين بر مجتهد چهار وظيفه است:

1. تشخيص اهم از مهم است؛

2. تشخيص احكام اولي و ثانوي؛

3. تشخيص اهداف اسلامي و انتخاب بهترين وسيله براي رسيدن به آن‌‌ها؛

4. رسيدگي به مسايل نو ظهور مثل بيمه.

اين چهار وظيفه تنها از عهده كساني بر مي آيد كه داراي اجتهاد واقعي و حقيقي باشند. براي اجتهاد واقعي نيز دو شرط لازم است تحقق يابد:

1. شناختن هدف و راه بشريت و فرق آن با وسيله؛

2. تشخيص احكام اولي از ثانوي.

 

 

+ نوشته شده در  85/02/12ساعت 19:5  توسط خلیل منصوری  | 

حتي در نظر غيرمتدينان پيامبران روشنفكران و مصلحان زمان خود بودند. اين نقشي است كه هيچ يك از دوست و دشمن آن را انكار نمي‌كند. آنان در جامعه خود تحول و دگرگوني پديد آوردند و انقلابيون زمان و زمانه خود بودند. آثار وجودي ايشان از مرز‌هاي جغرافيايي و فيزيك نيز بيرون زد و در فراجغرافيايي مكاني و زماني قرار گرفتند و در نظر برخي به اسطوره و افسانه پيوستند به طوري كه وجود انساني آنان در هاله‌‌هايي از تقدس و پاكي فرازميني نهان شد.

چرا چنين شد؟ براي دستيابي به پاسخي درست و منطقي مي‌توان به شواهد و گزارش‌‌هاي مختلف مراجعه كرد. در اين گزارش ها نيز مي‌توان بر يك هنر ايشان تاكيد ورزيد. پيامبران هنر دلربايي داشتند. آنان در دل ها نفوذ مي‌كردند و بر جان‌ها حكومت. نقش ايشان نيز از همين رو جاويدان و پايدار بود. آنان بر خلاف شاهان و حاكمان دنيا بر دل‌ها و جان‌ها فرمانروايي مي‌كردند و آثار اين حكومت در تمام جهات وجودي افراد پيرو به خوبي هويدا شد. آثار اين تحول به آن اندازه بود كه فرد گرفتار جذبه ايشان چون مسحور ‌شدگان با دل و جان همه فرمان‌‌هاي ايشان را به ديده منت پذيرا مي‌شدند.

كساني را به عشق و محبت خود گرفتار مي‌كردند كه همه از آنان قطع اميد كرده بودند. اين هنري بود كه ايشان داشتند. از بد و بدترين، بهترين انسان‌ها را ساخته و به جامعه انساني تحويل دادند. كساني كه خود رهبران گروه‌هاي اجتماعي چندي را به عهده گرفتند.

در روايت است كه زن فاحشه اي به حضرت عيسي(ع) گفت: آيا من هم مي‌توانم توبه كنم؟

آن حضرت پاسخ داد: آري.

زن پرسيد: اگر توبه كردم به خانه من مي‌آيي؟

فرمود: آري.

همراهان و حواريون ايشان اعتراض كردند كه اين چه قولي است كه داده‌ا‌ي‌؟

آن حضرت رو به ايشان كرد و فرمود: اگر چوپان باشيد و گوسفندتان گم شود به دنبال آن نمي‌گرديد و يا تنها از بقيه مواظبت مي‌كنيد كه گم نشوند؟

گفتند: گوسفندان را در يك جاي امن مي‌گذاريم و به سراغ گمشده مي‌رويم.

آن حضرت فرمود: من براي يافتن گمشده‌ها آمده‌ام.

 

+ نوشته شده در  85/02/12ساعت 19:3  توسط خلیل منصوری  | 

مي‌گويند تاريخ تجربه مشترك بشر است. وقتي تاريخ مي‌خوانيم مي‌توانيم با چشم‌هاي باز در جاده پر فراز و نشيب آينده حركت كنيم و مشكلات را با توجه به همان تجربه پيشين حل و فصل نماييم. چون هر چند كه ميان دو مساله حال و گذشته تفاوت‌هاي طبيعي وجود دارد، ولي مشتركات آن به اندازه‌اي است كه مي‌تواند به عنوان مساله و مشكل واحد تلقي شود. مثل همين تجربه ملي‌ شدن صنعت نفت در پنجاه سال پيش و بومي‌شدن صنعت و فن‌آوري هسته‌اي و مساله شوراي امنيت و تهديد جهاني مساله امروز ما.

تفاوت‌ها در شرايط حال و گذشته مي‌تواند موجب شود تا آن را دو مساله جداگانه بدانيم ولي مي‌توانيم با توجه به كليات و اصول حاكم بر جريان‌ها، از اين تفاوت‌ها چشم‌پوشي كنيم و با درايت از بحران كنوني چون گذشته عبور نماييم. اين درايت و هوشياري همان درك تفاوت‌ها و توجه به شرايط و متغيرات حاكم بر مساله امروز ( فن آوري هسته اي) است.

آن چه مي‌خواستم بگوييم اين نيست كه مساله امروز من تاريخ ملي و تاريخ جهاني است. تاكيد بر شرايط و متغيرات از آن رو صورت مي‌گيرد تا به اين نكته توجه داشته باشيم كه تاريخ ملي همان شرايط و متغيرات خاص است. تاريخ جهاني تجربه مشترك كل بشريت است ولي تاريخ ملي توجه به شرايط خاص است. از اين رو، توجه به تاريخ ملي مورد تاكيد قرار مي‌گيرد تا درك درستي از شرايط خود در مساله داشته باشيم. شرايطي كه خاص يك ملت است و نمي‌تواند همان تجربه پيشين و تجربه كلي بشر باشد. از اين رو به جاي خواندن تاريخ جهاني بهتر است كه تاريخ ملي و حتي منطقه اي خود را از نو بخوانيم و در زندگي و حل مسايل و مشكلات كنوني آن را به كار گيريم.

در قرآن اموري را به عنوان سنت‌هاي پايدار و تحويل ناپذير مطرح مي‌سازد. اين سنت‌ها همان تاريخ مشترك بشري است كه خداوند با بيان آن سنت‌ها و نمونه‌هاي تاريخي مي‌كوشد بياموزاند كه تاريخ به نوعي تكرار مي‌شود و بايد از آن درس و پند گرفت. به اين معنا كه آن را به عنوان يك تجربه فردي ، ملي و جهاني بشر مورد توجه قرار داد و به كار بست. يكي از  سنت‌ها كه در قرآن مي‌توان آن را يافت، سنت پيشرويي دشمن در هنگام پسرويي و عقب‌نشيني دوستان است. خداوند مي‌فرمايد: دشمن هرگز به اين پسرويي‌هاي كوچك ما قانع نمي‌شود و تا آن جا پيشروي مي‌كند كه ما نيز مكتب ايشان را پذيرا شويم و همانند آنان گرديم. اكنون جهان غرب نه تنها پسرويي ما را نه تنها در مساله هسته‌اي بلكه از همه اصول و ارزش‌هايي مي‌خواهد كه بدان باور داريم. كاري كه با ديگر كشورها كردند و گام به گام آنان را در فرهنگ و مكتب خويش استحاله نمودند.

پس بايد اين تجربه مشترك بشري و آن تجربيان گرانمايه پيشين ملي را خوب در نظر داشته باشيم و آن گاه تصميم بگيريم و عمل كنيم. باشد كه درست تصميم گرفته و درست عمل كنيم تا خود و آيندگان را گرفتار پيامدهاي زيانبار آن نسازيم.

+ نوشته شده در  85/02/07ساعت 11:13  توسط خلیل منصوری  | 

استادان به نام هنر زيباشناسي يكي از تفاوت‌هاي اساسي ميان هنر غربي و شرقي را در نشانه‌هاي اندازه‌گيري مي‌دانند.

مي‌گويند: در هنر غربي توجه به نظم طبيعي و واقعي اصالت دارد. از اين رو تصاوير و سازه‌هاي سنگي ايشان در حقيقت  واقع نماست و به نوعي زبان واقعيت خارجي است. ابعاد با دقت مورد توجه و از اهميت بسياري برخوردار است. در هنر شرقي چنين واقع‌نمايي را نمي‌توان سراغ گرفت. تصاوير و سازه‌هاي سنگي كاريكاتوري است. در ميناتور نيز به ابعاد و اندازه‌هاي واقعي توجه نمي‌شود.

مي‌گويند: درهمين سازه‌هاي سنگي تخت جمشيد و پارسه شاهان را در كنار سربازان و باجگزاران چنان به تصوير كشيده‌اند كه چند برابر ديگران مي‌نمايند. اندازه‌ها و ابعاد بسيار غير واقعي و تخيلي است و اصول واقع‌نمايي در آن  ها رعايت نشده است.

مي‌پرسم: اگر شما مي‌خواستيد يك امر معنوي و غير تجسمي‌ را در سازه‌هاي سنگي و از راه هنرهاي تجسمي‌نشان دهيد، چه مي‌كرديد؟ مثلا اگر مي‌خواستيد قدرت، جايگاه و مقام شامخ شاهان را نشان دهيد و بگوييد كه اينان از چه جايگاه و مقام شامخي و از چه منزلت معنوي و مينوي در نزد مردمان برخوردارند، از چه روش و راهي استفاده مي‌كرديد؟

به نظر مي‌رسد بزرگ‌نمايي دراندازه‌ها و ابعاد و حالت غير طبيعي و غير واقعي جلوه دادن، هنر شرقي در بيان مسايل معنوي و مينوي در اشكال تجسمي ‌و گيتوي آن باشد. اين خود هنري است كه شرقي‌ها به خوبي از عهده آن بر آمدند.

در درستي و حقانيت و يا نادرستي و بطلان آن نمي‌خواهم داوري كنم و در مقام ارزش‌گذاري در اين حوزه نيستم كه آيا واقعا شاهان از چنين مقام معنوي برخوردار بوده اند يا نه و يا اين امر درست و يا نادرست بود يا نه؟ بلكه تنها در مقام ارزش‌گذاري درباره نحوه ارايه مفاهيم معنوي در قالب و اشكال مادي آن هستم.

به نظر مي‌رسد كه شرقيان در اين كار بسيار هنرمند بودند. زيبايي هنر شرقي در بيان مفاهيم معنوي و غير مادي به صورت مادي و اشكال تجسمي آن ‌است و اين خود بيشتر نمايان‌گر واقعيت همه جانبه يك چيز و پديده است. هنر غربي از اشيا تنها همان ماده را درك كرده و مي‌تواند همان درك شده را تجسم بخشد و در بيان واقعيت همه جانبه و بيان همه ساحات و جوانب يك چيز عاجز و ناتوان است. واقعيتي كه شرقيان به خوبي آن را با درهم ريختن اندازه‌ها و ابعاد و روش‌هاي ديگري به نمايش مي‌گذارند. اين هنر شرقي در ساخت‌شكني را بايد از اين زاويه ديد تحليل و تبيين كرد. هنر ساخت شكني اي كه بيانگر توانمندي شرقيان در فهم و بيان درست واقعيت‌ها و پديده‌هاست.  

+ نوشته شده در  85/02/07ساعت 11:12  توسط خلیل منصوری  | 

اشاره: در روايتي امام سجاد عليه السلام ، مردمان زمانه خويش به شش دسته تقسيم كرده و از باب تمثيل رفتار جانوران بر آنان تطبيق نموده است:

علي بن الحسين عليهما السلام: الناس في زماننا على ست طبقات: أسد و ذئب و ثعلب و كلب و خنزير و شاة ، فأما الاسد فملوك الدنيا يحب كل واحد أن يغلب و لا يغلب، و أما الذئب فتجاركم يذمون إذا اشتروا، و يمدحون إذا باعوا ، و أما الثعلب فهؤلاء الذين يأكلون باديانهم، و لا يكون في قلوبهم ما يصفون بالسنتهم، و اما الخنزير فهؤلاء المخنثون و اشباههم لا يدعون إلى فاحشة إلا اجابوه، و اما الكلب يهر من على الناس بلسانه و يكرهه الناس من شر لسانه، و اما الشاة الذين يجز شعورهم و يؤكل لحومهم و يكسر عظمهم فكيف تصنع الشاة بين اسد و ذئب و ثعلب و كلب و خنزير. )روضة الواعظين- الفتال النيسابوري  ص 291(

در اين جا با نوعي همانند سازي از شيوه آن روايت براي بيان برخي ديگر از رفتارهاي ناهنجار اجتماعي بهره برداري شده است. از همين آغاز هر گونه انطباق و تطبيق آن بر مصاديق بيروني نفي شده و اگر كسي بر خود گيرد اين خردگيري بر خود روا داشته است. از اين رو هرگونه مقايسه و تطبيق كليات بر مصاديق بيروني را نادرست شمرده و از تطبيق گرايان اعلان انزجار و برائت جسته و بي گناهي خود را در محضر ملت اعلام مي‌دارم. به هر حال در هر جامعه اي حتي جامعه مورچگان تقسيم كار صورت مي‌گيرد. از جمله در جامعه جانوران كه شير را شاه خوانند. اما حكايت:

گرگي صنعت طبابت آموختي و به حرفت ايشان در آمدي كه اين شغل در ميان ايشان به وراثت نهادينه شده بودي. پس به سرشت و فطرت ذاتي و خوني، جراحي كردي كه در اين فن و هنر به تمام و كمال استاد بودي و متبحر و حاذق . پس زحمت بسيار نبردي و از داروي بي هوشي هيچ سودي ني كه به هنر فوق تخصصان و با چاقوي تيز انگشتان چنان شكم بدردي كه بيمار خود نفهميدي كه از كجا خوردي.‌

روزي گوسفندي قصد وي كردي كه بسيار بدحال و ناخوش احوال بودي چون  وقت وضع بار بودي و زاييدن. گرگ زائو را به اندرون مطب بردي و به دانش ناخوانده تيغ تيز بر وي كشيدي و زهره زائو و زهدان بدريدي. چون اصول بقراطي خوب ندانستي مثل خر در گل بماندي كه اين بره در اين زهدان بپيچيدي و نزديك به مردگي بودي، هم بره هم زائو. پس به حيلتي پاي برهك بكشيدي و زهره اش بتركيدي و آسيب بر مغز و جسم وي و زائو بزدي از بس ناتوان به حرفت طبابت بودي. پس گرگ به خوف و هراس پرونده ساختي و قصور و تقصير را نهان كردي. كه اين طبابت در مطب جرم بودي و هدم آثار از چشم اغيار واجب.

مدتي از اين واقعه بر آمدي و گوسفند بدانستي كه گرگ به فرزند آسيبي سخت رساندي و دمار از روزگارش در آوردي. پس به نقص قانون و تخلف عيان و جرم جنايت در طبابت شكايت به گاو بردي كه در ممكلت ايشان به نظام كاستي فلاحت به گوسفندان بودي، دبيري و صناعت به بزان، تجارت به خوكان، وكالت و وزارت  و ديانت به روبهان، طبابت به گرگان، حكومت به شيران و قضاوت به گاوان كه اين جماعت هم پرخورند و هم در علم پيچيده قضاوت خرند(بر مثال خر گوش يعني دراز گوش و بزرگ گوش يعني بزرگ و ارجمندند.) و اين بزرگي را از زمان شنبزه به ميراث داشتندي كه پس از واقعه كليله و دمنه ، شير خبط خود بدانستي و راه دلجويي بگشودي و گاوان به قضاوت و داوري نصب نمودي تا در بيشه و جنگل و دشت همه به آسايش باشي. شير به تجربت  دانسته بودي كه گاوان در مرغزار و چمن بچرندي و به گوشه اي خزندي و هميشه خدا خود را به نشخوار مشغول داشتي و گاه گاهي بانگي بر آوردي درشت كه زهره همه آب شدي و در منظر شير همين براي امنيت و دادگري بس بودي.

گوسفند چون به محكمه در آمدي گاوي بديدي بس تنومند كه بر جايگاه داوري و مسند قضاوت نشسته بودي و مشغول نشخوار. گاو گفت: به چه كار آمده اي؟ گوسفند سر به زير انداختي و به آرامي ‌حكايت بازگفتي كه از باب آيت «ولاتحاكموا الي الطاغوت»، آيين مسلماني گزارده به خدمت دادگر و داد پرور آمدي تا ايشان حق و عدالت گزاري كه «اعدلوا هو اقرب للتقوي».

گاو تكاني به خود و شكمبه اش داد و گفت: خوب آداب منزلت بگذاشتي و حرمت و جايگاه عدالت بشناختي و حق مسلماني به جا آورده اي.‌ در اين جا حق تو از بيدادگران بستانيم و هيچ كوتاهي در وظيفه به جا نياوريم. اما پيش از همه اين چند استخوان كتف شتر بردار و شكايت بتمام و كمال چنان كه واقعت شد بنگار و اسناد بپيوست كن.‌

گوسفند چنان كه گفته آمد بكرد و به انتظار دادگري بنشست. ماه ها بگذشتي و هيچ كاري به سامان نشد و حرفي از داد و داخواست و دادنامه هم ني. پس در جستجو شدي تا آسيب كار شناسي. مدتي در تكاپو بشد و ماهي نيز اين چنين بر آمدي و بدانستي كه پرونده گم و گور شدي و «گاو دبيري» ندانسته بخشي به توشه روزانه بخوردي.‌ قاضي در مقام توجيه فعل همكار شدي كه اين وظيفه شدي در همه ادارات به حق و ناحق از بزرگ و كوچك هواداري كردي كه پيامد آن روزي به وي نچسبيدي. پس گفت: اين امر فرو نه كه اين جماعت پزشكان جماعتي نيكوكار و خدمت گزارند. آيت العفو بر خواندي و از گذشت و بخشش فصلي پرداختي. گوسفند چون اين مشافعت بديدي به خواري و نرمي ‌گفت: دادگرا ! تو خود بدانستي كه مرا اگر حق گذشتي باشد از آن بگذرم كه اين نه حق من كه حق اين حبه انگور و شنگول و منگول من است كه چنين معلول و مفلوك به كنج خانه فناده است و نه وي را توان ايستادن است نه چريدن و نه رميدن. اين قصاص و ديات از آن درمان و مداوئت او خواهم و بس.

گاو فصلي ديگر در فوايدت عفو و بزرگي طبابت پرداختي تا گوسفند را رام سازي. كه اين جماعت گوسفنهد بسيار ساده لوح و دل رحيم و اهل دين و ديانتند زودي به ام افتند و گول خورند. ولي تو گويي اين سحر و جادو كلمات در اين گوسفند نه در كار شدي و نه سازگار و تاثير گذار بل بر همان خواسته پيشين پايدار. گاو از اين همه مشافعت خسته شدي و در نهايت از او خواستي كه پرونده اي دوباره بايدت ساختي كه آن يكي به ديوان جيم شدي و راه جستن بدان نه يافت. پس گوسفند دوباره پرونده ساختي و پول ها پرداختي. تا شد آن چه نبايد شد و گاو به وجدان عدالت و فصل الخطاب حكم به برائت گرگ و محكومت گوسفند بداندي كه اين جماعت گوسفند در هميشه تاريخ به مظلوميت شناخته شده بودي.

روبهي كه كينه گاو در دل داشتي به وكالت آمدي و گفتي : بايد شكايت به قاضي القضات بردي كه وي را آيين مسلماني است و در آيين وي زندان و حبس ني و به جاي وي حد و حدود و تعزيرات فراهم آوردي تا به فوريت حق مظلوم از ظالم بستاندي و درنگ جايز نشمردي. اما كارها به مرداوي نبودي پس چندين و چند بار خواستي تا گروه بزان كه پيش از گاوان به حرفت دادگري مشغول بودي بر سر كار آوردي ولي گاوان و گرگان به توطئت نگذاشتي و هز روز چوب لاي چرخ ماشين داوري بگذاشتي. پس خواستي يا استيفات حق كردي يا از اين منزلت و منصب استعفا نمودي.‌ پس چون خواست نخست بر نيامد، چنگ به ريسمان استعفا انداختي و در وي آويختي تا شايد اين حيلت چاره ساز شدي...

پس گوسفند نزد وي شتافتي تا حق خود از گرگ بستاندي. ولي جماعت گرگان به همدستي گاوان آن اندازه در كار وي سنگ انداختي كه در نهايت نوميد شدي و از دادگري پشيمان و حال وي چون حال قاضي القضات شدي كه وي نيز در آن منصب به دشواري بودي و تا آن حد وي را آزردي كه ناتوان از كار شدي و در حقيقت ناكار. پس هر برنامه ساختي راه به جايي نبردي چه از برنامه بهره وري و.‌.. پس هر چه بافتي آنان پنبه ساختي و هر طرح كه پرداختي و عرضه داشتي به هفته اي پايان يافتي. هر حيلت بود به كار بردي و اين همه حيلت نيز جاره كار نشدي تا اين زمان اين عريضه نگاشتي...

گوسفند بماند كه با اين گرگان طبابت پيشه و گاوان قضاوت پيشه و روبهان وكالت پيشه چه كند؟

اين حكايت از آن رو باز گفته ام تا يكي به فرياد مسلماني رسد و حق ملت به تمامه گزارد چون به بانگ مسلماني شنيده شده كه شيري در بيشه مردان در آمده فرياد بر آورده و بانگ مسلماني داده كه «هر گاه به شما ظلم و ستمي‌‌رسيد آن چنان فرياد زنيد تا به اين پايتخت ما رسد». و ما اين بانگ بر آورديم تا ببنيم به كجا مي‌رسد.

+ نوشته شده در  85/02/07ساعت 11:5  توسط خلیل منصوری  | 

با خشم و عصبانیت فریاد زد: محمد! مگر به تو نگفتم. محمد بدون توجه به مادرش مشغول بازی با رایانه بود. وقتی عصبانیت بیش از اندازه مادرش را دید گفت: این دور تمام می کنم. مادرش به حالت تهدید گفت: بگذار بابات بیادی اگر بهش نگفتم. تو هنوز مشقهایت را ننوشتی. من باید برایت بنویسم؟

محمد این تهدید را کمی جدی گرفت ولی از راه دیگری وارد شد و گفت: مامان من گشنه ام. اگر غذا بخورم می ایم مشق هایم را می نویسم.

این گفتگو مادر و پسر ادامه داشت. با آن که سن و سالی نداشت ولی بسیار زیرک و تیز بود. همین زیکی و کمی شیرین زبانی تنها فرزند بود که اما نشان را بریده بود. اوایل برای نخوردنش عزا گرفته بودند و کوشیدند تا بخورد و حالا آن چنان به خوردن عادت کرده بود که عزا گرفته بودند که چرا این بچه این قدر می خورد. بد جوری داشت چاق و خپل می شد. مشق هایش را نمی نوش. حیله گر و اهل تزویر نیز شده بود. یک آب زیرکاهی که نگو نپرس. مادرش می گفت: ذله ام کرد. نمی دانم با او چگونه رفتار کنم. باباش خیلی سخت می گیرد. از کمر بند باباش می ترسد و دیگر هیچ. تازگی ها هم دروغگو شده و خیلی می بافد.   خیلی راحت دروغ می گوید از آب خوردن هم برایش راحت شده شده است. کارهایی انجام می دهد که اگر لو رفت گردن نمی گیرد و می اندازد گردن دیگری. در بسیاری از موارد موفق هم می شود و از دروغ هایش سود می برد و از چوب و تشر باباش نیز رها می شود.

گفتم: فکر نمی کنی ریشه دروغش همین ترس و خشونت بیش از اندازه پدرش باشد؟

گفت: من هم چنین احتمالی می دهم ولی خودت می دانی که با پدرش نمی توان کنار آمد و چیزی بهش گفت. فوری عصبانی می شود و وقتی عصبانی شد دیگر هیچ کس را نمی شناسد، چه برسد من و محمد.

یادم آمد که ریشه بسیاری از ناهنجاری های فردی و اجتماعی همین خشونت و اعمال قدرت و زورنامشروع و بیش از اندازه است.

قرآن در یک دسته بندی کلان آدم ها را از نظر عقیده به دو دست کافر و مومن تقسیم کرده است ولی دسته بندی های دیگری هم دارد که از آن میان تقسیم انسان به سه دسته است که سومین آن ها منافقان است.

اگر خوب از نظر تاریخی بررسی و تحلیل کنیم می بینیم که در مکه قدرت در دست کافران بود و مومنان تحت فشار شدید و خشونت و زور بیش از اندازه قرار داشتند از این و به نوعی مخفی کاری روی آورند. در اصطلاح قرانی و اسلامی از آن به تقیه یاد می کنند. تقیه در زمانی پدیدار می شود که گروهی اجتماعی نتواند خود نمایی کند و در محیط ازاد به عمل اجتماعی و سیاسی دست بزند از این رو به کارهای مخفی و زیر زمینی رو می آورد که میان ان چه می کند و آن چه می گوید تفاوت و تضاد است. نوعی دروغ و نفاق. عمار یاسر تحت شکنجه و زور مشرکان مکه اظهار کفر زبانی می کند در حالی که قلبش به ایمان مطمئن بود.

در جایی که کفر و شرک غالب است مومنان تقیه می کنند و به نوعی رفتار می کنند که میان اعتقادم گفتارشان تضاد است. به یک نوع نفاق و دروغ زبانی  توسل می جویند تا از پیامدهای راستگویی و صداقت در امان باشند.

در مدینه این مساله صورت عکس داشت. در این جا قدرت در دست مومنان بود و کافران به دروغ و نفاق توسل جستند.

به هرحال ریشه دروغگویی، نفاق و تقیه را باید رد خشونت، زور و اعمال قدرت بیش از اندازه دانست. بنابراین نفاق و تقیه و دروغ در چنین شرایط ناهنجار اجتاعی رشد می کند و پدیدار می شود.

در زمان حاضر نیزگروه های سیاسی مخفی نیز به جهت فرار از اعمال قدرت و خشونت حاکمان و قدرتمندان راه های مبارزه زیر زمینی را پیش می گیرند.

به هرحال ریشه دروغ و نفاق و تقیه را باید در خشونت و زور و قدرت و اعمال بیش از اندازه آن جست.. آیا در رفتار فردی محمد و رفتار اجتماعی فعالان دینی و سیاسی نمی توان این چیز را ردگیری کرد؟ یعنی جریان فردی و اجتماعی که از شفافیت برخوردار نیست و به صورت جریان سوم و غیر شفاف خود را نشان می دهد. نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  85/02/06ساعت 13:14  توسط خلیل منصوری  | 

اندر حکایت هسته فروشان

روزي روبهي از دهي بگذشتي. آواز مرغكان و خروسكان بشنيدي. گمان بردي كه نغمه داودي است و يا مزامير الهامي. آواز خروسكان نغمات الخناس الوسواس شدي تقواي سگان از ياد بردي. پس به نغمه هوشربا گامي ‌پيش رفتي و ندانستي كه اين قرقگاه سگان است و هركه در آن در آمدي نابكار شدي. چون به جماعت ايشان رسيدي از رنگهاي شاد و سرور برانگيزشان مدهوش شدي و چون همسران دربار مصريان تبارك الله و حاش لله خواندي و آيت حسن ما هذا بشرا ان هذا الاملك كريم زمزمه كردي. پس در دام رنگ گرفتار آمدي و هم چنان پيش رفتي تا جايي كه جز ايشان هيچ نديدي و نشنيدي. چنان كه اگر آيت شغف حبا بر وي مي‌خواندي مثال برخود گرفتي. هنوز چند گامي‌نرفته بودي كه سگان در كمين بر او شبيخون زدي و زخمي‌عميق بر جان.

روبهك دو پا داشتي دو پاي ديگر به وام از سگان بگرفتي كه در اضطرار وام به بهره اضعاف مضاعف و به اشكال ربوي بتواني گرفتي كه اين از باب اكل ميته بودي و چاره جز اين نبودي كه جان از بلا و خطر رستن در آيين مسلماني از اوجب واجبات بودي.

پس هم چنان كه از قرقگاه سگان گريختي به كلبه اي رسيدي. در آن در آمدي و پناهگاه جستي. سگان چون او را گريخته پاي يافتي ره خود گرفته و بازگشتي. روبهك دم بياراميد و با خود همي‌گفت كه اين چه بود كه بر خود روا داشتي. تو كه به قصد نان رفته بودي چه شد كه گرفتار رنگ و دام شدي؟

چو ن لختي بياراميد شيري بديد كه بر كنج خانه بنشسته و چشم در چشم او دوخته. از هيبت شير زهره اش آب شدي و زالش بتركيدي. كه اين زاله از آن زال سپيد موي تنها همنامي‌ به وراثت بردي و در معنا دوگانه بودي. يعني آن كه در خود بشاشيدي و نام به ننگ بگذاشتي.

پس بسيار ادب كردي و احترامات فائقه به جا آوردي كه جز اين حيلت وي را چاره اي نبودي. اما روبهك هر چه ادب فرو گذاشتي. اين نر شير نگذاشتي و نه برداشتي و هم چنان خير بدو نگريستي. روبهك پيش تر رفته تا دستبوس شاه جنگل باشي و چون به هزار آب و تاب و سخنان شيرين و ناب به وي نزديك شدي و دست پيش بردي تا ادب به جاي آوردي. ناگهان شير از جا بجست و خود را بر روي روبهك انداخت. اين به شد كه از روبهك هر آن بودي برفت و خود را به نجاست آويخت. چون روبهك در آن زير بودي كم و كيف حال فهميدي كه نه اين شيري است كه چنين پيش از مرگ رحيل كوچ خود برآوردي. اين پوستين بيش از شير نيست. من چه ساده و بزدلم كه به نام شير خود را بفروختي.

چون خوب در پوستين بنگريست. شكافي در زير بديد و سر در آن فرو برد از فضوليت. پوست در او آويخت و او گريخت. هر كار كردي پوستين از تن برون نرفتي كه خوش جاي كرده بودي. ناگاه خود را با سگان مواجهت ديدي خواستي بگريزي كه سگان چون هيبت شير بديدي از او گريختي. روبهك حال دانستي و خود را به بركه رساندي و در آب آيينه وش بديدي كه شيري بس به هيبت ترسناك و خشمناكي.

روبهك كنون به بيشه شيران در آمدي. در آن حوالت گروهي شيران بودي كه به صنعت جديدي دست يافته باغات انگور بساختي تا از هسته آن به فصل فقدان گوشت و پشم گرما ساختي. روبهك نيز كه از قديم به شغل شريف انگور دزدي مشغول بودي گاه گاه بيامدي از اين تاكستان بدزدي. اكنون به جامگان شيران مشابهت چنان افتادي كه خود از جمله ايشان بودي. پس به تاكستان در آمدي و شكمي‌ از عزا در آوردي به هيچ خوف و هراسي.

شيري بر بگذشتي و وي را به تاكداري مشغول يافتي. سلامي‌كردي و برفتي و روبهك را نشناختي. پس خود را چنان يافتي كه يكي از ايشان است. پس نزد شاه شيران برفتي خود را كم كمك به جايگاه نزديك ساختي. مدتي به شيرين زباني و لطيفه گويي و سخنان گزاف مشغول داشتي تا شاه وي را بر جناح چپ نشاندي.

در اين بيشه شيران‏ صنعت به كار بودي كه هسته انگور بشكافتي و به فص خزان و چله زمستان خود را گرم نمودي. اين صنعت هنوز به كمال ني. در آن سوي بركه گروهي شيران متكبر بودي كه بر هفت اقليم روبهان حكومت كردي و از دسترنج ايشان بخوردي و بر دانش ها بسياري دست يافتي به حيلت و استعمار و استثمار جانوران اقاليم هفتو همگان از ايشان به هراس و وحشت كه ايشان را از آن هسته سلاحي بود بس مخرب كه هر جا زدي كون فيكون ساختي و ايشان نخواستي اين شيران بركه باران ياران به اين صنعت براي گرمازايي دست يافتي. البت كه اين صنعت را هزاران فايدت ديگر بودي از نهان و پنهان.

مدتي روبهك در نزد شاه شير بودي از محبت او بهره بردي و از انگور تاكستان بخوردي و از زيادت آن سرمايه ساختي و بانك نامه زدي و گوش فلك را بدان كر كردي.

چون مدتي اين سان گذشت. روبهك گروهي ديگر از دوستان خويش به جامه شيران در آوردي و نزد خود بخواندي و با اين جماعت توطئه و توهم توطئه كردي. گاه گمان بردي كه شاه شير حقوق شهروندي به كمال ندادي و گاه كه اين سرمايه به چه نمي‌بخشي و همه در اختيار خود گرفتي. اگر تو هم خواهان صنعت شكاف هسته انگوري تا گرمازايي كني اين در حقيقت اعلان جنگ است به شيران آن ور آب. با اين همه گاه چنان در بانك زدي كه همگان گمان بردي كه اين شيران از همه شير تر و از نسل نجيب‌ترند. چون روبهان صوتي داشتند نه همسان صوت شيران و نه روبهان. كه اين عجيب از جامه و پوستين شيران بودي كه فضاي خالي در آن بودي و باد در آن به گردش .

مدتي بديسنان گذشت.  روبهان شيرنما اختيار ملك و مملكت بگرفتي و همه اسناد از هسته شكافي انگور به دشمن دادي تا از طريق اينجوها كار مملكت به سامان آورند و جماعت نسوان را آلت دست. پس جماعتي از نسوان را به كار هاي پست بگماردي تا ايشان را گمان شود كه كسند و كاري اند و اينان ندانستي كه بي كاره اند و امراته حماله الحطب. پس جماعت نسوان هيزم آوردي و روبهان آتش افروختي و هر روز كشور را به دشمن بفروختي از انگور و هسته انگور.

اين بشد تا گروهي از جوانان شيران بدانستي كه زير كاسه اين شيران حراف و بانگ درشت برزن نيم كاسه اي است. پس حيلتي كردند و ايشان را به كنار بركه بردند در وقت يخبندان. گفتند كه اگر دم در آب آويزي ماهي بگرفتي به اين سان. ايشان در دام شدند و دم ايشان در آب بماند و به سرما شبانه يخ بستي. شيران جوان از آن به حيلت به شبانه دور شدي و روبهان ندانستي اين حيلت كه دست بالاي دست بسيار است. پس بامدادن گذر گروهي از سگان از آن جا شد. روبهان چون آواز سگان شنیدي ترسيدي و به جان كندني دام در آب بگذاشتي و به جامگان بگريختي و به آن سوي آب رفتي كه حالت ايشان خلق بدانستي . اين حكايت گفتم تا بداني كه در ميان شيران هماره روبهاني بانگ بسيار زن هستند كه دين و ايمان به دشمن فروشند.

+ نوشته شده در  85/02/03ساعت 15:38  توسط خلیل منصوری  | 

هموار‌ه اين پرسش مطرح بوده است كه دامنه قدرت سياسي تا به كجاست؟ آيا تنها در محدوده امور اجتماعي و سياسي اعمال مي‌شود و يا دامنه قدرت آن‌ اندازه گسترش مي‌يابد كه حتي حوزه خصوصي و حريم شخصي را نيز در بر مي‌گيرد؟

به نظر مي‌رسد كه به عنوان يك اصل ابتدايي حاكم، هيچ كسي را  بر ديگري هيچ گونه ولايتي نيست و اعمال قدرت در حقيقت چيزي جز تجاوز و ظلم نسبت به ديگري نيست. از اين رو، براي اثبات هر گونه ولايت كلي و يا جزيي به دليل عقلي يا عقلايي و يا شرعي معتبر نياز است.

بنابراين در صورت ترديد و شك در موردي به حكم اصل اولي و حاكم، مي‌توان مورد را جزو مواردي دانست كه دامنه قدرت آن را در بر نمي‌گيرد.

در ميان دانشمندان اسلامي‌، درباره دامنه قدرت و حوزه نفوذ آن اختلاف شديدي است. ب‌هاين معنا كه برخي اين اعمال قدرت را حتي به حوزه خصوصي و شخصي تعميم و گسترش داده و برخي آن را در تن‌ها در حوزه عمومي ‌و يا حتي در حوزه احكام كلي فرعي شرعي و موضوعات جزيي خارجي و حكم قضايي حاكم شرع در باره آن محدود كرد‌ه‌اند. در غير اين دو مورد، اطاعت از حاكم بر كسي واجب نيست.

نظريه‌‌هاي اسلامي‌ در اين باره بر بنياد شريعت استوارند. اختلاف درباره دامنه حاكميت قدرت حاكم اسلامي‌ نيز به جهت اختلاف در دامنه اطاعت از حاكميت معصوم به ويژه پيامبر اسلام(ص) است. برخي بر اين باورند كه دست كم پيامبر در حوزه خصوصي امت اجازه دخالت و اعمال قدرت را داشت و هر چند اين امر از اختصاصات وي بوده است، ولي اين مطلب خود بيانگر آن است كه هيچ گونه محدوديتي براي اعمال قدرت براي ايشان وجود نداشته و پيامبر مي‌توانسته است به عنوان قدرت متمركز و فرد مقتدر مطلق در همه حوزه‌‌ها دخالت نمايد و دامنه قدرتش نيز به همه حوزه‌‌ها گسترش مي‌يافته است. برخي اين ويژگي را اختصاصي معصوم دانسته و براي همه‌ آنان چنين قدرت در برگيرند‌ه‌اي را قايل شد‌ه‌اند. در برابر برخي ديگر آن را يا اصلا نپذيرفته‌اند و براي پيامبر چنين شمولي را قايل نيستند و يا آن را از اختصاصات پيامبر دانسته و به معصومان ديگر گسترش نمي‌دهند.

اما آن چه در فراي اين مباحث مطرح است فقدان هر گونه شك و ترديد دربار‌ه‌ اين نكته اساسي است كه شريعت اسلام همه شئون عمومي و خصوصي انسان را در مي‌گيرد، بنابراين نمي‌توان دامنه قدرت را در نظريه‌‌هاي اسلامي‌به حوزه عمومي ‌محدود كرد. تن‌ها پرسشي كه در اين جا مطرح است در باره دامنه آن و نيز اختصاص و يا عدم اختصاص آن به پيامبر و يا معصوم است.

برخي از دانشمندان و نظريه پردازان بر اين فروكاهي تاكيد مي‌ورزند و برخي ديگر آن را چنان تعميم و گسترش مي‌دهند كه هم شامل همه حوزه‌‌هاي خصوصي و هم شامل همه حاكمان اسلامي‌ چه معصوم و چه غير آن مي‌شود. ما در اين نوشتار مي‌كوشيم به اين پرسش در حد توان و امكان پاسخ دهيم و بنمايانيم كه 1. دامنه قدرت حاكم تا به كجاست ؟ 2. اين دامنه قدرت براي همه حاكمان اسلامي‌ است و يا ويژه معصوم و يا حتي تن‌ها پيامبر است؟

آن چه براي دوره معاصر مي‌توان به يقين اثبات كرد، گرايش بسيار زياد نظريه‌پردازان و دانشمندان اسلامي‌ به اقتدار گريزي است. اين مطلب نشان مي‌دهد كه اگر دانشمندان اسلامي‌ دامنه قدرت را آن چنان هم گسترش دهند تا شامل حوزه خصوصي شود، آن را به حتم در حوزه شريعت محدود مي‌سازند و نمي‌پذيرند كه بر پايه علايق شخصي اعمال قدرت صورت پذيرد.

آخوند خراساني يكي ار بزرگترين مجتهدين كه با جنبش مشروطه ارتباطي تنگاتنگ داشت، دامنه قدرت را آشكارا به حوزه عمومي‌ فرو مي‌كاهد. به نظر او حتي امام معصوم (ع) نيز نمي‌تواند در حوزه خصوصي مردم دخالت نمايد. بنابراين، ديگر دولت‌هاي غير معصوم شيعي كه به مراتب دامنه اختيارات و قدرتشان محدودتر است، هرگز حق دخالت در حوزه خصوصي و حريم شخصي افراد را نخواهند داشت. آخوند خراساني در توضيح حدود ولايت امام معصوم (ع) مي‌نويسد:

شكي نيست كه امام (ع9 در مهام امور كلي سياسي كه از وظيفه روسا  و رهبران است ولايت دارد، اما در اموز جزيي متعلق به اشخاص نظير خريد و فروش خانه و امثال آن، از جمله تصرف در اموال مردم، ولايت امام (ع) محل اشكال است و با ادل‌هاي كه مخالف اين تصرف است، تقابل مي‌يابد. ادله‌اي از قبيل آن چه دلالت بر عدم نفوذ تصرف ديگران در ملك شخصي بدون اجازه مالك آن دارد و نيز آن چه دليل عدم حليت اموال بدون رضا و طيب نفس مالك است. دليل ديگر سيره پيامبر (ص) است كه با اموال مردم همانند ديگر مردمان عادي رفتار مي‌كرد.

و ادله ديگري از آيات و روايات هستند كه نبي و امام را «اولي بالمومنين من  انفسهم» معرفي مي‌كند. ليكن احكام شخصي مثل ازدواج، قرابت و امثال آن‌ها بلاشك مشمول عموم ولايت امام (ع) نمي‌شود. دليلي ندارد كه اما از وارث اولي به ارث باشد و يا از همسران نسبت به يك ديگر. آيه «النبي اولي بالمومنين من انفسهم» صرفا دلالت دارد بر اولويت در چيز‌هايي كه مرد اختيار دارد و نه در آن چه كه تعبدا و بلا اختيار به عهده آنان قرار دارد.(آخوند خراساني، حاشيه بر مكاسب، تصحيح سيد مهدي شمس الدين، تهران،

وزارت ارشاد اسلامي‌، 1406 ص 93)

آخوند خراساني پس از آن اين پرسش را مطرح مي‌كند كه : آيا مردم به طور مطلق حتي در امور عير سياسي و احكام هم بايد تابع امر و نهي امام(ع) باشند؟ او به اين پرسش پاسخ منفي مي‌دهد و مي‌گويد: قدر متيقن از آيات و روايات اين است كه وجوب اطاعت از امام و نبي تن‌ها در اموري است كه از جانب آنان به عنوان نبوت و امامت صادر شده باشد. وي دامنه قدرت را به مرز‌هاي شريعت فرو مي‌كاهد و هرگز ولايت مطلقه را به دست حاكم و يا حاكمان نمي‌سپارد.

محقق ناييني نيز همانند آخوند خراساني بر پايه‌هاي نظريات اصولي و تفاسير درون ديني « هر گونه اطاعت و پيروي غير مستند به حكم الهي را از مراتب شرك به ذات احديت دانسته » و از گسترش دامنه ولايت و قدرت حاكم به حوزه‌هاي فرا آموزه ‌هاي شريعت نمي‌پذيرد.(شيخ محمد حسين ناييني، تنبيه الامه و تنزيه المله، تهران، شركت س‌هامي‌ انتشار، 1378، ص 142) وي اساس حكومت را بر آزادي از اين عبودتي و مشاركت و مساوات همه آحاد امت حتي با شخص ولي نوعي در جميع نوعيات مبتني كرده و مسئوليت حاكم اسلامي‌ در اين باره را از فروع آن مي‌داند.(همان، ص 41)

به طور كلي قدرت دولت و حاكم تن‌ها حوزه عمومي ‌را در بر مي‌گيرد و شامل حوزه خصوصي نمي‌شود. در حوزه خصوصي تن‌ها احكام شريعت الهي است كه نحوه رفتاري را تعيين مي‌كند و دولت و حاكم هيچ گونه نقشي را نمي‌تواند در اين حوزه به عهده گرفته و يا بازي كند.

آن چه از اين آرا و انظار به دست مي‌دهد فروكاستن دامنه قدرت به حوزه عمومي ‌است، بدون هيچ تمايزي ميان پيامبر يا معصوم و يا غير ايشان از حاكمان مشروع به مشروعيت ديني و سياسي. بنابراين ولي فقيه نيز به عنوان يك حاكم مشروع به مشروعيت دوگانه شرعي و سياسي نمي‌تواند در حوزه خصوصي و حريم شخصي افراد دخالت كند. هر چند همگان براي حاكم شرعي ولايت و امتيازات خاصي را پذيرفته‌اند ولي اين اميتازات به گونه‌اي نيست كه حريم خصوصي را در بر گيرد.

دسته دوم كساني هستند كه به اين امتيازات قايلند ولي در گستر‌ه اين اختيارات اختلاف دارند. برخي بر اين باورند كه ولي فقيه چون جانشين معصوم (ع) است داراي همه اختيارات معصوم مي‌باشد. ولي سخن در اين است كه اختيارات معصوم چيست؟ چنان كه ديديم در اين باره اختلاف است ك‌ه آيا اختيارات معصوم (ع) دربرگيرنده حريم خصوصي افراد هم مي‌شود يا نه؟

امام خميني گستره دايره نفوذ حاكم اسلامي‌ را تا آن جا گسترش مي‌دهد كه شامل حوزه خصوصي افراد نيز مي‌شود. هر چند كه ايشان اعمال قدرت و نفوذ حكم حاكم را به وجود مصلحت عمومي‌ مشروط كرده است ولي اين گونه به نظر مي‌رسد كه امام خميني ولايت را به گونه ديگري تفسير مي‌كند كه با تفسير آخوند خراساني و يا ناييني تفاوت بنيادين دارد. بر پايه همين تفسير است كه نتايج به دست آمده نيز تفاوت ‌هاي محسوس و ملموسي مي‌يابد. امام خميني با توجه به نگرش عرفاني ولايت را در حوزه ديگري مي‌بيند و تفسير مي‌كند. به نظر وي ولايت نه تن‌ها در حوزه تشريعي بلكه تكويني و تصرف در عالم خارج نيز ادامه مي‌يابد. بنا براين به نوعي خليفه و جانشين خداوند در زمين و داراي قدرت تصرف در اموري مادي است. در حوزه تشريع نيز در منطقه الفراغ كه احكام شرعي وجود ندارد و به عرف و عقلا واگذار شده نيز ولايت مي‌يابد.  از اين جاست كه امام در مواردي چون كنترل مواليد و محدود كردن مالكيت خصوصي با استناد به مصلحت عمومي‌دخالت دولت و قدرت حاكم را مجاز مي‌داند. وي در باره نظارت و محدود سازي مواليد مي‌نويسد: راجع به مواليد تابع آن است كه حكومت چه تصميمي‌بگيرد.(صحيفه نور، 4 ص 39)

وي نسبت به مالكيت خصوصي نيز با توجه به همين تفسير عرفاني از ولايت مي‌نويسد: يكي از چيز‌هايي كه مترتب بر ولايت فقيه است... تحديد اين امور است. مالكيت را در عين حال كه شارع مقدس، محترم شمرده است، لكن ولي امر مي‌تواند همين مالكيت محدودي(مشروعي) كه ببيند خلاف صلاح مسلمين و اسلام است، همين مالكيت مشروع را محدودش كند به يك حد معيني.(همان، 10، ص 481)

البته اين عبارت هرگز به معناي ناامن بودن حوزه خصوصي و حريم شخصي افراد در مقابل قدرت دولت وحاكم نيست. از اين رو امام در فرمان هشت ماد‌ه‌اي خود كه بر استقلال، حرمت و صيانت حريم خصوصي تاكيد مي‌كند و دولت و قوه قضايي را موظف مي‌سازد تا پاسدار و پشتيبان آرامش و امنيت خاطر مردم در زندگي خصوصي باشد و دولت اسلامي‌را از هر گونه دخالت  آشكار غير قانوني در حوزه خصوصي باز مي‌دارد.(همان ج 17، ص 140 )

وي مي‌كوشد تا دامنه قدرت دولت را در محدوده حوزه عمومي ‌نگه دارد و نگذارد اين قدرت به حوزه خصوصي و حريم شخصي افراد وارد شود مگر آن كه اين تجاوز و تعدي به جهت مصالح عمومي‌ باشد. البته از آن جايي كه مي‌تواند اين عنوان مصالح عمومي‌دستاويزي قرار گيرد تا دولت و قدرت به عنوان مصلحت عمومي به اين حريم وارد شود، احراز آن را شرط دانسته است. ولي مشكلي كه هم چنان وجود دارد سازو كاري مناسب و استوار است كه اين نقش بازدارندگي را به عهده گيرد و نگذارد كه دستاويز قدرتمندان قرار گيرد. اگر اين مطلب به درستي اعمال گردد ديگر دولت و قدرت حاكم نمي‌تواند به عنوان مصالح عمومي‌به بازرسي و ضبط نامه و فاش كردن مكالمات تلفني، استراق سمع و... اقدام كند.

از مطالب پيشين مي‌توان اين استنباط را داشت كه با همه اختلاف نظر در معناي ولايت و حدود اختيارات و دامنه قدرت حاكم اسلامي‌(نبي و معصوم و غير معصوم) اين قدرت به حوزه عمومي ‌محدود مي‌شود، چه اين حوزه عمومي ‌شامل احكام فرعي شرعي باشد و يا فراتر از آن، ولي هرگز به حوزه خصوصي و حريم شخصي افراد كشيده نمي‌شود، مگر آن كه مصالح عامه در ورود و تجاوز به اين محدوده از سوي مراجع قانوني احراز شود. تن‌ها سخن باقي مانده سازوكار‌هايي است كه براي احراز و تشخيص مصلحت بايد تعبيه گردد. چه بسا در بسياري از موارد به طور جزيي و گاه كلي اين حريم به عناوين قانوني و شرعي شكسته مي‌شود و حريم خصوصي افراد ناديده گرفته مي‌شود.  

 

    

+ نوشته شده در  85/02/03ساعت 12:40  توسط خلیل منصوری  | 

برخي به گمان اين كه چون حق هستند يا حق مي گويند براي رسيدن به هدف از هر وسيله اي استفاده مي كنند و بر اين باور باطل پا مي فشرند كه هدف وسيله را توجيه مي كند. اين باور از نظر اسلام مردود است و به شدت از آن نهي شده است. از اين رو براي انجام عباديات اگر شما از وسيله باطل استفاده كنيد نه تنها حكم تكيفي مانند بايد و نبايدها براي آن در نظر گرفته شده است كه در بردارنده پاداش و مكافات است‏ بلكه داراي حكم وضعي فساد و بطلان است. به عنوان نمونه اگر با لباس دزدي نماز گزارد و يا با آب غصبي وضو سازد اين عمل دربردارنده دو فساد است: يكي حرمت دزدي و غصب و پيامدهاي آن و ديگري فساد نماز و بطلان آن است. انجام مناسك حج با پول دزدي و رفتن با بيت الحرام با دزدي و حرام خواري و رباخواري و صدها عمل ديگر نيز همين حكم را دارد.

پيامبر هرگز براي رسيدن به حق و بيان آن از وسيله باطل استفاده نكرد. روزيي كه فرزندش ابراهيم در گذشت خورشيدگرفتگي رخ داد. برخي از مردم ساده گمان بردند كه خورشيد در عزا فرزند رسول نشسته است و اين واقعه به جهت همدردي با ايشان پديد آمده است. آن حضرت نه تنها از اين سادگي استفاده نكرد بلكه به بيان حقيقت پرداخت و بيان داشت كه هرگز آسمان و زمين براي مرگ كسي عزادار نمي شود. استفاده از باطل براي اثبات حق و يا رسيدن به آن نه تنها مفيد نيست بلكه در دراز مدت آثار زيانبار آن بيش از نفع مقطعي آن است. به هر حال روزي حق آشكار مي شود و آن چه نهان بود آشكار مي گردد و مردم به جهت فريب و اغراي آنان به جهل اعتراض خواهند كرد و از گوينده باطل و يا به كار گيرنده روش باطل به هر طريقي ناخشنودي خودشان را ابراز و اعلان مي كنند.

روزنامه جمهوري اسلامي براي اثبات حقانيتي از روش باطلي استفاده كرده بود كه ما در مطلب مطهري و تصوف بدان اشاره اي داشتيم . از آن جايي كه اين مشكل ويژه اين روزنامه نيست بلكه به عنوان يك بيماري خطرناك در جامعه گسترش يافته است دوباره بدان مي پردازيم. اين كه بخواهيم براي ابطال روش درويش هاي گنابادي قم از روش بدتر درويش هاي گنابادي تهران استفاده كنيم نه تنها سودي ندارد بلكه در حقيقت پشت كردن به تمام احكام و قوانين زنده ساز اسلام و اهداف انقلاب اسلامي و آرمان هاي امام خميني است. آن بزرگوار بسيار كوشيد تا جامعه را سياسي كند و مردم را در همه حوزه هاي سياسي و اجتماعي مشاركت دهد. جدا كردن دين از سياست نه تنها از اهداف انقلاب اسلامي نبوده و نيست بلكه بر خلاف مواضع صريح و آشكار امام پيش و پس از انقلاب است. اكنون چه شده است كه روزنامه جمهوري اسلامي تنها براي كوبيدن يك فرقه بسيار كم تعداد كه در آمارگيري ها اصلا قابل ذكر نيست از روش باطل جدايي دين از سياست طرفداري مي كند. روش درويش هاي گنابادي تهران اگر بدتر از سياست انجمن حجتيه نباشد بي گمان كم تر نيست. هر دو خواهان ديني براي آخرت بدون توجه به دنيا هستند. گوشه نشيني از فعاليت هاي اجتماعي و سياسي در هر دو طريقه از نظر امام مردود است. بنابراين حركت گنابادي هاي قم از جهاتي مورد تاييد امام است . از اين جهت كه به حركت هاي سياسي و اجتماعي كشيده شدند هر چند كه در روش و اهداف با ايشان مخالف هستيم. به هر حال براي كوبيدن باطلي نبايد از باطلي ديگر مدد گرفت به ويژه كه آن باطل به يقين بطلانش روشن تر است.

اين استفاده از ابزار باطل براي بيان حق و حقيقت تازگي در مسايل ديگري نيز خود را نشان داده است كه در آينده به اميد خداوند بدان می پردازیم.      

+ نوشته شده در  85/02/02ساعت 20:1  توسط خلیل منصوری  | 

چند وقت یش غائله ای در قم بر پا شد که به غائله دراویش گنابادی معروف شد. اگر گذر شما روزی به قم و خیبابان ارم  نزدیکی ها کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی و دفتر تبلیغات اسلامی افتاد یک زمینی وسیعی می بیینید که روزی یک تشکیلات یک میلیارد تومانی آن جا مستقر بوده و به فعالیت های درویشی و زهدی می پرداخت. کاری ندارم که در همان پنج ساعت شب درگیری در آن خیابان  تلویزیون های آلمان و فرانسه پخش مستقیم داشتند تا آن که تلفن همراه های آن محدوده قطع شد و این پخش مستقیم دچار اختلال شد و تنها از آن پنج ساعت یک و دو ساعتش برنامه زنده بود. ولی وقتی سه روز تمام شهرداری با هم امکاناتش به سختی آن عظمت کاخ های درویش های کوخ نشین را خراب و صاف و پاکسازی کرد یاد حرف آن فردی افتادم که در مناظره صوفیان با امام صادق (ع) رو به صوفیان گفته بود: آن چه من تاکنون فهمیده ام این است که شما خودتان هم به سخنان خود عقیده ندارید. شما این حرف ها را وسیله قرار داده اید تا مردم را به مال خودشان بی علاقه کنید تا به شما بدهند و شما عوض آن ها بهره مند شوید. برای همین عملا دیده نشده که شما از غذاهای خوب پرهیز کنید.

این درویش ها غیر از ریخت و پاش های کلانی که داشته اند. یک چیزشان برایم جالب بود. این را می نویسم ببینم شما چه می گوید.

در روزنامه جمهوری اسلامی پس از این واقعه شماری از درویش های گنابادی تهران به اعتراض به حرکت درویش های قمی شریعت نوشته بودند: ما نسبت به این درویش ها اعتراض داریم که چرا وارد حرکت های سیاسی شده اند. ما در همه دوران تاریخ تصوف با دولت ها کنار آمده ایم. برای رضا شاه قالیچه ابریشمی با چنین خصوصیاتی بردیم. با محمد رضا شاه چنین کردیم. چون ما همه حکومت ها را قبول داریم و فرقی بین عادل و ظالمش نمی گذاریم. همه حاکمان حق هستند و ما در همه دوران مطیع دولت ها و حکومت ها هستیم و... ولی شما آمده اید و کار سیاسی می کنید و این یعنی بیرون رفتن از شیوه درویشگری و...

من نمی خواهم بگویم این حرکت درویش های قمی که فعالیت سیاسی را آغاز کرده بودند از همه جهات درست بود ولی به یک جهت کار بسیار درستی بود و باید تقویت می شد و به همه درویش ها و اهالی تصوف سرایت می کرد. ای کاش چنین می شد و این حرکت گسترش می یافت و ما با یک تصوف اجتماعی و سیاسی رو به رو می شدیم.

نگویید که فلانی این چه حرفی است که می زنید؟ همین الان که فعالیت سیاسی نمی کنند این اندازه دردسر می افرینند و نیروها و توان دولت و نظام را از میان می برند و مشکلات و معضلات امنیتی و... ایجاد می کنند ؟ چه برسد که فعالیت های سیاسی و اجتماعی را هم شروع کنند و آن گاه است که باید خر آورد و باقلی بار کرد؟

می گویم: عقلم سر جایش است. اصولا اسلام انسان های گوشه گیر و منزوی و غیر فعال اجتماعی و سیاسی نمی خواهد. پیامبر نیامده است تا از سادگی انسان ها استفاده کنند و از این نمد سادگی برای خودش تاج و تخت و نظام و دولت بسازد. آمده است تا آدم تربیت کند و انسان پرورش دهد و این جز به این نیست که همه در همه حوزه ها به ویژه اجتماعی و سیاسی دخالت داشته و نقش آفرین باشند. بنابراین من از این درویش های قمی کمال تشکر را دارم که یک مقدار از آن بی دینی دست کشیدند و به اسلام واقعی و اجتماعی نزدیک شدند. امام خمینی با تصوف و عرفان زاهدانه و گوشه نشین و خلوت گزین درگیر بود. عرفان علی (ع) عرفان اجتماعی و سیاسی است. البته یک اشکال به این درویش های قمی است که چرا این حرکت اجتماعی و سیاسی را به درگیری تبدیل کردند ولی این یک مساله دیگر است و شاید اگر بخواهیم تحلیل درست تری داشته باشیم باید بگویم شاید خواستند از وظیفه دینی امر به معروف و نهی از منکر استفاده کنند که یک مساله نظارتی در باره نحوه برخورد با حکومت و دولت های اسلامی است که گاه از جاده حق و عدل و انصاف خارج می شوند. شاید آنان به این نتیجه رسیده بودند که باید این وظیفه را در حق حاکمان قمی دست کم انجام دهند. اعتراضشان هم به کل نظام مثلا نبوده است. به هر حال این حرکت درویش قمی را به فال نیک می گیریم که ان شاء الله آنان هم وارد مسایل اجتماعی و سیاسی شوند و دیگر درویش ها را به این عرصه وارد کنند. ما که دانشجو و مردم خدای ناکرده خنگ و نفهم نمی خواهیم. باید همه ملت از درویش و دانشجو سیاسی باشد و در مسایل اجتماعی و سیاسی نظر و حتی دخالت داشته باشند. امام خمینی و نیز رهبر معظم انقلاب بارها خواسته اند که همه اقشار در مسایل سیاسی و اجتماعی نظر دهند. نظر دادند که تنها به تایید نظام و شرکت در انتخابات نیست. یک روش هم اعتراض به نحوه عملکرد است هر چند که گاه حالت عادی خودش را از دست می دهد. ولی اشتباه کاری سیاسی بهتر است از دوری از اجتماع و سیاست. ما ملت حاضر در صحنه را می خواهیم و این خود هزینه های دارد. یکی هم هزینه تحمل انتقاد است که امید است در همه مسئولان باشد.

مرحوم مطهری انتقاد اساسی اش به تصوف این بود که از صحنه اجتماع و سیاست دور می شود. وی می نویسد: مکتب مخصوصی در میان مسلیمن بوجود آمد که اثر مستقمیش محترم نشمردن اصول زندگی و لاقیدی در کارها بود و ثمره اش انحطاط و تاخر کشورهای اسلامی شد. نفوذ این مکتب و این فلسفه تنها در میان طبقاتی که رسما به نام صوفی نامیده شده اند نبود... این طرز تفکر را باید یک نوع بیماری اجتماعی تلقی کرد، یک بیماری خطرناک که موجب فلج روحی اجتماع می گردد و باید با این بیماری مبارزه کرد و این طرز تفکر را از میان برد. متاسفانه مبارزه هایی که به این نام شده و می شود هیچ یک مبارزه با این بیماری یعنی با این طرز تفکر نیست. مبارزه با اسما و الفاظ و افراد و اشخاص است و احیانا مبارزه برای ربودن مناصب دنیوی. و بسا هست که مبارزه کنندگان با تصوف، خودشان به آن بیماری یشتر مبتلا هستند و عامل شیوع آن بیماری می باشند یا آن که به علت جهل و قصور درک مبارزه کندگان یک سلسله افکارهای عالی و لطیف که شاهکار انسانیت است و دست کم تر کسی به آنها می رسد مورد حمله قرار می گیرد.(داستان راستان جلد یک صفحه سی و هفت)

پس آن چه مهم است این که این بیماری گوشه گیری از فعالیت اجتماعی و سیاسی از میان برود و فرقی ندارد این کار را من بکنم یا کسی حتی با نام درویشی کاری که می گویند که آقای شریعت در قم  می کرد و روزنامه جمهوری اسلامی بنا به نقل از درویش های تهرانی آن را محکوم کرده است. به قول مرحوم مطهری برخی از کسانی که به مبارزه با درویش پرداخته اند ندانسته اند که مشکل درویشی کجاست. مشکل درویشی در دوری از اجتماع و سیاست است. پس هر کس که این بخش از جامعه را دوباره به سیاست و اجتماع علاقه مند کند باید مورد تشویق قرار گیرد. ما نه دانشجوی گوشه گیر می خواهیم و نه درویش خانه نشین و نه....

 

+ نوشته شده در  85/02/01ساعت 18:40  توسط خلیل منصوری  | 

هلهله ای بود . جمعیتی عظیم گرد آمده بودند. در دو جا همه می آیند بدون آن که منتظر دعوت بمانند. پیشترها این طور بود: عزا و عروسی. آخر ولیمه است و خیرات و مبرات و اولویت هم با فقیر و فقراست . در عزا و عروسی کسی از کسی نمی پرسد تو کی هستی و یا چه نسبتی داری؟ خویشان و دوستان که حتم می آیند، چون هم فال است و هم تماشا. هم دید و بازدید خویشان است که پیامبر درباره ارزشش گفته است که بذر محبت را می رویاند و هم می  توانند از یک نواختی زندگی رهایی یابند.

 مردم راه دادند تا شیخ بیاید و خطبه را بخواند و عروسی  به اوج خود برسد. شیخ، پیر زالی بود با چوبدستی خوش تراش و خوش دستی که در دستشانش می رقصید. مدت ها بود که عصای به قول معروف احتیاط را در دست گرفته بود و آن را به چوبی پیونده زده تا نشان دهد که سنش از چهل هم گذشته است و باید فکر آخر و عاقبتش باشد . رفت بالای مجلس نشست. چند تن از کرواتی های مجلس که شیک و پیک کرده بودند هم به احترام آقا بلند شدند و جا واکردند. عروس و داماد و خنچه عقد هم مهیا بود و همه در انتظار خطبه عقد.

چای آوردند و شیرینی. شیخ پس از احوال پرسی و چاق سلامتی با یکی و دوتا قورت چایش را نوشید. جوانی در کنار دستش نشسته بود و نشانه های ادب و نزاکت را به جا می آورد. ادب و ادبیاتش نشان می داد دانشگاه رفته است و دارای تحصیلات عالی. آن چه نشان می داد و می گفت ادعای بزرگی و بزرگ منشی بود و به قول معروف برای خودش کلاس می گذاشت و یک سر و گردن از اطرافیان بلندتر می نمود. به هر حال کسی و بود جایگاهی داشت و عزت و احترامی. پیرمردی در معرفی اش به آقا گفت: آقا عباس لیسانسه است.  مدرکش را از دانشگاه تهران دارد. آقا لبخندی زد و احترامی.

مردم شتاب داشتند که خطبه خوانده شود . آقا هم اجازه خواست . جوان کرواتی که می نمود کمونیست است گفت: ما که به این چیزها اعتقادی نداریم . اگر هم به این ها عمل می کنیم از باب سنت و عرف و آداب جامعه است. یکی و دو تا جمله چه تاثیری دارد که خوانده شود و یا نشود؟

شیخ چیزی نگفت و خطبه عقد را خواند. جمعیت به همراه عروس و داماد بیرون رفتند و در حیاط به جشن و پایکوبی پرداختند.

اتاق خالی شد جز بزرگان و پیران و چند جوان اهل بزرگی و بزرگ منشی که می خواستند کمی کلاس بالاتر رفتار کنند، کسی نماند.

ناگهان شیخ رو به جوان کرواتی کرد و با خشونت و عصبانیت تمام گفت: فلان فلان شده ... احمق و بی ادب و بی نزاکت و...

ناگهان فضای اتاق چنان سنگین شد که نفس ها به شمارش افتاده هم به خوبی شنیده می شد. همه در بهت و حیرت فرو رفتند که این جوان کرواتی چه خبطی کرد و چه گفته است که آقا را چنان به خشم آورده است؟ جوان کرواتی رنگ رخسارش چون گچ شد و از ترس چون موش در خودش فرو رفت. دمادم رنگ عوض کرد . سرخ شد و سپید شد و زرد. تو گویی داشت آب می شد اگر زمین می شکافت و او را با خود می برد هیچ باکی نداشت . شاید هم چنین آروزی در دل داشت. شگفت آن که نمی دانست که چه دست گلی به آب داده است که شیخ را چنین عصبانی کرده است...

مدتی کوتاه گذشت. کسی جرات نداشت بپرسد آقا چه شده است. چون اندکی از خشم آقا کم شد لیوانی آب آوردند تا آقا بخورد. شیخ که جوان کرواتی را بسیار معذب و ناراحت دید رو به او کرد گفت: چرا ناراحت شدی ؟ چرا رنگ رخسارت این چنین سرخ و سپید می شود. مگر اتفاقی افتاد است ؟ من که کاری نکرده ام فقط دو تا جمله گفتم که باد هوا بود . حرف که تاثیری ندارد . مگر کاری کرده ام که این چنین خودت را باختی؟

تازه جوان فهمید که شیخ چه می خواست بگوید و با او چه کرده است. شیخ به او فهمانیده بود که این گونه که گمان کرده است که کلمات بی تاثیر است، آن قدر هم بی تاثیر نیست. اکنون خودش به خوبی دریافته بود که کلمات چه تاثیر ژرفی دارد.

قرآن برای کلمات تاثیر زیادی قایل است . از این رو برای آن حد و حدود و مرزهای قرمزی قایل شده است که نمی توان و نباید از آن بیرون رفت. قرآن اجازه نمی دهد که در بیان هر چیزی آزاد و رها باشی و هر چه را خواستی بگویی و یا بشنوی. هم گوینده را محدود کرده و هم شنونده را . اهانت و ناسزا و دشنام و نام زشت نهاندن و بدان خواندن و یا غیبت و مواردی از این دست در قران از اموری است که از آن ها نهی شده است و برای خودش دارای احکام و دستورهای هستند که باید به آن ها عمل شود. چنان که  برای آن ها پاداش و مکافات نیز در نظر گرفته شده است.

برای اعمال زبانی آثاری است که در جنبه های زشت و زیبا خود را نشان می دهد. در بعد زشت و ناهنجارش حدود و مرزهایی در نظر گرفته شده است. اصولا از نظر قرآن بیان و گفتار از حوزه اندیشه بیرون و در حوزه عمل قرار می گیرد و برای آن آثاری مترتب می شود. بنابراین اهانت و ناسزا نه به عنوان یک مساله درونی و یا غیر عملی بلکه به عنوان نوعی عمل مورد توجه است و از آن جایی که برای عمل محدودیت های و قوانین خاصی است باید با توجه به آن مورد ارزیابی و سنجش قرار گیرد و نمی توان آن را در حوزه اندیشه قرار داد و سنجه های آن را به کار گرفت. بنابراین بیان یک نوع عمل است و احکام اندیشه درباره آن جاری نمی شود تا گفته شود ازادی بیان به صورت مطلق.

از این رو نمی توان به کسانی که اهانت و ناسزا می گویند به اعتبار آن که عملی انجام نشده است احکام اندیشه را درباره آن جاری ساخت. بیان اندیشه و عمل مرزهای ثابت و مشخصی دارند و برای آن اثار و احکام خاص خود است . بیان ، عملی است که می بایست در حوزه عمل مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گیرد . بنابراین نمی توان گفت حرف باد هواست. تا نتیجه گرفته شود که بی اثر است و فاقد تاثیر.
+ نوشته شده در  85/02/01ساعت 8:58  توسط خلیل منصوری  |