وقتي نشست عرق از سر و رويش ميريخت. آرامش نداشت. دلهره اي كه از تمام وجودش را انباشته بود از چهره اش ميشد خواند. ميكوشد تا خودش را آرام نشان دهد. به قول معروف ميخواست بگويد بي خيال همه چيز. بهترين راه فرار از بحراني كه داشت از درون او را ميآزرد. به اين همه نميتوانست بي خيالش باشد. اگر ميخواست تظاهر كند بازهم نميتوانست. سرخ ميشد و سپيد ميشد. چهره اش از آشفتگي درونش به خوبي خبر ميداد و ديگر نيازي نبود كسي و يا چيزي ديگر اين دلهره و واماندگياش را نشان دهد. ليوان آب سردي راكه برايش آورده بودند سركشيد و گفت: بابام الآن در بهشت است؟! به نظرم آمد كه زمزمهاش را كميبلند كرده باشد. حتما اين مساله تمام فكرش را مشغول داشته بود و ناخودآگاه اين طوري مطرح شد. در واقع از خودش سوال ميكرد ولي بلند. اين جمله را با نوعي ترديد و اميد بيان كرد. در كاربرد كلمات و جملات سخت احتياط ميكرد.
پوزخندي زدم . نه آن كه بخواهم او را تمسخر كنم . توي اين وضعيت تبسم هم خيلي با معنا پيدا ميكند. كوشيدم خودم را جمع و جور كنم. هر چه كوشيدم نشد. دستم نبود. ناخودآگاه مثل اين كه جوك و لطيفه اي شنيده باشم نميتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم. با جان كندي بقيه اش را قورت دادم ولي اين تبسم و به سخن ديگر پوزخند را ديگر نميتوانستم لاپوشاني كنم. اين ديگر در دستم نبود و به يك امر بياختياري تبديل شده بود. بعضي چيزها اختياري است ولي بعضيهاي ديگر نه. اين هم يكي از آن بعضيها بود. يك واكنش طبيعي بود كه نميتوان جلويش را گرفت.
دوباره ولي اين دفعه توي چشمم نگاه كرد و از من پرسيد: بابام توي بهشت است؟
با خودم گفتم: كدام بهشت؟ كدام كشك؟ گمان نكنيد بيدين و ايمانم. نه اين چيزها نيست. اگر شما هم جاي من بوديد و اين ذهنيت را از طرفتان داشتيد بهتر از من واكنش نشان نميداديد. آخر آدم حسابي تو كه نه به خدا و نه پيامبر و نه آخرتش معتقدي چطوري شد كه يك دفعه آمدي و بيمقدمه ميگويي: بابام توي بهشت است؟ اول اين كه من از كجا بدانم. بابات و هزار تا اعمال نيك و بد. هزار رفتار نهان و پيدا. من كه خدا يا كرام الكاتبين نيستم تا بدانم و نه داور و قاضي كه بگويم اين بهشتي است و آن نيست. اگر ميخواهي خودت را آميدوار كني حرفي نيست. خوب اميدوار باش. كسي كه جلويت را نگرفته است. ولي نيا و پيش كسي اين پرسش را مطرح كني كه همين چند روز پيش با تمام حدت و شدت گفتي كه خدا كيست. بهشت و آخرت و معاد و حساتب و كتاب ديگر چخ حرافه اي است . علم و دانش همه اينها را خرافه و افسانه و به زبان علمياسطوره ميداند. اين گزاره هاي بيمعنايي است و بي معنايي يعني اين كه نه ميتواني اين طرف را اثبات كني و نه آن طرف را. يعني نه قابل ابطال است و نه قابل اثبات. چنين حرف ها و گزاره هايي از نظر فلسفي يعني گزاره هاي متافيريكي و گزاره هاي متافيزيكي يعني گزاره هاي نامفهوم و بي معنا. حالا اين آقا آمده پس از كفن و دفن باباش ميپرسد: بابام الان در بهشت است؟ آخر فراموشكاري هم حد و حدودي دارد. اين ديگر چه حرف بي معنا و متافيزيكي است كه ميزني . تو كه خودت ار عالم دهر ميدانستي و به هيچ چيز و هيچ كس جز علم تجربي و آزمايشگاهي و حسي باور نداشتي و از روش يقيني ابطال پذيري و اثبات پذيري گزاره ها از فلان و بهمان دانشمند غربي هزار تا گفتي و صد تا شنيدي و آخرش هم همه را بي معنا و مفهوم مثل حرفهاي مفت خاله زنانكي دانستي . حالا اين ديگر چه پرسشي است؟
خواستم بگويم: نه بابا جانت كه از خاك و گل دنيا بود مرد و رفت پي كارش و ديگر چيزي ازش نمانده است كه جايي برود. روح هم كه همان بخشي از بدن است كه به صورت امواج و اين جور چيزها عمل ميكند. چيزي غير از همين ماده خاكي نيست تا بقاي داشته باشد و جاي برود. پس گوياي كه نه خاني آمد و نه خاني رفت. ولي با اين همه دندان روي جگر گذاشتم و گفتم: نظرت چيست؟
گفت: بابام آدم خوبي بود. خيلي به ما و مردم كمك كرد و همه از او راضي بودند. بابات آن كه سن و سال چنداني نداشت و تازه باز نشست شده بود ولي در همين مدت كوتاه عمرش خيلي به داد مردم رسيد. چنين مردي نبايد از دنيا ميرفت. تازه داشت استراحت ميكرد و از زندگي اش لذت ميبرد. بيرحمي است كه چنين فرد نيكو سيرتي برود و اين همه خدماتش نا ديده گرفته شود.
گفتم: خوب! گفت: پس چنين آدمي بايد برود بهشت. گفتم: تو كه معتقد به بهشت و اين جور چيزها نيستي؟ دنيا همين بود و هست. يكي ميآيد و يكي ميرود اين طبيعت عالم و آدم است. چيز ديگري جز همين دنيا نيست.
گفت: من هم آخرت قبول ندارم ولي اگر فرض كنيم آخرتي باشد بايد بابام توي بهشت باشد. گفتم: من كه معتقدم و اين را هم قبول دارم كه بهشت برزخي هم هست. ولي بهشت رفتنش بستگي به عملش دارد و ايمانش. قرآن به هر دو ظرط اشاره دارد عمل تنهايي و يا ايمان تنهايي فايده اي ندارد.
گفت: ولي اگر بهشت و آخرت نباشد اين همه كارهاي خوب پدرم و كارهاي بد ديگران چه ميشود . هر دو نوع عمل كه نميتواند يكسان باشد. معنا ندارد كه خوبي و بدي يكي باشد. پدرم اين جا كه خيري نديد اگر اين همه از ميان برود براي بابام چه ميماند؟
ديدم طرف وامانده است و با خودش كلنجار ميرود. بي خود نيست كه ميگويند اين مرگ همسايه هشدار است به ما. تلنگري است تا بيدار شويم و اين كه اين شتري است در هر خانه اي ميخوابد. هر چند كه فردايش همان ساز قبلياش را كوك ميكند ولي الان ديگر سربه سر گذاشتنش خوبيت نداشت و نميخواستم نمك به زخمش بپاشم . شايد سكوت بهتر باشد و بيدار شود و حرفم او را به واكنش اندازد و موضعگيري كند. بلند شدم براي چايي آوردن دور شدم.
چند سالي پيش با من همخانه بود. دوران دانشجويي و خانههايي كه به عنوان خوابگاه استفاده مي شد. در اين دوره همه چيز آموختيم . همه كار مي كرديم. چارهاي هم نداشتيم . بايد هم آشپزي مي كرديم و هم رخت مي شستيم. ميگويند در دوره سربازي جوانان ساخته ميشوند و وقتي بر ميگردند هم عاقل ميشوند و هم آدم. از خر شيطان پايين ميآيند و ميكوشند تا مرد زندگي شوند. فكر مي كنم نفس سرباز اين كار را نميكند بلكه اين بلاها و سختيهايي كه اين سرباز به جان مي خرند و چارهاي هم جز آن ندارند اين را چنين پخته مي كند. از قديم و نديم گفته اند: مر آن است كه در كشاكش درد سنگ زيرين آسياب باشد . پس هر كسي مرد شد از اين دردهايي شد كه بر سرش آمد فرقي نميكند كه اين درد و بلا را يك كسي به عنوان فرمانده و در دوره اجباري و به اجبار بر سرش آورده باشند و يا خود خواسته در دوره دانشجويي و در خوابگاه هاي دانشجويي به جهت فقدان پدر و مادري كه جان مي كنند و همه چيز فراهم ميآورند و ما با ناز و ادا آن ها را ميگيريم و كلي هم غر ميزنيم.
به هر حال اين دوره هم گذشت و هريك راه خودش را گرفت و رفت. ما كه جز خواندن و نوشتن چيزي نياموخته بوديم از اين رو نه كسي شديم و چيزي. همان كه بوديم مانديم و به قول برخي از دوستان از جان عزيزتر نه تنها درجا زديم بلكه يك پله از آن مقام كه داشتيم فرو افتاديم. عبيد زاكاني حق داشت كه درباره علم آموزي نوشت: مردي پسر را به صنعت به كار گذاشت تا از دانش ايشان چيزي بياموزد و لقمه ناني به چنگ آورد. پسر كاهلي ورزيد و دست و دل به كار نميسپرد. روزي به سرزنش وي گفت: اين كار و حرفت نيك آموز، ورنه تو را به مكتب فرستم تا از آن علم و دانش ايشان بياموزي و يك عمر به سگي و در يوزگي گرفتار آيي. چه دانش را نه ارزشي است و نه براي دانشمند قرب و منزلتي.
هم اتاقي رفت و پي علم عمل گرفت كه اين علم چنان كه غربيان به تجربت آموختند و بنمودند بسيار مفيد و سازنده است و هم كار دنيا كند و هم خانه آخرت آباد سازد. و او چنين بود و چون چنان انديشه از آغاز در سر مي پروراند كه روزي بر اسب مراد به چالاك به سوي مقامات و املاك و ثروت بتازد ، تاخت و رسيد كه از قديم گفته اند هركس هر چه خواهد به آن ميرسد.
روزي ديدم آخرت بفروخته و ريش و پشم را به چار تيغ حرامي از بيخ سوخته و شلوار لي و جليقه عيان و اشراف به تن كرده و راه خويش به سوي هر مطلوبي بگشوده و از جيفه دنيا از زن و عيال و مال چيزي فرو گذار نكرده است.
شگفت آن كه هر آن چه را به سنت آموخته بود به خرافات نامي كنار نهاده و رسم و شيوه فرنگي پيشه ساخته كه آن مطلوب اين جماعت به ويژه نسوان تازه به دوران رسيده است. يادم آمد از ايام گذشته روزي كه تلويزيون را به نام لانه شيطان ميكوفت و اكنون به ماهوارهاي ساخته تا بيش از دو صد كانال از شرق و غرب عالم به خانه آرد و دمي در كنار مطلوببات مجلله و محلله از ده و چار بيارامد. اكنون به نام مذهب به جنگ مذهب شتافته كه دزدي با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا.
اين بلعم زمانه ما از سياست قطاري ساخته كه پر از هيچ بود (به قول آن شاعر كاشي _ قمي ما.) و از علم دين چنان پرداخته كه احبار يهودي به اسفار فراهم آورده بودند. دين را موجبات عقب آفتادگي خلق دانسته و آن را جز به خانه درون و دل نپسنديده بود. گفتم از آن حالت ديروزت هيچ يادت ني ؟ گفتا: ديروز را به كهنهگي ديروز وا گذار كه هر دم مرا تازه خداي ديگر هستي.
گفتم: بيخود نيست كه خلق به راه نميآيند. وقتي اين ملت اين افراد را ميبينند ميگويند كه ما كجا و اين ها كجا . اين كه خود خداي علم و دانش است چنين كند و چنين گويد ، پس ما چرا اين گونه نباشيم.
قرآن نقل مي كند كه گروهي از دشمنان خود را مسلمانان نشان ميدادند و پس از مدتي از آن بر ميگشتند تا دين مردم را تضعيف كنند. گروهي هم با علم و دانش خود مردم را به جاي فراخواني به سوي خدا به سوي خود ميخواندند. گويي در هر زماني بعلم باعورا و احبار و رهبان «خود خدا خوانده» وجود دارند كه در كمين دين و ايمان خلق هستند. اين رفيق شفيق ما عابد خوب سروده است كه :
من آقايي ديدم علف سبز سياست مي خورد.
موبايل داشت.
پاترول چار در رابطه داشت.
دو قدم مانده به وجدان خانهاي داشت كه هر شب در آن
پشت شومينه دلسوزي لم ميداد.
غم و عصه مردم از شيشه تلويزيون مينوشيد.
هنر و دانش هر دو را ميفهميد.
و در خدمت انسان ميخواست.
و خودش انسان بود.
نفسش بوي جدايي ميداد
لگد تفرقه هم ميانداخت.
اين بازي زباني نيز خود حکايت شيريني است. تا آن جا اهميت و ارزش پيدا کرده است که برخي از فلاسفه جديد غرب مثل ويتگنشتاين آن را بنياد فلسفه ميدانند. به اين معنا که فلسفه بدون زبان يعني هيچ. اگر اين زبان و بازي هايش نبود اصلا فلسفه و انديشه معنا و مفهومي نداشت. براي همين ويتگنشتاين به اصول بازي هاي زباني اشاره کرده و نشان ميدهد که اين گزاره هايي که براي انتقال مفاهيم به ديگري به کار ميرود چگونه انديشه و فلسفه را پديد ميآورد.
قرآن نيز يکي از از مهم ترين نعمتهايي که به بشر بخشيده شده است را همين زبان و بيان ميداند و به عنوان نعمت بزرگ از آن ياد ميکند و ميگويد: خداوند رحمان به انسان بيان را آموخت .
به نظرم بيان اصولا نقش اصلي را در انديشه و فلسفه و چند علم مهم ديگر بازي ميکند. البته سر و کله اين بيان در همه علوم پيدا ميشود، چون اصولا بي بيان نميتوان نظريه و فرضيه ساخت و پرداخت. به اين معنا که آن چه در درون ما خلجان ميکند تا به صورت بيان ( چه بيان دروني مثل هنگاميکه با خودمان حرف ميزنيم و يا هنگام نوشتن به کار ميبريم و چه بيان کلامي) در ميآيد، کامل و متقن ميشود و به شکل انديشه خودش را نشان ميدهد.
ولي مشکل من اين بحث پيچيده فلسفي نيست. مشکل من اين اشکالي است که برخي از زنان مطرح ميکنند . هرگاه در جمعي زنانه قرار ميگيرم يکي از اعتراضات زن گرايانه ايشان اين است که چرا در قرآن از حوريان براي مردان سخن رفته است ولي هيچ اشاره اي به چيزي مثل حوري براي زنان نشده است. برخي از اين زنان براي خالي نبودن عريضه از کتاب مستطاب کلثوم ننه روايتي نقل کرده و پس از دعاي تعقيبات نماز «و زوجنا من الحور العين» و براي خوشايند دلشان «و زوجنا من الغلمان» را اضافه کرده اند تا ايشان هم از جوانان خوشگل بهشتي بهره ببرند و کم نياورند. به نظرم قرآن در حقيقت از يک تبعيض و بي عدالتي در پرديس و آرمان شهر خبر ميدهد. در آرمان شهر بهشت اخروي هم اگر از عدالت خبري نباشد پس چه توقع اي از دنيا بايد داشته باشيم ؟ شما وقتي چنين تفکري درباره پرديس و آخرت داريد حتما در جهان نيز همان تفکر را ميخواهيد اجرايي کنيد. وقتي من ميگويم که در آخرت و بهشت مثلا درجات است و هر طبقه اي از آن و مال گروه ويژه اي است مثلا ميگويم هشت در بهشت مخصوص هشت دسته و گروه است و دست کم بهشت هاي هشتگانه اي است و کسي که وارد يک طبقه از سوي اين درها ميشود ديگر نميتواند وارد طبقه ديگر شود مثل همين عالم برزخ که فقط آن هايي که چشم برزخي دارند ميروند آن جا يک سري ميزنند و ميايند و ديگران روحشان هم خبردار نميشود. در اين صورت در همين دنيا هم اگر يک آرمان شهري و يا اتوپيايي بخواهيد بسازيد از جابلسا و جابلقا، شما ميآييد آن را درجه اي و کاستي ميسازيد، مثل همين نظام کاستي هندوستان که طبقات دارند و هيچ کس نميتواند از طبقه اش خارج شود. مثلا از طبقه نجس ها به طبقات ديگر برود . پس اين انديشه درباره بهشت در عملکرد دنيايي شما نيز تاثير گذار است.
گفتم : درست است . من اين تاثير را ميپذيرم ولي مشکل کجاست؟
گفت: مشکل همين جاست . قرآن نگاه تبعيضي به جنس مرد و زن دارد . براي مردان از سيه چشمان و درشت چشمان آهوسان چندي سخن ميگويد ولي براي زنان مومن چي ؟ هيچ چي؟
گفتم: اول حوري يعني درشت چشم و سيه چشم و آن وصف مرد و زن است و اختصاص به مردان ندارد. دوم اين که اگر هم اين خاص مردان باشد چنان که وصف هاي ديگرش مثل طمث نديدن و دست پري و بشري به آنها نرسيدن و يا اين که مقصورات في الخيام و چادر ها هستند اين مطلب ظاهر است که ويژه وصف زنان است ولي اين چيزها دليل نميشود که در بهشت براي زنان اين جور چيزها نباشد.
گفت: اگر هست کجاست؟
گفتم: قرآن نسبت به زنان مراعات عفت را کرده است و اگر درباره اين مساله صحبت کرده با کنايات و استعارات انجام داده است و مثلا گفته است: ازواج مطهره . يعني براي کساني که اهل تقوا و عمل صالح باشند از مرد و زن در قيامت همسران پاک و پاکيزه است . ديگر آن که مردان غيور هستند و گفتن صريح مساله مردها را سر غيرت ميآورد . اين غيرت در نهاد مرد نهادينه و سرشته شده است. از قديم گفته اند: اسب را ميان بار ميکشد و مرد را غيرت. اصلا در فرهنگ اسلامي و ايراني غيرت مرد از اصول اساسي است. حال اگر در قرآن گفته ميشد که براي زنان يک چيزي شبيه حوري است آن گاه چه توقع اي از مردان با غيرت داشتي؟ ديگر زنان را ميگذاشتند اسلام بياورند چه برسد که خودشان ايمان بياورند.
گفت: غيرت مساله اسلامينيست. خدا که خجالت نميکشد. اگر حق است ميگفت و اگر ناحق است به صراحت بيان ميکرد. مگر در دين حيا است.
در همين قرآن لوط خطاب به قومش ميگويد: بياييد اين دختران من که پاک و پاکيزه است با آن ها ازدواج کنيد.
گفتم: درست. ولي اين عبارت در باره دختران است نه زنانش. ديگر آن که همه جا در قرآن حيا مراعات شده است و قرآن در بيان مسايل ادب را در نهايت آن مراعات کرده است. در همين قصه حضرت زهرا(س) در سوره «هل اتي» هيچ سخني از پاداش اين چنيني نيست در حالي که هست. در سوره يوسف درباره معاشقه و مسايل جنسي نياز رعايت ادب و عفت شده است.
به هرحال براي زنان نيز جفت هاي است. ولي مهم اين است که بايد بدانيد که مردان مومن و زنان مومن در بهشت آن چنان زيبا هستند که پاي هيچ موجود ديگري از حور و پري به آن ها نميرسد. اين مردان و زنان نيکو و مومن براي هم هستند. حالا به نظرت بازهم تبعيض وجود دارد تا بگويي که از باب حقوق زنان اعتراض دارم.
بی خود نیست که وقتی چیزی همه گیر می شود ، پذیرش آن هم راحت و آسان تر می شود . از قدیم و ندیم گفته اند که آدم تک و تنها انگشت نما است. از این رو از ما می خواهند که هم رنگ جماعت شویم. اگر قبل از این که نسل سومی ها سر و کله شان پیدا شود و موهایشان را روغن مالی کنند و گیس بگذارند و یا ابروهایشان را بردارند مگر کسی می توانست از این کارها بکند، نه تنها در میان دوست و آشنا انگشت نما می شد و دیگر بچه مثبت نبود بلکه فکر می کردند خدای ناکرده یک تخته کم هم دارد و کمی هم کله اش پارسنگ بر می دارد و یا از دوره پارینه سنگی آمده است و به قول معروف شیرین می زند. در پی این انگ و ننگ ها بود که دیگر نه می توانست توی گزینش ها ریز و درشت قبول شود و نه می توانست به دختر مورد پسندش برسد.
بی خود نبود که آن صادق صدیق ما همیشه می گفت: لباسی نپوشید که انگشت نما شوید و شهره افاق گردید چون اگر انگشت نما شوید از درجه اعتبار می افتید و هیچ کس دیگر به شما محل (سگ = این را ما اضافه کردیم) هم نمی کند. یعنی از سگ محله هم کم تر می شوی (بماند که سگ بی چاره خود حیوانی با وفاست و از خیلی از آدم ها مهم تر مثل همین سگ های جستجوگر و شکارچی و نگبهان )
نگویید موی بلند گذاشتن که امر تازه ای نیست . خود پیامبرش هم گیس می گذاشت و روغن مالی می کرد و موهایش را می بافت. هر چند که از این روغن های مد بالای امروزی مثل روغن کتیرا و زیتون و مانند آن گیرش نمی آمد و ناچار بود از یک چیز هایی از چربی ها به موهای بلندش بکشد و بمالد. این ها را می پذیریم ولی این بلند کردن ها بود تا این که این ماشین های اصلاح از اقسام و اشکالش وارد بازار شد و قیچی های تند و تیز سلمانی های که برای هر چه سریع تر رسیدن به دروازه های تمدن غربی می بایست موهای بلند کوتاه شود و لباس های محلی و بومی ور افتد و کلاه های پوستی آذری و عمامه نیشابوری و خراسانی جایش را به کلاه های شاپو و پهلوی بدهد. زمانه است و کاری هم نمی شود کرد. باید با تغییرات ساخت و پاخت . وقتی همه با شتاب همین تمدن سازی جدید کت و شلواری شدند دیگر پوشیدن شلوار کردی و لباس لری و بختیاری و دامن قاسم آبادی معنا و مفهومی ندارد. تنها به درد این جشنواره ها می خورد که وزارت ارشاد برای حفظ یک تمدن فسیلی باید راه اندازی کند تا خدای ناکرده ما خودمان را گم نکنیم . ولی اگر همین را توی شهر و روستا ببپوشی می شوی انگشت نمای خلایق. و این که خلایق هر چه لایق. یعنی این آقا بیشتر از این لایق و سزاوارش نیست. اگر هم زیادروی کنی می شوی خل و چل و دیوانه و شیرین عقل.
یک زمانی همه مردها چند زنه بودند ولی وقتی چرخ های سنگین و پرشتاب تمدن روی سنت های بومی و ملی رفت دیگر چند زنی می شود بی تمدنی . چون غربی ها در سنت مسیحی شان هر جرم و جنایت بکنند و صدا تا مترس و مترسک داشته باشند اشکال ندارد ولی چون آنها تک زنی را اصل می دانند و صد تا عاشق و معشوق آشکار و پنهان را درست . تو هم باید مثل آنان شوی وگرنه می شوی امل و .. و از این بدتر خارج از عرف و سنت جدید که حاکم شده است.
حالا تو بیا و اثبات کن که این خلاف عرف ، خودش خلاف سنت شرعی و عرف اسلامی است. آن از حرامش و این از سنت مستحبش. این را دیگر نمی توان توی چنته هیچ زنی فرو کرد که این خلاف عرف و شرع است که یک ادم چند زنی دار را مسخره کنید. کاری که به شکرانه ایزدمنان و به نیابت از غرب این تلویزیون جمهوری اسلامی به خوبی انجام می دهد. این دوست ماست تو حالا خودت حساب کار دشمن را بکن. همین یک دوست به اندازه هزار دشمن فرهنگ بومی و اسلامی ما را بس.
روز عیدی جماعتی از نسوان آمده بودند بنده منزل و از هر دری گفتند و خوردندن و بریدن و بردن ... تا رسیدن به این مساله یک صدمین که همان مساله همشیگی زنان و مردان است از تعامل سازنده فرهنگی . در نهایت به این نتیجه رسیدند که اگر همه مردها چند زنی شدند برای ما هم پذیرشش راحت تر است . پس باید همه مردها اقدام کنند و یا هیچ کدامشان وگرنه ما زنان هم چنان سنگر نه را حفظ می کنیم و پدر و مادر دو زنه را در می آوریم.
حالا شما چه فکر می کنید. این خلاف عرف را انجام دهند و یا خلاف شرع را. یعنی زنان بر خلاف شرع علم مخالفت بر دارند و از مجامع بین المللی به ویژه از اینجوها و فمینست ها و مخصوصا مشارکت زنان بخواهند تا جلوی این جنایت شرعی را بگیرند.
البته شرع نگفته حتما بروید چند زن بگیرید . چون شرعش اول با یک زنی است و در صورت عدالت اقتصادی (نه عدالت در محبت و عشق) می توانی چند زن بگیری . گفتیم عدالت اقتصادی و نه عشقی چون این دومی شدنی نیست و قرآن به آن تصریح دارد که شما نمی شود به این عدالت برسید و در حقیقت نشدنی است. پس تنها می ماند همان عدالت اقتصادی و تقسیم شبانه و از این جور چیزها که به قول فلاسفه کمی است نه کیفی (مثل عشق و محبت و عاطفه که سنجش ناپذیرند.) دوم این که مردها می توانند به همان یکی قناعت کنند ولی به شرط این که زن ها هم دستور ندهند که نباید چنین بکنید یا نکنید. چون این دیگر پا دراز کردن از گلیم است. و...
این چند زن د نهایت حکم کردند که بروید همه با هم چند زنی بشوید که این برایمان راحت تر است وگرنه حرفش را هم نزنید.
نظر شما چیست آیا مردها بهتر نیست بروند روی این پیشنهاد در مجامع تخصصی و دیگر نهادها بررسی کنند و طرح و لایحه بدهند که یک طور عمومی شود و زنان و مردان ایران هم نفس راحتی بکشند پیش از این که زن های ما خیلی فمینست شوند؟
از خشم بر افروخته شده بود. باور كردني نبود. چه قدر جسارت و تا چه اندازه گستاخي. مستقيم ايستادند و راست و راست گفتند : نه ! اين نخستين بار بود كه گروهي در برابرش ايستادند و ساز مخالفت نواختند . بايد چنان تاديب شوند كه ديگر كسي هوس مخالفت نورزد . اگر از اينان در گذرد ، شيرازه امور درهم ميريزد و كارها از مجارياش خارج ميشود. با خشم گفت: شما چرا به موسي ايمان آورديد پيش از آن كه به شما اجازه دهم .
مشكل فرعون و فرعونيان اين است كه يا درك نميكنند يا نميخواهند درك كنند كه امور دو دستهاند: برخي در اختيار انسان است و برخي ديگر نيست. به قول فلاسفه ايمان و فهم و مانند آن از دسته اموري نيست كه قابل جعل و وضع باشد و امر و نهي و بايد و نبايد به آن تعلق بگيرد . نميتوان گفت: چرا ايمان آوردي، يا چرا به اين چيزيقين كردي ؟ البته ميتوان در امور غير اختياري به مقدمات اختياري آن اشاره كرد و گفت: آن مقدمات را انجام نده! از اين رو وقتي گفته ميشود: باور كن يا يا ايمان بياور و به معناي آن است كه دنبال مقدمات آن برو! وقتي مقدمات علم و يقين فراهم شد ديگر به طور طبيعي ايمان و باور و قطع و يقين پديد ميآيد . البته اعتراض فرعون را ميتوان اين گونه توجيه كرد كه: چرا پيش از اجازه من شما ايمانتان را ابراز كرديد. چون اعلام و ابراز امر دروني و عدم آن امكانپذير و ميتواند متعلق امر و نهي واقع شود. ولي هرگز نميتوان به يك امر دروني مثل ايمان و باور و قطع و يقين كه بيرون از جعل است، امر و نهي كرد.
دوستي داشتم كه ميگفت: هر وقت كلاغ ها از «دژكول» برخاستند و رفتند ،وقت اذان مغرب است ، چون به تجربه ديده بود كه هنگام اذان آنها پريده و رفته بودند ، حالا با پريدن كلاغ ها يقين ميكرد كه وقت نماز مغرب است. هرگاه براي كسي قطع حاصل شود ديگر نميتوان گفت: قطع نياور! حتي اگر آدم زود باوري باشد و خيلي زود هر چيزي را باور كند. زيرا قطع داشتن امري اختياري او نيست. بنابراين پيامبر خدا هم نميتوانست به مردم بگويد: ايمان بياوريد مگر آن كه مرادش همان مقدمات آن بود؛ يعني بروند هم در ايات و نشانه هاي بيروني وجود خدا و هم در نشانه ها و آياتي كه در قران است، تحقيق و تدبر كنند. خداوند ماموريت پيامبرش را ابلاغ ميداند. يعني اطلاع رساني در مرحله اي كه در آن مرحله ماموريت ديگري ندارد چون در اين مرحله بحث اجراي احكام و حدود و قضاوت و داوري نسبت به مومنان مطرح نيست كه خود مرحله پسين است و ربطي به مرحله پيشين ندارد..
به هرحال ايمان آوردن مردم و نياوردنش دست پيامبر نيست تا با دستور و بايد و نبايد آنها را عوض كند. از اين رو است كه اكراه و اجبار در دين معنا ندارد چون امر قلبي است و اين يك واقعيت دروني بشر است كه انسان به طور طبيعي نميتواند مجبور و ايمانآوري شود. خداوند به پيامبرش ميگويد: تو نميتواني هركه را خواستي مومن و به راه آوري. تنها خداوند است كه به تصرف تكويني و تاثيرگذاري در جانها و قلوب مردم آنان را به راه ميآورد. پيامبر دوست داشت كه خويشانش ايمان بياورند و خودش را به رنج ميانداخت ولي اين امكانپذير نبود. پس از قدرت گرفتن پيامبر مساله چنين بود و اجباري در كار نبود، چون ايمان تحت قدرت و زور قرار نمي گيرد و آن چه به ظاهر ايمان ناميده ميشود ايمان نيست بلكه نفاق است؛ چنان كه كفر تحت فشار قدرت و زور ايمان نيست و به شكل تقيه خودنمايي ميكند.
به هرحال اين طور نيست كه بتوان به هر چيزي امر و نهي كرد يكي از چيزهايي كه امر و نهي مستقيم به آن تعلق نميگيرد، فهم است. انديشه و فهم از اموري نيست كه دستوري باشد، البته ميتوان گفت: فعاليت مغزي خود را طوري تنظيم كن كه براي انديشيدن مفيد باشد و اين سو و آن سو نرود و يا مقدمات فهم را فراهم كن و بفهم . در مقابل مساله گفتن انديشه و بيان آن از اموري است كه در اختيار انسان است و قابل امر و نهي مي باشد .
نسيم شمال با اشاره به اين خواهش و خواسته نابه جا برخي از قدرتمندان ميسرايد:
دست مزن! چشمُُ ببستم دو دست
راه مرو! چشم دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
برخی از رفتار ها و سنت ها با نوعی تناقض همراه است . وقتی
یک نفر از بیرون نگاه می کند این احساس تناقض را بهتر درک می کند، ولی وقتی در مجموعه و نظام اجتماعی و فرهنگی قرار می گیرد این تناقض یا کم تر محسوس است و یا خود را اصلا خود را نشان نمی دهد. البته بود این سنت ها مشکلی هم برای افراد داخل نظام پیش نمی آورد و امور به خیر و خوشی می گذرد، مگر آن که کسی از بیرون به این تناقض ها اشاره کند و یا تلنگر بزند در این صورت است که به سرعت به یک معضل اجتماعی تبدیل می شود. جوانان در داخل مجموعه و نظام گاهی همین نقش بیرونی را بازی می کنند و اجتماع را به چالش می کشانند . علت این امر را باید در نو جویی جوانان و دگرگونی خواهی آنان جستجو کرد.
روزی جوانی که کتاب داستان راستان به دستش رسیده بود و آن را مطالعه کرده بود از من پرسید : در این کتاب خواندم که علی (ع) از شهر ایرانی انبار می گذشت و مردم آن سامان به جهت خوشامدگویی به استقبال وی شتافتند. پس از آن به همراه خلیفه به راه افتادند و در حالی که آن حضرت سوار بود ایشان پیاده در پی آن بزرگوار می دویدند . حضرت ایستاد و از ایشان پرسید : چرا در پی من می دوید؟ این چه کاری است که می کنید؟
ایرانیان انباری گفتند: این یک نوع احترام ما به بزرگان است و یک سنت و ادبی که درباره آنان به جا می آوریم.
آن حضرت فرمود: این کار، شما را در دنیا به رنج می اندازد و در آخرت به شقاوت و بدبخت می کشاند . همیشه از این گونه کارها که شما را پست و خوار می کند ، خوداری کنید . افزون بر این که کارهای شما چه فایده ای به حال آن افراد دارد؟
من پرسشم این است که در جمهوری اسلامی که الگوبرداری از حکومت نبوی و علوی است چرا چنین کارهای انجام می شود ، در حالی که آن بزرگواران به شدت از آن بازداشته اند.
گفتم: از جهتی حق با تو است. ولی نمی شود که به استقبال بزرگان کشور نرفت. با این پیشوازی و بدرقه مشروعیت و محبوبیت نظام نشان داده می شود . کاری نداریم که این مسئول چه کسی است . اگر این کار را می کنیم برای تبلیغات جهانی است و نوعی قدرت نمایی و این که ملت از دولت جدا نیست و در حقیقت نوعی بیعت است.
گفت: چه نیازی است که به استقبال آنان برویم . ما این کارها را می توانیم با تظاهرات و راهپیمایی نشان دهیم چنان که نشان هم می دهیم .
گفتم: استقبال را قبول ندارم که کنار گذاشه شود. چون استقبال و بدرقه از سنت های اسلامی است و خود آن بزرگواران این کار می کردند. مثل بدرقه امام در هنگام تبعید ابوذر به ربذه به دست عثمان و یا استقبال از پیامبر در مدینه در هنگام ورود و تشریفمایی ایشان. حتی در خود همان کتاب داستان راستان آمده است که روزی امام با مردی نصرانی همراه می شود و وقتی به یک دو راهی می رسد که راه ایشان از همسفرش جدا می شد آن حضرت چند گامی در پس نصرانی به عنوان بدرقه می رود و نصرانی می پرسد مگر راه شما از آن سو نبود؟ اما پاسخ می دهد: آری ولی راهم را کج کردم تا چند گامی شما را بدرقه کنم تا حق همسفری را به جا آورده باشم. آن نصرانی از این کار امام شگفت زده و مسلمان شد.
پس بدرقه و به پیشواز رفتن سنتی خوب و نیکو است به ویژه اگر آن اشخاص از دانشمندان و مسئولان خدمتگزار و بلندمرتبه باشند. آن چه امام آن را مردود دانسته است شیوه این پیشوازی است چون دویدن در پی اسب و ماشین و مانند آن امری نادرست و باعث ذلت و خواری مومنان است و اسلام هرگز ذلت و خواری را برای کسی نمی پسندد چه رسد ذلت و خواری مومنی.
بنابراین باید از مردم خواست تا سنت نیکوی استقبال و بدرقه را به نحو اسلامی آن به جا آورند و در پی ماشین آنان ندوند و خود را خوار نسازند و مسئولان هم زمینه چنین رفتار ناهنجاری را پدید نیاورند و نپسندند که مومنی خوار و ذلیل شود.
گفت: من هم چنین چیزی را می خواستم بگویم . مگر مردم ما نوکر هستند تا چنین خوار و ذلیل شوند در که حالی که به فرموده قرآن عزت و سربلندی خاص خدا و پیامبر و مومنان است. پس وای بر کسی که مومنی را خوار گرداند ولو به ایچاد زمینه ناپسند این سنت بد و زشت و ناهنجار . شما چه می گویید؟ گفتم: من هم.
بدون مقدمه گفت: تاکنون پازل چیدی؟ گفتم: پازل دیگر چیست؟ گفت همین بازی جور چین که بچه ها بازی می کنند . گفتم: دیدم ولی بازی نکردم. همین مهدی رضا چند جورش را دارد و بازی می کند. البته اول که می خواهد درستش کند خیلی برایش سخت است. مدتی طول می کشد تا هم قطعات را کنار هم بچیند و تصویرش را درست کند. ولی وقتی یکی و دوبار این قطعات بی ریخت و بی معنا را کنار هم چید ، دیگر آن چنان سریع می چیند که حوصله اش سر می رود و آن را کنار می اندازد و تا مدتها سراغش نمی رود . این بازی مثل این که یک نقشه کامل هم دارد که اگر آن را کنارش بگذارد خیلی سریع تر پازل را تکمیل می کند و تصویر مورد نظرش را به دست می آورد .
گفت : درست است. همان را می گویم . دیدی که این قطعات چه قدر بی ریخت و شمایل هستند و خیلی قاطی و پاتی برش خورده اند . کاملا بی مفهومی و بی معنایی از سر و صورتشان می بارد . اما وقتی همین قطعات بی معنا درکنار هم قرار گرفتند و به درستی و با نظم و ترتیب کنار هم چیده شدند چه قدر معنا و مفهوم می یابند.
گفتم: آره بعضی از تصاویرش زیبا و شاهکار هنری است . این بازی ها برای افزایش هوش و دقت بچه ها خیلی مفید و سازنده است . هم آنها را سرگرم می کند و هم یک ورزش فکری است. وقتی بچه ها با هم مسابقه می دهند تا هر که زودتر جور چنیش را تکمیل کند چه قدر بر سر ذوق و شوق می آیند. تمام هوش و حواسشان روی بازی جمع می شود. نه دیگر کسی را اذیت می کنند و نه بیهوده بهانه می گیرند .
گفت: اری . پس این بازی را برای بچه ها مفید و سازنده می بیینی ؟
گفتم : خوب نگفتی هدفت از بیان این مساله چیست؟
گفت: این را گفتم تا برویم سر اصل مطلب. بعضی از وقت ها اشکال هایی که تو درباره اسلام و قرآن می کنی مثل همین بازی می مامند.
گفتم: یعنی چه؟
گفت: گاهی اشکال می کنی که چرا پسرها از دختر ها بیشتر ارث می برند ؟ چرا حقوق زنان نادیده گرفته شد است؟ چرا در اسلام قصاص و حدود است؟ چرا در اسلام برده داری است؟چرا مردها باید اختیار طلاق را در دست داشته باشند؟ و هزاران چرا دیگر...
این چراها از آن جایی پیش می آید که تو می روی یک قطعه از پازل را بر می داری و وقتی بهش نگاه می کنی می بینی نه تنها بی معناست بلکه خیلی بد شکل و بد قواره هم است. حق هم داری . وقتی می ببنی این گونه است هزار تا اما و اگر دیگر نیز پیش می آید و اصلا در این که این مسایل را خدا در قرآن گفته است شک و تردید می کنی و می گویی نکند که بی خودی به خدا بسته اند و یا خدای ناکرده این ها همه اش دروغ است و افترا. ولی اگر می توانستی یک نقشه دقیق مثل نقشه کامل شده بازی جورچین پیدا کنی بی تردید خیلی از این پرسش ها مطرح نمی شد و این قدر اما و اگر نمی کردی و می دیدی که می توان با آن قطعات ناهنجار و ناجور و بدشکل و بدقواره یک تصویر زیبا درست کنی. این کار را ایزوتسو استاد اسلام شناس ژاپنی در بخشی از کارهایش آغاز کرده بود و می خواست در یک شبکه مسایل اسلام را تحلیل کند ولی عمر ش کفاف نداد.
مشکل خیلی ها این است که نه تنها این مسایل و احکام آن را در یک شبکه نمی بینند بلکه می خواهند هر یک را جدا جدا ببینند و تفسیر کنند و یک تفسیر کامل و بی عیب و نقص هم ارایه دهند. این تصاویر قطعه قطعه شده که از تصاویر آن نقاش اروپایی پیکاسو هم نامفهوم تر است.(البته از نظر من غیر نقاش که از این هنر چیزی سر در نمی آورم)
حال اگر بپذیریم که خدا حکیم است و این که این خدای حکیم این احکام را فرستاده است و این که گوینده و آوردنده اش هم معصوم در گرفتن و گفتن بوده است، اولین چیزی که ثابت می شود این است که می تواند کبرای یک قضیه قرار گیرد، مثل احکام یقینی و قطعی فیزیکدان درباره نور که کبرای یک قضیه قرار می گیرد و بر پایه آن مثلا فیزیکدان می گوید با توجه به این که سرعت نور این اندازه در ثانیه است، پس باید آن نوری که از دور دست می آید، در این مقدار از زمان آمده باشد؛ پس فاصله ما از منبع نور این اندازه است. یک محقق اسلام شناس نیز همین گونه عمل می کند و این احکام را کبرای قضایای خودش قرار می دهد.
دیگر این که وقتی در یک شبکه تحلیلی مثلا قطعه «ارث بیشتر پسر از دختر» را می بینیم و در می یابیم که پسرها باید زندگی خود و خانواده شان را اداره کنند و نفقه بر گردن آن هاست و این که این ارث برای خود دخترها به عنوان یک اندوخته و ثروت باقی می ماند و هیچ چیزی هم بر گردن و دوششان نیست، و یا این که بر شوهرش است تا جهیزیه تهیه کند و به خانه مشترک آورد( برخلاف سنت ایرانی که جهیزیه بر گردن دختر و والدین وی افتاده است) و هم چنین چندین و چندین قطعه دیگر این پازل را کنار هم می گذاریم می بینیم که این قطعات تا چه اندازه با هم هماهنگ هستند و چه تصویر زیبایی را می سازند.
اگر نقشه بازی را نداریم باید تلاش کنیم ( همان ورزش فکری و هوش آزمایی ) تا این قطعات را با عقل و درایت و هوش و زکاوتمان در کنار هم چنان بچینیم تا تصویر واقعی خود را آن چنان که هست، نشان دهد . وقتی چنین کردیم و مثل ایزوتسو تلاش کردیم تا در یک شبکه این قطعات را ببنیم آن گاه است که همه چیز معنا و مفهوم درست خودش را می یابد و اسلام و احکامش چنان که هست خود را نشان می دهند .
وقتی این را گفت دیدم بی چاره پر هم بیراه نمی گوید. نظر شما چیست؟
پیر مرد چشم و چراغ همه ما بود. با آن که سال ها سن جوانی را پشت سر گذاشته و از دوره جاهلی اش پابیرون گذاشته بود ولی دل جوانی داشت. لبخند از لبشان دور نمی شد. گاه گاه لطیفه ای هم می گفت تا یک تغییراتی در جو سنگین کلاس پدید آورد. تنها استاد درس و بحث ما نبود، بلکه استاد زندگی ما هم بود. خیلی چیزها از او یاد گرفتیم. اگر عمرش کفاف بیش از این می داد می شد به خودمان هم امیدوار می شدیم که شاید روزی ما هم پا جای پای او می گذاشتیم ولی گردش روزگار چیز دیگری را رقم زده بود و سرنوشت نگذاشت تا ما از خرمن وجودش بهره ای کامل ببریم. شاید اگر او و مانند او نبودند ما هم از یک جای دیگر سر در می آوردیم و دیگر پای بند خیلی چیزها نمی شدیم. این پیر سفر کرده دل و ایمان از ما برد و رفت. پیرمرد با تمام کمال و وقارش ساده می نمود. همه به او رجوع می کردند و در علم و عمل و حتی دین و دنیا نیاز همگان را بر طرف می ساخت. برخی از صفا و محبتش استفاده و به تعبیری سوء استفاده می کردند. با این همه اصلا به رویش نمی آورد. روزی یکی از همکلاسی هامان نزدش رفت و در گوشی به او گفت: استاد وضع مالی ام خوب نیست . می دانید عائله مندم و هزار و یک مساله دیگر. تازگی ها زنم زایمان داشت. اگر مقدور است دست ما را بگیرید و کمکی در حد توان بکنید. بسیار ممنون می شوم. پیرمرد بدون هیچ پرسش مبلغی از جیبش در آورد و پنهانی به او داد و رفت. تعداد ما زیاد بود. این طور نبود که بتوان همه را شناخت و به جا آورد . دانشجویان کم نبودند و کلاس ها هم صبح و عصر برقرار بود. ماه دیگر هم همان همکلاسی پیشش رفت و همان حکایت را تازه کرد و مبلغی گرفت و رفت. ماه سوم شد و باز دیدیم که با استاد پیر و فرزانه ما صحبت می کند و همان حکایتش را مکرر . استاد پولی در دستش نهاد و به آهستگی در گوشش نجوا کرد: هوای این همسرت را نگه دار که هر ماهی برایت یکی می زاید.
بیچاره گمان کرده بود که استاد میان آن همه جمعیت نمی فهمد و به یادش نمی ماند که چه گفته و چه کرده است؟ یک پیرمرد و ده ها فرد و خواسته و نیاز. از کجا یادش می ماند که چه کسی قبلا به او رجوع کرده و چه گفته و چه خواسته است؟
چنین افرادی استاد های ما بودند. آدم هایی که در کمال هوش و هوشیاری اند ولی به روی خودشان هم نمی آورند که دیگران با آنان چه رفتاری کرده و یا دارند می کنند. همکلاسی ما گمان کرده که خیلی زرنگ بوده است ولی نمی داند که یک بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک ولی بالاخره بار سوم و چهارم گرفتار می شوی و دیگر نه روی برگشت داری نه پای رفتن .
این زرنگی نیست. خیلی ها گمان می کنند که مردم نمی فهمند و آنها را نمی بینند. باید گفت مردم خوب هم می فهمند ولی به خاطر بزرگواری به روی خودشان نمی آورند که دیگران با آنان چه رفتار دارند.
می گویند یکی در مدینه هر روز به پیامبر که می رسید جمله ای می گفت که بین دعا و ناسزا بود. یعنی به قول ما حرف را می جوید و خوب ادا نمی کرد. نه این که لکنتی داشت و یا مشکل دیگر زبانی. پیامبر هم با خوش روی به او پاسخ می داد و در حالی که تبسم و لبخند همیشگی اش را داشت در پاسخ مرد می گفت: علیلک .
روز یاران پیامبر که از قصد و غرض آن مرد آگاه بودند خواستند متعرض وی شوند و وی را تنبیه کنند که چرا به پیامبر بی احترامی می کنی و ناسزا و دشنام می دهی ؟ پیامبر جلوی یارانش را گرفت و ایشان را از این کار باز داشت و گفت: چرا می خواهید متعرض وی شوید؟ گفتند: او هر روز به شما دشنام می دهد. می خواهیم ادبش کنیم تا حد و حدود خودش را بداند. این جا مدینه است و مرکز قدرت و حاکمیت شما و اجازه نمی دهیم کسی به شما دشنام دهد و ناسزا گوید. حضرت تبسمی کرد و گفت: کاری به کار وی نداشته باشید. هر چه او به من گفت من پاسخش را داده ام پس نیازی تا متعرض او شوید. گفتند : شما کی و چگونه پاسخش را داده اید؟ آن حضرت فرمود: هر گاه آن مرد به من چیزی گفت من هم به او پاسخ دادم : بر تو باد. اگر سخن خوبی گفت و دعایی کرد من هم برایش دعا کردم و اگر ناسزا گفت من هم به او همان را برگردانده و گفته ام بر تو باد. پس حقی از من نرفته است و او را بر من و یا مرا بر او حقی نیست . پس چرا باید متعرض او شوم؟
پیامبر بزرگوار دارای چنین خصوصیات اخلاقی و خوی نیکو بود. آن چنان ساده و مهربان و خوش خلق بود و تبسم و لبخند بر چهره اش نمودار که گویی هرگز با کسی تندی نخواهد کرد. همین خوی خوش پیامبر بود که دل ها را به سوی وی کشید و همگان عاشق و دلباخته او شدند و هر چه می فرمود اطاعت می کردند و از روی میل و رغبت چون پروانه دور وجود مبارکش می گشتند. آن چنان ساده و زود باور می نمود که دشمنانش می گفتند: محمد اذن است . یعنی زود باور است و گوش های شنوایی دارد هر چه بگوییم باور می کند. قرآن با توجه به همین نگرش به نقد گفته های مخالفان پیامبر اقدام می کند و می گوید: او گوش های خیری برای شماست. برای خیر خواهی شماست که چنین زود باور می نماید.
گفت: شرقيها راهبردشان نهضت ترجمه است. ميگويند خيلي از حرف ها را كه نميتوانيم بزنيم و برايمان درد سرساز است و صورت امنيتي پيدا ميكند ، از زبان ديگران ميزنيم. چه نياز است كه نويسندگان داخلي قلم بزنند؟ چون حتي اگر كلي گويي هم كنند متهم ميشوند كه منظور خاصي داشته و به فلان مساله و يا شخصيت اهانت شده است. زيرا هر كلي براي خودش مصاديق دارد و ضمير مرجع خودش را پيدا ميكند. ميرويم از غربيها نقل ميكنيم و مردم خودشان مصاديق را در جامعه پيدا ميكنند. اصولا ترجمه كاري درستتر و تاثير گذارتر است. با مباني خودمان كه نميتوانيم جامعه را تغيير دهيم ولي با مباني آن ها ميتوان اين كار را كرد و اصول ترجمه هر چند در كوتاه مدت آثاري از خود به جا نميگذارد ولي در بلند مدت تاثير ژرفي از خود به جا خواهد گذاشت. از اين رو شرقيها اصلا مطلب از نويسندگان داخلي به چاپ نميرساند و اگر مطالبي از نويسندگان داخلي چاپ مي كنند بسيار محدود و درباره مسايل روزمره است. از اين رو تنها بر ترجمه تاكيد دارند. مصاحبه شوندگانشان نيز اصولا غربيها هستند كه حرفهاي خودشان را از زبان آنها بيامن ميكنند.
گفتم: حق هم دارند. شما نگاه كنيد به تاريخ اسلامي ميبينيد در گذشته آنها نيز چنين كردند تا توانستند به مقاصد خودشان دست يابند. در دوره اموي و عباسي نهضت ترجمه از روم و يونان و ايران رونق گرفت . البته رونق دادند . اخر اگر معاويه ميخواست پادشاهي كند و كسري و قيصر باشد با اصول و مباني اسلامي كه نمي توانست اين كار را انجام دهد. اسلام اين ظرفيت را نداشت و نميتوانست برايش مفيد و كار ساز باشد. وقتي ترجمه آثار صورت گرفت ، معتزله پديد آمد . معتزليها همه چيز را به عقل تحليل مي كردند و دوره خردورزي در برابر تعبدگرايي پديدار شد . آنها حتي اصول تعبدي را بر پايه عقل و خرد تحليل ميكردند و مبنا را خرد گذاشتند و وحي از اعتبار معرفتي افتاد و در حوزه معرفتي تنها عقل و گاهي حس و تجربه نشست . اين جريان معتزلي ريشه در نهضت ترجمه دارد.
گفت: ميدانم و اين را قبول دارم. شرقيها فكر ميكنم بر اين باورند كه نهضت ترجمه باعث شد كه از دوره امام صادق تا امام رضا(ع) عقلانيت در تشيع ريشه بگيرد و امامان تحت تاثير گفتمان غالب و فرهنگ مسلطي كه توسط جريان نهضت ترجمه و اعتزاليها پديدار شده بود ناچار شدند واكنش مثبت نشان دهند. پس از نظر آنان امامان هم تحت تاثير نهضت ترجمه قرار گرفتند و عقلانيت گرايي و خردوري انتقالي از غرب يوناني و شرق ايراني را پذيرفتند . در يك عصري كه گفتمان غالب آن عقلانيت است هيچ كس نميتواند در هيچ يك از حوزه ها و حتي حوزه دين و تعبد از آثار آن در امان باشد. تندباد ي بود كه وزيد و هر مقاومتي را ريشه كن كرد.
گفتم: پس به نظر آنها امامان از روي اجبار و تحت گفتمان حاكم به عقلانيت روي آورند و چهره نيمه عقلاني به تشيع دادند. اين اشتباه است مگر خطبه هاي امير مومنان(ع) را در نهج البلاغه نخواند هاند كه تركيبي از عقلانيت و تعبد است. آن زمان كه نهضت ترجمه راه نيافتاده بود و جريان سازي هاي شروع نشده بود. اصولا تشيع راه ميانه است راه ميانه ميان تعبد محض و عقلانيت محض . هم از روي زمين و عقل دستور ميگيرد و هم از آسمان و وحي. منزلت ميانه را تشيع پيش گرفته است و همان را ادامه داداه است.
گفت: شرقيها هم همين اعتقاد را شايد داشته باشند ولي ميگويند در اين دوره كه تعبد به وسيله جريانهايي شدت گرفته است و عقلانيت كنار نهاده شده است بايد ما آن سويي را تقويت كنيم كه تضعيف شده است تا عقلانيت تشيع دوباره خودش را نشان دهد و زنده شود.
گفتم: اين راهي كه مي روند ريشه هر دو را مي زند . هم عقلانيت از ميان ميرود و هم تعبد. عقلانيت ابزاري غربي نه تنها ارتباطي به عقلانيت تشيع و يا اعتزالي ندارد بلكه يك نوع تفكر و عقلانيت مصلحتي و عمل گراست . اين شيوه هم دين را ازميان مي برد و هم وحي را از ساحت اجتماع بيرون مي راند و هم عقلانيت اعتزالي و يا علوي را نابود مي سازد. هابرماس كه سخن از پروژه ناتمام مدرنيته مي كند يا ديگر فلاسفه اي كه دعوت مي شوند تا افكار و انديشه هاي غربي را در ايران مطرح كنند هيچ كدامشان عقلانيت به اصطلاح يوناني را قبول ندارند . آن ها تعريف ديگري از عقلانيت دارند كه همان عقلانيت ابزاري است . با اين عقلانيت ديگر فاتحه دين را بايد خواند . معنويت پروژه ديگري است كه براي جبران خلاي اايجاد شده به پس از بيرون راندن دين از ساحت اجتماع به آن روي آورده اند. اين معنويت هم ابزاري است براي عقلانيت ابزاري و نسخه زمان خاصي است.
گفت: بايد در آن تامل كرد . فكر مي كنم اين طور كه مي گويي بحث ترجمه و عقلانيت غربي و معنويت و جريان سازي دوباره در باره آن يك امر حساب شده باشد. توطئه كه نه ولي آيا چيزي در مايه تهاجم فرهنگي عليه اصول عقلاني و وحياني تشيع نيست؟ شما چه فكر مي كنيد؟ بنويسيد.
ديشب با چند نفر از دوستان جمع شديم که يک صلاح و مشورتي داشته باشيم. گپ دوستانه و تبادل افکار. از قديم و نديم در چمع چند نفري ما اين رسم بوده است. وقتي مساله اي مطرح مي شود هرکسي آن چه به ذهنش مي رسد مي گويد بدون اين که با مشکلي به نام خطوط قرمز و تابو رو به رو شود. بدون رودرواسي وهيچ ترس و هراسي مي نشينيم و هرچه دل تنگمان خواست مي گوييم. اين عدم محدوديت تا آن اندازه است که گاه خودم وحشت مي کنم . آخر نمي شود محدوديت هاي اخلاقي و عرفي را ناديده گرفت. انسان است و اجتماع و محدوديت هاي آن. آدم وقتي حمام هم مي رود يک شورتي پايش مي کند و توي آن خلوت و تنهايي اش لخت نمي گردد. حالا توي جمع حتما حريم و محدوديتي است. (مي گويند پيامبربراي سرکشي از گله اش به دشت رفت . ديد شبان گله لخت زير بوته اي نشسته و جامه بر تن ندارد. شبان وقتي از حضور پيامبر آگاه شد رفت و جامه پوشيد. پيامبر از او پرسيد: چرا لخت بودي؟ گفت : براي اين که جامه ام پاره نشود لخت مي گردم . در اين برهوت بيابان هيچ بني بشر هم که نيست تا به حرمتش لباس بپوشم. پيامبر گله را از او گرفت و به چوپاني ديگر داد و گفت: اگر هيچ کس هم در اين بيابان نباشد نبايد لخت گشت . آدميزادي گفتند و حجب و حيايي) نمي توان گفت من مي خواهم آزاد و رها باشم. هر چه توي اين کله ام آمد بيان کنم. بعضي از اين انديشه ها و پندارهايي که توي اين سر مي آيد یا اصلا قابل گفتن نیست یا اگر هم باید گفته شود باید با نوعی تلطیف بیان شود.
اندیشه اصولا به جهت طبع ذاتی اش غیر قابل کنترل است. همین خلجانات ذهنی است که وقتی پخته شد ابتکارو اختراعی می شود و علم و دانشی. از این رو آزادی اندیشه یک امر طبیعی است و از اصول قراردادی نیست تا ما آن را حق بدانیم و یا ندانیم. وقتی یک چیز توی سرم آمد و به صورت رشته ای به هم بافته تا حدودی نظم منطقی هم گرفت می شود اندیشه. یعنی همین پندار چه نیکش و چه بدش در ذهن آدمی آن قدر بالا و پایین می رود تا ساختار پیدا کند. وقتی ساختار پیدا کرد اندیشه می شود. این اندیشه هم چون ذهنی است و هیچ کس جز خودم از آن خبر ندارد می شود اندیشه من که خودش آزادانه توی این وجودم بالا و پایین می رود و از کسی هم اجازه نمی گیرد که باشد و نباشد. پس این که صحبت از آزادی اندیشه می کنند یا آزادی را درست و حسابی نفهمیدند یا معنا و مفهوم اندیشه را به درستی درک نکرده اند.
از قدیم گفته اند حرف که می زنی اول مزه مزه اش کن تا بیینی چه می گویی. این یعنی همان خط قرمز و محدودیت در بیان اندیشه. این قانون اخلاقی و عرفی که این گونه قالب بندی شده و در جامه ای زیبا به توی نسل بعد انتقال داده می شود به این معنا و مفهوم است که آزادی بیانت محدودیت دارد و نباید هر حرفی را بزنی چون دست کم با این زبان سرخ ناچیزت سر سبزت را از دست می دهی. این یکی هم به معنای تهدید و مجازات برای خروج از قانون اخلاقی و عرفی است. یعنی با این دو گزاره ناقابل هم قانون را به تو گفته است و هم نتایج تمرد از آن را. پس توقع نداشته نباش که چیزی به عنوان آزادی مطلق بیان داشته باشی.
از این جاست که دعوای فلاسفه اخلاقی و سیاسی و دانشمندان حقوقی و اجتماعی آغاز می شود و هزاران کتاب و مقاله برای نفی و اثبات و یا حدود و ثغورآزادی بیان اندیشه نوشته می شود. مکاتب سیاسی پدید می آید که از جمله معروف ترین آن لیبرالیسم است. لیبراسیم به جهت ساختار اومانیستی اش محوریت را به انسان می دهد. خدا در هستی حکومت می کند ولی در زمین و میان مردمان این انسان است که حکومت می کند. حالا که این انسان حاکم سرنوشت خود و زمین است باید آزاد باشد و هیچ گونه محدودیتی نداشته باشد. لیبرالسیم تا جایی با دمکراسی یعنی حکومت مردم با مردم و برای مردم همراه شد ولی این لیبرالیسم راهش را از میانه کج کرد و از دمکراسی برید و دور شد. می گویید چرا؟ خوب معلوم است. دمکراسی در نوع آرمانی اش می گوید رای و انتخاب مردم. حالا اگر مردم همگی و یا اکثریتشان آمدند و این آزادی را محدود کردند آن وقت که کار لیبرالسیم و حقوق فردی ساخته است. از سوی دیگر دولت ها برای ملت ها محدودیت های قانونی وضع می کنند که با اصول لیبرالیسم در تضاد است چون لیبرالسیم با هیچ محدودیتی نسبت به حقوق بشر کوتاه نمی آید. این دعوای لیبرالسیم و دمکراسی الان در جهان به شدت رواج دارد و برای همین نه برای رای مردم عراق ارزش و احترامی قایل هستند و نه برای رای فلسطینیان. چون این ها برای لیبرالیسم و آرمان هایش خطر آفرین هستند. جالب این که می گویند برای خود دمکراسی و آرمان هایش نیز خطر ساز هستند.
در فرانسه اصول بنیادین لیبرالیسم و سکولاریسم با خطر مواجه شده است. از سوی می باید بپذیرند که هر کس آن طوری که خواست بخورد و بپوشد و بگوید و ... از سوی دیگر می بینند که اگر به ملت اجازه دهند از حقوقشان به کمال و تمام استفاده کنند، می آید خود لیبرالیسم و سکولاریسم را نفی می کند . پس ناچار می شود برای دفاع از اصول لیبرالیسم و سکولاریسم بر خلاف همان اصول محدودیت هایی را اعمال کند. این محدودیت یعنی خط قرمزی که خود لیبرالیسم با آن به شدت مخالف است. این هم می شود یک بام و دو هوا.
توی این جمع چند نفری ما هم وضع همین طور است. همه چیز را می گویند و از همه چیزوهمه کس انتقاد می کنند. حتی به قول دکتر سروش از مقام آزادی بیان تجاوز می کنند و در محدوده آزادی عمل فحش و ناسزا می دهند و تهمت و افترا می بندند ولی چون موافق اصول خودشان است عیبی ندارد ولی اگر کسی بر پایه همان اصول و حقوق قراردادیشان چیز دیگری گفت دیگر آنان حق سخن گفتن ندارند. یکی از جمع که سکولار است اصلا معتقد است که اسلام چیزی ندارد. قوانین آن رومی و ایرانی است با تغییراتی ناموزون و خدشه ساز و دردسر ساز. اگر بخواهیم مثل غرب به مدنیت برسیم باید همه چیز غرب را آن طور بپذیریم که آنان گفته و عمل کرده اند. نباید هیچ تغییر ولو جزیی در آن ها بدهیم. اگر جمهوریت را پذیرفتیم باید با همه خصوصیاتش بپذیریم نه آن که بیاییم رنگ بومی و ملی بدهیم و در نتیجه هم از آن بیفیم و هم از این .
آن دیگری می گفت: همه چیز را باید از غرب به درستی بیاوریم نه ناقص . ترجمه باید به تمام و کمال و بی نقص باشد و همان را نیز باید به عینه عمل کنیم. نسخه غرب را باید همان طوری بپیچیم که تجویز شده است بی هیچ کم و کاستی.
اگر از اسلام نسخه ببپیچیم نتیجه بهتر از این نمی شود. اسلام ظرفیت ندارد تا پاسخگوی نیازهای این عصر باشد. برای عصر خودش و در آن بیابان عربستان چیز خوبی بوده است ولی حالا دیگر نه تنها مفید نیست بلکه مضر هم هست.
گفتم : درست می گویید. من هم با شما هم رای و هم عقیده ام. ولی سوالی دارم. این غربی ها مگر دمکراسی شان را از یونان و قوانین شان را از روم نگرفته اند؟ گفتند:هان، چنین است. گفتم: آیا آنان همان دمکراسی یونانی را عمل کردند و یا آن که اصول را گرفتند و با توجه به مقتضیات تغییراتی در آن دادند که به آن اصول خدشه وارد نشود و در عین حال به اهداف خودشان هم رسیدند؟
گفتند: تغییرات دادند. گفتم: بله آنان دمکراسی مستقیم را به دمکراسی پارلمانی تغییر دادند و... با این همه می گویند ما اصول یونانی و رومی را عمل می کنیم. اسلام هم چنین ظرفیتی دارد. مثلا اسلام می گوید باید به عدالت عمل شود. آن چه مهم و به عنوان یک اصل بنیادین مطرح است همین عدالت است. کاری به شکل آن ندارد که این عدالت چگونه در جامعه عملیاتی ویا اجرایی می شود. اگر مثلا با یک دادسرا در حوزه عدالت قضایی این نوع عدالت تحقق می یابد همان شکل و روش مورد تایید اسلام است . اگر نمی شود وباید دادگاهی باشد یا دادگاه تجدید نظر و یا استیناف و یا دیوان عدالت کشوری . خوب همین شکل مورد تایید اسلام است. پس می توان اصول را از اسلام داشت و با توجه به شرایط و مقتضیات زمان و مکان روش ها و اشکال مختلفی را برای رسیدن به این اصول پدید آورد. برنامه ریزی و اجرایی کردن که دست ماست. از این رو اسلام بخشی را به عنوان اصول و قوانین بنیادین و اهداف نهایی یا میانی و ابتدایی در نظر گرفته که خودش آن را مشخص و معین نموده است و بخشی دیگر را به عهده اولیای امور نهاده است که از آن به اولی الامر یاد می کند. امر یعنی کارهای مرتبط به مسایل روزمره اجتماعی و جاری. به همین اولیای امور هم گفته است که هر جا را شک دارید به اصول رجوع کنید حتما راه حل مناسب پیدا می کنید. این یعنی جمع وحی با عقل ، تعبد و تعقل. یعنی اندیشه ناب شیعی. حالا اگر عیب در مسلمانی ماست چرا همه کاسه و کوزه ها را بر سر اسلام می شکنیم.. به نظر شما عیب در کجاست؟ در اسلام و یا مسلمانی؟
تابوي پدرم بود. تا نامش را ميبرديم چهره درهم ميكشيد. با حالتي نگاهمان ميكرد كه گويي ناسزايي بر زبان آوردهايم. وقتي تكرار ميشد حالتي به خود ميگرفت كه گويي دارد بالا ميآورد. نميدانم چرا چنين ميشود. چرا به اين واژه شرطي شده است. بيگمان حكايتي داشت كه نميخواست برزبان آورد. همه ما به بعضي واژگان شرطي ميشويم . اصولا گاه زيبايي و زشتي مصاديق به نامهايشان نيز كشيده ميشود. همين كلمه توالت را چندين چند بار عوض كردند . يك وقت دست به آب ميگفتند. روزگاري مستراح و زماني دستشويي و گاهي ديگر ناميديگر . همين شيريني و زيبايي مصداق گل و عشق و محبت به خود واژه هم كشيده شده است. از اين رو من خودم از اسم لواشك و ترشك دهانم آب ميافتند تو گويي كه لواشكي در كامم نهادهام. اين دخترم وقتي اسم لواشك را ميشنود آب از لب و لوچهاش روان ميشود. ميگويند برخي از واژگان وقتي زياد تكرار ميشوند جاي مصاديقشان مينشينند. از تداعي معاني و اين جور چيزها فراتر است . خوب! پدرم نسبت به آن واژه چنين واكنشي دارد . دست خودش هم نيست. گفتم : بابا! گفت: هان! بگو. گفتم : چرا اين قدر حساسيت نشان ميدهي مگر واژه اي به اين زيبايي و خوشدستي و شيريني و رواني با تو چه كرده است كه چنين از آن متنفر و منزجري؟ روانشناسان درباره اين نوع واكنشها به دوران كودكي و مسايل پيشآمده آن دوران اشاره ميكنند و ميگويند كه ريشه همه اين تنفر را بايد در ضمير ناخود آگاه جست. مثل همين انزجارم از سنجاق و دكمه؛ چون وقتي بچه بودم و به مكتبخانه ميرفتم . بچههاي توي مكتب، دكمههايي را كه از روي زمين پيدا ميكرندد با آن همه كثافت و خاك و خل ميگذاشتند توي دهانشان و مثل آب نبات ميمكيدند. از آن زمان است كه از اسم دكمه و سنجاق چندشم ميشود و حالم به هم ميخورد. همين حال ميبيني كه چه حالتي به من دست داده است و ميخواهم بالا بياورم.
گفت: خوب! من هم چنين هستم. پس حالا خوب ميفهميكه من چه رنجي از اين واژه كريهه و بدمنظر ميكشم.
گفتم: حكايت آن چيست ؟ بگو تا بدانيم. البته اگر مصلحت ميداني . شگفتم كه چرا سالهاست كه از واژهاي به اين زيبايي و خوشگلي متنفري؟
گفت : وقتي بچه بودم مادرم كه خود خانزاده و از خاندان بزرگ فلكي و داراي مال و منال بسيار بود، برخلاف همه اهل زمانه از هم سن و سالهايش سيگار ميكشيد. اين سيگار كشيدن خود يك سنت اشرافي بود. هر كسي پولش را نداشت كه سيگار بكشد. اينها آن زمان در حكم تجملات بود. در واقع توتون و تنباكو خودش ارزش و جايگاهي داشت و علما هم با هم رقابت مي كردند. اين بود تا آن غائله معروف تحريم تنباكو و فتواي شيرازي بزرگ پيش آمد. سمرقند خانم هم از توتون به ترياك ترقي منزلت كرد و ترياكي شد. البته ترياك نميكشيد بلكه هميشه ميخورد. خودش كه ميگفت حبه نشاط است. از كوكنار هم درست ميكرد ولي از آن ساخته و پرداختهاش بيشتر مصرف ميكرد . اين اواخر عمري كه پايش لب گور بود سيگار را دوباره شروع كرده بود افزون بر ترياك و قليان.
ميرفتم برايش سيگار ويژه ميخريدم. ميگفت: از بويش مست ميشود. خوشش ميآمد. خدا رحمت كند با آن كه صد و بيست سالش بود ولي اين چند قلم جنس را هميشه بايد برايش فراهم ميكرديم. از نان شب هم برايش مهمتر بود. خوب برايش مفيد بود و با ما هم كاري نداشت. ما از بچگي ااز ويژه فقط همين را ميشناختيم تا رسيد اين اواخر. پس از سقوط محمد علي شاه و سپس احمد شاه و آمدن اين رضا شاه . از آن زمان بود كه از اين واژه حالم به هم ميخورد.
گفتم: چه شده بود؟
گفت: وقتي رضا شاه آمد دستور داد تا همه ملك و املاكمان را بگيرند و به نام بنياد پهلوي ثبت و ضبط كنند. همه اين زمين ملك آبا و اجدادي ما بود. ما از قديم و نديم خان و سلطان منطقه بوديم. از دوره صفوي و قاجاريه . از شيخ شريف بزرگ تا زين العابدين، تا شل شريف ، آقاخان و رستم خان و محمد تقي خان . اين محمد تقي خان سلطان بزرگي بود. نماينده سپهسالار تنكابني صدر اعظم در منطقه بود. اين جدم هفت دختر داشت و يك پسر خردسال كه اول رمضانش ميخواندند. بعدها نامش را به آقاجان عوض كردند براي بيان عزت و احترام. اين محمد تقي خان را در دوره سپهسالار به توطئه كشتند و عنوان سلطاني را به غصب از خاندان ما بيرون بردند. آقاجان هم كه طفل و صغير بود. شاه هم آمد مال و منال آقاجان را مصادره كرد به همراه مصادره تمامياموال و املاك سپهسالار در تهران و تنكابن تا ديگر زيادي موي دماغ رضا خان نشود كه از قديم گفتهاند دو شاه در اقليمي نگنجد. در اين اواخر هم آقاجان را به كدخدايي برداشتند تا ساكتش كنند. اين بچه هم چاره اي نداشت، پذيرفت و از آن همه ملك و املاك در تنكابن و جواهرده و سماموس و رامسر تنها به يك خانه سردسيري و يك خانه گرمسيري و ده هكتار زمين شور و شالي به متراژ گاوي قناعت كرد.
گفتم: خوب! گفت: چه خوب ؟ خيلي هم بد. آخر همه اين اموال را به خاطر ويژه بودنش مصادره كردند. اگر ويژه نبود كه اين همه بلا بر سر ما نميآمد. مثل همين ويژگي كشور و اين نفت سياه كه بلا جان ملت شده است. بعدها كه رضا رفت. آقاجان شكايت و مرافعه برد و عرض كشي كرد. شاه جوان كه ميخواست دل ملت ايران را به دست آورد بيشتر زمينهاي مردم را بر گرداند ولي بازهم به خاط همين ويژه بودن رامسر ، اين اموال را برنگرداندند جز همان چند قواره از زمينهاي نامرغوبش را.
اين گذشت تا انقلاب شد . از انقلاب سپيدش كه جز بدبختي نصيب ما چيزي نشد. چند تكه زمين هم كه دست رعيت بود به آنان دادند و مالك شد بي كاره و بيچاره.
گفتم : خوب! گفت: اين انقلاب كه شد گفتيم كه ديگر حق به حق دار ميرسد شاه كه رفت ديگر اين ويژه و ويژه بازي و ويژهخواري ور افتاد. البته اينها را براي يك تكه مال نميگويم . خودت كه شاهدي وضعمان بد نيست و نيازي به آن نداريم. ولي چيزي كه هست من از هر چه ويژه و ويژهخواري بدم ميآيد و نفرت دارم. حالا ميروي ساحل دريا كه يك عمر ميرفتي ميگويند اين جا ويژه فلان نهاد است و اين جا ويژه بهمان شخصيت است. اينها به كنار وقتي مردم عادي جرمي مرتكب ميشوند همه يكباره بر سرش خراب ميشوند و خان و مانش را به آتش ميكشند و خاكسترش را به دريا ميريزند. ولي خودشان ميروند به علت ويژگي كه دارند حتي كوه و جنگل را ميخرند. اموال عمومي و منابع طبيعي را ميخورند و حالا يك قورت و نميشان هم باقي است. ويژهخواري همه جا چنبره زده است. اين بلا و آفت به خاطر همين واژه نحس است. وقتي نيروي انتظامي و دادگاه و دادسرا و ارتش و قانون و عدل و داد داريم و... چرا بايد اين قدر در كنارش ويژه داشته باشيم. اصلا اين ويژه به معناي خروج از قانون است. اگر قانون فراگير است پس اين ويژه و ويژهخواهي يعني تبعيض .يعني بي عدالتي .
ميگويند در روايت است كه در آخر زمان انقلابي در ايران اتفاق ميافتد كه به انقلاب مهدي (عج) وصل ميشود. اين دولت همه خوبيها را دارد جز اين كه يك عدهاي كه در راس قرار ميگيرند ويژهخواه و ويژهخوار ميشوند. ميخواهند قانون و حدود و تعزيرات درباره آنها اجرا نشود . اينها مثل اشراف يهودي ميشوند. اشراف يهود ويژهخواه بودند. از اين رو براي حكميت پيش پيامبر ميآمدند تا احكام تورات درباره آنان اعمال نشود. در زمان موسي همين اشراف يهودي وقتي يكيشان قتلي ميكند حاضر نميشود كه قصاص شود. آن داستان گاو در قرآن براي همين ويژهخواهي اشراف يهودي بوده است . برويد داستانش را بخوانيد ببينيد ريشه همه آن بهانههاي بني اسراييلي همين ويژهخواهي سران يهود بوده است. الان هم اين ويژهخواهي دست از سر برخي از سران ما بر نميدارد. انقلاب تنها بلايش همين ويژهخواهي برخيها است. اين آسيب انقلاب است كه در روايت آمده است . اگر باور نداريد خودتان برويد اين كتاب آقاي علي كوراني به نام عصر ظهور را بخوانيد.
حالا ميفهمم كه چرا پدرم از هر چه ويژه بدش ميآمد و تو گويي ميخواست بالا بياورد. واقعا چندشآور است والله.
روزي روباهي به شتاب و هراسان از شهري بيرون ميرفت، حكايت پرسيدند. گفت: قانوني گذارده اند كه هر جانوري كه سه خايگانش است يكي از بيخ بر كشند . گفتند: تو را چه خوف و هراس است مگر آن كه تو نيز از خلقت به كمال و تمام برون باشي و نقصان به زيادي در تو نمودار. گفت : سوگند كه نه چنينم و از جمله راست قامتانم و در سوايت و كمال خلقتم هيچ نقصاني ني.
گفتند: پس به چه جرمي اين چنين هراسان و شتابان راه گريز پيش گرفته اي و به پشت خويش ننگري مگرت دشمن به تاخت در پيات روان است؟
گفت: مرا جز همين قانون دشمني نيست.
گفتند: تو كه چنين به كمال و تمامي چه هراست از اين قانون است. دل آرام دار و دمي بياساي كه قانون را جز با مجرمان كاري نيست. مگر نشنيده اي كه فلاسفه يونان باستان قانون را مسطره حق و عدالت دانسته اند تا هر كه از جاده صواب برون رود به ريسمان و چوب قانون و عدالت براست آورند.
گفت: مرا هيچ مشكل و خطري از سوي قانون همي نرسد كه قانون هماره به كمال است و درستي . خطر خطير ازسوي مجريان قانون است كه از دست ايشان گريزي نيست.
گفتند : حكايت مجريان چيست كه تو را چنين به هراس افكنده است تا خانه و آشيانه مالوف خويش اين چنين بگريزي و راه ديار غربت گيري كه در غربت هزاران بلا و ابتلا است از جسم و جان كه كم ترين آن جنون افسردگي است.
گفت: همه اين را به جان رضا خرم و از اين آشيان مالوف بگريزم.
گفتند: اين مجريان قانون مگر با تو چه كرده اند كه غربت فراق را به آسايش و آرامش فراش و خانه آشيان بگزيدي ؟
گفت: در اين ولايت ما مجريان هر جانوري را به قانون موضوعه نخست برگيرند و تخمش بكشند و سپس بشمارندش. من همي ترسم كه از خايگان جز به يك فرو نگذارند و همه عمر در حسرت دوگانه به جنون دچار شوم كه اين عامل جنون قريب است و آن عامل جنون و فسردگي غريب. پس حكم عقل بدين است كه از قريب بگريزم كه از قديم و نديم بزرگان خوب گفته و در سفته اند كه : از اين ستون تا آن ستون فرج و گشايش است.
اكنون حكايت روباه و خايگان فرو گذار كه حكايت مجريان ما از اين نيز بدتر و ناخوشايند تر است. تو گويا مردمان اين خاك و برزن موشان آزمايشگاهي اند كه هر چيزي را به آزمون و خطا بر پايه دانش تجربي فرنگيان بر آنان بيازمايند تا كدامش راست افتد. روزي نيست كه به تجربت آزموني كند تا خطا و درستي بدانند و از روي مصلحت حكم كنند و في الفور به اجرا گذارند . نه تدبير امور كنند و نه عواقب آن انديشند. اين حكايت بگفتم تا خود حق را بجوييد كه مصاديق آن بس بسيار است كه مثنوي ملت ايران هفتاد من کاغذ شود.
اگر ما هم بخواهيم بعضي چيزها را ننويسيم و ناديده بگيريم ولي اين سياستمداران نميگذارند. هر روز كاري ميكنند و حرفي ميزنند كه مجبوريم ميشويم اين مرده شور را بتكانيم و اين گنداب را بگرديم ، درنتيجه هم خودمان را آلوده اين زخارف دنيا ميكنيم و هم دامن پاك و بيغل و غش شما را. آخر اين سياستمداران نميگذارند يك بار آب خوش از گلوي ما پايين برود و يا ما به گناه غيبت و تهمت مبتلا نشويم. حالا كه اين چنين ميخواهند ما هم پتياره شان را روي آب مي اندازيم تا اين قدر پا توي كفش توده روشنفكر عوام زده دانشمند و فيلسوف نكنند.
يكي از اين سران كارگزاراني ما كه دايم در اين سيزده نوروز در حال كارگره زني بود طاقت نياورد و افاضاتي كرد كه تنها از كام اين سازندگان دارنده و فيلسوف بر ميآيد.
جناب كارگره زني افاضه فرمودند كه اين مديران كشور ما خودشان كه بي خانمان هستند و عرضه نداشتند در اين چندين وچندسال از اين همه بريز و بپاش پول مفت نفت يك كلاهي براي خود و اهل بيت و دوست و آشنا بدوزند چگونه مي توانند مردمان بي خانمان را خانه دار كنند. توي مدير بي عرضه كه نتوانستي توي اين همه رخت و ببپاش براي خودت از نمد نفتي كلاهي بدوزي ديگر چه عرضه اي داري؟
واقعا حق گفتند، آخر آدم بي عرضه اي كه نمي تواند از مال عمومي براي خودش خانه اي ، كلبه اي ، قصري ، كاخي يا كوخي بسازد. چنين آدمي اصلا ثابت كرده است كه بي عرضه است و مديريت ندارد. تو كه پول نداري چند ميهمان را درست و حسابي پذيرايي كني حالا بايد بروي در خانه سازماني بنشيني و از بيت المال شكم ميهمان هاي رسمي و كشوريت را سير كني و اين همه خرج و مخارج اضافي بار دولت و ملت كني.
بهتر است در همان سال ها مي رفتي يك مدركي از دانشگاه هاوارد و هاوايي و يك جا ديگر مي خردي و پست دولتي مي گرفتي و پوست مردم را در مي آوردي و براي خودذت صاحب مال و منال و خانه و ويلا ساحلي و جنگلي و غيرو و غيرو مي شدي كه حالا دولت ناچار نمي شد براي اسكان تو يك خانه سازماني را برايت تخليه كند و مبلغي از پول براي مهمان هاي رسمي و كشوريت هزينه.
آدم به بي عرضگي اين دولتمردان جديد وجود ندارد. عرضه خوردن را ندارند. مگر نمي شود كه هم توبخوري و هم بگذاري يك عده اي از پهلوي تو به نان و نوايي برسند. اين قدر تنگ نظر نباشيد.
ساعت را تغيير نداديد اين باعث شد كه كلي روز به عقب بيافتد و خداي ناكرده فعاليت اقتصادي شبانه شود و مردم نفهمند كه كي شبانه و توي آن هواي تاريك از پشت بام بيت المال بالا مي رود. اگر شما هم ساعت تابستاني داشتيد مثل ما فعاليت اقتصادي تان رونق مي گرفت و نه تنها خانه دار بلكه كشور مي شد ملك طلق شما.
گرفتاري كه يكي دو تا نيست. از اين مساله رها شوي گير آن يكي مي افتي. ما كه قول به هيچ بني بشر نداديم كه بايد همه مسايلشان را حل كنيم. ما چندتاشان را حل وفصل مي كنيم و بقيه را مي گذاريم براي ديگران تا خداي ناكرده بدون مساله نباشند و مغزشان به جهت بي كاري مفرط از كار نيافتد. اين سلول هاي خاكستري مغز اگر كار نكند دچار الزايمر مي شود كه مي گويند بد دردي است و هيچ درماني هم ندارد. فعاليت مغزي و ورزش فكري مي تواند جلوي اين پيشروي نابهنجار الزايمر را بگيرد تا خداي ناكرده مثل مرحوم شيخ صالح مازنداراني نشويم كه رفته بود بالاي منبر و همانجا نشسته بود و يادش رفته بود كه چه مي خواست بگويد. پسرش فرياد زد: حالا حرفت را فراموش كردي! پايين آمدن از منبر را كه فراموش نكردي؟ ما هم گويا حرفمان را فراموش كرديم. مي خواستم بگويم كه اين بزرگمهر حكيم چه خوش گفته است: همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشده اند.
يكي از اين همگان زاده شده ماييم و از آن همگان نازاده بايد توقع داشت تا همه چيز را حل و فصل كنند. ما همين مساله هسته اي را كه مساله صدم ماست را حل و فصل كنيم كلي هنر كرديم. البته براي بعضي ها مساله اول است ولي چون ما ذاتا هسته دان و هسته شناسيم چيزي كه داريم نمي رويم دنبالش . آنهايي كه ندارند ميروند سراغش. از سوي ديگر، ما كه نه كريم نه كوريم، مي بينيم كه اين هسته از قديم بومي بوده، ديگر چه نيازي است كه طلب از گمشدگان لب دريا داشته باشيم و سراغش را توي روس و بلا روس و يا تركيه بگيريم؟ توي همين دو قدمي ما از آن لب ساحل نيلگون خليج همشيه فارس تا درياي قزوين (همان كاسپين كاسيها و كادوسينشينها كه مردمان بومي سرزمين ما بودند، يعني همان درياي مازنداران و البته نه درياي خزرهاي آن سوي كوه هاي قفقاز) مي توان سراغش را از هر بچه ايراني گرفت. آخر بچه ايراني كه برگ چقندر نيست ويا سيب زميني بيرگ و ريشه .
وقتي ما هم اين چيز را داريم، چرا بايد از اين و آن گدايي كنيم و براي به دست آوردنش جنگ و جدال؟ ناپليون ميگفت :هركس براي چيزي ميجنگد كه ندارد. آن سرباز روس را كه گرفته بودندش، ازش پرسيد: چرا اين قدر مقاومت مي كني و مي جنگي ؟ گفته بود: براي شرف . ناپلئون گفته بود : من براي كشورگشايي حمله ميكنم و ميجنگم . هركس براي چيزي كه ندارد ميجنگد. ما كه حالا اين هسته را داريم ديگر چه جنگي؟ از اين رو، مساله هسته اي برايمان مساله صدم است. آلان چيزي كه مساله اول است، همين عدالت است كه هرجا سراغش را مي گيريم پيدايش نمي كنيم. از اين رو، مساله اول ما همين چيزي است كه نداريم و در به در دنبالشيم . اگر بتوانيم اين مساله را حل كنيم كلي شاهكار كرديم و حاضران و غايبان در طول و عرض تاريخ از ما خيلي تعريف و تمجيد خواهند كرد كه اين موجود ناشناخته بالاخره كشف شد.
ظاهرا اين مساله با نوشتن و بخشنامه و اين جور چيزها حل و فصل نمي شود. اين يونانيان شكم سير و بردهكش و استثمارگر در آن فلسفه يوناني خودشان عدالت را توزيع نابرابر ثروت بر پايه نابرابري انساني ميدانند. چرايش هم معلوم است. چون حق در نزدشان قانون است و عدالت چيزي است كه قانون آن را وضع مي كند. حالا اگر اين قانون را شهروندان آزاد (نه برده و شهروند درجه دوم و سوم) آن هم اكثريتش بنويسند و وضع كنند . خوب ، طبيعي اين است كه يك نابرابري ميان شهروندان حتي ميان همان درجه اولش وجود دارد. حالا اگر بخواهند بگويند: عدالت همان قانون است. نيتجه طبيعياش ميشود نابرابري. من كه بيشتر ازاين نميفهمم . شما هم با من يك ورزش فكري كنيد تا خداي ناكرده نه دچار الزايمر شويد و نه اين مساله حل نشده باقي بماند. قضيه عدالت و دمكراسي هم از اين جاست كه بيخ پيدا ميكند. مي گوييد: نه . پس برايم بنويسيد : بله . نفيش با من، اثباتش با شما.
شش سالش مي شود. مي گفت: اين عمه و شوهر عمه هم فيلم هستند. يک جوري رفتار مي کنند که انگار دارند فيلم بازي مي کنند. بچه حق هم داشت. وقتي به دور و بري هايش نگاه مي کند، مي بيند اين ها بر خلاف همه آشنايان و اقوام يک جوري رفتار مي کنند که گويي دارند فيلم بازي مي کنند. مي گفت: شوهر عمه از عمه اجازه مي گيرد چه بخرد چه نخرد. البته مهدي رضا اين را نگفت ولي اگر در پاي تفسير بزرگتر از اين زندگي عمه و شوهر عمه مي نشستيد، حتما مي گفتند: اين شوهر عمه، زن ذليل است. خودشان که مي گويند تفاهم و به خاطر آن که يکي بيش تر از آن به حسن تفاهم نيز تعبير و تفسير مي کنند.
اين طوري نيست که هيچ اختلافي پيدا نکنند ولي به هر حال با کوتاه آمدن يکي مساله حل مي شود.
اين چند تفسير يک زندگي است. البته به نظرم آن طوري که گفتند نيست. نه اين که مي خواعم خداي نکرده توجيه به نفع کنم، بلکه از آن جهت که " هر کسي از ظن خود شد يار من؛ و ز درون من نجست اسرار من".
اگر مهدي رضاي شش ساله اين گونه زندگي را فيلم مي بيند، چون تنها در فيلم ها ديده که اين گونه ار تباط ميان زن و شوهرهاي فيلم اي وجود دارد. اگر بپذيريم که د رفيلم ها الگوهاي برتر را نشان مي دهند پس بايد به اعتبار اين که «حرف حق را از بچه بشنو» اين دو نفر طبق همان الگوي برتر زندگي مي کنند با همه فراز و نشيب هاي زندگي و مشکلاتي که گريبان گير يک زندگي به سوور طبيعي مي شود و درگيري ها و هم چنين مديريت بحران.
اما اگر فرض را بر اين بگذاريم که الگوهاي فيلم الگوي برتر نيست و يک نگاه غلط از زندگي را ترويج مي کند چنان که بسياري از دوستانم چنين اعتراضي دارند که با اين همه مشکلات در فيلم ها يک الگوي نادرستي تبليغ مي شود، چه در رفتار ميان زن و شوهر و چه در رفتار کودکان و موارد کاش ردگيري که وجود دارد يا که مثنوي هفتاد من کاغذ مي شود بايد اين الگوي مطرح را زير سوال برد، چنان که به نظر همين مهدي رضا « من مي خواهم مثل پدرم باشم» به نظر او پدرش نوع اي اقتدار را اعمال مي کند و جايگاه هرکس اي مشخص است. هر کس در چهار چوي يک ساختار مقرراتي مشخص رفتار خود را هدايت و برنامه ريزي و تنظيم مي کنند. خروج هر يک از دايره مقررات و ساختار نه تنها نا بخشودني بلکه همراه با تنبيهات و کاه شديد و اعتراضات مکرر است. اين رفتاري که مبتني بر عدالت و در چهار چوب مقررات و قوانين تنبيهي آن است و جايي براي احسان وجود ندارد.
تفسيري ديگري از اين زندگي ما با نگاهي مواجه ايم که در آن احسان نيز اميد تنفس يافت است. به نظرم شدت و ضعف همين احسان افزون بر عدامت موجب مي شود تا زندگي اي از نوعي تفاهمي- حسن تفاهمي و يا ذليلي مي شود...