تبليغاتX
سماموس
در مورد مسائل اعتقادی ، اجتماعی، سیاسی و ادبی
نوروز فصل شکفتن است. زمین دوباره نفس می کشد. پس از سرمای زمستان، گرمای نفس بهار زندگی را دوباره می آفریند. این دم مسیحای زمین چون دم اهورایی زندگی آفرین است.
بهار که می آید همهمه زندگی در گوش خاک می پیچد و سبزه به آفتاب سلام می کند. آسمان به قلمرو عشق پرندگان می پیوندد و آواز و ترانه دوستی فضای را آکنده می کند. در این فضا مرا چه می شود که این همه قدقامت چمن را نمی شنوم؟
دل های پژمرده را، به باران بهاری دوباره جان بخشیدن هنر است. آیامن و تو این هنر را به ارث خواهیم برد. من از بهار این بخشیدن را خواهم آموخت تو چه طور؟
+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 22:19  توسط خلیل منصوری  | 

چله در ادب فارسي از جايگاه بلندي برخوردار است. حتما از چله نشيني عارفان و زاهدان چيزهايي شنيده اي ؟ چله كوچك و بزرگ زمستان و اين كه پيركش است و يا از چله تابستان آفتاب تموزش كه تن و جان سوز است . از آن چه؟

اين اربعين خودش داستان ها دارد. غير از اين مادرم از چله زائو و چله هاي ديگر نيز مي گفت . از همه مهم تر حتما روي در ديوار از سيم و هفتم و چهلم مردگان و خاك برسر كشيدگان اعلاميه و آگهي ترحيم ديده و خوانده اي؟ اگر بخواهم اين فهرست را ادامه بدهم فكر كنم حالا حالا بايد بنويسم.

يكي از مهم ترين اين اربعين اربعين سن آدمي است كه مي گويند در آن زمان انسان به بلوغ فكري و عقلي مي رسيد و از آن پس اگر خطايي مرتكب شد چون جوانان با او معامله نمي شود و گذشت و عفو درباره اش كم تر است.

ولي برايم دو تا اربعين جالب است. چله نشيني عارفان و چله زمستان كه با آن شب يلدا و شب چره ها و داستان هاي كودكي.

موسي وار به ميقات پروردگار رفتن اين خود حكايت شگفتي است. موسي براي ديدار محبوبش به سوي كوه طور مي شتابد تا با ديدار وي خود را به كام دنيا و آخرت برساند چون خدا برايش همان دنيا و آخرت است و جز روي ديدن يار طلبي ندارد.

در قيامت گر بپرسند كه چه خواهي. يار ما و بس نعمت فردوس شما را

شايد بگوييد كه اين چه حكايتي است ؟ چله نشيني عارفان چه سودي دارد؟ به قول شاعر

گر رسي به طور سينا ارني مگو و بگذر . كه نيارزرد اين تمنا به جواب لن تراني

مي گويم :

گر رسي به طور سينا ارني بگو مگذر . چه خوش است از جوابي چه تري چه لن تراني .
به هر حال اين چله فوايدي دارد به ويژه اين چله اربعين حسيني، يك دنيا فغان در فراغ از دست دادن بزرگ ترين منجي بشريت...
اربعین حسینی چله ی عارفان و عاشقان سرور و سالار شهیدان است. کسی که برای زنده کردن انسانیت نه تنها از خود و فرزندانش گذشت بلکه همه ی هستی اش را در گروی این عشق نهاد.

+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 15:50  توسط خلیل منصوری  | 

تا حالا ازجايي بلند پريدي ؟ يا در اتومبيلي که با سرعت مي رود و   گرفتار شيب جاده شده نشسته اي ؟ يک حالتي به آدم دست مي دهد که به نوعي تخليه روح شبيه است. حالتي شبيه مرگ و از دست دادن جان. وقتي اين حالت مي رود و دوباره به حالت اول بر مي گردي احساس خوشايند بهت دست مي دهد گويي سبک شدي و دوباره جان به کالبدت بازگشته است. به نظرم هبوط يک چيزي شبيه اين است. معلق شدن و اين که در حالتي قرار بگيري که نه زنده ايي و نه مرده. اين که ميان آسمان و زمين معلق باشي و هر آن احتمال بدهي که اين روح از تنت بگريزد.

خيلي سخت است که نداني وضعيتت چيست. بي ثباتي ، پوچي و ترس از آينده که نتيجه اش افسردگي است.

در قصر کافکا محيطي ترسيم و تصوير شده که شبيه اين حالتي است که مي خواهم ترسيم کنم. شباهت هايي دارد و تفاوت هايي. شهرکي که معلوم نيست کجاست و گويي ارتباطش با بيرون و خارج بريده است. البته داستان اين صراحت را ندارد. ولي کافکا مساله را يک جوري ترسيم مي کند که گوي هم شهرکي در اين دنيا و مرتبط با شهرهاي ديگر است و هم نيست. آن چه بيشتر احساس مي شود تک بودن و بي ارتباطي است. و تنها سرنخي که از ارتباط مي دهد آمدن غريبه است. اين غريبه معلوم نمي شود از کجا آمده است و گويي يک دفعه در همين شهرک از آسمان افتاده است.

محيط سرد و خشک شهرک و آدم هايي که در يک قصر زندگي مي کند. اين قصر چيست و براي چه مردمانش هرگز ديده نمي شوند؟ غريبه اي که تلاش مي کند راهي به قصر بيابد و با آن جا ارتباط برقرار کند. اين ارتباط آيا به سود دهکده است يا نه؟

به نظرم يک شباهت هايي ميان اين داستان و داستان هبوط است. نبايد کافکا را آدمي پوچ گرا و يا چيزي شبيه اين آدم ها بدانيم. آن چه کافکا گرفتارش شد گرفتاري همه آدم هايي است که مي خواهند وضعيت خودشان را مشخص کنند و بدانند کيستند و در کجاي هستي قرار گرفته اند؟ سرنوشت هر کسي را که در اين وادي حيرت گام بر مي دارد اصول روش شناختي و ابزارهايي مشخص مي سازد که از آن بهره مي گيرد. من به نتيجه اي که کافکا گرفته کاري ندارم . اين خودش مساله ديگري است و مي تواند خودش را در پايان اين داستان نشان دهد. هرکس اگر خوب و با روش درست و ابزارهاي مناسبي وارد نشود در چنبره اين پرسش گرفتار و در نهايت سرانجامي چون کافکا خواهد يافت.

کافکا آدم متفکري بود. دغدغه و پرسش اصلي او همان موضوع بحث و مساله من است: هبوط. پرسشي که تنها براي انسان هايي متفکر پديد مي ايد و از خودش مي پرسد از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود و به کجا مي روم؟ کافکا خواست درداستان قصر به اين پرسش پاسخ دهد تا خودش را برهاند و از همان حالت تعليق در آورد . آخر بي ثباتي و زندگي بر زميني سست و بي بنياد و خانه اي بر باتلاق که هماره انسان با دلهره به سر مي برد، زندگي نيست. انسان مي کوشد تا به اين پرسش فلسفي که با همه هستي او ارتباط دارد پاسخ دهد. کاري که کافکا کرد و هرچند ناکام. ولي وي ترسيم درستي از وضعيت آدمي در وضعيت هبوط داد.

اين غريبه داستان کافکا کسي جز انسان دور افتاده از حقيقت و وطن مالوفش نيست. انساني که گرفتار وضعيت زمين شده است. او مي کوشد تا با قصر ارتباط برقرار کند تا وضعيت خويش را تثبيت کند. به نظر مي رسد قصر جز ماورا يعني کس يا کساني که سرنوشت اين ده و آدم هايش را رقم مي زند ، نباشند. از اين رو غربيه سعي مي کند تا به عنوان پيامبر ارتباطي پديد آورد و به تثبيت وضعيت دهکده کمک کند. در داستان کافکا اين امکان فراهم نيست. در تفسير و ترسيم مسيحي مساله به گونه اي است که کافکا نمي تواند ارتباط درست و سالمي ميان انسان و خدا و در نتيجه ميان وضعيت کنوني بشر با خالق برقرار کند. از اين رو کافکا خود هم چون غريبه داستانش سرخورده مي شود و به پوچي مي رسد.

ما انسان ها هرچند اکنون در يک هبوط سخت و جانکاه در سرزميني سرد و يخبندان در يک جاي پرت و دور افتاده به نام زمين به سر مي بريم ولي اين امکان فراهم است که با قصر الهي که سرنوشت ما را رقم مي زند ارتباط بر قرار کنيم و وضعيت خود را تثبيت کنيم. قرآن پس از داستان هبوط آدم مي گويد که براي او اين امکان فراهم است که در راستاي هدايت الهي وضعيت خود را تثبيت کند و از اين که موجودي باشد که معلق در ميان آسمان و زمين است و هر آن ممکن است ربوده و به ناکجا آباد برده شود ، مي تواند با او که سرشار از عشق و محبت است ارتباط دوستانه برقرار کند و به سرزمين مالوف خود بازگردد. اين قصر خدايي به روي همگان باز است و آن پيامبر غريبه کافکا ، پيامبري آشناست و از جنس همين مردمان است و اين که تنها به فکر خود نيست بلکه براي رهايي همگان تلاش مي کند...

اين داستان هبوط داستان شگفتي است و ما دوباره به سراغش مي رويم تا اقلا وضعيت کنوني واينده خود را به درستي ترسيم کينم . راهي سخت و دشوار است ولي بايد پاسخي گرفت هرچند اين پاسخ شبيه آن چه کافکا يافت، باشد . به هرحال تلاش خود را مي کنيم . البته وضعيت ما از کافکا کمي بهتر است چون تفسير زندگي ما تفسير دروغين عبري و مسيحي نيست و اسلام تفسير زيبايي داده است که اين همان اختلاف روش شناختي و هستي شناسي و در نتيجه اختلاف در جهان بيني خواهد بود....

 

+ نوشته شده در  84/12/27ساعت 16:3  توسط خلیل منصوری  | 

اشاره: ايران و تهران به عنوان پايتخت وبلاگ نويسي جهان پر آوازه است. این شیوه نوین ارتباطی برای همگان به ویزه برای جوانانی که می خواهند هنر خود را در نگارش و انتقال مفاهیم و پیام ها به زبان نوشتاری بیازمایند ، بسیار جذاب و جالب است. از این رو جوانان ایرانی با استفاده وسیع و گسترده از این ابزار و فنآوری ارتباطی به خوبی بهره می گیرند. افزایش سریع سایت های خاص وبلاگ فارسی در شبکه جهانی خود گویا این استقبال کم نظیر یا بی نظیر از وبلاگ نویسی در میان ایرانیان است. از این رو در این عرصه و میدان خود آزمایی همگان از پیر و جوان با انواع عقاید و افکار در حال نگارش و بیان دیدگاه های سیاسی ، اجتماعی، ادبی و هنری و حتی مذهبی هستند. برخی از طلاب از آن به منبر نت یاد می کنند که می تواند در حکم یک منبر خطابه و سخنرانی مفاهیم دینی و مذهبی را با سرعت هر چه بیشتر و در یک سطح جهانی منتقل و به گوش و سمع دیگران برساند . در این حوزه به جهات افزایش ارتباط و تبادل افکار و اطلاعات پرسش ها و شبهات زیادی برای جوانان مرتبط با شبکه جهانی پدیدار می شود که پاسخگویی از آن به عنوان یک ضرورت خود را نشان می دهد از این رو برخی از طلاب و فضلای حوزه علمیه با استفاده از این فناوری به سراغ وبلاگ ها رفته تا بتوانند به دغدغه های فکری جوانان و پرسشگران پاسخ های متقن و علمی و در خوری ارایه دهند. حجه الاسلام و المسلمین سعيد شمس یکی از این طلاب است که در مرکز فرهنگ و معارف قرآن هر روز بیش از همه با وبلاگ نویسان سر و کار دارد و به پرسش های ایشان در حوزه های مختلف و متعدد پاسخ می دهد. وی که از نخستین پیشگامان عرصه وبلاگ نویسی است و در این حوزه بسیار فعال می باشد ، پس از سال ها نگارش و پاسخگویی دیدگاه های خود را درباره وبلاگ نویسی و توجه جدی به این حوزه بیان می کند . به نظر ایشان پاسخگویی در وبلاگ ، هنری است که نمی تواند هر کس در این عرصه وارد شود مگر آن که با زیر و بم کار و شیوه های ارتباطی آن آگاهی کامل پیدا کرده باشد. پاسخگویی در این حوزه به نظر این فاضل وبلاگی هنری است که به تجربه و کار و پشتکار جدی به دست می آید. آن چه می خوانید گفتگوی دوستانه ای است که با ایشان انجام گرفته در حالی چندین وبلاگ را با عناوین و موضوعات مختلف مدیریت می کند.
+ نوشته شده در  84/12/26ساعت 17:45  توسط خلیل منصوری  | 

در اين دنيا مثل اين كه بي جفت بسر نمي شود. هر جا را نگاه كني جفتي مي بيني . تركيب شگفت انگيزي است . دنيا و آخرت ‚ زن و مرد‚ شب و روز و حتي مرگ و زندگي . گويي خداوند به اين تركيب علاقه مند است . عجيب است بسيط الحقيقه كل الاشيا و اين همه تركيب پسندي . خودش در نهايت بساطت است و نه مركب است و نه جسم و الي آخر و اين همه جفت سازي و تركيب بندي . مباحث زيباشناختي اش بماند براي يك روز ديگر ولي آن چه مي خواهم بنويسم اين است كه مرگ جفت مخلوق ديگري به نام زندگي است . مرگ هم مانند زندگي آفريده اي از آفريده هاي خداوند است. پس اين طور كه مي گويند مرگ نيستي و فقدان چيزي است درست نيست چنان كه اگر گفته شود شب فقدان روز و نبود خورشيد است درست نيست. خداوند همان طور كه روز راآفريده شب را آفريده است و مرگ و زندگي را هم چنين .

اين طور هم نيست كه زندگي و مرگ از هم جدا باشند و مرگ پس از زندگي آفريده مي شود‚ بلكه همان لحظه كه زندگي خلق مي شود مرگ هم آفريده مي شود. نمي پرسي اين ديگر چه صيغه اي است؟ باور كن همين است كه مي گويم .  مرگ و زندگي هم آغوش هم هستند. اصولا مرگ يعني گذرگاه رفتن به جاي ديگر و از حالتي به حالتي ديگز مانند رفتن از گذرگاه روز به شب .

خوب حالا كه همه چيز جفت دارد پس تعجب ندارد كه هر پسر و دختري از جفت خوششان بيايد و در به در دنبال جفت باشند . توي يك وبلاگي خواندم پسري از اين كه نتونسته بود تا به حال جفتي پيدا كند گلايه داشت. حق هم داشت. اين خصلت ذاتي همگان است.مگر جز خداي بيسط و يكتا و يگانه و به قول قديمي ها مزدا كسي ديگري يافت مي شود كه جفت نخواهد.

اين تنهايي هم بد چيزي است . نه تنها آدم حصولش سر مي رود بلكه خودش را هم گم مي كند . من شگفت مي كنم از افرادي كه در تنهايي در جستجوي خود هستند. مگر پيامبرش بي جفت بود. او كه به همه كمالات رسيد از جفت گريخته بود. نه جانم او هم جفت داشت و جفتش را دوست مي داشت. البته بايد مواظب بود تا در جمع گم نشوي . بايد مثل كسي باشي كه در تن ها تنها باشي و از لطف و صفاي تنهايي نه جفت گريزي لذت ببري.

اين هايي كه خودشان را صوفي و عارف نام نهادند اگر مفهوم تنهايي را با مفهوم جفت گريزي يكي بدانند من غير عارف و صوفي كه با ايشان همراه نمي شوم.

اين جفت عارف و صوفي نيز خود حكايتي است. در نشست يك روزه عارف و صوفي شناسي ما هم گرفتار اين مساله شديم كه آخر اين صوفي و عارف كي هستند يا دوتا. طاق هستند يا جفت. به نظر برخي ها همه اين ها نام هاي يك موضوع بيش تر نيستند و همه يك حرف توي چنته شان بيشتر ندارند. مثلا همين دكتر برنجكار مي گويد صوفي و عارف يكي هستند. بيچاره حق هم دارد چون وقتي از زاويه روش شناختي تاريخي به مساله نگاه مي كند مي بيند اين عارف و صوفي از جهت آغاز و انجامشان از جهت سران و بزرگانشان از بدو تا ختم يكي هستند. اما اين آقاي دكتر عابدي رفيق شفيق ما پايش را در يك لنگه كفش كرده و پافشاري دارد كه نه آقا اين دوتا دوتا هستند. اين هم از بديهيات است مگر مي شود دو تا يكي باشد. با اصول و مباني رياضيات هم نمي سازد. از آن جايي كه من هم جفت خواهم مانند هر مرد و زني بر اين باورم كه آنها دوتا هستند نه يكي .

يك اشتباهي كردم و به جهت پافشاري زياد آقاي عابدي يك لنگه كفش به ايشان دادم . شايد بهتر بود اين كار را نمي كردم و دو لنگه و جفت را به ايشان مي دادم تا دو تا پايش را در دو لنگه كند و يك لنگه را به آقاي برنجكار كه طاق نگر است . از نظر اصول زيباشناختي و هنرهاي زيبا اين هم بهتر بودو قابل قبول تر. مشكل برنجكار با اين چيزها حل شدني نيست چون ايشان كه آن ها را يكي مي داند نمي تواند به اين خلق الله نشسته در همايش  بفهماند كه اينها اگر يكي هستند چرا و جور كفش آن هم لنگه به لنگه و جور واجور پوشيده اند. صوفي از خانقاه و چيزهايي مي گويد و مي كند كه در چنته هيچ عارفي نمي گنجد. چيزهايي كه تنها در كشكول همين آقايان دراويش مي توان جست و يافت.از من قبول نداريد برويد از همين آقاي شيخ بهايي در نان و نك بپرسيد.   ادامه دارد...

+ نوشته شده در  84/12/25ساعت 13:26  توسط خلیل منصوری  | 

 

كشكول درويش پر از هيچ است. اين را من نمي گويم خودشان مي گويند . همه چيز توش يافت مي شود از وحدت وجود گرفته تا كثرت گرايي و پلوراليزم جان هيك و تساهل و تسامح آن چناني كه به بي قيدي و لامبالاتي بيشتر شبيه است. از اين رو بت پرست و خداپرست و ميكده و خانقاه يكي است . شريعت هم همين پوستين صوفي است كه به تن كرده است و ديگر نيازي به آن ندارد كه پوستين شريعت به تن كند كس را كه گذر از پوست به جان شد ديگر چه نيازش به طريقت و شريعت شد. مگر نه اين است كه عبادت و شريعت تا رسيدن به حق است . وقتي به جان حق را نوش كرد چه حاجتي به اين طريقت و شريعت است.

شيخ و قطبش به حق رسيده و درويش هم در طريقت به حقيقت است پس اين شريعت را به اهل ظاهر فرو گذاريم كه خود را بدان دلمشغول همي دارند.

به هرحال دعواي يكي و دوتا بودن اين صوفي و عارفي خود حكايتي داشت .از همين اول عوا نرخ خودم را تعيين كنم تا بعدا متهم به چيزي نشويم كه به ما نمي چسبد. من به عللي كه خواهم گفت و بخشي از آن نيز گفته آمده است ‚ جفت نگرم.

به نظر مي رسد هرچند آقاي برنجكار با اصول روش شناختي و تبيين ديدگاه هاي خود در حوزه تبارشناسي و جريان شناسي كوشيد تا دو چيز را يك بنماياندولي به خاطر همين اصول مي گويم دوتاست.

مي گويي چرا؟ آخر توي همين اصول روش شناختي مگر نمي بيني همه اش در عرض و طول تاريخ اين يكي به آن ديگري ناسزا مي گويد و يكي ديگر را از جهله صوفيه خطاب كردن باكي ندارد. و هر روا و ناروايي را به ديگري نسبت داده و او را مصداق نادان و راهزن و گمراه مي داند و حافظ خرقه سوزي مي كند و هزاران بد و بيراه نثار آن يكي مي كند...

البته آقاي برنجكار يك كمي هم حق داردو آن قدر بي ربط و نامربوط نمي گويد هر چند كه كمي رطب و يابس به هم بافته و آسمان و ريسمان به هم تافته است ولي شواهد و قراين تاريخي وجود دارد كه نمي شود كاسه اش را يك كاسه كرد. به هر حال بايد زير اين كاسه يك نيم كاسه اي باشد. اگر كاسه اش عرفان است حتم نيم كاسه اش تصوف و درويشگري است.

اصولا مگر مي شود توي اين دنيايي كه حق و باطل چون آب و كف در هم آميخته چگونه مي توان زبدش را گرفت و جدا كرد ؟ مگر اين كه از يك جاي ديگر دلت قرص و محكم باشد.

به نظر مي رسد كه عرفان و تصوف در آن اوايل امر يكي بوده و شباهتهايشان بيش از اختلافشان بود. اين چنين بود و نبود تا رسيد به اين اواخر . و فكر مي كنم كار كار همين آقاي قاضي  و دوستانش بود . دست كم ايشان در شيعه ميان عرفان و صوفي جدايي انداختند چون شرط طريقت و عرفان را اجتهاد قرار دادند و تنها به مجتهدين آموزش عرفان دادندو اين چنين شد كه عرفان و تصوف از هم جدا شدند تا آن جا كه ديگر نمي خواهند رنگ و رويي يك ديگر را ببينند. اين اواخر هم امام خميني يك چاشني سياست به عرفان افزودند و عرفان اجتماعي به مباركي و ميمنت متولد شد. البته باستانشناسان و تبارشناسان مي توانند در كاوش كتابخانه اي رد پاي اين نوع عرفان را حتي از خود حضرت آدم نيز ردگير كنند كه در تخصص اين جانب نيست.

به هرحال مشكل صوفي و غايله درويش و درويشگري و جفت وطاق بودنش هم چنان قصه بعضي و غصه بعض ديگر است . اميد است كه روزگار در همايش و نشست ها اين مساله و مشكلات را به طوري كه نه سيخ بسوزد و نه كباب هر هم آورد . اگر با اين ها نشد يك طاس بردارند و جفت و طاق بياندازند هرچه آمد بپذيرند ولي ما علي الحساب همان جفت نگر هستيم كه هستيم.

+ نوشته شده در  84/12/25ساعت 13:21  توسط خلیل منصوری  | 

 

اشاره : هر آيه اي دو حنبه دارد : جنبه بياني(عبارتي) و جنبه اشاري . فهم جنبه بياني و موضوع آيه به روي همگان باز است ؛ زيرا ربط علامت به موضوع و مفهوم امري منطقي است ؛ از اين رو مي گويند كه فهم ظاهري بياني قرآن براي همگان امكان پذير است . اما جنبه اشاري و ايمايي چنين نيست ؛ چون ربط موضوع با اين جنبه غير ظاهري از طريق تحريك و القاست و اين امر كاملا به زمينه القا شونده بستگي دارد . اين بخش نيز خود داراي مراتب است كه از آن به ترتيب به اشارات و حقايق نام مي برند. بخش اشارات و مرتبه اي از حقايق براي اهل تقوا قابل دسترسي است چون قرآن در اين مرحله مختص متقين است كه در ابتداي سوره بقره بدان اشاره شده است.

گويند چهار برادر (البته دوتا و سه تاش مهم نيست) بودند كه در جوانمردي و عياري و لوطي گري سر آمد روزگار خويش بودند. ايشان به رسم عهد قجر در هر سور و ساتي كه مي شد حاضر و از بذل و بخشش صاحبان جشن و عزا به فراخوار بهره مند مي شدند. رسم روزگار چنين بود كه در اين گونه مجالس آبگوشت مي دادند و بسته به وضعيت صاحب مجلس كم گوشت و پر گوشت بود. آن چه در اين مجالس نرخ زر مي يافت همين پياز بد بو ي خوش بو كننده دهان و دندان بود. اين چهار تن لوطي وش و عيار كش در همه مجالس پيازي مي بردند تا به تمام و كمال از غذا و خوراك آبگوشتي بهره بردند و شكمي از عزا در آورند.

در اين مجالس آن كس كه قرب منزلت داشت شيخ و درويش مجلس بود و به تقدير زمانه شيخ نجف ديده بيشتر . پس كوچك ترين ايشان چون اين جاييگاه و منزلت بدبد ترك وطن مالوف كرد و ميهن بدرود و به نجف شتافت كه آن زمانه هركس نجف ديده بود چون اهل زمانه ما چون سوربن ‚ هاروارد و اكسفورد ديده بود و از قرب و منزلت و جاه و مقام دولتي و مردمي كم نمي داشت. اصولا همواره در طول و عرض تاريخ اين ما از خارجي و بيگانه خوشمان مي آيد و آنان را روي چشم خود جا مي دهيم و از هر چه ايراني ولو شهيد دفاع از جان و مال و ناموس ا“ چنان خوشمان نمي آيد. نمي دانم اين متجاوزين ژاپني و آلماني چزا در مملكت خودشان عزيز هستند و نخست وزير ژاپن طول يك سال چند بار سري به مزارش گور به گورشان زده و از آنان تجليل مي كند ولي ما مي رويم رييس دانشگاه را مي زنيم كه چرا چهار شهيد گمنام دفاع از كشور را در اين دانشگاه مي خواهيم دفن كنيم. بگذريم همين بيگانه پرستي بود كه اين عيار را دربه در و آواره خارج كشور كرد.

پس سالياني چند از ضرب و يضرب و احكام عقلي و نقلي بخواند و به شهر خويش باز آمد . برادران به استقبال وي شتافتند كه او نيز خارج ديده بود و خارجي شده. چون برادر در آن هيبت بديدند بزرگش داشته با سلام و صلوات در كوچه و برزن شهر گردانده و به خانه بردند. اما برادر را احوال ديگر بودي و هيچ سخن نه فهم كردي و نه سخن گفتي . مدتي بر آمد و سخني از كام برادر بيرون نيامد. پس گمان بردند كه وي را مقامات رسيده و از عالم خاك به افلاك پر كشيده است. از اين سبب است كه صمت و سكوت برگزيده كه اين خود در ميان عارفان و درويشان مقامي بس عالي است. چنان كه مولوي نيز بدان افتخار كرده و خود را بدان ستوده و نام و تلخص خود خموش برگزيده است.

چون ماهي بشد به فكر چاره افتادند تا برادر را به حرف آورند و از كمالش بهره برند. پس به سراغ شيخ شهر رفتند كه نيز خارج ديده و بزرگي بود. رايزني كرده تا وي به نزد برادر آيد وي را به سخن آورد. شيخ گفت من خود رمز و اشارت دانم  وي با وي بدين زبان سخن گويم تا حقيقت چون آفتاب روشن شود كه حال وي چون است آيا به به صمت در آمده يا جنون غرب بر او غلبه كرده است؟ چون هر كه به خارج رود اين بلاي نخست است كه عارض وي شود. چنان كه ايرانيان اهل فرنگ آمار خودكشي و ديگر كشي و... بر مي آيد (به اين آمار و ارقام نيز اعتباري نيست)

پس شيخ به نزد عيار رفت و اناري بر زمين كوفت . خارج ديده نه گذاشت و نه برداشت و از جيب خود پيازي در آورد بر زمين كوفت به هيبتي چند . ( اين پياز در جيب گذاشتن از عادات ديرين ايشان از بزم و مجالس زمانه عياري بود.)

شيخ عبا بركشيد و متغير گشت و به ناگهان چون اسپند بر آتش از زمين پريد و بجستو از خانه گريخت.

برادران در پي وي شدند كه اين ديگر چه حكايتي است و شگفتي ها بنمودند. پس شتابان پي شيخ گرفته و وي را يافته و حكايت خواسته كه اين چه رازي بود؟

شيخ ‚ جوان لوطي را بزرگ داشته و از عظمت و مقامات وي سخن ها پرداخته و هزاران رطب و يابس به بافته كه وي را چه شان و منزلتي است و نيست و اين كه چون اويي در بلاد ما نيست.

گفتند حكايت انار و پياز چيست؟ شيخ گفت: من اناري از جيب در آوردم كه حكايت جهان ‚ حكايت اين انار است كه اين چنين به نظم در كنار هم نشسته اند و در غلاف ماده گرفتار.

وي پيازي بر زمين نهاد كه حكايت دنيا و نه چنان است كه مي گويي . حكايت دنيا حكايت اين پياز است كه لايه لايه است و ميان هر يك از اين دنيا ها لايه اي نازك است كه بزخ نام نهند. ديگر آن كه جهان چون پياز داراي مراتب تشكيكي است . هرچند كه تورا ماهيت هاي متعدد است ولي به نظرم وجود واحد است و اين وجود واحد را مراتب تشكيكي و...

پس بسيار ديگر از علوم ناگفته و از علم حضوري و شهودي دو چندان بگفت و برادران را بشارت ها داد كه اين مقامات من در كس جز پيامبران سراغ نتوانم گرفت.

برادران شيخ را بدرود گفتند و نزد برادر شتافته وي بسيار بزرگ داشتند. پس وي را گفتند برادر حكايت سختي و زحمات بسيار ما را مي داني . اكنون كه به اين مقام رسيدي ما را نيز دريابد. پس سوگندها دادند ولي برادر هم چنان ساكت ماند. تا آن كه به آخرين حيله و چاره متوسل شدند و به نان و نمكي كه خورده وي را سوگند دادند كه اين سوگند نزد ايشان بس بزرگ است.

بردار به سخن در آمد و اول چيزي كه پرسيدند حكايت انار و پياز بود. شيخ  لوطي كمي بخنديد و گفت: شيخ چون به مجلس در آمد اناري بر زمين كوفت كه حكايت تو در نزد من حكايت اين انار است كه چون بفشارمش آبش در آيد . تو را افشره سازم . تو هر چند خارج رفته اي ولي در نزد من كس نيستي . من نيز به خشونت پيازي بر زمين كوفتم كه تو نيز هر چند چون پياز محكم و استواري ولي من به مشتي محكم تو را در هم كوبم. شيخ از اين سخنم متغير شد و بگريخت چنان كه ديديد.

اكنون حكايت اين نشست تصوف و عرفان بود كه هر كس تاويل و تفسير خود كرد و معلوم نيست كدام تفسير همان بيان واقع است. به ويژه كه معياري براي  اين گونه دعاوي نيست و  اخر كار بايد باز متوسل به طاس شويم وگرنه بازار عرفان و تصوف و درويش و درويشي اين روزها بسيار گرم است. اين هم تفسير ديگر از زندگي ...
+ نوشته شده در  84/12/25ساعت 8:55  توسط خلیل منصوری  | 

نوشتن برایم آسان تر است . همان طور که گفتن برای بعضی ها. از دید روان شناسی برای این ناتوانی در سخن گفتنم می توانم برای این مساله توجیهاتی دست و پا کنم . یکی این که به زمینه های خانوادگی اشاره کنم و بگویم چون تعداد افراد خانواده زیاد بودند و من هم که کوچک ترین فرد در خانواده کم تر فرصت ابراز وجود می توانستم پیدا کنم و هر وقت سخن می گفتم کسی گوش به حرفم نمی گرفت و یا اجازه نمی دادند تا حرفی بزنم و ابراز وجود کنم و به قول معروف برای خودم سری تو سرها دست و پا کنم. شاید همین مساله موجب شده که تن صدایم بلند تر شود تا و این هم از نعمت همان داد و فریاد های بود که می خواستم با آن حرفم  را به گوش کسی برسانم . وقتی به تو اجازه صحبت کردن ندهند و تنها خودشان را ببیند و تو در آن جمعیت با ذره بین نیز دیده نشوی و یا در شلوغی و همهمه ها ، صدایت شنیده نشود ، می خواهی یک طور دیگری حرفهایت را بزنی تا دق نکنی .

من هم از روی لج هم شده و یا به خاطر آن که خدای نکرده دق نکنم سراغ یک راه چاره رفتم . آخراگر عدالتی هست که باید باشد ، من آن را در نوشتن جستم . البته باید تصریح و پافشاری کنم این بودن عدالت به معنای در اختیار داشتن آن نیست . اگر می خواهی هر حقی را به دست آوری باید تلاش کنی . اصولا این حقوق گرفتنی است و کسی به تو حقت را نمی دهد . مثل همین حق مسلم که به آن حق هسته ای می گویی . این هم گرفتنی است . عدالت هم از همین مقوله است . خود خدایش هم این را گفته که باید همگی برای آن قیام کنند و گرنه کسی آن را بذل و بخشش نمی کند ...

به هرحال این گونه شد که رفتم سراغ نوشتن تا آن چیزهایی را که به سختی می توانستم و یا امکان به دست آوردنش نبود را الآن روی کاغذ به آسانی آب خوردن می نویسم و توی این روزنامه ها و مجلات و حتی این وبلاگ ها فریاد می زنم . البته این خوبی را دارد که می توانی آهنگ و تم پر طنین آن را نشنوی .

البته ناگفته پیدا است که توی این دنیا پر هیاهوی ما نوشتن اثر کم تری از گفتن دارد . این ناتوانی در گفتن و سخنوری موجب می شود که نتوانی آن طور باید و شاید خود نمایی کنی و یا حق خودت را بگیری. آری این چنین است برادر. چون در گفتن ابتدایی ترین مسایل می مانی و در جا می زنی و نمی توانی حقت را آن چنان باید و شاید بگیری ....    

 

+ نوشته شده در  84/12/24ساعت 11:8  توسط خلیل منصوری  | 

هابرماس فليسوف معاصر آلمانى عجيب به اين كنش ارتباطى و بين الاذهانى آدمى باور دارد. اصولا او تفسير ديگرى نه تنها از مدرنتيه و مسايل آن مى‏دهدُ بلكه ديدگاه‏هايش درباره عقلانيت و ارتباط آن با مساله فهم و تفهيم و تفهم هم جالب است.

 آن چه مى‏خواهم بنويسم اين است كه به نظر گروه فلاسفه قاره‏اى به ويژه مكتب فرانكفورت مساله ارزش و حقيقت و يا روش و ارزش و حقيقت مساله مهمى است كه بايد در مباحث ارتباط و تلقى آدمى جستجو كرد.

 يك دشوارى كه اين مباحث پيش مى‏آورد فهم خود مباحث و انتقال آن است. من نمى‏خواهم سر شما را با اين كلمات قلبمه و ثلمبه درد بياورم. پس بگذر تا بگذريم.

 به هر حال هر كس تفسير دارد و اين هم در ارتباطهاى  كلامى و شفاهى خودش را نشان مى‏دهد. به نظر مى‏رسد در لحظه حدوث پديده داورى و قضاوت با بايد كنار گذاشت تا پس از گذشت زمانى به عنوان يك مساله تاريخى با نگاه تبارشناسى به آن بنگريم. چون به نظر مى‏رسد نمى‏توان به درستى (به درست يا نادرست) در همان لحظه وقوع حادثه تحليل كرد. در آن لحظه تنها مى‏توان احتمال درستى و نادرستى تفسير و تحليلت را بدهى و اگر بخواهى در همان لحظه به درست بودن تلحليلت توجه كنى هرگز نمى‏توانى تحليل و تفسيرى داشتى باشى مگر آن كه به تاريخ بپيوندد. پس در حال حاضر اين برداشت‏ها و تفاسير مرا تنها به عنوان يك تفسير و تحلسل احتمالى و دغدغه فكرى من بخوان.

 اين هم نوعى زندگى است. هر كس آن چنان زندگى مى‏كند كه مى‏بيند و مى‏انديشد. اگر هوا برايت بارانى و خراب است. شايد براى من همين هوا بسيار خوب و زيبا باشد. چون من اصولا زير باران رفتن را دوست دارم و چنين گمان قوى اى در من وجود دارد و شايد تو كوير را با آسمان پر ستاره‏اش.

 به هرحال اين نوشتن‏ها به عنوان يك پل ارتباطى مى‏تواند كمكى باشد براى شناخت يك ديگر و اين كه روحيات يك ديگر را بهتر درك كنيم. حتى اگر تو برايم ننويسى اين دليل نمى‏شود تا جاده يك طرفه باشد و آن چه مى‏نويسم برايت مفيد نباشد چون تنها تفسير يك طرفه از زندگى است. باشد دست كم تفسير خودت را از زندگى دارى افزون بر تفسير من و اين كمك مى‏كند تا بدانى كه از زندگى تفاسير متعددى مى‏شود نه همان تفسير شخصى خودت.

 موافقت يا عدم موافقت فرقى ندارد. اصلا مگر همه كس بايد در همه چيز يكسان فكر كنند. اگر اين طور بود نيازى به خلفت حتى دو كس نباشد و اصولا دو كس و به تفسير قرآن زوج بودن مفهومى جز اين ندارد كه در عين وجود مشتركات، اختلافات دارند.

 هركس مى‏كوشد تا خودش را بشناسد و به ديگر بشناساند. با آن كه از يك نفس بيشتر نيستند. اين سخن بگذار تا وقت ديگر
+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 19:43  توسط خلیل منصوری  | 

 شايد تعجب كنى كه چرا اين عنوان را انتخاب كردم. اگر هدفت نوشتن نوعى خاطره نويسى است كه مى‏توانى از عنوان تصوير زندگى و مانند آن را انتخاب كنى.

 اين همه درست، ولى آن چه به نظرم مى‏رسد اين كه نمى‏توانم هر چه را مى‏بينم يا مى‏انديشم چنان كه بايد و شايد به تصوير بكشم، ولى شايد بتوانم تفسير خودم را از آن چه ديده و شنيده‏ام برايت بنويسم.

 هركسى طورى اين چيزها را تفسير و تعبير مى‏كند. مثلا خودت وقتى يك چيزى را مى‏بينى براى خودت تحليلى دارى كه با تحليل ديگرى خيلى تفاوت دارد. از اين روست كه هيچ كسى تفسير و تعبير مشترك و يكسانى از يك موضوع ارايه نمى‏دهد. نه اين كه زاويه نگاهشان با تو فرق دارد و آن‏ها از جايى به موضوع نگاه مى‏كنند كه تو در آن جا نيستى و يا بالعكس، بلكه حتى اگر از يك جا و حتى از يك روزنه نگاه كنيد به جهت يك تفاوت‏هاى بينادين شخصيتى كه شاكله شخصيتى شما را مى‏سازد نمى‏توانيد يك تفسير و تعبير از موضوع ارايه دهيد. خاستگاه اين اختلاف همان چيزى است كه در فلسفه قاره‏اى از آن به زوايه ديد، پيشداورى ياد مى‏كنند كه در پس زمينه هر تحليل و تفسير جا خوش كرده و خودش را از چشم همگان حتى خود مفسر نهان مى‏كند.

 اين پس زمينه‏هاى ناديدنى معرفتى و شناختى كه از آن گاه به اختلاف هستى‏شناختى و جهان‏بينى ياد مى‏كنند موجب مى‏شود كه تفسير من از همان موضوع خاص با تفسير تو تفاوت‏هاى گاه ژرف و عميقى داشته باشد.

 از اين جاست كه مى‏خواهم تفسير خودم را از حالات و موضوعات روزمره زندگى ارايه دهم. از اين رو نبايد توقع داشته باشى كه آن چه مى‏نويسم همانى باشد كه تو مى‏بينى و يا مى‏دانى و يا به گمانت بايد اين طور باشد و بايد من هم حرف تو را بزنمن و همه آن چه تو باور دارى باور داشته و به هرچه تو خوش دارى و يا تعبير و تفسير مى‏كنى من هم با تو همره و همگام شوم. باور كن اين نمى‏شود و توقع بى‏جاى است.

 حال كه اين گونه است تو مى‏توانى در بيشتر روزها يك سرى به اين وبلاگ پرديس ما بزنى و نوشته‏ها روزانه‏ام را بخوانى و اگز دوست دارى پيام بگذار تا من هم يك سرى به وبلاگت بزنم تا ببينم چگونه هر كداممان دنيا و حوادثش را تفسير مى‏كنيم. پس اين »سخن بگذار تا وقت ديگر«....

+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 19:42  توسط خلیل منصوری  |